دوشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٢
این درد نپندارم از آن من تنهاست

  پایان‌نامه کذایی من را یادتان هست که چقدر به خاطرش می‌آمدم اینجا سخنرانی می کردم؟درباره فضای مجازی و کارکردهای مثبت و منفی اجتماعی اش برای زنان بود. یک کارکرد مثبتی که این روزها خیلی دارم می بینمش درباره "بیماری" است. آدمهایی که گرفتار یک بیماری - به ویژه بیماری های خاص-هستند در فضای مجازی این امکان برایشان فراهم است که درباره بیماری خود،علت و شیوه های درمان و هزینه و ر‍ژیم غذایی و ...با دیگران حرف بزنند و تجربیات خود را به اشتراک بگذارند. در واقع یک نوع همدردی در بین افراد مبتلا به یک مشکل خاص تبدیل به همدلی می شود. آن وقت شاید از رنج مریض، پریشان خاطری‌ها و اضطراب‌هایش کم شود. دکترها که که دیده‌اید معمولاً توضیح درست و حسابی درباره بیماری و عمل و درمان نمی‌دهند، اما در فضای مجازی بیمارانی که سلامتی شان را دوباره به دست آورده اند و یا در حال گذراندن مراحل درمانی هستند با میل و علاقه و سرحوصله حاضرند از علایم بیماری، داروها، مکانیسم عمل و عوارض،مراحل درمان و ..بنویسند و دیگران را سهیم کنند. وبلاگ‌ها و شبکه‌های اجتماعی مختلفی،خاص  این جور ارتباط‌ها شکل گرفته که ایده راه‌اندازی اش را خود این افراد عملی کرده‌اند.

به نظرم یکی از خاصیت‌های خوب فضای مجازی همین است، بیماری که حتی در جامعه واقعی شاید نتواند به دوستانش هم بگوید به چه دردی مبتلاست، اینجا می‌تواند بخواند و بنویسد،اطلاعات و تجربه بگیرد و بدهد،از رنج‌هایش با همدلی دیگران مجازی قدری بکاهد و به قول سعدی جان بگوید "این درد نپندارم از آن من تنهاست" .

 

*ایده عنوان از این وبلاگ آمد به ذهنم.




جمعه ۱۳ دی ۱۳٩٢
نسخه زمستانی

بوییدن گل نرگس، آن‌قدر  که نفس قطع شود.




شنبه ٧ دی ۱۳٩٢
پسرک به مثابه پروفن

وقتی یک خبر ضد حال شنیده‌اید، وقتی دلتان می‌خواهد خودتان را از سقف حلق آویز کنید، وقتی دنیا به آخر رسیده و قیامت شده ، وقتی با یک من عسل هم خورده نمی‌شوید، یک فروند بچه فسقلی زیر پنج سال را بیاورید پیش خودتان تا با وروجک بازی‌هایش شفایتان بدهد.

+




شنبه ٧ دی ۱۳٩٢
خوشا به حال شماها که شاعری بلدید

جایی که دیدمش یک شب شعر بود، از آن دختر چادری‌های باوقار دوست داشتنی صدا قشنگ، من کلاس پنجمی بودم و او دبیرستانی، من را برده بودند که مرحله نهایی مسابقه کتابخوانی شرکت کنم و او را آورده بودند که برود فینال شعر. شب که توی سالن رفت روی سن و شعرش خواند و به به و چه چه همه بلند شد مثل"آن شرلی" توی خیالم فکر کردم که ای خدا، یعنی می‌شود من هم یک روز مثل او بشوم؟ چیزی را که خودم  نوشته‌ام برای دیگران بخوانم و به وجد بیایند؟من هم می‌توانم مثل او این‌طور با وقار و خواستنی بشوم؟ اوج غبطه خوردنم وقتی بود که یک استادی بعدش رفت بالای سن و گفت این خانوم جوان،می‌تواند "پروین ثانی" بشود. الان یادم نیست شعرش چی بود ولی یادم هست که خوب گفته بود و اسم و فامیلش مثل یک حس خوب ته ذهنم ماند تا همیشه.

 


دیروز گفتند مجری را هماهنگ کردیم و الان می‌رسد، وقت داشت می‌گذشت و مجری نیامده بود، با کلی زنگ و پیگیری نفس‌نفس زنان از راه رسید و روی هوا زدمش که بگویم الان برود این را بگوید و آن را بگوید و ...حرف زدنش را که دیدم، شناختم.همان پروین ثانی محبوب من بود. کارمند یک اداره‌ای شده بود و مامان دو تا بچه 12 و 9 ساله و پرمشغله، صورتش اما همان وقار خواستنی را داشت هنوز، گفتم هنوز هم شعر می‌گین؟ گفت تقریبا نه، خیلی کم... آن روز من تازه این شعر برقعی را دیده بودم، خواستم بگویم این قشنگ است،شنیدین؟ اما او شروع کرد به گفتن که همان آخر دبیرستان ازدواج کرده و افتاده توی زندگی و دور شده از شعر، برق چشم‌هایش میان رضایت و نارضایتی شناور بود،دغدغه بچه‌هایش را داشت و دلش پیش شعر بود و محافل ادبی‌ای که دیگر نمی‌رفت.

پروین ثانی دوباره رفت روی سن و با آن صدای خوبش یک شعر اربعینی خواند، شعری که این‌بار مال خودش نبود.

دست دادیم و خداحافظی کردیم، دست‌هایش بوی شعر می‌داد.

 

* عنوان و تصویر از رضا احسان‌پور




چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢
من تو را این همه شاخ آفریدم؟!

یک وقتهایی روابط انسانی ترسناک میشوند.یک‌حرفی پیش یکی،خیلی  معمولی می زنی،بعد حرف محترم برای خودش روی زبان‌ها مسافرت می‌کند و وسط این سفر یک جا شاخ در می آورد، یکی دم به‌ش می‌چسباند، یکی یک خرده زهر تزریق می‌کند به‌اش، دست یک آدم اوستایی هم می‌رسد و تراش می‌خورد و تیز می‌شود و تیغ می‌شود و فرو می‌رود به سینه یک بدبختی. بعد حرف را که به خودت بر می‌گردانند وحشت می‌کنی ازش،باورت نمی‌شود این حرف - با این هیبت دراکولا طور- مال تو باشد و از دهان تو آمده باشد بیرون!

 

اصولا از زدن حرف‌هایی که استعداد پذیرش هرگونه شاخ و دم و زهر دارند باید پرهیز کرد.








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦۱) وبلاگستان(٥٥) زنان(٤۸) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) نوشتن(٢۳) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) ازدواج(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) عطش شکن(٤) مسجد(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مادر و دختری(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) میان سالی(٢) سطری میان نامه ای(٢) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) تلگرام(۱) پدر و دختری(۱) لینک زن(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.