شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٢
کتاب آه

 

این کتاب ترجمه و بازنویسی کتاب «نَفَسُ المهموم»، مقتل شیخ عبّاس قمی است که یاسین حجازی زحمتش را کشیده و درباره این بازخوانی در مقدمه اینطور گفته:

"در این باز‌خوانی، خط حادثه را پر رنگ کردم و به ترتیب و توالی وقوع حادثه‌‌ها دقت کردم و گشتم آدمهایی را که اسمشان در اول حادثه یک چیز بود و در اثنای حادثه یک چیز و در انتها یک چیز دیگر،‌یکی کردم و نقلهای پراکنده در جای‌جای کتاب را – بی ‌آن‌ که از جزئیات هیچ کدامشان بزنم- تجمیع کردم و رد نقلهایی را که با هم نمی‌‌خواند، در کتابهای دیگر گرفتم تا نقل معقول‌‌تر و مشهورتر را بیاورم و تاریخها را - تا آنجا که می‌شد- همخوان کردم و جایها و منزلها و شهر‌ها را روی نقشه آوردم تا کروکی حادثه معلوم شود و رجزهایی را که ترجمه نشده بود یا ترجمه ‌اش واضح نبود،‌ دوباره ترجمه کردم و رسم‌الخط را یک‌دست کردم و پاراگراف‌ بندی کردم و نقطه ‌گذاری کردم و اعراب گذاشتم و توضیحها و تحشیه‌ها و پاورقی‌ها را کنار گذاشتم و مکررات و عبارات عربی‌ای را که حذفشان به ساختار متن لطمه نمی‌زد،‌ حذف کردم و بعد،‌ تازه کار اصلی‌ام شروع شد که نشستن پشت "میز مونتاژ" بود؛ پاراگرافها را "نگاتیو"هایی فرض کردم که با حفظ تربیت و ضرباهنگ و تعلیق بایست به هم می‌چسباندم و همه‌ فکر و ذکرم این بود که صفحات برای خواننده راحت و بی‌وقفه ورق بخورند و یک‌بار برای همیشه معلوم شود "اتفاق" چگونه افتاد.."

کتاب که به صفحه سرخش می‌رسد تازه آدم قدری می‌فهمد که بانوی صبوری‌ها باید هم می‌گفت که جز زیبایی چیزی ندیدم..




چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٢
که حرّ ِ بد شده را هم تو در پناه گرفتی

یک دعایی،زیارت‌نامه‌ای، چیزی هم باشد که خط اولش این باشد:

حسین جان!گناه‌های من لالم کرده‌اند به وقت زیارت تو...

 

عنوان، از این شعر است.




دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳٩٢
برای قصه‌هایی که ننوشتیم

  دیروز شبکه یک، مستندی به نام "ثریا" پخش کرد که تقریبا درباره شهید "تهرانی مقدم" بود،در واقع سیر اینکه چطوری توی جنگ - درست زمانی که عراق شهرهای ما رو می‌زد و خیالش راحت بود که وقتی کسی حتی فشنگ هم به ما نمی‌فروشه توان مقابله به مثل نداریم-، موشک‌دار شدیم و تونستیم خودمون موشک پرتاب کنیم و بعدترش موشک بسازیم. نقش شهید تهرانی مقدم و همرزم‌هاش رو هم توی این سیر می‌گفت.

جالب بود در کل، می‌گفتن ما هروقت عراق تجهیزاتی می‌خرید خیلی ذوق می‌کردیم چون ممکن بود بتونیم اونها رو غنیمت بگیریم و بالاخره یه چیزی واسه خودمون داشته باشیم، چون هیچ کشور دیگه ای به ما تجهیزات نمی‌فروخت.

می‌گفتن اولین بار "حافظ اسد" قبول کرد که یه تیم از ایران برن سوریه و اونجا با موشک و فناوریش آشنا بشن.همرزم تهرانی مقدم می‌گفت من و حسن و چندنفر دیگه رفتیم توی یه پادگان نظامی سوری، افرادی که اونجا قرار بود به ما یاد بدن وقتی ما رو دیدن زدن زیر خنده، گفتن شماها میخواین یاد بگیرین؟ حداقل باید لیسانس مهندسی داشته باشید و تجربه های قبلی داشته باشید و سه سال هم طول میکشه.

اونجا با کلی تحقیر و بدبختی بالاخره توی سه ماه یه چیزایی یاد گرفتیم، شبها هم که اونا می‌خوابیدن می‌رفتیم سراغ موشکها و توی نحوه عملکردشون کنکاش می‌کردیم تا صبح.

بعدش "قذافی" چهار یا هشت تا موشک برای اولین بار داد به ما، هدفش هم این بود که ما با چندتاشون کشورهای عربی حوزه خلیج فارس رو بزنیم، یه تیم هم فرستادن که این موشکها رو پرتاب کنن. میگفتن ما خدمات‌چی این تیم بودیم، براشون چایی می‌بردیم و هرچی می‌گفتن مثل خدمتکار گوش میدادیم تا بتونیم سر از کارشون دربیاریم و یاد بگیریم.

"رفیق‌دوست" هم میگفت همون اول "تهرانی مقدم" با اصرار زیاد و تو اون وضع بی موشکی، یکی از اینها رو گرفت تا بازش کنن و تکنولوژی ساختش رو یاد بگیرن و کپی برداری کنن ازش.

چند روز بعد ظاهرا قذافی پشیمون میشه و تیم لیبی رو از ایران فرا میخونه که برگردن، از موشکها هم قطعاتی بر میدارن تا قابل استفاده نباشه.

تیم "تهرانی مقدم" دست به کار میشن تا به زور موشک‌ها رو راه بندازن. تعریف می‌کردن که اولین موشکی که خودمون پرتاب کردیم از کرمانشاه بود به سمت بغداد. می‌گفتن تهرانی مقدم رو به قبله نشست و (نقل به مضمون)گفت "خدایا! زن و بچه‌های بیگناه ما دارن تو دزفول و جاهای دیگه کشته میشن و ما می‌دونیم کشتن غیرنظامی یعنی چی، ما نمی‌خوایم مردم عراق صدمه ببینن، این موشک رو خودت ببر تا  باشگاه افسران عراق." چند دقیقه بعدش بی بی سی اعلام میکنه که ایران باشگاه افسران عراق رو زده و خیال راحت عراق ازینکه ایران هیچ حمله هوایی نمی تونه داشته باشه تموم میشه.

فیلم‌های پرتاب این موشک رو هم نشون میدادن، همه‌شون چسبیده بودن به موشکی که داشت پرتاب میشد و مدام عکس می‌گرفتن تا درباره نحوه تأمین سوخت و فلانش برای بعدها مطالعه کنن، یکی‌شون هنوز گوشش از صدای موشک و رعایت نکردن فاصله ایمنی کَر بود.

کلا مظلومیت‌ و بی‌امکاناتی بچه‌های ایران توی جنگ و مشکلات و ابتکارات و راه‌های در رویی که پیدا می‌کردن هم جالبه و هم سوزناک.

بهار هم که رفته بودیم خوزستان، کنار اروند یکی از آشناها که توی جنگ بوده می‌گفت ما حتی نمی‌تونستیم لباس غواصی بخریم برای بچه‌ها، چون تعداد زیاد بود و کشورها می‌فهمیدن برای عملیات می‌خوایم. می‌گفت ایران مجبور بود از هر کشوری 5 الی 6 دست لباس بخره! می‌گفت حتی برای تمرین بچه‌ها از استخرهای سرپوشیده استفاده می‌کردیم توی شهرهای مرکزی تا عملیات لو نره.

طولانی شد، اما دلم خواست اینا رو یه جا بنویسم تا خودم یادم بمونه حداقل.

 




یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٢
از آن وصف‌ها

زن وسط نالیدن‌هایش از مریضی گفت آنقدر انسولین زدم که الان انگار زیر پوستم، تخم تربچه کاشته باشن.

به قول پیچک، از آن وصف‌ها!




شنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٢
برای پاییز و زمستان

مهمانی تمام شده و نخود نخود هرکه به خانه خود.

ما اما دوباره برگشتیم که آن خانه‌ای که شده بود مثل شهر جنگ زده‎ را مرتب کنیم و آثار مهمانی را پاک کنیم.راستش من بیشتر رفته بودم که وسایل پسرک را از گوشه کنار اتاق‌ها جمع کنم و برایش بگذارم کنار.دیشب که بچه‌ها لاک‌پشت سبزش را مثل توپ این طرف و آن طرف پرت می‌کردند، فکر کردم که اگر بود مگر می‌گذاشت؟

پسرک،دو ماه پیش رفت به قول خودش آن "جای دور"، پیش بابایش بالاخره،به میل و انتخاب خودش هم رفت، بعد از این چند ماه دوری و بهانه گرفتن یک روز با کیف کوچولویی که توش مسواک و برس و چند دست بلوز شلوار و دوسه تا اسباب بازی بود رفت که یک هفته بعد برگردد اما اعلام کرد که دلش می‌خواهد بماند و ماند.

دیشب هم مادرش رفت تا زندگی تازه‌ای شروع کند، شاید این بی‌خیالی پسرک مادرش را هل داد به سمت زندگی تازه.

لباسهایش را یکی یکی تا زدم،بعضی‌ها مال نوزادی‌اش بودند، به قول خودش آن وقت که نی‌نی بود! به من نگفته بود اما به پدربزرگش گفته بود که وقتی من نی‌نی بودم، بابا و مامانم دعوا می‌کردند، بعد ادای دعوا کردنشان را در آورده بود و خندیده بود.

نوزادی‌ها را جدا گذاشتم توی یک کیسه، لباس‌های بزرگتر را یکی یکی درمی آوردم می گرفتم بالا، می‌گفتم این الان به‌ش میخوره یعنی؟سایزش یادم رفته..حالا لابد توی این مدت بزرگتر هم شده، بچه 4 ساله رو به رشد است دیگر.

لباس محرمش را هم دیدم، مشکی آستین‌دار با سربند قرمز.اینها را جدا بسته‌بندی کردم.

اسباب بازی ‌را هم توی سه تا کارتن بزرگ جا دادم، اتوبوسهایی که عکس خودش را چسبانده بود به جای راننده، خرسی و خرگوش‌ها و خانه سازی‌ها و توپ‌ها و ماشین‌ها و ...

دوچرخه را هم، یاد وقتهایی افتادم که هال و آشپزخانه و راهروها را با این دوچرخه می گشت، با چه سرعتی هم. کلا این خانه را به خاطر دراندشتی‌اش دوست داشت، خانه ای که میشود حتی توی آشپزخانه اش با دوچرخه راحت دور زد...

پسرک با سه وجب قد و دوتا چشم آبی از وسط تصادف روح دو تا آدم پرت شده بود توی زندگی ما.مادرش هنوز تکه پاره‌های دلش را از آن حادثه جمع و جور نکرده بود.پدرش هم که لابد فکر می‌کرد نمی‌ارزد که هر هفته،یا دوهفته یکبار زحمت چهار ساعت راه را برای دیدن بچه‌اش تقبل کند. خلاصه او بود و ما، او بود و من که انس گرفته بودیم با هم و یک جورهایی شده بودم رفیق گرمابه و گلستانش. وقتهایی که پیش من بود گاهی یک جور خوشگلی از ته دل بی‌دلیل می خندید،میگفتم به چی میخندی؟ میگفت خوشحالم که اینجام.

غذا و خواب و گردش و سفر و مهمانی و شب احیاء و مریضی و دوا و دکتر و همه چیز را با هم تجربه کردیم. اینجا به پسرک بد نمی‌گذشت اما همیشه غصه نبودن بابایش را داشت.یک وقت‌هایی به من میگفت، چندبار هم برای بچه‌های همسن خودش درد دل کرده بود. دلهره تنها ماندن داشت،شبها وقت خواب به مادرش میگفت میترسم تو گم شی مامان! به خاطر همه اینها من دوست داشتم کامل برود یک طرفی تا شاید قرار بگیرد بالاخره،دیگر اینجوری ته دلش غصه‌دار این طرف و آن طرف نباشد.

شاید هم یک روز دوست کوچولوی با درک و فهم چشم آبی من برگشت،شاید باز هم یک روز تابستانی دیگر،وقتی تو داری از پشت تلفن غر میزنی و ایراد میگیری و من فقط دارم به صدای داد ممتد تو گوش میدهم او باشد و از مات شدن چشمهایم بفهمد که دارم حرفهای ناراحت کننده ای می شنوم و به جبران،صورتم را پشت سر هم غرق بوسه کند. آن هم به قول خودش بوس خیس!

رسیدم به جورابها و کفش‌ها، به لباس‌های زمستانی، به چتر کوچک رنگی که بعید میدانم هیچ‌وقت استفاده کرده باشد، روی کارتن اینها مینویسم:برای پاییز و زمستان.

صندلی کوچک صورتی‌اش را هم میگذارم، سی دی عکسهایش را هم که رایت کرده‌ام میگذارم، فقط عکسهایی را گذاشتم که خودش تکی باشد، گفتم شاید وقتی بزرگ شد دلش بخواهد عکس سه سالگی‌اش کنار آبشار آب سفید و کوه بوجه و سد و درحال آتش روشن کردن و دنبال بره ها دویدن و پیتزا درست کردن و ... را ببیند. خودمان را حذف کردم که بار خاطره و سوال اضافی برای طفلک درست نکنم، که یادش برود چرا اینجا بود و ما کی بودیم و چرا دلتنگ بود و چرا رفت و چرا و چرا و چرا...که یادش برود تنها بچه‌ای بوده که من خیلی خیلی دوستش داشتم. پسری که به برف بگوید "فَ" و به تخم مرغ بگوید "اون تون تون" و به خداحافظ بگوید "آسسه" و به گاو بگوید "وا" ،که یادش داده باشی و از سر بازیگوشی مدام گفته باشد "من بیشتر ازین بلد نیستم دیده" و اما آخرش تلاشت به سرانجام برسد و وقت رفتن آن زبان شکسته شیرینش را یادگاری بگذارد توی خیال تو. 

پاییز است و در سکوت خانه،صدای گریه نماز مغرب  پدربزرگ از اتاقش می‌آید،عکس پسرک چشم آبی از روی دیوار میخندد،همان خنده مهربان پرشیطنت آشنا.

 






زنده گی(۱٢۳) از عشق(٧٦) دوستت دارم ها(٦۸) زنان(٦۳) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) هذیان ها(۳٢) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱٧) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) سفر(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) مادر و دختری(٦) کارو زندگی(٦) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) مادر(٥) مسجد(٤) بچه(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) دعا(۳) خانه(۳) بابا(۳) آرشیو(٢) مدرسه(٢) بیماری(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) پدر و دختری(٢) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) ما سه نفر(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.