جمعه ٢٥ بهمن ۱۳٩٢
...

یک بیت قشنگی علی اکبر لطیفیان دارد که می‌گوید "ما را به جبر هم که شده سربه زیر کن/خیری ندیده‌ایم ازین اختیارها". قبل‌ترها هروقت جایی میدیدمش کلی فکر میکردم که یعنی چی؟ مثلا چطوری به "جبر" آدم را سربه زیر کنند؟ یعنی خدا بیاید گردن افراشته و نفس"بلدم-بلدم"آدمها را بگیرد و خفت‌شان کند و بنشاند سرجایشان؟ بعد تکلیف این"اختیارها" چی میشود؟ گیرم که خیری هم ندیده باشیم ازشان.

این یکی دوسال اما،نزدیک‌ترین معنی که برای این"جبر" پیدا کرده ام،"گذر زمان"است، "سن و سال" است، هرچی گذشته و سال بعد سال آمده سربه زیرتر شده‌ام، زمان باد دماغ آدم را خالی می‌کند، به تو می‌فهماند که در مسند قضاوت و دانای کل نیستی،باید آهسته و سینه‌خیز از بالای آن منبر بیایی پایین دنبال یک لقمه حرف حساب. که خبری نیست، که کسی نیستی.

گذر زمان، داد و هوارم را خوابانده،از "اختیارها"ی خودم پناه آورده ام به دامان عقل کل،کم‌حرف و بی‌زبان،با "الامان"هایی که آمارشان بیشتر شده. "سوزن" هم اگر زده‌ام به کسی، "جوال‌دوز" بوده که هرروز به خودم زده‌ام. سربه زیر شده‌ام و سبک و آرام. مثل هر جزء دیگری در آفرینش، که گردن‌کشی نمی‌کند، شاخ و شانه نمی‌کشد، می‌داند که عددی نیست توی این دم و دستگاه عریض و طویل، می‌داند که اگر تنها رفیقش او باشد می‌تواند توی همین سربه زیری پادشاهی کند، می‌داند که "آزادی"اش را وام‌دار اوست و نباید به هیچ قیمتی به "هیچ کس" بفروشدش و شاد است و رقصان و خندان و عذرخواه از همه روزهایی که "سربه هوا" گذشته‌اند.




شنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٢
سماع

  آدم باید خیلی خوشبخت باشد که برحسب اتفاق، وقت طلوع یک صبح بهمنی بتواند رقص گروهی سارها را توی اتوبان ببیند. خیلی از ماشین‌هایی که درحال عبور بودند توقف می‌کردند و ازین هنرنمایی قشنگ پرنده‌ها فیلم و عکس می‌گرفتند، یک فیلم کوتاه با موبایل ازشان گرفتم که بلد نیستم چطوری آپلودش کنم،این عکسها را از نت گرفتم اما رقص سارهای خودمان دست کمی ازین‌ها نداشت. به قول جودا اکبر: سبحان الله..




شنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٢
اول تو به یاد آیی

 یک

روایت عکاس مجله‌ی تایم از روزهای انقلاب، که همشهری داستان با عنوان "غسل تعمید آتش" در شماره بهمن‌ منتشر کرده خواندن دارداینجا یک قسمتی ازش را آورده‌اند اما کامل نیست، مخصوصا آن قسمت رفتنش به مدرسه رفاه و از نزدیک از امام عکس گرفتنش را ندارد. حس و حال این عکاس هم مثل خیلی‌های دیگری ست که امام را از نزدیک دیده‌اند. من همیشه با شوق و حسرت واکنش آدم‌ها و توصیف‌شان از ملاقات با امام را دنبال می‌کنم و هربار دلم می‌خواهد جای آن‌ها بودم. حتی چندبار خواب دیده‌ام امام زنده است و یک‌جایی برای خودش دارد زندگی می‌کند و ما رفته‌ایم دیدنش و چقدر هم چسبیده همین حتی خواب‌ها.

 

  

دو

مرد را در جوانی کشته‌اند، یعنی درست 5 سال بعد از این که با درجه اجتهاد از نجف برمی‌گردد به شهر خودش، لقبش "مجتهد کمره" است و مهر و امضایش پای سندهای مهم شرعی و اقتصادی آن منطقه هست. هرچند انقلاب مشروطه سه چهار سال بعد از کشته شدن او اتفاق می‌افتد اما او شاگرد میرزای شیرازی و دیگر علمای سرشناس روزگار خودش بوده و با فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی غریبه نیست، با این حال شغل اصلی‌اش کشاورزی است و مردم بسیار دیده‌اند که روی زمین‌هایش بیل می‌زند، امام جماعتی شهر را قبول نمی‌کند و وجوهات نمی‌‌گیرد، قسمتی از خانه‌اش  تبدیل به پاتوقی برای تدریس علوم دینی شده که امروز حوزه علمیه است، شجاع است و جسور و بی‌پروا و با عزت نفس بسیار، آنقدر که آدم‌هایی که برایش روی زمین کارگری می‌کنند هم حتی، خلق و خویش را گرفته‌اند و توهین به خودشان را برنمی‌تابند، به قول یکی از همین‌ها: "رعیت آقا، آقا منش است." با خان‌ها در می‌افتد و برای ایستادن جلوی ظلم و ستم‌شان با بیرون از این شهر کوچک ارتباط و مکاتبه دارد، سفر زیاد می‌رود، اسب سوار و تیرانداز ماهری است و مردم به شجاعت و تقوایش چشم امید دارند، خانه‌اش پناهگاه بی‌پناه‌ها است و دست و بال‌اش برای کمک مادی و معنوی به دیگران باز است، به هر مسافری که برای سفر کربلا ازین شهر می‌گذرد نشانی داده‌اند که در این خانه به روی هر مهمان و مسافری باز است.

 

 

خانه پدری امام

 

 همسرش دختر یکی از علمای مشهور منطقه است و بچه‌هایش را از همان ابتدا به تحصیل علم و دین راهی کرده است، به حلال و حرام بسیار سخت‌گیر و معتقد است، به زنی که قرار است به فرزند آخرش شیر بدهد پیغام می‌رساند که از غذای هیچ سفره‌ای در این مدت غذا نخورد و در عوض هر وعده، طبق بزرگی از خوردنی و آشامیدنی در خانه زن می‌فرستد. با علما و بزرگان شهرهای دیگر در ارتباط است، خیلی‌ها خاطرش را می‌خواهند اما توی بلبشوی آن روزهای تاریخ بعضی‌ها هم هستند که نمی‌خواهند سر به تنش باشد،هنوز آغاز راه شکوفایی علمی‌اش است که در راه یکی از سفرهای تظلم‌خواهانه‌ اش به قلبش تیر می‌زنند، شب قبل از سفر به‌اش می‌رسانند که فردا قرار است اتفاقی بیفتد و نرو، اما می‌گوید" هیچ غلطی نمی‌ توانند کنند". البته طرف هم آشنا بوده و دوستانه می‌آید جلو و مقداری نبات تعارف می‌کند و بعد می‌زند، که او هم وقتی گلوله از قرآن جیبی‌اش گذشته و به قلبش می‌رسد می‌گوید: نامردی کردید.. روزنامه ادب در ۱۳۲۳هجری در  مقاله‌ای با نام "روح تدین و جوهر تمدن"به قلم مجدالاسلام کرمانی،جریان شهادت او و ماجرای پرماجرای قصاص قاتلش را منتشر می‌کند و در تهران و اراک و بعضی شهرهای دیگر مجالسی برایش گرفته می‌شود و پسر کوچکش چهارماهه است..

نوشتن قصه زندگی این مرد نباید کار سختی باشد، حتی آدم ناشی‌ای مثل من هم باید بتواند قلمش را دست بگیرد و با خواندن همان چند کتاب و مقاله‌ موجود، دست کم چند پرده از زندگی کوتاهش را به تصویر بکشد. اما وقتی او پدر روح الله خمینی باشد، دیگر نوشتن ساده نیست. بزرگی روح و ابعاد شخصیتی امام آنقدر برایم عظیم است که هیچ‌وقت نتوانستم درباره او یا چیزی که به او ارتباط داشته باشد راحت حرف بزنم. هر چه هم که می‌گذرد،هرقدر که خاطرات برادر بزرگش را خواندم و درش ریز شدم، هرقدر که سعی کردم لای اسناد و مدارک و پژوهش‌های انجام شده از کودکی و نوجوانی‌اش حرفهای جدیدی پیدا کنم درمانده تر شدم، فرق او را با بقیه بی‌اغراق بیشتر فهمیدم و لمس کردم، فرق حرف زدنش، زاویه دیدش، افق نگاهش، زکاوتش و خیلی چیزهای دیگر... این مرد، توی باور من یک جایی ایستاده، با قد و قامتی ایستاده که به قول شریعتی تا می‌خواهم سربالا کنم و تماشایش کنم، کلاه از سرم می‌افتد.

 

سه

روحش پر از عطر سوسن و یاسمن...

 

 




چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢
برعکس

توی عکس،مژگان عینک آفتابی زده و کلاه لبه‌دار روی مقنعه‌اش گذاشته و مثل همیشه شیک ایستاده،من هم با لب پر خنده دست انداخته‌ام دور گردنش و او دستم را توی دستش گرفته،یک‌جوری خوشحالی از توی چشمهایم می‌تابد،خوشحالی داشتن لحظه‌ای که دوربین دارد ثبتش می‌کند.

توی عکس، به جز ما دوتا،آن عقب‌تر،تصویر محو دختری هست که با بهت و غم دارد به دوربین نگاه می‌کند،انگار دوست دارد به جای ما نقش اول عکس باشد. قرار نبوده توی قاب تصویر باشد،شاید هم‌کلاسی کلاس پنجمی ما وقت گرفتن عکس ناشی‌گری کرده. شاید اتوبوس دخترهای ابتدایی وقتی از اردوی اصفهان برمی‌گردند خیلی تلق تولوق می‌کرده و نمی‌شده در حال حرکت عکس بهتری گرفت.

  

 

دختری که تصویر ماتش پشت سر ماست آن روزها دوست ما نبود، دخترخاله یکی از هم کلاسی‌هایمان بود از یک مدرسه دیگر. اصلا آن روزها ما نیاز به دوست شدن با کسی نداشتیم، خودمان دوتایی زلزله‌های مشهوری بودیم برای خودمان،هم‌دل و بلبل‌زبان و پرشیطنت،با اعتماد به نفس فراوان. او،توی عکس شاید با حسرت همین چیزها دارد نگاه‌مان میکند.

حالا اما، بعد nسال روزگار جوری چرخیده که آن دختر، از آن عقب‌های عکس آمده جلو،خیلی جلو،جلوتر از من،من روی تخت دراز کشیده‌ام و او در خانه خودش پرستارم شده است، پرستار مهربانی که چشم و دل لرزان من، توی شهر غریب به بودن او قوت می‌گیرد.دستم دیگر دور گردن مژگان نیست و از من تا مژگان هزار فرسنگ فاصله است.

دختر را روزگار قوی کرده و روی پای خودش سفت و محکم نگه داشته، خیلی محکم‌تر از ما.حالا نوبت من است که از آن عقب‌های عکس،با تصویری مات به این آمیخته محبت و استواری با حسرت نگاه کنم و او آن جلو توی دوربین به زندگی لبخند بزند. 

روزگار آدمها را می‌چرخاند،جاها را عوض می‌کند و قشنگی‌اش به  همین است..

 

پی نوشت:

- ممنون فاطمه عزیز به خاطر همه چیز.

-عکس پر کشید رفت:) 






زنده گی(۱٢٥) از عشق(٧۸) دوستت دارم ها(٦٩) زنان(٦٦) وبلاگستان(٥٧) ذکر(٤٠) شهید(۳۸) کودکی(۳٤) هذیان ها(۳٤) غم تکانی(۳٤) داستان(۳۳) شعر(۳۳) جنگ(۳۳) درد(۳٢) (:(٢۸) نوشتن(٢٧) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱۸) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) اعترافات(۱٤) درس و مشق(۱٤) سفر(۱٤) قرآن(۱٤) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) ارتباط(۱۱) امام خمینی(۱۱) رمضان(۱۱) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) سفید(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) بچه(٧) خمین(٧) مادر و دختری(٧) کارو زندگی(٧) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) برای نگفتن(٦) ):(٦) شایدداستان(٥) عطش شکن(٥) فضول دونی(٥) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) مادر(٥) مسجد(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) اشارات(٤) همشهری داستان(٤) کوچه فلانی چپ(۳) میان سالی(۳) مهرخانه(۳) سطری میان نامه ای(۳) بابا(۳) دعا(۳) خانه(۳) بیماری(۳) دوستان(۳) فاطمیه(۳) دلانه(۳) به کجا چنین شتابان(٢) فاطمی نیا(٢) سوریه(٢) تلویزیون(٢) معلم(٢) آرشیو(٢) مدرسه(٢) تبریک(٢) انتظار(٢) پدر و دختری(٢) :)(٢) ما سه نفر(۱) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) تلگرام(۱) لینک زن(۱) انقلاب(۱) سپاس(۱) باران(۱) روزنوشت(۱) عرفه(۱) حج(۱) فلسطین(۱) زایمان(۱) همدان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) اربعین(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) مجردی(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.