پنجشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۳
..

به خانه که می‌آید و نیستیم، پیام می‌دهد: " زندگی را بردار و بیا".




دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩۳
مگو چنین و چنان، دیر می شود گاهی

سمیه عزیز به اینجا لینک داده و خانه‌ی مهجور ما را آباد و پر رفت و آمد کرده، باز می‌کنم و می‌خوانم و از آن‌همه غلط نگارشی و تایپی و مفهومی نوشته‌های خودم شرمسار می شوم. به صرافت می‌افتم که وقت بگذارم و نوشته‌های سال‌های پیش اینجا را ویرایش کنم.

کاش آدمی واقعا می‌توانست راه رفتن توی پیاده روی خودش را از پنجره ببیند. حالا اگر همان وقت‌ها یکی به من می‌گفت بالای چشم نوشته‌هاست ابرو است مثلا، با سر می‌رفتم توی شکمش لابد با آن اخلاقم.

این چند ماهی که توی خانه بودم بیشتر وقت شد که از پنجره به پیاده روی گذشته‌های خودم خیره شوم و خودم را ببینم. اشتباه‌ها و خامی‌ها و کج و کولگی ها و گوشه‌‌های تیز و نتراشیده‌ام را دریابم. دلم تربیت شدن خواسته و شرمنده شده‌ام از این آدمی که پشت سر گذاشته‌ام.

دیروز بیست و پنج بهمن بود، دو تا شمع روشن کردم توی چشم‌هایم که باز بمانند و بهتر ببینند که وقت تنگ است و عمر برف است و آفتاب فلان..




یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳
سطری میان نامه‌ای3

دخترک غریبه و آشنا سرش شده، غریبی کردن یاد گرفته، از کجا؟ نمی‌دانم. بغض کردن و لب جمع کردن و بعد گریه، آن هم گریه‌ی با اشک. گریه‌اش قشنگ است، توی دفترکوچکی که  روزها تند تند اتفاق‌های خرد و ریز باهم بودن‌مان را یادداشت می‌کنم، برایش نوشتم: دختری هستی که گریه‌هایت به اندازه خنده‌هایت قشنگ است، حتی قشنگ‌تر.

خودم؟ خوبم. خوب اما شلوغ، از خواب‌هایم می‌فهمم که چقدر شلوغم. یک شب دونفر از داعش آمده‌اند توی خوابم و اعضاء بدن آدم می‌فروشند، فرداش توی دفتر فلان خبرگزاری گروگانم گرفته‌اند و هرچه تقلا می‌کنم با گوشی داغانم شماره‌ی زهره را بگیرم تا بیاید و نجاتم دهد نمی‌شود، شب بعدش رفته‌ام توی یک جلسه کاری اما هرچه حرف می زنم هیچ‌کس محل به‌م نمی‌گذارد و ندیده و نشنیده گرفته می‌شوم، شب بعدش طلبکارها آمده‌اند در خانه چاقو فرو کنند توی سینه‌ام، شب دیگری، برگشته‌ام سرکار اما با لباس توی خانه، اضطراب دنیا ریخته توی قلبم که چه خاکی توی سرم بریزم حالا، فردا شبش دخترک را برده‌ام دانشگاه و نمی‌دانم به کی بسپارمش و بروم کلاس، شب بعد توی صحن حضرت معصومه معجزه‌ای دیده‌ام و دربه در توی حجره‌ها دنبال اهل دلی می‌گردم که برایش بگویم و پیدا نمی‌کنم، شب بعدترش ...

هنوز هم "خواب‌ها، از ارتفاع ساده‌لوحی خود پرت می‌شوند و می‌میرند"؟






زنده گی(۱٢٥) از عشق(٧۸) دوستت دارم ها(٦٩) زنان(٦٥) وبلاگستان(٥٦) ذکر(٤٠) شهید(۳۸) کودکی(۳٤) هذیان ها(۳٤) داستان(۳۳) شعر(۳۳) جنگ(۳۳) غم تکانی(۳۳) درد(۳۱) نوشتن(٢٧) (:(٢٧) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱۸) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) سفر(۱٤) قرآن(۱٤) نوروز(۱۳) اعترافات(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) ارتباط(۱۱) امام خمینی(۱۱) رمضان(۱۱) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) سفید(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) خمین(٧) مادر و دختری(٧) کارو زندگی(٧) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) برای نگفتن(٦) ):(٦) بچه(٦) مادر(٥) شایدداستان(٥) فضول دونی(٥) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) عطش شکن(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) اشارات(٤) همشهری داستان(٤) مسجد(٤) بابا(۳) دعا(۳) خانه(۳) بیماری(۳) دوستان(۳) فاطمیه(۳) دلانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) سطری میان نامه ای(۳) پدر و دختری(٢) :)(٢) میان سالی(٢) به کجا چنین شتابان(٢) فاطمی نیا(٢) سوریه(٢) معلم(٢) آرشیو(٢) مدرسه(٢) تبریک(٢) انتظار(٢) انقلاب(۱) سپاس(۱) باران(۱) روزنوشت(۱) عرفه(۱) حج(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) زایمان(۱) همدان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) اربعین(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) مجردی(۱) ما سه نفر(۱) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) تلگرام(۱) لینک زن(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.