یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۳
این پست را برای مادرم می‌خوانم

سلام، حالت خوب است؟ چطوری با زحمت‌های همیشگی ما، تمامی که ندارند فقط هرچه می‌گذرد پیچیده‌تر می‌شوند.

من شرمنده همه این سالها هستم که هیچ خاصیت قابل توجهی برای تو نداشتم فقط اینکه دوستت داشته‌ام و دوستت بوده‌ام، همدلی و همزبانی تنها خدمت متقابل بین من و تو بوده و بقیه هرچه بوده فقط از طرف وجود عزیزت بوده و بس.

بگذار همین اول کاری یک اعترافی کنم، من بچه که بودم یادداشتهای  تو را می‌خواندم، یادت هست که خواندن را خیلی دوست داشتم، ولی نمی‌دانستی از تو خواندن را هم دوست دارم، مثل الان که حتی نوشته‌ها و نقش و نگارهایی که وقتی داری تلفنی حرف می‌زنی روی کاغذ جلوی دستت می‌کشی را دوست دارم.

آن وقتها هنوز به سی‌سالگی هم نرسیده بودی،نوشته‌هایت خوش‌خط بود و کمی دلتنگ. راستش من ازین دلتنگی می‌ترسیدم، می‌ترسیدم توی خودت تنها مانده باشی و این تنهایی آزارت بدهد و در تو بماند تا همیشه.می‌دانی که با این حس‌ها غریبه نیستم.

اما تو دلتنگ نماندی،نگذاشتی اون‌جوری بودن بشود روح غالب زندگی‌ات و زندگی‌مان. خودت را از زیر دست و پای آن حزن فلسفی جمع و جور کردی، شدی مامان خوب ما، که کم نمی‌آورد، که خسته نمی‌شود، که دوپینگ می‌کند پای سجاده و بعد با تدبیر و خوش فکری اوضاع را سامان می‌دهد.

راستش توی زندگی ما، هر بخشی مال تو بود و مسئولش تو بودی شد بخش قشنگ زندگی ما، هرجا خراب شد و بد شد، ماها نقش اولش بودیم. نه اینکه بی‌خطا باشی، اما خداییش خیلی کم خطا بودی. من دانایی‌ام اگر قد تو بود الان باید کلاهم را می انداختم وسط ابرها.

غریبه که نیستی، این یکی دوسال که یک خرده عقل‌رس شدم و از آن سربه هوایی درآمدم از  زن‌های خوددرگیری که سن و سالی ازشان گذشته ولی هنوز در بند افسردگی و یأس و پژمردگی هستند بدم آمده، از هر وبلاگی که پشت نوشته هایش یک زن یک جوری خاص باشد هم، زنی که نه همسر و بچه‌هایش تکلیفشان را با او بدانند نه او تکلیفش را با آنها، از همه زنهایی که معلق یک جایی وسط زمین و آسمان مانده‌اند، که حسرت توی چشمهایشان موج می زند..حتی اگر خودم شبیه اینها باشم و استعدادش را داشته باشم اما وجود نازنین تو نمی‌گذارد کامل آن وری بروم.

من شعر را از تو یاد گرفته‌ام، نوشتن را از تو یاد گرفته‌ام، کاش این را هم از تو یاد بگیرم که خیلی زود تکلیفم را باید با خودم روشن کنم، از تویی که پذیرفته‌ای زندگی‌ات را، زندگی ما را، شغلت را، توانایی‌ات را، ضعف‌هایت را، مشکلات‌مان را، قدرت ایمان و توکل را، اعجاز دعا را، روشنی تدبیر را. و من ازت خیلی ممنونم به خاطر همه اینها، به خاطر اینکه نماندی وسط زمین و آسمان، و از اینکه هرروز دارم بیشتر شبیه تو می شوم خوشحالم.

هرچند ظاهر رابطه برادرها با تو گرم‌تر است، هرچند آنها وقت و بی‌وقت آویزان تو می‌شوند و صورت ماهت را می‌بوسند و مثل من این حریر رودربایستی را با تو ندارند، اما خواستم بگویم خیلی دوستت دارم و خیلی برایت دعا می کنم و خیلی چاکرت هستم همه جوره.

برای ما دعا کن که ما مثل همیشه به دعای خوب تو روی پا ایستاده‌ایم.

 

پی‌نوشت:

از دل و باعجله نوشته شد به دعوت لینک زن.




یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۳
درخواست کمک به دلیل نقص فنی

آرشیو من زیر درخت آلبالو گم شده، سواد داری؟

پی نوشت: آرشیو برگشت، با تشکر ویژه از کمک نویسنده وبلاگ "مرد خاکستری".

 




یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۳
از درددل‌ها یا "خداحافظ فرمانده"

  هیچوقت خیلی آدم پرکاری نبودم، هیچ‌وقت در نوشتن یا کارهای دیگری که ازم برمی‌آمده ادعای حرفه‌ای گری و اینها نداشتم و ندارم، یعنی در واقع خودم می‌دانستم چه کاره هستم و چه کاره نیستم، اما هروقت نهایت تلاشم را روی کاری گذاشته‌ام و خودم را به خاطرش به سختی و نیمه‌جانی انداخته‌ام که خوب از آب دربیاید و اثرگذار باشد و یک تغییر حتی خیلی کوچک در محیطی که درش هستم بیافریند، هیچ اسم شاخصی ازم در آن کار نبوده و نیامده.یعنی همیشه سرباز یکی شده‌ام که خیال کردم کارش درست است و در رکابش تمام قد و با همه قوا دویدن و مراقب بودن و مبارزه کردن ارزش دارد، و یا مثلا الان اوست که یک پرچم خوبی بلند کرده و اگر یکی مثل من، بی اما و اگر ندود جلو و زیر این پرچم را نگیرد کوتاهی کرده است،بارها چیزهایی نوشته‌ام که باید نوشته می‌شدند و اثرخودشان را می‌گذاشتند اما به جای خودم،اسم و امضاء بزرگی پای آن کار خورده، با کمال میل البته، چون گمان کردم به نام او با به نام دختر سربه هوای بازیگوشی مثل من خیلی فرق می‌کند. هروقت مراسمی، اتفاق علمی فرهنگی خوبی اینجا خلق کرده‌ایم، بدوبدو کردن‌ها و خاک و خلی شدن‌ها و فکرکردن‌ها و ایده دادن‌هایش مال من بوده، اما ردیف اول نشستن‌ها و تیپ زدن‌ها و نوشابه باز کردن‌ها و قسمت‌های شیک ماجرا مال دیگران.

فرماندهان این سرباز کوچک هم مدل‌های خودشان را داشتند، بعضی‌شان مرام داشتند و قدر کارش را می‌دانستند و همین کافی بوده، بعضی‌شان هم یک جاهایی کم حافظه می‌شدند و خودشان هم یادشان می‌رفت که پای این اثر ماندگارشان ردپای خاک و خلی کس دیگری هم هست.

ازین ماجرا هرگز غصه‌دار یا دلگیر نبودم و نیستم چون انتخاب خودم بوده  و هروقت آخر کار، آن عقب‌ها نشسته‌ام و سربه زیر انداخته‌ام فکر کرده‌ام که چه بهتر! اینطوری پروبال آدم سبک‌تر است و حتی خندیده‌ام به آنهایی که به زور دارند کاری که نکرده اند را به پیشانی خودشان می‌چسبانند،

اما شما که غریبه نیستید، این روزها دلم می‌خواهد کاری برای خودم کرده باشم، چیزی بنویسم یا کاری کنم که خالص خالص مال من باشد، حتی اگر دیده نشود یا کم دیده شود...




شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۳
صدای تو خوب بودها!

خستگی ته سال را کول کرده بودم و پژمرده نشسته بودم وسط شلوغی خودم که تلفن زنگ خورد، یک صدای فول انرژی خوشگلی از آن ور خط اسمم را صدا میزد و خواست که بشناسمش.صدا آنقدر عاطفه و انرژی توی خودش داشت که قلبم به وجد آمده بود و نمی‌گذاشت حافظه‌ام توی کشوهای به هم ریخته‌اش سرچ کند و به خاطر بیاوردش. گفتم بیش‌تر حرف بزن تا بشناسمت خب، که نشناختم البته.

لادن بود، یکی از دخترهای شلوغ پرماجرای دوران دبیرستان، با شنیدن صدایش دلم برای صدای پرانرژی خودم تنگ شد، با خودم گفتم تو کی اینهمه وا رفته و شل و ول شدی که من نفهمیدم؟ دلم هوایی چشم‌های پرشور و صدای پرذوق آن روزهایمان شد، گفتم خدایا، توی حال خوبی که امسال عیدی می‌دهی به ما، مرحمتی کن و آن صدا و آن چشم‌ها را هم به ما برگردان. یک جایی وسط این شلوغی‌ها -که خودت در جریان‌ هستی- گم‌شان کردیم.




جمعه ۸ فروردین ۱۳٩۳
بهار تازه

پسرک بعد از شش ماه ندیدن و نشنیدن دوسه روز شد که بیاید اینجا. گفتم اگر آن مواعید که داشتیم هنوز یاد فسقلی‌اش باشد پس دوست داشتن اصالت دارد لابد! اولش خوب بود اما مثل قبل‌ترها آویزان هم نبودیم، آخرهایش اما موتورش حسابی گرم شده بود و همه چیز را به خاطر می‌آورد و می‌گفت: یادته؟

شب آخر هم وقتی از پا به پایش بازی کردن خسته شده بودم صدایم کرد و گفت بیا اصلا کارت دارم،یه حرفی می‌خوام بهت بگم.

رفتم و گفتم جانم،بگو.

گفت: دوستت دارم.

گفتم ای کلک!کلاه سرم می‌ذاری که بکشونیم بازی؟

چشم‌های آبی اش گرد شد و گفت نه،هاست می‌گم،واقعی دوستت دارم.

.

.

.

سال مبارکی خواهد بود سالی که با دوستت دارم و دیدار ، سر بگیرد...

 

پی نوشت:

وبلاگ عطش شکن،هفت فروردین، یازده ساله شد، باقی بهار همه شما باوفاهایی که حتی برهوت این جا  را هم از باران نگاه‌تان بی‌نصیب نمی‌گذارید.






زنده گی(۱٢۳) از عشق(٧٦) دوستت دارم ها(٦۸) زنان(٦۳) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) هذیان ها(۳٢) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱٧) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) سفر(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) مادر و دختری(٦) کارو زندگی(٦) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) مادر(٥) مسجد(٤) بچه(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) دعا(۳) خانه(۳) بابا(۳) آرشیو(٢) مدرسه(٢) بیماری(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) پدر و دختری(٢) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) ما سه نفر(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.