چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٢
از نامه‌های منتشر نشده لقمان

فرزندم! از خودت مچکر نباش، از خود مچکران محبت‌شان در دل کسی پایدار نمی‌ماند.

در به دست آوردن چیزهایی که ارزشش را ندارد هول نزن،حواست باشد که تنه زدن و سبقت گرفتن از دیگرانی که دوست‌شان داری با اصل دوستی در تعارض است، نترس، در این دنیا هیچ چیزی نیست که جا ماندن ازش به از دست دادن هم‌دلی‌ها بیرزد، در آن دنیا البته چرا.

داشته‌های مادی  و معنوی‌ات  را وقتی  توی چشم دیگران کردی باید تمام عمر پاورچین راه بروی  که خرده شیشه‌های چیزی که در دلشان می‌شکند به کف پای زندگی‌ات نرود.

پیله نکن، دلها در پیله ها نمی‌مانند و در می‌روند.

حسود نباش، حسودی از قیافه می اندازدت به جان خودم.

فروتن باش، هیچ کس از تواضع نمرده است.

در برابر آنهایی که تکبر دارند و قیافه می‌گیرند محکم باش، فروتنی‌ات را برای آنها ابدا خرج نکن.

نترس، آدمها یک وقتهایی سگ می‌شوند، سکوت کن اما کوتاه نیا و کم نیاور، سگ با کوتاه آمدن وحشی‌تر میشود، تحمل کنی آدم می‌شوند دوباره.

سگ نشو تا حد امکان! مارمولک‌بازی هم اگر بلدی دست‌کم برای عزیزانت کرکره‌اش را بکش پایین. مارمولک‌بازی حتی در خفیف‌ترین حالتش هم بو دارد، قلب‌ها را از اطرافت فراری می‌دهد.

دروغ نگو، کم کم سنگ می‌شوی، سنگ دوست داشتنی نیست.

محبت کن،با محبت بیشتر آدم می‌مانی. اگر ظرفیتش را داری بی‌دریغ محبت کن، اگر نداری، به اندازه محبت کن که بعدش طلبکار نشوی و طرف را بدبخت نکنی.

بخند، قشنگ‌ می‌شوی..

بوسه بزن،به گل،به باران و درخت، به بچه‌ها‌،به قرآن، به آن‌هایی که دوست‌شان داری، بوسه از بهشت آمده است.




یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٢
ویراستار

به نوشته‌های قبلی‌ام - نه که خیلی هم قبل، همین یک سال پیش مثلا- نگاه می‌کنم، به یه جاهایی می‌رسم از خودم می‌پرسم اینها را واقعا تو نوشتی آیا؟بلدی اینجوری هم بنویسی یعنی؟!چه غلط‌ها:)

بعد یک جاهایی  هم بین جمله‌ها، گوشه‌های تیز و تراش نخورده ای می‌بینم که می‌رود توی چشم و چال خواننده، از خودم می‌پرسم پس چرا درستش نکردی؟ضایع بوده که!

یک جاهایی اصلا یکی می‌زنم توی سر خودم و می‌گویم واقعا که! این چرت و پرتها چی بوده آخه که نوشتی!

یک سال پیشش این است، خدا رحم کند به آن روز آخر...

{ }



شنبه ٩ آذر ۱۳٩٢
سنگری از شیشه‌های ترشی و مربا

   توی فیلم مامانه یک بچه بیمار داشت، از آن بیماری‌های عجیب و غریب که سیستم عصبی بچه را داغان می‌کند و باید لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه چشم و ذهن و قلب و دست و پایت آماده باش مراقبت از آن بچه باشند، بچه ای که به خاطرش حتی عروسی خواهرش هم نتوانست برود، مامانه نقاش بود و خلاق و هنرمند، اما احساس می‌کرد این بچه با این مدل بیماری تمام این 6 سال اسیرش کرده و مانع شکوفایی اش شده، در نگهداری از او و ابداع غذاهایی که هم متنوع باشند هم برای آن بیماری خطرناک نباشند خیلی خلاقیت خرج کرده بود و در NGO به بقیه مادرها آموزش داده بود.اما خلاصه اینکه بعد 6 سال کم آورده بود و تصورش این بود که بی این بچه، اگر وقتش مال خودش بود کولاک می‌کرد توی علم و هنر و چه و چه. تا اینکه بچه برای مدت چندماهی گم شد، اولش که افتادند به گشتن و غصه خوردن و دلواپسی و اشک و زاری و احساس گناه و ...اما بعدش که طولانی شد زن سعی کرد برگردد به زندگی. به آشپزی و پختن غذاهایی که به خاطر بیماری بچه سالها بود نخورده بودند، به گردگیری و خانه تکانی، به خرید سبزی و میوه و ...

یک جایی همسرش که در گم شدن بچه ناشکری زنش را عامل اصلی می‌دانست با عصبانیت گفت: هی گفتی اگه سهیل نبود من ال می‌کردم و بل‌ می‌کردم، هی گفتی استعدادهام به کمال می‌رسیدن اگه اونو نداشتیم، کو الان؟؟ اون وقتها حداقل یه نقاشی می‌کشیدی، چیکار مثلا داری می‌کنی الان؟ جز اینکه پیش بند می‌بندی و توی آشپزخونه پای اجاقی همش یا می افتی به جون خونه؟ من زن اینجوری نمی‌خوام، غذای مدل به مدل نمی‌خوام...

روانشناسانه‌اش نمی‌دانم می‌شود چی، اما من هم این مدتی که به میل خودم دست سهیلم را رها کردم - و خواستم وقتم مال خودم باشد، که ازش مثلا استفاده کنم - به ریسمان خانه داری چنگ زده‌ام.

روزهای تعطیلم شده بازار میوه و سبزی، شده ترشی گل کلم و هویج و کرفس، شده مربای به و هویج، شده کمپوت سیب و گلابی، شده خشک کردن سبزی های معطر، شده سرچ غذاهایی که بلد نیستم، شده رمزگشایی از معماها و قلق‌های کدبانوگری.

انگار که این جور کارها، دم دست‌ترین و آسان‌ترین راه‌هایی هستند که حواس و وقت آدم را قشنگ می‌گیرند و فرصت فکر کردن و سروکله زدن با اما و اگرها را به ذهن نمی‌دهند و  طعم خوب نتیجه‌ را هم ساعتی بعد می‌شود چشید، و البته مثل همان فیلم،چندان دوامی هم ندارد.

یک چیز دیگری هم شاید توی این قصه باشد، اینکه شاهکار خلق کردن و شاهکار زندگی کردن لزوما در فراغت بال و خاطر و وقت رخ نمی‌دهد، اگر توی بی وقتی و کم وقتی و دشواری، سبک زندگی ای که دوست داری را انتخاب کردی و تا حد توانت پیش گرفتی یعنی تو واقعا همانی هستی که ادعایش را داری.

اووه..سخت شد، بگذریم اصلا:)




دوشنبه ٤ آذر ۱۳٩٢
تا تو با منی زمانه با من است

 عاشق آدمایی هستم که صبورانه و امیدوارانه و با نشاط از داشته‌هاشون و فرصتهای ساده دم دستشون برای قشنگ زندگی کردن استفاده می‌کنن، بدون اینکه مدام پیله کنن به روزهایی که هنوز نیومدن و یا به آدمایی که تو زندگی شون به طور جدی به هر دلیلی وارد نشدن.

عاشق آدمایی‌ام که غر نمی‌زنن،کار می‌کنن،برای بهتر کردن اوضاع تلاش - حتی تلاش‌های خرده ریزه-می‌کنن ،درس می‌خونن، می‌خندن، اشک می‌ریزن و .... زندگی می‌کنن.

یا لیتنا کنا معک حتا :)






زنده گی(۱٢٥) از عشق(٧۸) دوستت دارم ها(٦٩) زنان(٦٦) وبلاگستان(٥٧) ذکر(٤٠) شهید(۳۸) کودکی(۳٤) هذیان ها(۳٤) غم تکانی(۳٤) داستان(۳۳) شعر(۳۳) جنگ(۳۳) درد(۳٢) نوشتن(٢۸) (:(٢۸) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢٢) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱۸) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) اعترافات(۱٤) درس و مشق(۱٤) سفر(۱٤) قرآن(۱٤) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) ارتباط(۱۱) امام خمینی(۱۱) رمضان(۱۱) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) سفید(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) بچه(٧) خمین(٧) مادر و دختری(٧) کارو زندگی(٧) عطش شکن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) برای نگفتن(٦) ):(٦) شایدداستان(٥) فضول دونی(٥) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) مادر(٥) مسجد(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) اشارات(٤) همشهری داستان(٤) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) سطری میان نامه ای(۳) بابا(۳) دعا(۳) خانه(۳) بیماری(۳) دوستان(۳) فاطمیه(۳) دلانه(۳) به کجا چنین شتابان(٢) فاطمی نیا(٢) سوریه(٢) تلویزیون(٢) معلم(٢) آرشیو(٢) مدرسه(٢) تبریک(٢) انتظار(٢) پدر و دختری(٢) تلگرام(٢) :)(٢) میان سالی(٢) ما سه نفر(۱) لینک زن(۱) نقص فنی(۱) جمجمک(۱) انقلاب(۱) سپاس(۱) باران(۱) روزنوشت(۱) عرفه(۱) حج(۱) فلسطین(۱) زایمان(۱) همدان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) اربعین(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) مجردی(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.