سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳٩٥
برف

برف مثل عشق است. بی‌هوا می آید، یک روز چشم باز می‌کنی می‌بینی همه چیز سفید شده است، دقیقا همان لحظه، زندگی ریتم عادی و  روزمره خود را از دست می‌دهد، یک شوق بزرگ توی دلت می‌روید که نمی‌دانی بنویسی‌اش، بسرایی‌اش، در قاب دوربین ثبتش کنی یا چه. سرخوشانه کودک می‌شوی و می‌زنی به برف‌بازی. فارغ از اینکه همین چند روز پیش، شمع تولد هزارسالگی ات را فوت کرده ای. از آن عشق بزرگ، گوله‌های کوچک می‌سازی و پرت می‌کنی سمت هرکس که دوستش داری. از این‌ور اما  زمین لیز می‌شود و بایدمراقب باشی که کله‌پا نشوی. گاهی هم هوا مه می‌شود و ممکن است بخوری به این و آن، ترمز ماشین ها را دیده‌ای توی برف بد می‌گیرند؟ تو هم با خطر بی‌ترمزی مواجه می‌شوی. برف خیلی خیلی خوب است، اما ساعتی بعد، یا چند روزی بعد، گیریم حتی فصلی بعد، آفتاب بالاخره پیدا می شود و برفها را آب می‌کند. همه چیز به شکل قبلش برمی‌گردد، و تو به جای خالی برف نگاه می‌کنی روی سرشاخه‌هایت. این که دلت  کی دوباره هوای برف کند برمی‌گردد به این که چقدر زمین خورده باشی، بالاخره کی توانسته باشی ترمز کنی،چقدر شکسته باشی..




یکشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٥
این روزها که می‌گذرد

    عروسک سبزه اسمش محمدجواد است، روزی بیست سی بار باید بغلش کنیم، بگوییم «دوستت دارم عزیزم» و با پیش پیش خوابش کنیم. آبی و نارنجی خواهر برادرهای دست‌باف کاموایی هستند که نباید از هم جدا شوند، اگر شوند قیامت می‌شود. دارا و سارا هم عروسکهای کاموایی بزرگتری هستند که مامان جون خریده و روزی هفتادو چهار بار باید بگوییم وقت خریدنش به آقاهه چی گفته. هنوز کلام مان منعقد نشده که دوباره می‌پرسد: «به آقاهه چی دفت وقتی داشت می‌خرید؟». هر روز باید بارها موقعی که دوتا آدم بزرگ دارند با هم حرف می‌زنند، یا موقع تماشای یک سریال خانوادگی، یا پخش یک آهنگ بزرگسالانه، و کلا در هر موقعیتی که یک خرده درک گفتگوهایش برایش دشوار باشد باید توضیح بدهیم که «چی میده؟»هر روز، تمام اعماء و احشاء اتاقش را به تدریج درمی‌آورد و در تمام جاهای خانه پخش می‌کند. جوراب‌ها و لباس‌هایی که به‌ش کوچک شده‌اند، عروسکها، مدادرنگی‌ها، دفتر نقاشی، کتابها، خانه‌سازی‌ها، گیرسرها، کش موها، توپ‌ها، گیرلباس‌ها، جعبه‌های خالی‌ای که  خانه عروسکهایند، جغجغه‌ها و تی‌تی‌های نوزادی.

غذایش هم که همیشه به بار است، با این دستور:

 ماهی‌تابه کوچکش را پر از آب می‌کند، چند عدد مداد رنگی داخلش می‌اندازد و آنقدر هم می‌زند که حل شوند. بعد درش را می‌گذارد و  همگی با هم باید منتظر می‌مانیم آماده شوند. در مدت انتظار چندبار باید بگوییم دخترم غذات نسوزه. تا برود کمی هم بزند و زیرش را کم کند. چندبار باید  بگوید هنوز آماده نشده. و ما بگوییم گرسنه‌ایم، پس کی آماده می‌شه؟ و بعد با هم کل بیندازیم که آب حاوی خرده‌های مدادرنگی، خوردنی راست راستی نیست و دل درد می‌آورد و حریف نشویم.

اینها به علاوه عموپورنگ‌های قدیم و جدید، و آن قسمت خندوانه که عموپورنگ و مامانش مهمان شده بودند از علاقه‌مندی‌های این روزهای نگار  هستند. یک جور غدبازی و یک‌دنده‌گی عجیب و غریب هم چاشنی این علاقه‌مندی‌هاست، طوری که دست به دامن کتاب «کلیدهای رفتار با کودک دوساله» شده‌ایم!

برایش نوشته‌ام در دوسال و سه‌ماهگی  زبان می‌ریزی و دل می‌بری..




دوشنبه ۱۳ دی ۱۳٩٥
میان‌سالی

دلم آمد بگیرد

بهش گفتم الان وقتش نیست..




پنجشنبه ٩ دی ۱۳٩٥
هدیه‌های فسقلی

    زن قشنگ بود. یک جور زیبایی کامل که بعضی‌ها وقتی به میان‌سالی می‌رسند پیدا می‌کنند. گفت بعد از شش سال نوبت‌مان شده که جنین اهدایی بگیریم. آمده بودند مقدماتش را انجام بدهند. شوهرش هم کمی آن‌ورتر ایستاده بود، نگاهش کردم، یک جور نجابت صبورانه‌ای توی صورتش بود. زن گفت اولش گفتند چهارسال باید صبر کنید، از سال چهارم به بعد هرهفته زنگ می‌زدم تا این بار که گفتند یک زوج، سه تا از جنین هایشان را اهدا کرده‌اند. فکر کردم مامان به این خوبی، فرصت مادری را شش سال به انتظار از دست داده، نپرسیدم چرا نرفتید از بهزیستی بچه بیاورید، روزگار یادم داده که گوش بهتری باشم، وقتی همه دهانند. یادم داده اگر یکی ده سال دوا و درمان کرده و جواب نگرفته، بعدش هم شش سال توی صف جنین مردم مانده، لابد خودش به همه این چیزهایی که  توی این پنج دقیقه در ذهن من می‌چرخند فکر کرده. گفت به سختی جنین هایشان را اهدا می کنند. گفتم خب شاید چون نمی دانند بچه هایشان به چه جور خانواده ای سپرده می‌شوند،دلشان نمی آید. یک جور احساس مسئولیت نسبت به یک توده خیلی کوچک سلولی که ژنتیک آنها را دارد. گفت جنین‌ها را جای بد نمی‌فرستند. الان از ما آزمایش های کامل گرفته اند که بیماری نداشته باشیم، گواهی عدم سوء پیشینه از هردومان خواسته‌اند، آزمایش عدم اعتیاد به حتی سیگار و قلیان...بعد سرش را پایین انداخت و  با غصه گفت اگر با این جنین ها باردار نشوم باید شش سال دیگر صبر کنیم. به جای او غصه‌ام گرفت، از جیب کیفم یکی از آن کاغذهای کوچک درآوردم و  گفتم از روزی که جنین ها را برایت گذاشتند این یک خط را هر صبح و شب برایشان بخوان. یک جور عجیبی خوشحال شد انگار منتظر بود یک نسیم امیدی از جایی بوزد، کاغذ را گرفت جلوی صورتش: اللهم اجعلنی فی درعک الحصینه...یک قطره آرام از چشمش چکید روی کاغذ، اسمشان را صدا زدند،شوهره با مهربانی دستش را گرفت و رفتند توی مطب..




پنجشنبه ٩ دی ۱۳٩٥
برای احسان که اینجا می‌نوشت "خواندم"

همیشه حسرت خوردم به شما و همه آنهای دیگری که مثل شما، یک راه را انتخاب کردند و تا آخر آخرش دارند می‌روند..




شنبه ٤ دی ۱۳٩٥
باغ فیض

زدیم بیرون که برویم پاساژگردی، نرگس گفت برویم این امامزاده سر راه. وقتی رسیدیم داشتند اذان مغرب را می‌گفتند، چند تا نماز جماعت پر و پیمان، توی شبستان‌های مختلف امامزاده برقرار بود، روحانی‌ای که امام جماعت ما بود خودش صف‌ها را هم نظم می‌داد، بچه‌ها را یک گوشه توی صف‌های جداگانه‌ای نشانده بودند،دخترهایی با بال‌های صورتی، مثل پری. روحانی شاد و شنگول مخصوص خودشان را هم داشتند. مکبر ما، پسرک چهار پنج ساله‌ای بود با صدای خوب و صورت خوب‌تر، چشمهایش شبیه محمد بود، سیر نگاهش کردم. بعد از نماز و زیارت، رفتیم به شهیدهای باغ فیض سلام دادیم .کنار هم توی حیاط امامزاده آرام گرفته بودند. آن ور چای دارچینی و خرما می‌دادند و مطیعی به امام زمانش سلام می‌داد، برو بیا و رونقی داشت شب جمعه‌ای. نرگس گفت یادم بنداز رفتنی، از دم در گل نرگس بخرم. بخار چای می‌خورد به نوک دماغ‌های یخ‌زده‌مان. پایین را نگاه کردم جوی آبی داشت می‌گذشت، گفتم بهشت  یک همچین جای باید باشد، به همین باصفایی. با همین حال خوب. نرگس گفت هنوز بمانیم، دلم شور نگار را می‌زد. از بهشت برگشتیم، یادمان رفت نرگس بخریم، اول زمستان بود..

 

 

پی‌نوشت: اینجا درباره محله «باغ فیض »تهران چیزهای بیشتری نوشته.






زنده گی(۱٢٤) از عشق(٧٧) دوستت دارم ها(٦٩) زنان(٦٤) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٦) کودکی(۳٤) هذیان ها(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱۸) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) سفر(۱٤) قرآن(۱٤) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) سفید(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) خمین(٧) مادر و دختری(٧) کارو زندگی(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) برای نگفتن(٦) بچه(٥) مادر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) مسجد(٤) دعا(۳) بیماری(۳) خانه(۳) بابا(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) پدر و دختری(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) آرشیو(٢) مدرسه(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) ما سه نفر(۱) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.