دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٥
گنه ماست اگر همه تنهان

این روزها، روزهای خبرهای غاز است. شده‌ایم صفحه حوادث روزنامه! اولی‌اش را هفته پیش شنیدم، دومی‌اش را پری‌روز و تا همین الان سرم درد می‌کند از تلخی اتفاق. سومی‌اش را هم همین الان که اول صبح دوشنبه است و هنوز توی شوک‌ش هستم. خبرهایی که آرزو می‌کنی کاش شایعه بودند.

.

.

.

یک گروه خیلی کوچک هست برای باهم‌نویسی، امروز وسط سردرد بد خبری، بازش کردم. یک نفر داشت می‌نوشت که چرا از کاری که آن همه گرفته و پرآوازه شده؛ خداحافظی کرده و آمده بیرون... همین‌جور که توضیحش را داشتم می‌خواندم تنم لرزید و گریه کردم. قبل‌ترها فکر می‌کردم فقط عشق می‌تواند آدمی را این‌جور تکان بدهد و بشکند. خواستم بنویسم: تو چه جهادی داری می‌کنی و ما چه تن‌پرورانه روزگار می‌گذرانیم. خواستم بنویسم: اگر همه آدم‌های این روزگار قدری مثل تو بودند؛ اگر خود من حتی، کمی دغدغه‌ها و تلاش‌ها و دقت‌ها و پرواهای تو را داشتم؛ کار به این حجم از خبرهای بد نمی‌کشید...

.

.

.

قدیم‌ها می‌گفتند گنه ماست اگر علی تنهاست، حالا باید بگوییم گنه ماست اگر ماجرای آن دختربچه شش ساله، دست همه داستان‌های جنایی را از پشت می‌بندد؛ اگر فلان می‌شود؛ بهمان می‌شود؛ گنه ماست که نشستیم و هیچ کاری نمی‌کنیم...




شنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٥
دم باران گرم

رودی که از جلوی خانه امام می‌گذرد، بعد از سال‌ها پرآب شد، مثل رگ خشکیده‌ای که درش زندگی بدود..




سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٥
بزرگراه شهید آشتیانی

از سرچ «سعید کاظمی آشتیانی» رسیدم به ویکی‌پدیا. بند آخر صفحه نوشته بود: وی سرانجام در ۱۴ دی ۱۳۸۴ در ‏سن ۴۴ سالگی بر اثر سکته قلبی درگذشت.‏

روی کلمه آبی «ویرایش» کلیک کردم و این را اضافه کردم:‏
آیت‌الله خامنه‌ای در سخنان آغاز سال 95 خود در مشهد برای اولین بار پس از 10 سال، از دکتر سعید کاظمی ‏آشتیانی به عنوان "شهید" نام برد.‏

جناب ویکی گفت:‏
‏«مانند بسیاری از دانشنامه‌های عمومی دیگر، مخاطب ویکی‌پدیا گروه یا مذهب یا عقیدهٔ خاصی نیست و این ‏دانشنامه که تنها با هدف اطلاع‌رسانی تأسیس شده برای احترام گذاشتن به عقاید همگان، اصل بی‌طرفی را برگزیده و ‏برای هیچ شخص یا گروه یا مذهب یا گرایشی از القاب احترام‌آمیز یا توهین‌آمیز استفاده نمی‌کند و به این خاطر ‏افزودن آن‌ها به مقالات ویکی‌پدیا مجاز نیست. محترم یا نکوهیده‌بودن موضوع مورد بررسی یک مدخل دانشنامه ‏برعهدهٔ خود خواننده و به برداشت او گذارده شده است و بس؛ بنابراین: عبارت‌هایی مانند دار فانی را بدرود گفت، ‏شهید شد، به هلاکت رسید، و سَقط شد در این دانشنامه منع‌شده است و برای اشاره به مفهوم مرگ، عبارت‌هایی ‏مانند «مرگ»، «کشته شد» و «درگذشت» برای استفاده در همهٔ مقاله‌های این دانشنامه بی‌طرفانه و مناسب است. ‏تنها عنوان‌های فوق زمانی در متن مقاله استفاده می‌شوند که جزئی از نام خاص آن مکان یا مجموعه باشند مانند ‏ورزشگاه شهید شیرودی یا بزرگراه شهید همت.»‏

گرچه این ادعای بی‌طرفی ویکی‌پدیا خودش جای بحث دارد و اگرچه‌تر اینکه توی جمله‌ای که خواستم اضافه کنم ‏کلمه شهید نه برای احترام و... که نقل قول و منظوردار است اما به این راضی شدم:‏

وی سرانجام در ۱۴ دی ۱۳۸۴ در سن ۴۴ سالگی درگذشت. آیت‌الله خامنه‌ای در سخنان آغاز سال 95 خود در ‏مشهد برای اولین بار پس از 10 سال، به ترور شدن دکتر سعید کاظمی آشتیانی اشاره کرد. پیش از این اعلام شده بود ‏که وی به علت سکته قلبی درگذشته است اما منابع آگاه می‌گویند این نابغه فناوری سلول‌های بنیادی توسط موساد ‏‏"ترور بیولوژیک" شده است.‏




شنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٥
خاله محبوب

خاله محبوب شاید تنها قوم و خویشی بود که نوشته‌های من را دنبال می‌کرد. روزهای ‏دانشجویی که ارتباط‌هایم به واسطه دانشگاه زیاد شده بود و از برکت نشریه ‏دانشجویی پر مشتری‌مان درجه اعتماد به نفسم به سقف چسبیده بود؛ زیاد این‌ور و ‏آن‌ور می‌نوشتم. مثل پرنده‌ای بودم که تا حالا توی قفس کوچک باصفایی برای خودش ‏آواز می‌خوانده و یک‌هو می‌برندش وسط سالن اجرای کنسرت. تنداتند می‌نوشتم. ‏شب تا صبح پشت میز تحریر تق و لق سوئیت خوابگاه، روی کاغذ کلاسورهایی که ‏خط‌های موازی آبی داشتند زمین و زمان را سوژه می‌کردم و می‌نوشتم. خمین که ‏برمی‌گشتم خدا خدا می‌کردم نوشته‌هایم به چشم فک و فامیلم نرسیده باشد. الان ‏دقیق نمی‌فهمم چرا اما شاید از آن همه نوشتن و آن اعتماد به نفس یک‌هویی ‏خجالت می‌کشیدم. این وسط خاله محبوب تنها آدمی بود که هر وقت می‌دیدمش؛ ‏می‌گفت راستی مطلبت را دیدم که توی فلان مجله چاپ شده بود، چندان کاری هم ‏به محتوایش نداشت. اما انگار یک سیستم جادویی خلق شده بود که هر خطی از من ‏جایی کار می‌شد را به سمع و نظر او می‌رساند. به من می‌گفت دانشجوی خط امام! ‏من هم با یک خنگی خودخواسته‌ای که خیلی وقت‌ها توی زندگی‌ام به‌ش پناه ‏می‌برم، از کنار این خطاب رد می‌شدم.‏

تهران زندگی می‌کرد و اهل ورزش و پیاده‌روی و رژیم غذایی سالم و مطالعه بود. ‏همیشه هم به‌روزترین جوک‌ها را توی آستین داشت؛ با یک لبخند خوب توی صورتش. ‏این آخری خیلی به چشمم می‌آمد چون توی خمین همه اغلب خیلی جدی و ‏سرسخت بودند. خوش‌خنده‌گی و نرم‌خویی خیلی توی کارمان نبود. انگار وحی منزل ‏بود که به چشم و ابروی مشکی‌مان اخم بیشتر از گشاده‌رویی می‌آید. خاله اما، هر ‏وقت می‌آمد دورش جمع می‌شدیم و ابروی گره‌خورده مشکی را یادمان می‌رفت.‏

مامانی را که تنها خواهرش بود؛ خیلی دوست داشت. آجی صدایش می‌کرد. من را ‏هم به خاطر این که نوه مامانی هستم دوست داشت. همه چیز این دو تا خواهر ‏برعکس هم بود؛ مامانی تپل و پربچه و درس‌نخوانده و قوی و غذاهای چرب و چیلی پز و مثل ‏همه زن‌های سنتی، دوست داشتنی و خاله محبوب، لاغر و کم‌بچه و درس خوانده و فعال محیط زیست و ‏فعال اجتماعی و این‌ها. یادم هست که همیشه درباره مقدار زیاد نان دورریز توی خانه ‏مامانی و مصرف زیاد روغن و خبط‌های این مدلی اعتراض داشت.‏

پنج سال پیش، خاله سکته مغزی کرد و از پا افتاد، آن قدر خودش را باخت که از ‏سکته هم باخت. هر روز اشک ریخت و گریه کرد و نگذاشت فیزیوتراپی و دارو و فلان و ‏بهمان کار خودشان را بکنند. آن‌قدر تأسف خورد که کم‌کم آن چیزی هم که از سلامتی ‏برایش باقی مانده بود؛ آب شد و ته کشید.‏

دوسال پیش، روز ششم عید بود که خاله را آوردند همین امامزاده‌ای که خودش ‏دوست داشت خاک کنند. خودش خواسته بود مراسمش را توی خانه آجی برایش ‏بگیرند. مامانی غصه خورد و مردها، یک مشت استخوانی را که یک پارچه ترمه رویش ‏کشیده شده بود؛ روی دست بردند و چال کردند. چقدر آب رفته بود. تاریخ تولدش را ‏روی سنگ حک کرده بودند. حساب کردم دیدم می‌شود هفتاد و دو سال! باورم ‏نمی‌شد؛ همیشه فکر می‌کردم خاله پنجاه ساله است.‏

‏.

.

‏.‏

امامزاده سر مسیر هر روزه من است، وقتی با عجله و تند تند دارم از جلویش رد ‏می‌شوم قبل از هرچیز یک بوس می‌فرستم برای خاله محبوب، می‌گویم که دوستش ‏دارم و دعا می‌کنم آن‌جا، حالش خوب باشد.‏

خیلی وقت است دلم خواسته برایش چیزی بنویسم، می‌دانم که هنوز نوشته‌های ‏شکسته من به دستش می‌رسد، می‌دانم که می‌خواند، می‌دانم که خوشحال ‏می‌شود.‏ ‏ ‏




شنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٥
وقتی خدا off می‌زند

دعای آخرش این بود که: خدای ما را از قافله غافلین قرار نده. از آن‌هایی نباشیم که نمی‌دانند ماه رجب کِی آمد، کِی رفت.

حالا n سال گذشته، و همه این n سال روز اول رجب ترس برم داشته که توی کدام قافله‌ام الان...




شنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٥
هو...

خدای روزگار نوجوانی ما یک‌جوری بود که بالای همه‌ی نوشته‌های‌مان می‌نوشتیم: هوالمحبوب.

دلم برای آن خدا تنگ شده.




پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٥
حول حالنای ما باش

گفت: برا چی از این عکس می‌گیری؟ بیا بریم؛ دیره. نمی‌دانستم برای چی عکس می‌گیرم.
یک روزی خانه بوده؛ بهار از در و پنجره‌هایش می‌آمده تو. طاقچه داشته برای قرآن و سبزه و تنگ ماهی و چراغ. آدم‌هاش لباس نو می‌پوشیدند؛ دور هم می‌خندیدند‌؛ بوی غذایشان می‌پیچیده توی کوچه. حیاط پر بوده از صدای بچه‌ها...
نمی‌دانستم چی نگه‌م داشته جلوی درِ نداشته‌ی این خانه؛ همان‌جوری که نمی‌دانم چرا همه نوروزهای تا امروز همیشه دلم گرفته. قبل‌ترها فکر می‌کردم آدم وقتی دلش پیش کسی باشد و او کنارش نباشد؛ همه‌چیز حتی بهار برای‌ش ـ به قول خانه سبز ـ نغمه غم‌انگیز دارد. الان‌ها اما می‌دانم قصه این نیست.
حتی آن سال‌هایی که توی سفر، وسط دشت و دمن، کنار سفره هفت‌سین من‌درآوردی‌مان سال تازه را تحویل گرفته‌ایم؛ اویی که توی عکس‌ها دماغش قرمز است و فین‌وفین‌اش به راه، منم.
گفت: سرما خوردی؟ سرد نیست که. نمی‌دانستم کجا و کی سرما خوردم که این همه طولانی شده؛ به اندازه‌ی این همه نوروز...

.

.

.
حول حالنای ما باش!

 

 

پی‌نوشت: هفتم فروردین، عطش‌شکن ده ساله شد. صفای وفای‌تان را عشق است که روز تولد یک وبلاگ معمولی را یادتان هست و بی‌آنکه بشناسم‌تان کامنت تبریک می‌گذارید.






زنده گی(۱٢۳) از عشق(٧٦) دوستت دارم ها(٦۸) زنان(٦۳) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) هذیان ها(۳٢) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱٧) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) سفر(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) مادر و دختری(٦) کارو زندگی(٦) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) مادر(٥) مسجد(٤) بچه(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) دعا(۳) خانه(۳) بابا(۳) آرشیو(٢) مدرسه(٢) بیماری(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) پدر و دختری(٢) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) ما سه نفر(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.