جمعه ٢٦ آبان ۱۳٩۱
 

"به سینه می کوبیم تا دل بیدار شود

محرم است..."

.

.

.

عباس حسین نژاد




جمعه ٢٦ آبان ۱۳٩۱
نقل تر میبارد دامن دامن

قندان نقل روی میز بود، دستم خورد بهش،برگشت،همه نقل ها پخش شدند روی فرش آشپزخانه،انگار که عروسی باشد،زیر میز و صندلی ها پر از نقل شد،خم شدم جمع شان کنم،یاد بچگی افتادم که وقتی روی سر عروس و داماد نقل می پاشیدند بچه ها حمله میکردند برای نقل جمع کردن و کار خوبی نبود و میگفتند ما نکنیم. دانه دانه نقل جمع کردم از زمین و چشمم خیس بود. دلت که گرفته باشد همین ریزه میزه ها هم حریفش می شوند.




پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۱
...

یک روز هم اسم اعظم من پاک می شود

اسم اعظم تو اما، همیشه می ماند...




جمعه ۱٢ آبان ۱۳٩۱
بوی خوش

گوگل پلاس باز نمیشود، وقتی این جور شبکه ها باز نمیشوند آدم وقت میکند برود به وبلاگها سر بزند، دید و بازدید آدمیزادی کند و برای خودش در حال و هوایشان بگردد،این نوشته ها را ببینید چه خواندنی اند:

اگر بار دیگری بود 

بیعت سخت

مرابه نام کوچکم بخوان 

پیش از اینها مرا برادری بود 

در همسایگی ما




جمعه ۱٢ آبان ۱۳٩۱
ابروی ما اگر کج است

یکی دوسالی هست که یک آرایشگاه جدید پیداکردم برای رفتن، ازمحاسنش یکی نزدیک بودن زیادش و دیگری خلوت بودن و درنوبت نماندنش است و این برای من یعنی خیلی.

خانوم آرایشگر تازگیها دانشجو هم شده و همراه با بچه های دانشجویش درس میخواند،علاوه براین کلی برنامه های خیریه و داوطلبانه و اینها هم دارد که فکر کنم کم کمک دارند در آرایشگاه کوچکش را تخته می کنند.

از همین روی!هروقت میروم آنجا اگر ابرو برداشتن یا مو کوتاه کردن درحالت عادی یک ربع بیست دقیقه طول میکشد، برای ما یک ساعت و ربع کمتر راه ندارد.

اولش از احوالات شخصی و تربیت فرزند و ازدواج جوانان و اینها شروع می شود بعد میرسد به نقد سیستم آموزشی - فرهنگی دانشگاه و مسائل شهر، بعدتر میرسد به مسائل و شرایط خطیر داخلی و خارجی مملکت و مستحضر هستید این روزها رسیدن به  این بحثها چه کلاف پیچ و واپیچی ست.

این بار آخری هنوز بحث نامه نگاری های حضرات پیش نیامده بود و گل بحث اش فقط قطع شبکه های ماهواره ای ایران و  وضعیت اقتصادی بود. میگفت این قطع کردن شبکه ها یعنی آخر درماندگی و بی اعصابی غربی ها،می گفت من توی خانه تا می شود با بچه ها مدارا می کنم، حتا اگر دلم هم بخواهد یک چیزی را ممنوع کنم و کامل قطع کنم به خاطر وجهه خودم هم که شده این کار را نمی کنم، اما وقتی دیگر هیچ کاری از دستم برنیاید و هیچ روش دیگری جواب ندهد از این جور کارها می کنم.

از روی صندلی که بلند شدم، اذان مغرب را داشتند می گفتند، از هول دیرشدن اصلا توی آینه نگاه نکردم ببینم آخرش وضعیت این ابروها چی شد.

خدا این دفعه که می روم را به خیر بگذراند،نامه بنویسم به مسئولین،تقاضای عاجزانه کنم کمتر به پروپای هم بپیچند و سوژه جور نکنند، وگرنه زی زی گولوی تابه تا می شوم آخرش،والا!




یکشنبه ٧ آبان ۱۳٩۱
چارقدی که نداریم

چارقد را تعطیل کردند. چقدر رفتیم، چقدر آمدیم، چقدر حرف زدیم با سمیه و بقیه دخترها، چقدر چت کردیم، چقدر روی خط تیتر زدیم، چقدر روی خط ویرایش کردیم، چقدر روی خط بحث و جدل کردیم سر مطالب، چقدر به این و آن ایمیل زدیم و دعوت کردیم برای بودن، چقدر...

چقدر توی این جی‌میل من پر است از مکاتبات چارقد، چارقدی که معلوم نبود چه کاره اش هستم، اما "درباره ما"یش را، "چرا چارقد"ش را انگار کسی بهتر من نمی‌توانست بنویسد، بس که می‌فهمیدم جای خالی یک مجله دخترانه شاد مذهبی سرزنده منطقی آدمیزادی یعنی چه. بس که کشیده بودم از هیچ جا، جا نداشتن. از ترس این ور و آن ور بام ایستاده بودم وسط، و آن وسط خانه ای بنا نمیشود معمولا.

"بلاگچه" نوشتم،" شادی رمضانی" شدم،در همشهری جوان اسمم به عنوان "پرکارترین" نویسنده چارقد آمد، شدم "مشاور سردبیر"، شدم"دبیر سرویس زن و خانواده"،خسته شدم، نق زدم به جان خسته ی پرمهر سمیه، کنار کشیدم اما کنارش ماندم.

هر روز صبح سمیه از راه می رسید و مخم را به روش خودش باز می‌کرد و ازش چندتا ایده برمی‌داشت و با آن تلاش و پشتکار خوبش می‌رفت دنبال اجرایش. سوتی هم که می‌دادم، به روی خودش نمی آورد. جلسه نمی‌رفتم، اخم نمی‌کرد، سفر اصفهان و شمالش را نمی‌رفتم، به رو نمی آورد، نمی‌گفتم که هرقدر "چارقد" را مال خودم می‌دانم اما باز هم توی جلسه هایش غریبی می‌کنم، احساس می‌کنم با بچه هایی که خیلی رسمی آنجا جمع شده اند سنخیتی ندارم و این "مال من" بودن توهمی بیشتر نیست.

گفتیم هرچی عکس باحجاب توی نت هست اخمو و بداخلاقند، اینها ما نیستیم، قرار شد سرویس عکس داشته باشیم، عکس‌هایی که نبود را خلق کردیم، و چه خوب داشت پیش می‌رفت.

عیب و ایرادش را می‌دانستیم، هرجا زورش را داشتیم رفعش می‌کردیم، آنجا که بلد نبودیم داشتیم سعی می‌کردیم که بلد شویم، مثل آرایشگرها هر روز که به روز می‌شد، یک خرده عقب می‌ایستادیم و ابروهایش را برانداز می‌کردیم که لنگه به لنگه نباشد، کم و زیاد برنداشته باشیم،که چشمشش را نزده باشیم یک وقت. همان چشمی که هنوز هم چشم ماست، بی چارقد یا باچارقد.

بعد یک روز ایمیل آمد که "کات"، گفتیم چرا، گفتند پول نیست،گفتیم بی‌پول چی؟گفتند پول نیست، گفتیم اسپانسر چی؟ گفتند پول نیست.

گفتیم؟ نه. آقای مدیر مسئول دور بودند. به زنان‌پرس گفتیم برو از مدیرمسئول ما بپرس چرا.

بعد هم ساکت شدیم. هرکدام افتادیم یک طرف و یک جا، آن نیرویی که تازه جمع شده بود، آن موتوری که تازه گرم شده بود باز ایستاد. تا کجا دوباره یک تیم آن شکلی، شکل بگیرد و شناخته شود و پا بگیرد.

دنیا این طوری است، حالا قصه‌ی چارقد خوبش است تازه...

 




سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱
 

در شرایط برابر هم حتا، همیشه زنها رنج و هزینه بیشتری متحمل می‌شوند... در گِلِ خلقت مان انگار، رنج بیشتری خرج شده است.




سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱
بزن باران

چتر دوست ندارم، هیچ وقت چتر نداشتم، یک بار یک چتر سیاه هدیه گرفتم، از فرط دوست نداشتن، بیچاره خودش گم شد. می‌ترسم از یک وقتی که دلم چتر بخواهد، که بروم برای خودم چتر بخرم و همیشه از ترس باران همراهم داشته باشمش. می‌ترسم از روزی که وقتی یک قطره بازیگوش یک هو خودش را می‌رساند به گونه ام، گل از گلم نشکفد،دهانم را باز نکنم برای سرکشیدنش...




سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱
مریز آبروی سرازیر ما را

رفتیم توی نمازخانه که آن چاررکعت نماز هول هولکی را بزنیم به کمرمان و برگردیم، داشتند میخواندند از شما. به "یا وجیهاً عند الله" که رسیدند، ذهنم گیر کرد به این "وجیه". یعنی کسی که پیش خدا آبرو دارد، وجهه دارد، اعتبار دارد. اشکم از دم مشکم سرازیر شد، چه قدر حرف است که یک آدمی پیش خدا وجیه باشد. خیلی ها را می شناسیم که در چشم دیگران اعتبار و آبرو دارند، وجهه اجتماعی مثبتی دارند، اما خیلی های کمی هستند که این وجهه شان تا آخر حفظ شود، و تازه دانه های دلشان هم برای همه پیدا نیست. اما پیش خدا آبرو و حیثیت داشتن، آنقدر که بشود گرو گذاشتش برای دیگران، یعنی خیلی، یعنی خیلی خیلی. بی خود نیست که ما این همه غلام شماییم...دلم هوای پاکی تان را کرده...








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦۱) وبلاگستان(٥٥) زنان(٤۸) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) نوشتن(٢۳) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) ازدواج(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) عطش شکن(٤) مسجد(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مادر و دختری(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) میان سالی(٢) سطری میان نامه ای(٢) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) تلگرام(۱) پدر و دختری(۱) لینک زن(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.