یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٤
...

توی ده پانزده خط، یک جواب ایمیل ساده داده و نظرش را درباره متنی که فرستاده بودم نوشته. چند بار و چند بار می‌خوانمش، بس که روان و قشنگ است؛ پر از نکته‌های ریز و توصیف‌های بجا؛ سرشار از اشاره‌های راهگشا درباره‌ی موضوعی که نوشته‌ام؛ در توصیف نوع نوشتن‌ام، عباراتی خلق کرده که سال‌ها دنبالشان بودم و نمی‌دانستم می‌شود این‌طوری گفت‌شان.

بعضی‌ها خیلی قشنگ‌اند.




شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٤
کولی‌وار

یک مرضی هم هست به نام "مال هیچ‌جا نبودگی" یا "اهل چیزی و جایی نشدگی". مادرزادی هم ‏هست به گمانم. اوایل علامت خاصی ندارد اما به مرور که فرد مبتلا جلو می‌رود نشانه‌هایش آشکار ‏می‌شوند.

صبح اول صبح پیام آمد که "روزت مبارک خبرنگار". گفتم با من است؟ من خبرنگارم؟ دیدم که ‏خودم را خبرنگار نمی‌دانم حتی اگر دو سال توی فلان خبرگزاری کار خبر کرده باشم یا دو سال دیگر ‏توی قلب بهمان خبرگزاری زندگی‌ام را و شب و روزم را گذاشته باشم و هر لحظه‌ی آن دو سال ‏آن‌لاین بوده باشم نکند خبری بیاید و به قلاب نیفتد. حقوق گرفته باشم ازشان و زیر لوح یادبود روز ‏زن و خبرنگار هم امضای مدیرعامل باشد و... خرد و ریز کارهای دیگری ازین دست کرده باشم.‏

دوستانم خودشان را نویسنده می‌دانند. جلوی حرفه می‌نویسند "نویسندگی" و جاهای مختلف با ‏تأکید به یاد بقیه می‌آورند؛ من اما توی دلم فقط می‌دانم که گاهی، قدری خوب نوشتن ازم برمی‌آید ‏یا بهتر بگویم برمی‌آمده و همیشه شرمسارم که به این نعمتِ گاه‌گاه، ادای دینی در خور نکرده‌ام.

با شاعرها گاهی نشسته‌ام؛ برخاسته‌ام و شاعر نبوده‌ام هرگز و شاعری نکرده‌ام...

ده سال است اینجا دارم کار می‌کنم اما گاهی که برای جلسه‌ای یا همایشی می‌بینم همکارهایم آرم ‏طلایی این سازمان را با افتخار سنجاق می‌کنند به یقه کت یا مقنعه‌شان تعجب می‌کنم. فکر می‌کنم ‏اگر یک میلیون پول اضافه بدهند هم باز دلم با این کار نیست. دلم می‌گوید تو اینجا کار می‌کنی و ‏مال اینجا نیستی.

همین‌جور بخواهم ادامه دهم؛ مثال‌هایم طوماری می‌شود برای خودش. با فکرها و گروه‌ها و تیپ‌های ‏شخصیتی هم همین‌طورم، شما که غریبه نیستید با خود آدم‌ها هم همین‌طورم. هیچ‌وقت حس نکردم ‏کسی مال من است، یا من مال اویم. هی فکر کرده‌ام همه مسافریم؛ ساعتی با همیم و از کنار هم ‏رد می‌شویم... "مصطفی گوید که دنیا ساعتی‌ست"*... ‏

خلاصه افراد دارای این عارضه آواره‌اند، دست‌شان خالی‌ست، توی هیچ خاکی بند نشده‌اند که میوه ‏بدهند، تلخ و تند، کولی‌وار...‏

بگذریم.‏

 

 

‏* مثنوی معنوی، دفتر اول




دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٤
دیگر اسمت را عوض نکن

 

آدم از یک کتاب داستان چه می‌خواهد جز یک قصه جمع‌وجور بی‌حرف‌اضافه، یک نگاه تازه به روزهای پس از جنگ و یک پایان خیلی باز؟

 

 




دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٤
آری، این چنین است خواهر!

گفتند 47 هزار زن وقتی از مرخصی زایمان برگشتند، اخراج شدند. حالا معلوم نیست این عدد مال یک سال است یا بیشتر. n نفر دیگر هم هستند که وقتی برگشتند گرچه اخراج نشدند ولی یک بلایی سر شغل‌شان آمده. در حالی‌ که قانون  می‌گوید "دستگاه‌ها موظف‌اند مادران کارمندی را که از مرخصی زایمان استفاده می‌کنند پس از بازگشت به محل کار با حفظ سمت و موقعیت به کار بازگردانند."

نمونه موردی‌اش الان پشت مانیتور نشسته و دارد برای شما می‌نویسد. وسط‌های مرخصی بود که توی محل کار ما کودتا شد و خیلی چیزها تغییر کرد، یک روز هم یکی از دوستان آمد در خانه و یک کارتن بزرگ از وسایل شخصی‌ای که توی اتاقم داشتم برایم آورد تا در جریان تخلیه اتاق گم و گور نشوند. مدیر بودم و خیر سرم پای ثابت همه کارهای فرهنگی و پژوهشی. از مرخصی که برگشتم اما تبعید شدم به یک جای بی‌پنجره و شغلم شد دسته‌بندی و منظم کردن کاغذها، به همین سادگی.

وقیح‌تر اینجاست که رئیس یک دانشگاه توی روز روشن می‌گوید می‌خواهم کاری کنم که همه‌ی زن‌ها از اینجا بروند. زن نباید کار کند و من از اول با شاغل بودن زن‌ها مخالف بودم.

الان اگرچه وقت بیشتری و ذهن و قلب آرام‌تری دارم، اگرچه خدا خواسته و عدو سبب خیر شده، اما خواستم بگویم آن " 47 هزار زن" تازه روی پیدای ماجراست، روی پنهانش هزار هزار قصه‌ی این مدلی است. قانون هم بنشیند هی برای خودش حرف بزند.






زنده گی(۱٢۳) از عشق(٧٦) دوستت دارم ها(٦۸) زنان(٦۳) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) هذیان ها(۳٢) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱٧) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) سفر(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) مادر و دختری(٦) کارو زندگی(٦) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) مادر(٥) مسجد(٤) بچه(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) دعا(۳) خانه(۳) بابا(۳) آرشیو(٢) مدرسه(٢) بیماری(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) پدر و دختری(٢) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) ما سه نفر(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.