شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۳
باشد که خستگی بشود شرمسار تو

او داشت پشت تلفن ماجرای خواستگاری رفتن دوستش را می‌شنید و قهقهه خنده‌اش تا خانه همسایه‌ها بلند بود،من یاد تو افتادم بی‌اختیار و دلم گرفت.

یاد تو که الان چندسال است دیگر نمی‌خندی؟یا دیگر اونجوری نمی‌خندی،مثل همان وقت‌ها که همگی شاکی بودیم از خنده‌های بلندت مخصوصاً پای تلفن.

استعداد عجیبم در پیداکردن رشته‌های نازک غم میان جریان زندگی فعال شد و دلم تنگ شد برای "تو"ی زمان کودکی ِ ما. دلم برای قبل از هفت‌سالگی‌ام تنگ شد که آویزانت بودم ازین ور به آن‌ور. با موهایی پسرانه و سر و شکل نامرتب. برای روزی که علاقه‌ام را به کتاب فهمیدی و توی صندلی عقب پیکان سبزمان میان کوه کتاب‌ قصه‌ غرقم کردی. پشت فرمان می‌زدی زیر آواز و هرچی می‌خواندی حفظ می‌شدم و مثل طوطی تحویلت می‌دادم.


یاد این‌که تو خوشحال بودی آن روزها و خیلی وقت است من دیگر خیلی خوشحال ندیدمت، بعد اشک‌هایم همین‌جوری سرازیر شد،برایت دعا کردم، خواستم گره‌ از کار و ابرویت باز شود،گفتم که من خیلی او را دوست دارم ولی بلد نیستم چطوری خوشحالش کنم، تو خوشحالش کن. اسمت را آوردم و یقین داشتم هر دعایی در حق دیگری آن‌ هم وقتی  که از سر محبت واقعی باشد، مستجاب است. 

تلفن او تمام شد و با همان خنده‌های توی چشمش برگشت به سفره غذا و خبر نداشت من از چه سفری بازگشته‌ام. اگر می‌دانست حتماً آرزو می‌کرد روزی دختری داشته باشد..




پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳
اردیبهشت

بعضی این درختای نورس،همچین خوش قد و قامت و قشنگ وایسادن و همچین برگ‌هاشون سبز روشن و تمیز و براق و ترگل ورگله که آدم دلش می‌خواد بره جلو دوتا بوس آبدار ازشون بکنه.

مخاطب خاص:چندتا نهال گردوی پشت اتاق ما.




شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۳
...

حتماً ماه ِ "امید" است ماهی که ذکر روز و شبش با "یا من ارجوه" شروع شود..




شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۳
....

معلم شیمی ما بود، پایه جنگولک بازی‌ها و جوانی کردن‌هایمان هم.

وقتی برای ادامه تحصیل از مدرسه رفت برایش نوشتم:

دلم برای کلاس شما تنگ می‎شود، شیمی را بی‌خیال، تخته سیاه کلاس شما پنجره‌ای بود رو به باغی که همیشه دوستش داشتم.

نوشته بود:

من هم دلم برای آن دست‌های گچی و لپ‌های گلی و خنده‌های ریز تنگ شده، اما عزیزم، تو نوجوانی و  پاک، به خاطر همین‌ها فکر کردی "علی آباد خرابه هم شهری‌ست" و گرنه من یکی بودم مثل تو و دوست‌ها و بقیه معلم‌هایت.

 

حالا دانشگاه علم و صنعت، استاد گروه شیمی تجزیه است. (+)




شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۳
تجربه زیسته

هروقت دختره رو می‌خوام بفرستم اینجا پی کاری،قبلش ناخودآگاه می‌گم محکم و حق به جانب حرف بزن که  پررویی نکنن!




جمعه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۳
جیغ و جار حروف

این وبلاگه چه شیرینه.

(+)








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦۱) وبلاگستان(٥٥) زنان(٤۸) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) نوشتن(٢۳) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) ازدواج(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) عطش شکن(٤) مسجد(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مادر و دختری(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) میان سالی(٢) سطری میان نامه ای(٢) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) تلگرام(۱) پدر و دختری(۱) لینک زن(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.