دوشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩۳
آدم‌های خوب شهر

آنفولانزا بود مثلا اما از آن ورژن‌های پرزورش که مصدوم را افقی می‌کند، نصفه‌شب از سر ناچاری زنگ زدم اورژانس و گفتم که آمبولانس بفرستند، خانومه گفت که اورژانس پرکاره امشب و برای آنفولانزا نمی‌تونن آمبولانس بفرستند و اگر بهتر نشد خودمان یک‌جوری برسانیمش بیمارستان. منم که تنها و دست‌پاچه بودم گفتم باشه و فوری رفتم سراغ گزینه آژانس. نیم‌ساعتی گذشت و مصدوم ما یک خرده با دوا و درمان‌های خانگی بهتر شد که موبایلم زنگ خورد،خانومه از اورژانس بود، گفت علائمش بهتر شد؟ الان دقیق بگو چه وضعی داره؟ منم شرح ماوقع دادم و گفت خداروشکر بهتر شده اما همون اول صبح که شد حتما برید دکتر.

کار خانومه و این‌که ما رو یادش نرفت برام قشنگ و ارزشمند بود.

قبل‌ترها یک وبلاگی بود به اسم آدم‌های خوب شهر(+)،می‌شد رفت و این جور تجربه‌ها را توش نوشت،کاش دوباره به روزرسانیش از سر گرفته می شد.




یکشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۳
یاد

عزیزی در کامنت‌های پست چند هفته پیش درباره پدر، نوشته که:

"من خیلی وقت پیش پدرم رو از دست دادم، در دو سالگی،ولی به حرمت بدن سوخته‌اش در آسمان دزفول، از خدا می خوام که به همه ی آرزوهای دور و نزدیکت برسی."

چون ازش نشانی نداشتم خواستم اینجا بنویسم که برای شادی روح پدرش دعا کردم و یادش از خاطرم نمی‌رود..




یکشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۳
یک پارچه اقا

ده سال پیش یک داستان خل و پیلیچی (+)دست‌نویس کردم و فرستادم برای یک جشنواره، بعد که دعوت‌نامه آمد و رفتیم بندرعباس برای برگزاری‌اش یادم هست که رفتم پیش داورها- خدا رحمت کند امیر حسین فردی را- تا ایرادهای کارم را بشنوم، می‌گفتند ما همش فکر می‌کردیم این متن را یک آقا نوشته، حتی دست خطت هم به پسرانه می خورد بیشتر!

توی همان سفر، با مریم دلباری عزیز-که هرکجا هست خدایا به سلامت دارش- دوست شدیم، او هم که خودش استادی بود و قلم داستانی اش را خیلی دوست داشتم اولش می‌گفت قلم محکمی داری بعد وقتی از یک خیابان شلوغ می خواستیم رد شویم و من طبق معمول با ترس و لرز و گرفتن دست او محکم رد شدم گفت نه به آن قلم تیز و تند مردانه و نه به این طرز از خیابان رد شدنت!

امروز هم وقتی توی گوگل پلاس زیر یک پست دخترانه-زنانه رفتم و نظر گذاشتم واکنش‌ها جالب بود، چند نفر از دخترها آمدند کامنت گذاشتند که یعنی شما واقعا آقا نیستید؟ یعنی وبلاگ عطش شکن مال شماست؟ پس چرا ما فکر کردیم شما آقایی؟ و به قول خودشان بنیادهای فضای مجازی شان به هم ریخت و بحث از مسیر اصلی خودش عوض شد.

من آن قلم محکم را - به خاطر تنبلی و کم نویسی خودم- دیگر ندارم اما خب واقعاً اینکه این وبلاگ  لحن پسرانه یا مردانه‌ای داشته باشد را نمی‌توانم قورت بدهم. این‌همه از زن ها نوشتم، از زنانگی و عشق و زندگی و دوستت‌دارم و این جور چیزها نوشتم،کجای اینها مردانه بوده یعنی که مخاطب اینقدر به خطا افتاده!

خلاصه اینکه، من یک زن هستم به قول ملت با کمال افتخار.




شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۳
مادران چشم به راه

تا کی‌ دل‌ من‌ چشم‌ به‌ در داشته‌ باشد
ای‌ کاش‌ کسی‌ از تو خبر داشته‌ باشد

آن‌ باد که‌ آغشته‌ به‌ بوی‌ نفس‌ توست‌
از کوچه‌ ما کاش‌ گذر داشته‌ باشد

آن‌‌روز که می‌بستی بار سفرت را
گفتی به پدر هرکه هنر داشته‌ باشد

باید برود هرچه‌ شود گو بشو و باش‌
بگذار که‌ این‌ جاده‌ خطر داشته‌ باشد

باید بپرد هر که‌ در این‌ پهنه‌ عقاب‌ است‌
حتی‌ نه‌ اگر بال‌ و نه‌ پر داشته‌ باشد

کوه‌ است‌ دل‌ مرد، ولی‌ کوه، نه‌ هر کوه‌
آن‌ کوه‌ که‌ آتش‌ به‌ جگر داشته‌ باشد...

.

.

.

شعر از "مرتضی امیری اسفندقه" است، آهنگ قشنگش را هم رضا یزدانی خوانده، این پست و عکس‌هایش را که دیدم توی گوشم پیچید دوباره..




شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۳
کفش‌ها

 

پارسال همین‌موقع‌ها بود که به دعوت مکرر دوستی رفتم برای کمک کردنش در کار، به خیال خودم از کار و زندگی، به زور و زحمت مرخصی گرفته بودم و میلی‌متری همه چیز را جور کرده بودم که خودم را به وقت برسانم تا آن دوست تنها نماند و  کمکی که رویش حساب کرده و خیلی التماس دعا دارد به خاطرش را به موقع برسانم.

رفتم و روزهایی که آنجا بودم مثل تراکتور کار می‌کردم، از صبح تا شب توی آن اتاق اداری بسته می‌نشستم پای سیستم و پدر ذهن و چشمم در می‌آمد تا همه چیز خوب پیش برود. منی که توی شهری زندگی می‌کنم که اگرچه خیلی چیزها ندارد اما فضاهای باز و اکسیِژن تازه برای نفس کشیدن خیلی دارد، آنجا ارتباطم با بیرون فقط پنجره‌ای بود که گاهی انبوهی کبوتر در قابش می نشستند و فکر می‌کردم این همه کبوتر وسط این شهر شلوغ و این هوای دودآلود چه خوب که هستند و تنها نیستم.

آن دوست هم بود اما به خاطر مشکلاتی که داشت کم بود. هر وقت هم که می‌آمد کارش را می‌کرد و چندان مهمان بودن من و میزبان بودن خودش برایش معنایی نداشت. گرفتار بود و من می فهمیدم و طبق معمول درک می‌کردم اما وقتی می دیدم برای خودش وسط کار خرید هم می‌رود و چیزهای بامزه برای عزیزانش می‌خرد یا قرار تفریح بعد از کار را - همان وقت‌هایی که من باید می‌ماندم- می‌گذارد و بعد برمی‌گردد و دوباره غرغرهایش با ما و منی که دیگر به جای مهمان زیردست صرفش شده بودم را از سر می‌گیرد یک طوری‌ام می‌شد.

فکر می کردم جایی آمده‌ام که تنهام و مال آنجا نیستم و باید کاری برای خودم کنم وقتی کسی که انتظارش را دارم کاری برایم نمی‌کند،هنوز زمان آنجا ماندنم تمام نشده بود و نمی‌توانستم زیر قولم بزنم اما بی‌تاب بودم که زودتر بروم. 

یکی از همین عصرهای بلند و خوب خرداد بود که از آن اتاق با سرکشی مؤدبانه‌ای زدم بیرون و رفتم پیاده‌روی، سر راه برای خودم گل خریدم و خیلی فی‌البداهه یک جفت کفش،سعی کردم آرام باشم و دل خودم را دوباره به دست بیاورم،تا آخر قرار دوهفته‌ای‌مان ماندم اما بعدش کم کم از آن رفاقت کلاً زدم بیرون.

به قول یک بنده خدایی، جایی که بودن و نبودنت فرقی نمی‌کند به بودنت احترام بگذار و نباش.

حالا هر وقت به آن کفش‌های جاجیمی رنگارنگ نگاه می‌کنم لبخند می‌آید روی لبم، دلم کفشی برای رفتن به پاهایم هدیه داده بود، جایی که باید می‌رفتم. 




سه‌شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۳
از آرزوها

شما که غریبه نیستید، یک وقت‌هایی هم آدم احساس نیاز شدید به حضرت خدیجه بودن می‌کند از لحاظ مال و دارایی:)

{ }



یکشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۳
ماه

توی زیارتش آمده که:

شهادت می‌دهم به وفایت..

کنار بقیع که می‌ایستادیم به تماشا و باران، یکی از هم‌سفرها بود که مدام دور و بر جایی بال بال می‌زد که می‌گفتند مزار ام‌البنین است،من که روشنفکر بازی‌ام آنجا گل کرده بود می‌گفتم که چی آدم چاهار تا امام معصوم را رها کند برود به زیارت مادر حضرت عباس! اما حالا که یک خرده عقل‌رس‌تر شد‌ام دلم می‌خواهد برگردم و بگویم گرچه به پای ادب پسر شما نمی‌رسد اما این سلام بارانی ما تقدیم به شما و آن ماه باوفای‌تان:

السَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّهَا الْعَبْدُ الصّالِحُ

الْمُطیعُ للّهِ وَلِرَسولِهِ وَلاِمیرِ الْمُؤمِنینَ

وَالْحَسَنِ وَالْحُسَیْنِ صَلّى اللّهُ عَلَیْهِمْ وَسَلَّمَ..






زنده گی(۱٢۳) از عشق(٧٦) دوستت دارم ها(٦۸) زنان(٦۳) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) هذیان ها(۳٢) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱٧) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) سفر(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) مادر و دختری(٦) کارو زندگی(٦) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) مادر(٥) مسجد(٤) بچه(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) دعا(۳) خانه(۳) بابا(۳) آرشیو(٢) مدرسه(٢) بیماری(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) پدر و دختری(٢) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) ما سه نفر(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.