چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۱
رمان

کاسه "چه‌کنم چه‌کنم"، از دستم افتاد و شکست.




چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۱
سال نو یعنی تو

نوشته: نوستالوژی یعنی، انکار زمانِ دردناکِ فعلی.

می‌نویسم: گذشته،تمامِ صفایش را از تو دارد،

وقتی هستی، گذشته چیزی برای دل بستن و چنگ انداختن ندارد.




چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۱
گل من چندین ...

گل دارید توی خانه؟گلدان دارید؟ شما هم به این نتیجه رسیده اید که گل برای تازه و سبز ماندن به جز این آب دادن‌های روزانه یک چیز دیگر هم می‌خواهد؟




سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩۱
 

چون دوست دشمن است شکایت کدوم گوری ببرم واقعاً؟

{ }



سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩۱
که عروسک نباشی

«شادی را روبه‌رویم می‌نشانم و سخنرانی کوچکی برایش می‌کنم؛ همان کاری که باید مامان با من می‌کرد و هیچ‌وقت نکرد. اگر حرفی با او داشتم، هفت هشت بار طول اتاق را رژه می‌رفتم. جانم بالا می‌آمد و حرف، انگار که ته چاهی گیر کرده باشد، بالا نمی‌آمد.

باید به شادی یاد بدهم که مواظب باشد. ممکن است کسی به او مهربانی کند. توی دنیا صدجور مهربانی است که او باید فرق بین آن‌ها را بداند. می‌خواهم بگویم حواسش به پسرهای بزرگی که دائم به ساختمان می‌آیند و می‌روند، باشد. نمی‌دانم چه جور با ظرافت به او بفهمانم که ممکن است کسی بیاید و بخواهد بدن او را لمس کند، او باید داد بزند. شاهین می‌پرسد:
- چرا مامان؟
- برای این‌که مهم است.
بچه‌ها نگاهم می‌کنند.

عروسک شادی را از دستش می‌گیرم و شکمش را فشار می‌دهم. عروسک گریه می‌کند. می‌گویم:
- مثل این.
باتری را از دلش درمی‌آورم و دوباره عروسک را فشار می‌دهم. می‌گویم:
- می‌بینی؟ اگر صدایت درنیاید، حتی بدتر از عروسکِ بدون باتری هستی؛ بدون قلب. آن وقت می‌شود هر کاری با تو کرد. چون کسی نمی‌فهمد…»



این بخشی از داستان "پرنده من" است ونرگس حیدری در چارقد با این مقدمه یادداشت خوبی نوشته، اصلاً من و ما این مجله را به خاطر همین زاویه دیدهای لازم و مهجورش می‌پسندیم.




چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۱
آمدمت که بنگرم

دیروز مهمان داشتیم...




دوشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۱
عاشقانه‌های جنگ

دیروز حوالی ساعت 5 و 6 عصر همین‌جوری وسط سردرگمی این روزها دکمه تلویزیون را زدم ببینم چیزی دارد که صدای این زن وراج توی ذهنم را خفه کند یا نه. 

شبکه یک یکی از این برنامه‌های گروه دفاع مقدس را داشت به اسم "نوید حماسه" یا یک همچین چیزی، معرفی خانم "بتول کازرونی"، یکی از  بچه‌های خرمشهر که امدادگر و رزمنده بوده است. برنامه بیشتر روایت خود این خانم و دیگر هم‌رزمانش از آن روزها بود. "سیدصالح موسوی" هم یکی از همین همرزم‌ها بود، وسط‌های برنامه فهمیدم این دوتا وسط همان اوضاع جنگ با هم ازدواج می‌کنند. 

ماجرای ازدواج‌‌شان قشنگ است و شنیدنی، به قول خودشان "زیر باران خمپاره یک زندگی را شروع کردیم"، وقتی کاربه جایی رسیده بود که دخترهای رزمنده را از خرمشهر فرستادند بیرون، بتول نوزده ساله به ایلام می‌رسد، صالح بعد از اشغال شهر،دنبالش می‌‌گردد و در یکی از روستاهای ایلام پیداش میکند و همان‌جا عقد می‌کنند، بعد هم دوباره برمی‌گردند  طرف‌های خرمشهر تا کمک کنند به آزادسازی شهر.

این وسط، چهره زن خیلی برایم دیدن داشت، گرچه روایت سیدصالح موسوی دقیق‌تر و شیرین‌تر بود اما من منتظر بودم تا نوبت این زن بشود، تا خیره نگاه کنم به صورتش، به طرز نگاه کردنش، به لحن حرف زدنش، یک جور بی‌نیازیِ محکم در همه وجودش بود. یک غرور قشنگی که معلوم بود روزگار خیلی وقت گذاشته و با ظرافت تراش داده همه کج و کولگی‌ها و تند و تیزی‌هایش را، یک غرور زیبای موزونی، مثل یک شعر محکم مثلاً. که هم لطیف است و هم می‌دانی اگر دستش بزنی از هم نمی‌پاشد و نمی‌لرزد.

خاطره‌های زنده از زندگی نوپای آن روزهایشان زیاد داشتند که وقتی با بریده های تصاویر جنگ و کوچه‌های خرمشهر تلفیق می‌شد حسابی چشم و دلت را می‌گرفت. تصویر نوزده سالگی زن،با آن روسری بزرگ و روپوش خاک و خلی، در حال خمپاره زدن.

 

مرد می‌گفت "برای عملیات که می‌رفتم بچه‌ام نوزاد بود، با برادر زنم رفتیم خداحافظی و حلالیت طلبی، زن یک نگاهی انداخت به‌م و به شوخی گفت:نه،تو مال شهادت نیستی! برمی‌گردی، به برادرش هم گفت تو خیلی پیش بروی شاید زخمی شوی.بعد بند قنداق بچه را داد دستم، این شد پیشانی بندم".

مرد وقتی چند جمله پشت سرهم از آن روزها می‌گفت بعد مکث می‌کرد،می‌گفت "ولی الان..."، من گوش تیز میکردم که بفهمم  الان چی؟ ادامه می‌داد که" الان آن زمان قابل درک نیست، حتی وقتی می‌گویم می‌دانم گفتنم کامل نیست و آن معنی‌ای که آن روزها بود را نمی‌توانم برسانم".

زن هم با همان بی‌تفاوتی خاصش می‌گفت "آن زمان خواهرم از من می‌پرسید واقعاً این چه زندگی‌‎ای هست که تو داری؟نه خانه درست و حسابی،نه وسایلی،نه آرامشی.

من گفتم اتفاقاً من برایم جای تعجب است که شماها به چی زندگی‌ دل‌تان خوش است، شما چطوری این زندگی را دوست دارید، زندگی خوب برایم به جز اینی که دارم  قابل تصور نیست. سخت هست ولی عشق است".

الان توی نت گشتم ببینم از خاطره‌های مشترک این‌ها چیزی هست یا نه، چیزی دستگیرم نشد به جز این‌ که ظاهراً سال 81 با بیش از 100 نفر از رزمندگان مرد و زن حاضر در 45 روز مقاومت در خرمشهر حدود 110 ساعت مصاحبه انجام داده‌اند. 
از این مصاحبه‌ها کتاب "اشغال؛ تصویر سیزدهم" (روایت 45 روز مقاومت در خرمشهر) در انتشارات روایت فتح درآمده که یکی از منابع خوب برای حماسه خرمشهر است.

فکر می‌کنم داستان زندگی این‌ها اینقدر جذاب هست که ظرفیت یک داستان یا یک فیلمِ خوب شدن را داشته باشد.

زن وراج توی ذهنم تمام دیروز را ساکت بود.

 




یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۱
و اما عشق

آدم را بغض خفه می‌کند،می‌نشیند با خودش هزار فکر و خیال میکند،هزار دلیل و برهان می‌آورد، هزار گفتم و گفت و چرا گفت و غلط کرد گفت و بمیرد الهی و ...میاورد،

فرداش به یک لبخند محوِ ساده اش، که در بطن چند کلمه جاخوش کرده تمام این صخره‌های تیز سنگی آب میشود... 

 

پی‌نوشت: +

 

 

 




چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱
ممد،تو بودی و دیدی/نه

از خرمشهر نوشتن سخت است.

نمی‌شود در چندخط مختصرش کرد. اتفاق بزرگ‌تر از آن چیزی‌ست که در قالبِ تنگِ جمله‌های ما یا حتا صفحاتِ تاریخ جا شود.

قصه‌ی خرمشهر پر است از حماسه‌ی نام‌هایی غریب و آشنا. نام‌هایی که در این نوشتار فقط به تعدادی کم از ایشان اشاره شد.

خرمشهر را باید خودِ بچه‌های خرمشهر روایت کنند. همان طور که سیده‌زهرا حسینی در «دا» روایت کرده، یا سیدمرتضا آوینی در «شهری در آسمان»ش .

اما نه...

بگذار ما هم هرچند در قالبِ تنگِ واژه‌هایی شکسته‌بسته‌، اما بنویسیم. بنویسیم که این ذکر، از هر زبان که می‌شنوی نامکرر است. که این خاطره‌ها و این ستاره‌ها غبارِ تکرار نمی‌گیرند. چرا که ما به شنیدن‌ و شناختن‌شان محتاجیم. وگرنه بی‌خیالی این دنیا به خواب‌مان می‌کشد.

بگذار بنویسیم که «ممد!تو بودی و دیدی...»

مگر نه این‌که شهدا زنده‌اند و نزدِ خدای‌شان مرزوق؟

که شما زنده‌اید و این ماییم که باید هوای خودمان را داشته باشیم...

که شما از پسِ آزمونِ پُربلای آن روزها سر به سلامت برآوردید و یا با شهادت و یا تا سرحدِ شهادت از این کویرِ وحشت گذشتید. اینک ماییم و آزمون‌های روزگارِ خودمان...

 

پی‌نوشت:

زحمت ویرایش این متن‌ها را آقای محمدمهدوی اشرف کشیده‌اند و به صورت مجموعه‌ای کوچک درخرداد 90 توسط فرهنگسرای خانواده گلستان منتشر شده است.




چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱
ممد،تو بودی و دیدی/هشت

  اول خرداد بود که حسین خرازی از پشت بی‌سیم به قرارگاه گفت: ما در حال پیشروی هستیم و تعداد عراقی‌هایی که به نشانه‌ی تسلیم دست روی سر گذاشته‌اند بی‌شمار است.

این نویدبخش‌ترین جمله‌ای بود که آن روزها می‌شد شنید.

چهار مرحله عملیات آزادسازی خرمشهر با دشواری‌ها و نبردهای سنگین به نتیجه رسیده بود. شهر بعد از 19 ماه اشغال آزاد شد.

سوم خرداد شهر از اشغال‌گران پاکِ پاک شد. تعداد اسیرهای عراقی آن‌قدر زیاد بود که بچه‌ها برای خارج کردن‌شان از شهر، مشکل داشتند. آنها دوباره به مسجد‌جامعِ عزیزِ خودشان برگشتند و نمازِ شکر خواندند.

تمام ایران از این خبر به شوق آمد. خرمشهر بار دیگر به ایران برگشته بود.

امام پیام داد و گفت: مبارک باد، هزاران بار مبارک باد بر شما عزیزان و نور چشمانِ اسلام... شمایی که فوقِ تشکرِ امثال من هستید....

بهروز مرادی هم که هنوز زخم روزهای مقاومت را به پهلو داشت با همان ذوق هنری تابلویی نوشت که: خرمشهر، جمعیت 36 میلیون نفر. (یعنی به تعداد همه‌ی مردم ایران).

و روی تابلوی دیگری که در ورودی شهر نصب شد نوشت: در هر وجب از این خاک شهیدی به معراج رفته است؛ با وضو وارد شوید.

آن روزها جای خیلی‌ها خالی بود...جهان‌آرا یکی از همین خیلی‌ها بود. 




چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱
ممد،تو بودی و دیدی/هفت

از فردای سقوط، بچه‌های سپاهِ خرمشهر در هتل پرشینِ آبادان دور هم جمع شدند و برنامه‌ی آزادسازی را کلید زدند. گروه‌های شناسایی با قایق‌هایی که از لاستیکِ ماشین درست کرده بودند به کارون می‌زدند و واردِ خرمشهر می‌شدند.

خرمشهری که دشمن در غارتِ خانه‌هایش حتا از ساده‌ترین وسایل هم نگذشته بود. خرمشهری که دشمن همه‌ی توان و سعی‌اش را جمع کرده بود تا نگه‌اش دارد. دشمن خوب می‌دانست آن بچه‌هایی که در روزهای مقاومت دیده، بیدی نیستند که به این بادها بلرزند و برمی‌گردند بالاخره. در شهر سنگرهای محکمی ساخته بود و غذا و مهمات برای مدت طولانی ذخیره کرده بود.

چندماه گذشت تا بعد از عملیاتِ فتح‌المبین، اولین قدمِ آزادسازی خرمشهر با 112 گردان از سپاه و 45 گردان از ارتش در نهم اردیبهشت 61 برداشته شد.

صیاد شیرازی و محسن رضایی شروع عملیات بیت‌المقدس را با ذکر «یا امیرالمؤمنین» در بی‌سیم‌ها اعلام کردند.

یک سرهنگ عراقی در خاطراتش درباره‌ی روزهای اول عملیات نوشته:

«توپخانه‌ی ما به شدت کناره‌ی کارون را زیر آتش داشت، اما ایرانی‌ها به سرعت برقِ تجهیزات خود را از رودِ خروشانِ کارون عبور دادند و این باعثِ ترسِ زیادی در قلب ما شد. سرعت عمل و جسارت‌شان زانوی نیروهای ما را می‌لرزاند...»

قصد کرده بودند که خرمشهر را برگردانند به ایران، «یا علی» گفته بودند و عشق آغاز شده بود.




چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱
ممد،تو بودی و دیدی/شش

آب و برقِ شهر قطع شده بود. آب‌خوردن را هم باید از شط می‌آوردند. شهر با خاک یکی شده بود از بس با توپخانه و خمپاره کوبیده بودندش. بیمارستان هم ویران بود. مجروح‌ها را باید می‌بردند آبادان. گمرکِ خرمشهر هم بینِ عراقی‌ها و بچه‌ها با درگیری‌های فراوان دست به دست می‌شد. تعدادِ زخمی‌ها و شهیدها زیاد بود. نیروهای کمکی پشت پل مانده بودند و راهی به شهر نداشتند.

چهارم آبان‌ خرمشهر سقوط کرد و دستورِ عقب‌نشینی صادر شد. چهل نفری می‌شدند که هنوز در شهر بودند. آن چهل نفر نمی‌خواستند از شهر بروند. فکر می‌کردند هنوز می‌شود جنگید، هنوز امید داشتند به این که شهر را بشود نگه داشت.

دستِ آخر پذیرفتند که جز رفتن راه دیگری نیست. رفتند تا با مسجد‌جامعِ عزیزشان خداحافظی کنند. مسجد ساکت بود و دیگر خبری از شلوغیِ روزهای اول نبود. گنبد هم آسیب دیده بود. با دلی خونین و تنی خسته، از خرمشهر دست کشیدند و با قایق خود را به شرق کارون رساندند. آن سوی کارون بغض‌ها شکست. یکی از بچه‌ها رو به شهرش که حالا زیر چکمه‌های اشغال‌گران بود فریاد زد: خرمشهر! به بعثی‌ها بگو ما برمی‌گردیم. بگو ما آزادت خواهیم کرد...

‌‌از بچه‌ها امیر رفیعی حاضر به ترکِ شهر نشد. در کنار فلکه‌ی فرمانداری با یک تیربار ایستاد و گفت: شما بروید. اگر شهر رفت من هم می‌روم. من نمی‌توانم شهر را ترک کنم. به قول سیدمرتضا آوینی: «او نخواست باور کند که بیرون از خرمشهر نیز می‌توان زیست.»

سربازانِ دشمن از پنجره‌های مشرف به میدانِ فرمانداریِ خرمشهر، امیر رفیعی را همچون مظهرِ مقاومتِ همه‌ی شهر در برابرِ خویش نگریسته‌اند. تلویزیونِ عراق، صحنه‌ای از اسارتِ او در خرمشهر را نشان داد، و بعد از آن دیگر هیچ‌وقت، هیچ کس امیر رفیعی را ندید.




چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱
ممد تو بودی و دیدی/پنج

چشم‌هایت را کجا جا گذاشتی؟

 

جهان‌آرا با بی‌سیم ازش خواست که یک حمله‌ی چریکی کنند.

پرسیده بود حمله‌ی چریکی دیگه چیه؟

خب حق داشت، مثلا مسئول بچه‌ها بود. جوان بیست‌و‌دوساله‌ای که فقط یک دوره‌ی پانزده‎روزه در سپاه گذرانده بود و دیگر هیچ. جهان‌آرا گفت: یعنی عراقی‌ها که الان تو کارخونه سنگ‌بُری هستند رو غافلگیر کنید، با چندنفر از بچه ها شبیخون بزنید به‌شون.

دو دل بود که چطور از این بچه‌هایی که جنگ تمام توان‌شان را گرفته بود و چند شب پشتِ سرِ هم خواب مهمان چشمان‌شان نشده بود بخواهد حمله‌ی چریکی کنند. اما وقتی پیغام جهان‌آرا را رساند همه بلند شدند که بیایند. به ناچار خودش شش‌نفر را انتخاب کرد.

یک برنامه‌ریزی سریع کردند و راه افتادند. خیس عرق با دلهره و ترس، در تاریکی شب به اتاق فرماندهی عراقی‌ها نزدیک شدند، با آر.پی.‌جی. یک کامیون عراقیِ پُر از نیرو را منفجر کردند. عراقی‌ها غافلگیر شده بودند و نمی‌دانستند از کجا خورده‌اند. از این تعداد سربازِ جوانِ بی‌مهمّاتِ خسته، انتظار این‌طور کارها را نداشتند. سردرگم منور می‌زدند تا بچه‌ها را پیدا کنند. بچه‌ها سینه‌خیز رفتند تا رسیدند به یک نهر آب. تا گردن در لجن فرو رفتند، بعد هم خودشان را رساندند به شهر. از خوشحالی بال درآورده بودند. انگار دنیا را داده باشند به‌شان.

این فرمانده جوان اسمش محمد نورانی بود.

به قول سیدمرتضی آوینی: «حالا از آن روزها می‌گذرد و محمد نورانی دیگر جوان نیست. جوانیِ او نیز در شهرِ آسمانیِ خرمشهر مانده است.»

نورانی تاریخِ شفاهیِ آن 45روز است، و خاطره‌ی شهادتِ تک‌تک دوستانش را در ذهن دارد.

امروز جانباز است و «برای نصیبی که او را از حقیقت بخشیده‌اند، یک چشم بهای اندکی است.»

{ }



سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱
ممد، تو بودی و دیدی/چهار

دانشجوی هنر بود. دانشگاه اصفهان نتوانسته بود با آن همه نقش و فیروزه و کاشی، این جوانکِ سبزه‌روی خرمشهری را پای‌بند خودش کند. یک شانه‌اش دوربین بود و شانه‌ی دیگرش اسلحه، تمام روزهای مقاومت خرمشهر.

همان روز اولی که عراقی‌ها پای‌شان رسیده بود به خرمشهر، روی یکی از دیوارهای شهر بزرگ نوشتند: «جئنا لنبقی» (آمده ایم که بمانیم!)

جوانک به رفقایش سپرده بود هیچ‌کس این شعار را پاک نکند، یا رویش خط دیگری ننویسد. کلی هم عکس ازش گرفت. می‌گفت این‌ یک سند تاریخی است، تا روزی که از این‌جا بیرون‌شان می‌کنیم باید بماند.

جایی از خاطراتش نوشته:

«ما داخلِ سوپرمارکتی در کوی بندر پناه گرفته بودیم. با شدیدتر شدن آتشِ دشمن، مجبور شدیم پنجاه‌متر عقب‌نشینی کنیم. در این گیر و دار، تعدادی کبوتر را دیدیم که از گرسنگی در حال مردن بودند. مقداری آب و نان خُرد کرده، مخلوط کرده و جلوی کبوترها پاشیدم. بعد قمقمه‌ام را درآوردم و مقداری آب در ظرف‌شان ریختم. در همین حین فریاد حمود بالا رفت: بیایید برگردیم، عجله کنید.»

 

یک‌بار هم می‌خواست از کبوتری که دم غروب روی نخلِ سربریده‌ای از نخل‌های خرمشهر نشسته بود عکس بگیرد. خودش گفته بود: موقعِ فشار دادن شاترِ دوربین، کبوتر رویش کمی آن طرف‌تر بود، گفتم یک خرده برگرد، کبوتر سرش را برگرداند و من دکمه را فشردم و این عکس ثبت شد.

اسمش بهروز مرادی بود، حالا به‌ش می‌گویند شهید بهروز مرادی.

خانه‌ی شهید بهروز مرادی هنوز در خرمشهر هست. در خیابان نقدی، کنار مسجد اصفهانی‌ها. خانه‌ای که در آن سه شهید زیسته‌اند: بهروز مرادی، پدر و برادرش.




دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱
ممد،تو بودی و دیدی/سه

می‌شود از خرمشهر نوشت و از محمدِ جهان‌آرا ننوشت؟

می‌شود از خرمشهر نوشت و از محمد نورانی، از احمد شوش، از بچه‌های آغاجاری، از عادل خاطری، از امیر رفیعی، از سیدصالح موسوی، از تقی محسنی‌فر، از بهنام محمدی نوجوان، از رضا دشتی، از زهرا و لیلا و علیِ حسینی و از بقیه‌ی بچه‌های خرمشهر ننوشت؟

می‌شود از آن روز ننوشت؟ همان روزی که به امام خبر داده بودند خرمشهر دارد سقوط می‌کند، و امام با تأثر گفته بود: پس بچه‌های خرمشهر کجا هستند؟

می‌شود از خرمشهر نوشت و از بچه‌های امامِ خرمشهر ننوشت؟

می‌شود از دخترهای نوجوانی که شهدا را غسل می‌دادند و کفن می‌کردند ننوشت؟ دخترهایی که جنگ یادشان داده بود پدرشان را خاک کنند و از غصه نمیرند، که بچه‌ی بی‌سرِ همسایه را غسل دهند و دق نکنند، که برادرشان را پشتِ وانتی که پیکرِ خون‌بارِ شهدا را با خود می‌بُرد ببینند و تاب بیاورند.

دخترهایی که جنگ یادشان داده بود از شب‌ها توی قبرستان خوابیدن نترسند و از زوزه‌ی وحشیِ سگ‌های گرسنه دل‌شان نلرزد.

می‌شود ننوشت؟




دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱
ممد،تو بودی و دیدی/دو

خداحافظ خانه

شهر خلوت شده بود. از همان روزهای اول، معلوم بود که  زیرِ بارانِ یک‌ریزِ گلوله و خمپاره و آتش، نمی‌شود زندگی کرد. نمی‌شود بچه‌ها مدرسه‌شان را بروند، زن‌ها در بازارِ خرمشهر میوه و ماهی بخرند، مردها از سرِ کار برگردند و بوی غذا و نانِ  تازه بپیچد توی کوچه‌ها.

توی کوچه‌ها بوی دود و خون می‌آمد و از سقفِ مدرسه و بازار، آتشِ ناخوانده می‌بارید. روی دستِ مردها به جای نان تازه،پیکر زخمی فرزندشان بود.

این طور شد که شهر کم کم خالی شد، اول زن‌ها و بچه‌ها، بعد پیرها و میانسال‌ها. با هر وسیله‌ای که گیر می‌آمد  و می‌شد باهاش رفت، شهر را ترک کردند. به ناچار رفتند اما یک چیزهایی هم البته جا ماند. اثاثِ خانه‌ها، لباس‌ها، کیف و کتاب‌ها، خاطره‌ها، پاره‌ای از روح‌ها، گوشه‌ای از جگرها: پسری، دختری، مادری، عزیزی...




دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱
ممد،تو بودی و دیدی/یک

با یک حساب سرانگشتی 45روز یعنی یک ماه و دو هفته.

یعنی 6 هفته. برای من و تو شاید مدت‌زمان کوتاهی به نظر برسد، اما گاهی 45روز یعنی خیلی. مثلِ وقتی که یک ارتش با کلی ادعا و تجهیزات و نیرو، 45روز پشت دروازه‌های یک شهرِ کوچک تقلا کند و نفس نفس بزند. آن هم شهری که فقط یک عده بچه شده باشند پاسبان و پاسدارِ روز و شبش، شده باشند پرستارِ پیکرِ پر جراحت‌اش.

خرمشهر، بیش از هرکسِ دیگری آن بچه‌ها را به یاد دارد، بچه‌هایی که پیرمردشان، بیست‌وپنج ساله بود. خیلی‌های‌شان بار اولی بود که سلاح دست می‌گرفتند. بچه‌هایی که هنوز جنگ بلد نبودند.

45روز با چنگ و دندان، کوچه به کوچه‌ی زخمیِ شهر را نگه داشتند و آن لشگرِ عظیمِ تانک و افسر و اسلحه را حرص دادند، لشگری به فرماندهیِ غولِ بی‌شاخ و دُمی که فیلش یاد هندوستان کرده بود و گفته بود: محمره (خرمشهر) یک منطقه‌ی استراتژیک و حیاتی است و داشتنِ آن برای ما به منزله‌ی  داشتنِ بغداد و بصره است.

از خرمشهر بپرس که 45روز یعنی چقدر...

{ }





زنده گی(۱٢۳) از عشق(٧٦) دوستت دارم ها(٦۸) زنان(٦۳) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) هذیان ها(۳٢) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱٧) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) سفر(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) مادر و دختری(٦) کارو زندگی(٦) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) مادر(٥) مسجد(٤) بچه(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) دعا(۳) خانه(۳) بابا(۳) آرشیو(٢) مدرسه(٢) بیماری(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) پدر و دختری(٢) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) ما سه نفر(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.