سه‌شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۳
ستاره درخشان "جوانی" روی پیشانی ات بود

بعد از دوازده سیزده سال برگشته بود به خودم، بازش کردم و با اکراه نگاهش کردم، خودم را دیدم  و تو را و او را و عالمی که داشتیم تازه تازه ساختنش را تجربه‌ می‌کردیم و چشم‌هایی که داشتیم می شستیم و جور دیگر می‌دیدیم. جوانی قشنگ همگی‌مان توی آن سطرها نشسته بود، مؤدب و متین و آراسته و خوش‌بو. دیدم چقدر آدم‌های توی این سطرها را می‌شناسم، چقدر دوست‌شان دارم و چقدر عوض شدم و عوض شدند و چه دور و غریبه شدیم.

دوستی گفت پس حسابی رفتی به گذشته، گفتم آره امّا خودم را گرفتم که زیادی درش غرق نشوم. گفت غرق شدن ندارد، می‌دانی؟ مثل خانه‌ای قدیمی‌ست که خیلی باصفا بوده و حیاط دراندشت داشته و باغچه و حوض و پنچ‌دری، تو ازش خیلی خاطره‌های خوبی داری، الان می توانی یاد کنی و حظش را ببری اما آن خانه دیگر نیست، کوبیده‌اند و خانه‌های دیگری به جایش ساخته‌اند.




دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳
...

آدم‌های نرم خو را دوست دارم، حتی اگر از بقیه صفت‌های شان خوشم نیاید ولی این یکی کافی‌ست که برایم محترم بمانند، خودم آن وقت چی؟ مثل تکه‌ای از یک لیوان شکسته‌ام، هر دستی که سمتم بیاید احتمال خراشیده شدنش خیلی زیاد است. حاصل کلی تمرین مدارا کردن هم فقط نتیجه‌اش شده شُل و وِلی و انفعال و تبسم کم‌رنگ الکی و دهن بستن به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی!




سه‌شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۳
"شهیدبازی" کودکان غزه

 

عکس از اینجا




دوشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩۳
تو ماهی و من ماهیِ این برکه ی کاشی

- زهره! این حوضِ خیلی خالیه. می‌شه چندتا ماهی بندازی توش؟

- برا چی می‌خوای؟

- همین‌جوری، آخه قشنگه ولی ماهی کم داره. اگه حوصله شو نداری نمی‌خواد.

- چند تا ماهی؟

- هرچی، فرق نداره.

+ عنوان مصرعی از شعر علی‌رضا بدیع.




دوشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩۳
بِی بِی چک دیگه چیه؟

 منتظر نشسته بودیم نوبت‌مان شود و با خانوم جوان بغل دستی صحبت سر انداختیم تا زمان کوتاه‌تر شود، دختر هجده نوزده ساله‌ای با چشم‌هایی که هم توش نگرانی بود و هم اشتیاق و سرزنده‌گی، صندلی کناری نشست. گفت که نوبت قبلی نداشته و از شهر بغلی آمده تا آزمایش بارداری‌اش را نشان دهد، فهمیدیم که با همان پسر جوانی که دم در مطب بی‌قرار بال بال می‌زند عقد کرده‌اند و وسط‌های زمستان قرار عروسی دارند. به قول خودش به خاطر اینکه لو نروند آمده بودند اینجا دکتر و آزمایش.خانوم جوانِ این‌وری، ازش پرسید بی‌بی چک استفاده می‌کردی خب. دختر حیران گفت بی بی چک دیگه چیه؟! خنده‌ام ولو شد روی موزاییک‌ها، دختر هی لب می‌گزید و می‌گفت اگه مثبت باشه چی؟چیکار کنم؟گفتم خب الان از جواب آزمایشت معلومه دیگه، کوش؟ از توی جیب شلوار لی‌اش یک برگه‌ی چندبار تاشده را درآورد، یاد برگه‌های امتحانی مدرسه افتادم که هروقت نمره کمی گرفته بودیم همین‌جوری تا می‌زدیمش که کمتر جلوی چشم باشد، جوابش مثبت بود،چه مثبت خوبی هم، گفتم مبارک‌تون باشه، مثبته، خدا بخشیده دیگه. دختر چشم‌هایش را محکم فشار داد روی هم و لبش را عمیق‌تر گزید. خانوم بغل دستی پرسید حالا می‌خواین چیکار کنین؟ زمستون که نمیشه عروسی بگیرین با این وضع، دختر گفت خب الان که فکر کنم خیلی کوچیک باشه، می‌شه سقطش کرد،ها؟ من که خیلی سریع همان اول رفته بودم توی تیم بچه! آمدم بگویم حیفه بابا،خب عروسی را بندازید جلوتر، حالا که خدا خواسته و مامانِ خیلی جوان شدی. اما نگفتم و فقط همان کلمه اولش را گفتم. خانوم بغل دستی هنوز تیم‌اش را معلوم نکرده بود و نگرانی‌های دختر را هم می‌زد. وقتی داشتم می‌رفتم دختر هنوز منتظر نشسته بود، چشم‌ها و لبخند خیلی جوانش خواستنی بود. باهاش بای‌بای کردم و زدم بیرون،

الان فکر می‌کنم که کاش فرصت زندگی‌ را نگرفته باشند از این بچه‌ای که اولین بار خبر بودنش را من به مادرش دادم.




دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳
مظلوم کوچکم

  اول بارش دبیرستانی بودم که بابای یکی از بچه‌ها از دنیا رفت، خاطر دوستم برایم عزیز بود و از دیدارش که برگشتم تا صبح خوابم نبرد و به یاد دل پرغصه‌‌اش شر شر اشک ریختم.بعدترش هم پیش آمد که دوستانم عزیزی را از دست دادند اما دل من دیگر آن شکلی نبود و پوست کلفت‌تر شده بود.

   دوم بارش دانشجو بودم و توی خوابگاهِ بی تلویزیونِ بی اینترنتِ آن روزها مثل طالبان بی‌خبر از دنیا زندگی می‌کردم.یک شب رفتم قاطی روزنامه باطله‌ها زیرانداز پیدا کنم برای یک گوشه از راهرو نشستن و نوشتن، توی روزنامه‌ای که برداشتم آن دوتا عکس معروف "محمدالدوره" (لحظه شهادت آن بچه فلسطینی کنار باباش) را دیدم، مبهوت و شوک زده یک ربع به عکس خیره ماندم و بعد تا صبحش همان جا از غصه نشستم و اشک ریختم، فرداش که عکس را مثل یک داغ محرمانه به زهرا نشان دادم خندید و گفت تو اینو تازه دیدی؟دو ماه پیش سوژه شد و کلی واکنش برانگیخت و ...

   سوم بارش زلزله‌ی بم بود، شب‌های اول تا صبح توی تخت قیژ و قوژی خوابگاه از سرمای دی ماه به خودم می‌لرزیدم و سنگینی آوار را روی بند بند تنم واقعاً احساس می کردم و درد می‌کشیدم. فکر می‌کردم کاش یکی پیدایم کند و از زیر آوار بکشدم بیرون تا دارم نفس می‌کشم، فکر می‌کردم اگر دیر برسند چه؟ اگر زیر همین آوار کم کم تمام شوم چه؟ یا فکر می‌کردم دارم توی خرابه‌ها دنبال خواهرم می‌گردم، دنبال دست‌های سفید و کشیده‌اش...

   چهارمین بارش وقتی بود که قیصر امین پور رفت، هنوز هم خیلی ربطش را به خودم نمی‌فهم، من یک مخاطب خیلی معمولی شعرهایش بودم و آن آخری‌ها عاشق نجابت و آیینه‌واری و تلخیِ آشنای کلمه‌هایش. صبح خبر را شنیدم و خودم را زدم به آن راه، کار و زندگی و مهمان‌داری و آشپزی و درس و مشق و همه را رد و بد کردم و درست شب وقتی قرار بود از خستگی بی‌هوش شوم بغض از همه جای روحم خودش را رساند به گلو و بعد چشم‌ها و یادم افتاد که او دیگر نیست...فکر می‌کردم یک آشنای خوبی از دنیا کم شده و دیگر به دنیا بر نمی‌گردد و این برایم رنج داشت و می‌دانستم خدا این رنج را می‌فهمد.

   پنجمین بارش حالاست، شب‌ها چشم‌ام باز است و هر لحظه منتظرم خانه برود روی هوا، حس می‌کنم خانه‌ی ما سه‌چهار تا اتاق دارد و توی هر اتاقی چندتا بچه قد و نیم قد خوابیده‌اند کنار عروسک و توپ و تفنگ شان، همان نصفه شبی دلم می‌خواهد بلند شوم بروم بوس‌شان کنم و برگردم، فکر می‌کنم شاید صبح دیگر نبینم‌شان، یا این شکلی نبینم‌شان، فکر می‌کنم فرداست و بیمارستانی نیست که تکه‌های بچه‌ی زخم خورده‌‌ام را به امید شفا به‌ آن‌جا برسانم، فکر می‌کنم مگر ذخیره‌ی دارویی چند بیمارستان یک وجب شهر محاصره شده چقدر است که برای بچه‌ام هنوز چیزی مانده باشد؟ یاد خرمشهر می‌افتم و دزفول، می‌زنم به صحرای کربلا؛ فکر می‌کنم چه می‌کشم وقتی باید از پیکر سفیدپوش مظلوم کوچکم دل بکنم؟ صدایم به جای همه‌ی آن مادرها از درد کلفت می‌شود و چشم‌هایم متورم، بعد دروغ چرا؟ به فردایش فکر می کنم و به این‌که تا کجا می‌توانم پای مقاومت بایستم و شک نکنم که باید ایستاد...

 

 

عنوان از شعرهای محمدرضا عبدالملکیان است.








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦۱) وبلاگستان(٥٥) زنان(٤۸) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) نوشتن(٢۳) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) ازدواج(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) عطش شکن(٤) مسجد(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مادر و دختری(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) میان سالی(٢) سطری میان نامه ای(٢) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) تلگرام(۱) پدر و دختری(۱) لینک زن(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.