یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۳
همه یادگاری هایش را دادم رفت

"جمع کوچکی بودیم که به توفیق اجباری رفتیم خانه ی شهید حبیب غنی پور. من برای کنجکاوی رفتم چون دوست داشتم حبیب را بیشتر بشناسم. در گشت و گذارها و پرس و جوها چیز زیادی از او نیافته بودم. رفتم...

مادری بود با سه دختر. حبیب تنها پسرش بود. از حبیب چیز زیادی نگفت. دوست نداشت بگوید. می گفت حبیب را از من نپرسید، از دیگران بپرسید... می گفت دعا می کنم شهادتش پذیرفته شده باشد. می گفت مدتها بود دعا می کردم خداوند بپذیرد که حبیب شفیعم شود در قیامت. به خوابم آمد و گفت: مادر هنوز در صف حساب و کتابم.... می گفت توبه کردم از دعایم. می گفت من وظیفه دارم باعث ترفیع پسرم باشم. نباید کاری کنم که شرمنده دیگران شود. می گفت حاضر نیستم بروم بنیاد.... می گفت او هم در خواب گفت خوب می کنی. می گفت دوست ندارم زیاد مطرح شود، چون ممکن است دل مادر دیگری بگیرد... می گفت همه ی چیزهای حبیب، همه ی یادگارهایش را دادم رفت. دادم به هرکسی که دوست داشت. فکر کردم نگهشان دارم که چه بشود. بدتر اینکه ممکن است چشمم که به آنها بیفتد، حس مادریم گل کند و دلم بریزد. آنوقت اجرم کم میشود، آنوقت ثواب او کم میشود... می گفت....

خیلی چیزها گفت. خیلی متفاوت گفت. خیلی مهرش به دلمان نشست. دانستم حبیب یعنی تربیت مادرش، مادری که شاید سواد خاصی نداشت اما خیلی با معرفت بود. زیبا بود.

فقط اتاق حبیب را نگه داشته بود. آن هم طبقه بالا؛ طبقه ی بالای خانه ی کوچک و قدیمی، در محله سینما جی، نزدیک مسجد جوادالائمه. یک اتاق خالی، با یک قاب عکس و یک لوح تقدیر. همین"

 

از وبلاگ وقتی نیست...




شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۳
از عاشقانه های نجیب

گفت چه خوب که این کتاب را دیدید و اقدام به معرفی اش کردید. گفتم خب مخاطب هوشیار است خانوم. غافلگیرانه گفت بوس به مخاطب! بعد خندید که این را یک وقت نیاوری توی مصاحبه.

در گفتگو با شاعرها حظی است که گاه گاهی بد نیست نصیب آدم بشود. گپ و گفت با این خانوم شاعر هم قشنگ بود. 

متنش اول بار اینجا و بعد اینجا منتشر شد.




شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۳
دختر بودن

"مامان دلش گرفته, برو خونه باهاش حرف بزن."

 

پیامک برادر




شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۳
...

نکند صدایم کرده باشی و من نشنیده باشم؟




جمعه ٧ شهریور ۱۳٩۳
...

"یک روز
پنج شنبه
پشت سرت آب ریختم
یک عمر
پنج شنبه 
روی قبرت
 
مادر
چشمم به آسمان خشک شد
چه می شد اگر
همین جمعه
با باران برگردی؟"
 
 
 
 
(+)




سه‌شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۳
مِمُل

ایشان را به جا آوردید؟

توی کودکی پر از تخیلم همیشه آرزوی داشتن دوستی مثل او را داشتم:)




سه‌شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۳
وقت و بی‌وقت

کتاب‌ها هم زمان و سن و سال دارند انگار واقعا!

اول بار وقتی برای مصاحبه با یک آدم جاافتاده ای رفته بودیم و وسط حرف‌هاش تکّه ای از شعر سهراب سپهری خواند با شوق جوانی  پرسیدم پس سهراب هم می‌خوانید؟ جواب داد "می‌خواندم!" تا چند وقت بعدش فکر می‌کردم که این می‌خواندم یعنی چی؟ یعنی الان دیگر وقت نمی‌کند که بخواند؟ دوست ندارد که بخواند یا چی؟

بعدترش یک همکاری داشتیم که تشنه‌ی کتاب و جرعه‌ای آب گوارا بود برای کوزه‌های خالی‌اش، من آن‌وقت‌ها هنوز توی داستان‌های مصطفی مستور و امیرخانی و اینها می‌گشتم. یکی از مختصر مفیدهایش را معرفی کردم که تحویل نگرفت و گذاشتش کنار و گفت گم شده اش اینها نیستند دیگر! تا چند روز درگیر این "دیگر"ش بودم، یعنی قبلا گم شده‌اش بودند؟ الان چرا نیستند؟

عید پارسال بود که درگیر و دار به هم دوختن زندگی از هم گسیخته‌ات بودی، فکر کردم عیدی برایت "چهل‌نامه" نادر ابراهیمی را بخرم کمکت می‌کند، فکر کردم چیزی نیست که کهنه شود، بعدترش اما همیشه دیدم کتاب را گذاشتی یک جای خوب  محترمی اما هیچ‌وقت ندیدم بخوانی‌اش یا ازش صحبت کنی. حس کردم انگار واقعاً این را باید خیلی قبل‌ترها یکی به دستت می‌رساند و الان گم‌شده ات از این جنس نیست.

تعطیلات نوروز امسال، وقتی "رؤیای تبت" را دست گرفتم که بخوانم هنوز یادم بود که "پرنده‌ی من"ش را دوست داشتم و فضاها و قلم این نویسنده برایم جذاب بوده، اما وقتی وسط‌هایش دیدم دیگر آدمِ رفتن توی آن فضاها و خواندن آن دیالوگ‌ها و سهیم شدن در آن دغدغه‌های زنانه نیستم و کتاب به آن تر تمیزی را دقیقاً انداختم کنار، فهمیدم نه، انگار واقعاً کتاب‌ها هم زمان دارند...به وقت و بی‌وقت دارند، مثل همه‌ی چیزهای این عالم...






زنده گی(۱٢٤) از عشق(٧٧) دوستت دارم ها(٦٩) زنان(٦٤) وبلاگستان(٥٦) ذکر(٤٠) شهید(۳۸) کودکی(۳٤) هذیان ها(۳٤) داستان(۳۳) شعر(۳۳) جنگ(۳۳) غم تکانی(۳۳) درد(۳۱) نوشتن(٢٧) (:(٢٧) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱۸) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) سفر(۱٤) قرآن(۱٤) نوروز(۱۳) اعترافات(۱٢) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) ارتباط(۱۱) امام خمینی(۱۱) رمضان(۱۱) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) سفید(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) خمین(٧) مادر و دختری(٧) کارو زندگی(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) برای نگفتن(٦) ):(٦) شایدداستان(٥) فضول دونی(٥) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) بچه(٥) مادر(٥) مسجد(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) عطش شکن(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) اشارات(٤) همشهری داستان(٤) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) سطری میان نامه ای(۳) بابا(۳) دعا(۳) خانه(۳) بیماری(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) به کجا چنین شتابان(٢) فاطمی نیا(٢) فاطمیه(٢) سوریه(٢) معلم(٢) آرشیو(٢) مدرسه(٢) تبریک(٢) انتظار(٢) پدر و دختری(٢) :)(٢) میان سالی(٢) ما سه نفر(۱) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) تلگرام(۱) لینک زن(۱) انقلاب(۱) سپاس(۱) باران(۱) روزنوشت(۱) عرفه(۱) حج(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) زایمان(۱) همدان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) اربعین(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) مجردی(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.