شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۱
22 بهمن

وسط آن شلوغی مهمانها و بحث سیاسی و اقتصادی فلان، مادر از آن طرف پذیرایی با صدای بلند همه شنو! به خاله که این ور پذیرایی نشسته می گوید امسال راه پیمایی بیا قرار بگذاریم با هم باشیم،سکوت برقرار میشود چند ثانیه!




شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۱
غول بی شاخ و دم عزیز

 

"معلم هنر، بافتنیِ تاشده را گرفت رو به کلاس، لایه‌های بافته را یکی‌یکی باز کرد، از لب‌هایش برد بالاتر، از چشم‌هایش و از روسری‌اش. صورتش را دیگر نمی‏دیدیم. صدایش از پشت رج‌های سفید و بنفش کاموایی آمد: «نگاه کنین. مرشدزاده پیش‌سینه‌ی ژاکتِ غول بافته.» خانم تهرانی‌نسب، زنِ قدبلندی بود. شاید صدوهفتاد را داشت ولی آن‌جا که ایستاده بود دیوارِ کامواییِ سفید و بنفشِ من تا ساق پایش می‌رسید. همراه بچه‌ها گیج به رج‌های بافته نگاه می‌کردم. کِی این‌همه بلند شد؟ 

 

«مسخره کردی؟ این چیه؟»

 

بگویم وسوسه‌ی بافتن، دست از سرم برنداشت؟ منتظر بودم تا دانه‌ای‌ حسِ تمام‌شدن به‌ام بدهد و نداد؟ شبِ پیش هرچه فکر کرده بودم یادم نیامده بود تهرانی‌نسب گفته چند دانه را چطور بگیرید که پیش‌سینه برای حلقه‌آستین کور شود. خیال می‌کردم آخرین رج باید درست‌و‌حسابی با بقیه فرق داشته باشد. رج‌های زیر ناکامل بودند و رجِ رو دوباره رجِ زیر را می‌خواست. تا خود صبح، حس پایان نیامد. رج‌ها شروع و تمام شدند و به نظرم کامل نیامدند.

 

به خیالم گاهی سرنوشت همان شوخی کودکانه سفید و بنفش است که تا ساق پیش میرود و کور نمی شود،شاید به خاطر دانه های آمده از رج های دیگر باشد...به نظرم اتفاق های بدقلق یقه های دور از دسترس دارند،آستین های دست نیافتنی..."


 

این‌ها بخشی از یادداشت نفیسه مرشدزاده در  داستان همشهری بهمن ماه است، موقع خواندن این "پیش سینه غول" یاد تو افتادم،یاد رج‌هایی که در همه این سالها با هم بافته ایم و هیچ جا کورش نکرده‌ایم،حلقه آستین حتا به ش نداده ایم،یقه و جادکمه حتا برایش درست نکرده ایم، همین طوری فقط بافته‌ایم و بافته‌ایم بی که هیچ جا به هیچ بهانه‌ای دانه ای کور شود بالاخره.

پیش سینه غول مرشدزاده اگر سفید و بنفش است، اتفاق بدقلق ما شده هزار رنگ،یک جاهایی شل و وارفته شده چون داشتیم از نفس می‌افتادیم،یک جاهاییش لک دارد،بس که بافتن آن رج ها سخت بوده و دست مالی اش کردیم،یک جایی هم اصلا نخ بریده و مجبور شدیم گره بزنیم،از گره گذشته ایم باز به بافتن ادامه داده‌ایم...




جمعه ۱۳ بهمن ۱۳٩۱
به دیدارت...به دیدارت

مثل وقت‌هایی که قند آدم میفتد پایین و باید یک چیز شیرین پیدا کنی و بگذاری دهنت،ضعف داشتم.چه ضعفی هم، هوا به قول پیامک فارس در آستانه دهه فجر دلپذیر شده بود و میشد زد بیرون، دلم خواست بروم پای منبری مثلا، حالا منبر هم نه،بروم به دیدن کسی که یک چیز شیرین داشته باشد، در کلامش،در نگاهش ... نداشتم کسی را،دلم خواست بروم دانشگاه،توی کتابخانه بازش بگردم شاید یک چیز شیرین پیدا کنم که این ضعف عجیب و غریب را بخواباند،زنگ زدم گفتند بین ترم است و پنجشنبه و کتابخانه تعطیل، رفتم کتابفروشی،آخرین بار عید نوروز بود که این‌طوری رفته بودم آنجا،یک ساعت وول خوردم توی قفسه ها،چندتا کتاب هم خریدم اما آن چیز شیرین یافت می‌نشد،به فروشنده گفتم از اقامجتباتهرانی بعد فوت‌شان کتابی چیزی چاپ نشده؟گفت نمیدانم،اگر هم شده ما نداریم.

نامه‌های کوفیِ سعید بیابانکی،گزیده اشعار فاضل نظری و چندتا کتاب دیگر به دست زدم بیرون،با همان ضعف مدام،راهم را از آوارگی گرفتم طرف خانه امام،در باز بود و سرود انقلاب و رفت و آمد و بوی اسفند و گل.

از حوض قلبی شکل فیروزه اش گذشتم و رفتم طرف اتاق محل تولد امام،کنار این اتاق در معماری قدیم خانه یک اتاقک  طراحی شده برای نماز و عبادت. یک محراب ساده هم دارد،اتاق اندازه یک نفر جا دارد با درچوبی. رفتم دو رکعت نماز خواندم،سلام دادم ...چشم آدم که خیس شود افتادن قند روحش کمی جبران می‌شود انگار.




خانه محل تولد امام برایم همیشه بوی زنده‌گی میدهد،یک حس آغاز و امید خوبی درش هست،آنقدر که اینجا را دوست دارم مرقدش را دوست ندارم،فکر می‌کنم امام هیچ وقت توی مرقد جا نشده است...

 

 




جمعه ۱۳ بهمن ۱۳٩۱
جمعه ها

لیست نوشتم:

تمیزکردن آشپزخانه

گردگیری هال و اتاق

مرتب کردن حیاط

ناهار درست کردن

جاروی کلی خونه

تصحیح کردن برگه ها

نوشتن عطش

الان همه اون کارای اولی انجام شدن،برا این آخری واقعا مغزم کار نمیکنه دیگه:)

همون روش قبلی خودم بهتره ظاهرا:

نوشتن عطش

ناهار درست کردن

و اگه شد بقیه شون!





دوشنبه ٩ بهمن ۱۳٩۱
عیدت مبارک

لب ما و قصه زلف تو، چه توهمی، چه حکایتی!
تو و سر زدن به خیال ما، چه ترحمی، چه عنایتی!

به نماز صبح و شبت سلام، و به نور در نَسَبت سلام
و به خال کنج لبت سلام، که نشسته با چه ملاحتی

به جمال، وارث کوثری، به خدا محمد دیگری
به روایتی خود حیدری، چه شباهتی، چه اصالتی!

بلغ‌العلی به کمال تو، کشف‌الدجی به جمال تو
به تو و قشنگی خال تو، صلوات هر دم و ساعتی

شده پر دو چشم تو از ازل، یکی از شراب و یکی عسل
نظرت چه کرده در این غزل، که چنین گرفته حلاوتی

تو که آینه تو که آیتی، تو که آبروی عبادتی
تو که با دل همه راحتی، تو قیام کن که قیامتی

زد اگر کسی در ِخانه‌ات، دل ماست کرده بهانه‌ات
همه جا گرفته نشانه‌ات، به چه حسرتی، به چه حالتی!

نه مرا نبین، رصدم نکن، و نظر به خوب و بدم نکن
ز درت بیا و ردم نکن، تو که آستان سخاوتی

 

قاسم صرافان

{ }







زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦۱) وبلاگستان(٥٥) زنان(٤۸) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) نوشتن(٢۳) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) ازدواج(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) عطش شکن(٤) مسجد(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مادر و دختری(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) میان سالی(٢) سطری میان نامه ای(٢) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) تلگرام(۱) پدر و دختری(۱) لینک زن(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.