پنجشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۳
خواب ناز

دلش درد دارد و طبق معمول این شب‌ها مدام ناله می‌کند، باز خدا خیرش بدهد که از آن گریه‌های ممتدِ یک نفسِ دهن سرویس کن ندارد وگرنه با دست و پایی که گم می‌کنیم چه می شد.

وسط ناله‌ها یک ذره هم -پیام بازرگانی طور- چشم‌ روی هم می‌گذارد و می‌خوابد، مثل ابر بهار توی همان خواب کوتاه هم می‌خندد و هم با بغض تا مرز گریه می‌رود.

با درماندگی و خستگی سرم را می‌آورم نزدیکش و یک گوشه‌ای از بالش کوچکش جا می‌دهم. خواب او من را هم با خودش می‌برد. اول می رویم یک‌جا که پر از کبوتر است، کبوترخانه یا به قول ما کفترخان دیده‌اید؟ همان شکلی‌ها. کبوترها می‌آیند روی شانه‌اش می‌نشینند و با پرشان لپِ تازه روییده‌اش را ناز می‌کنند، یک وری می‌خندد، صدایی می‌آید و کبوترها همگی با هم بال می‌زنند و پر می‌کشند، بغض می‌کند و لب و لوچه‌اش آویزان می‌شود.

آن‌ور تر چند تا درخت دارند با هم حرف می‌زنند، یکی‌شان سیب سرخی از لای موهای سبزش در می‌آورد و به صورت او نزدیک می‌کند، از خودش صدا درمی‌آورد که او بخندد، درخت چندبار این کار را می‌کند و بعد نازش می‌کند و می‌گوید باید با دوست‌هاش بروند لب چشمه آب بخورند. لبخند می‌رود و لب و لوچه‌اش آویزان می‌شود باز.

چند تا پری دارند از آسمان بالای سرش رد می‌شوند، یکی‌شان می‌گوید: ئه، این همون بچه‌هه س! یادتونه؟ بقیه می‌گویند که یادشان نیست. اولی می‌گوید که مأمور بازی کردن و خنداندنش بوده قبل از این‌که به دنیا بیاید. جلو می‌آید و انگشتش را می‌گذارد روی چانه اش، بعد شکلک‌های بامزه در می‌آورد، بچه ذوق می‌کند و طولانی می‌خندد،صورتش چه با خنده قشنگ‌تر می‌شود، پری‌ها باید برای کاری برگردند بالا، پری پیشانی‌اش را می‌بوسد و با لبخند خداحافظی می‌کند، او بلند می‌زند زیر گریه، بیدار می‌شویم..




دوشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩۳
...

ابرها دارند
از زیارت‌نامه‌خوانی تو می‌آیند
با دلی روشن...

 

از اینجا




یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۳
محرم خوانسار

یکی دوسال پیش تاسوعا و عاشورا رفتیم خوانسار. شهر کوچک قشنگی بود که پاییز و محرم و باران هم قشنگ‌ترش کرده بود.

مراسم‌های عزاداری جالبی هم داشتند، حسینیه‌های ساده با معماری قدیمی، چای توی استکان‌های باریک و نعلبکی، خرما توی ظرف‌های چینی گل سرخی، جوان‌هایی که خادم حسینیه بودند و لباس شان مثل خادم‌های حرم بود، برای بچه‌ها هم حتی از این لباس‌ها بود اگر می خواستند کمک کنند، دیدن جوان‌هایی که می ایستادند به ظرف شستن و زیر باران دوان دوان، ظرف‌های تمیز را به قسمت نذری می‌رسانند دوست داشتنی بود. موقع ناهار خانه‌های زیادی بودند که غذای نذری می دادند، بعضی خانه‌ها فقط مخصوص خانم‌ها بود، از این خانه‌های بزرگ باصفای قدیمی که حیاطش را  آب و جارو کرده بودند، در خانه تا وقتی ظرفیت همه اتاق‌ها پر شود باز بود، وقتی دیگر جای نشستن برای ادم های جدید نبود در را بستند و غذا را توی سینی‌های بزرگ آوردند. قیمه بود توی بشقاب‌های ملامین قدیمی و گفتن ندارد که چه خوشمزه.


مدل عزاداری حسینیه‌ای که ما رفتیم هم بیشتر به نمایش و تأتر می زد. اسب و شترهای فراوان با تزئینات رنگی عجیب، بر خلاف شهر ما که بیشتر با سینه زدن  خواندن عزاداری می‌کنند.

عصر هم رفتیم تعزیه روستایی به اسم قودجان که ظاهرا تعزیه‌های مشهوری دارد. فضاسازی خوبی داشت، خود روستا هم که دیدنی بود.


نمی‌دانم چه‌م بوده که هیچ عکسی از آن‌جا نگرفتم، این عکس‌ها را هم توی نت پیدا کردم. ولی واقعا محرم‌ها آدم وقت و حال خوب و پایه داشته باشد برود بگردد گوشه کنار ایران، هر سال برود یک طرفی، میان یک جمع با صفایی که با لهجه و سلیقه ی خودشان حسین حسین می‌کنند..

 




شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۳
باران

توی دسته‌های عزاداری بعضی‌ها میان دارند، بعضی‌ها صف اول‌اند، بعضی‌ها با صدای خوب‌شان می‌خوانند،

توی دسته‌های عزاداری اینجا هم بعضی‌‌ها می‌نویسند و خبر ندارند که پشت سر واژه‌های‌شان جماعتی اشک‌ریزان بر سینه می زنند آرام ارام...

حسینیه








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦۱) وبلاگستان(٥٥) زنان(٤۸) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) نوشتن(٢۳) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) ازدواج(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) عطش شکن(٤) مسجد(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مادر و دختری(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) میان سالی(٢) سطری میان نامه ای(٢) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) تلگرام(۱) پدر و دختری(۱) لینک زن(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.