چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳٩۱
 

یک عمر منع هرکس را از هرچی کردیم به همان مبتلا شدیم، پشت دست مان را داغ کردیم که خوبی و زیبایی و پاکی ببینیم فقط، بدی و تیره و تاری و گرفتاری اگر دیدیم چشم بپوشیم و بگوییم پناه بر تو و بعدش خفه شویم و خفه شویم و فقط بگذریم...

{ }



دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱
بلانچ

نماینده نهاد آمده بود اینجا، اساتید خانم،چادر سرکرده بودند کلهم اجمعین، کپی مادام بلانچِ کلاه پهلوی!
از در که وارد شدم خنده ی پرشیطنت را به زحمت جمع و جور کردم. حیف که دوره افاضاتم گذشته..


پی نوشت:
خانمهائى بودند که در عرف معمولى به آنها میگویند «خانم بدحجاب»؛ اشک هم از چشمش دارد میریزد. حالا چه کار کنیم؟ ردش کنید؟ او یک نقصى دارد. مگر من نقص ندارم؟ نقص او ظاهر است، نقصهاى این حقیر باطن است؛ نمى‌بینند. «گفتا شیخا هر آنچه گوئى هستم / آیا تو چنان که مینمائى هستى؟». ما هم یک نقص داریم، او هم یک نقص دارد. با این نگاه و با این روحیه برخورد کنید...

{ }



سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳٩۱
بلانچ

نماینده نهاد آمده بود اینجا، اساتید خانم،چادر سرکرده بودند کلهم اجمعین، کپی مادام بلانچِ کلاه پهلوی!
از در که وارد شدم  خنده ی پرشیطنت را به زحمت  جمع و جور کردم. حیف که دوره افاضاتم گذشته..


پی نوشت:
خانمهائى بودند که در عرف معمولى به آنها میگویند «خانم بدحجاب»؛ اشک هم از چشمش دارد میریزد. حالا چه کار کنیم؟ ردش کنید؟ او یک نقصى دارد. مگر من نقص ندارم؟ نقص او ظاهر است، نقصهاى این حقیر باطن است؛ نمى‌بینند. «گفتا شیخا هر آنچه گوئى هستم / آیا تو چنان که مینمائى هستى؟». ما هم یک نقص داریم، او هم یک نقص دارد. با این نگاه و با این روحیه برخورد کنید...

{ }



پنجشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۱
اربعین رفتن ها...

پدر بزرگ زهرا هم رفت.

همین اربعین که اقامجتبای تهرانی رفت. پدر شهید سید احمد برقعی عزیز هم رفت...من آقاجواد را خیلی دیده بودم، ان سال های همدان که مهمان همیشگی خانه شان بودم، پارسال هم که رفتم همدان باز با اینکه زهرا دیگر آنجا نبود مهمان شان شدم. اولین بار بود که اقاجواد را به حرف زدن دیدم. زمان دانشجویی ما مثل فشفشه بودیم،سرمان با زهرا به کار خودمان گرم بود،هیچ کس را نمی دیدیم،برو و بیای خودمان را داشتیم و توی اتاق زهرا تمام زندگی مان می گذشت،حتا غذا خوردن مان هم آنجا بود. آن روز اولین بار آقا جواد داشت سر میزغذا تعریف میکرد. از علمای همدان، از اقای انصاریان، از سید احمد شهیدشان. هرجا هم که حافظه اش یاری نمی کرد، مولود می دوید کمکش. مولودی که خودش برای خودش یک پدیده است، بین همه زن هایی که تا حالا در عمرم دیده ام.

زهرا جان، خدا پدربزرگ عزیزت را با شهدا ،با سید احمدش همنشین کند...

 

مرتبط:

خیابان مهدیه




یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱
8 دقیقه

ماکارونی ها را که میریزم توی آب جوش همیشه توی گوشم هست که "8 دقیقه!"

خوابگاه بودیم، آن اول اول دانشجویی،معصومه مثلا آشپزی بلد بود و من نبودم،من وردستش می شدم، توی آشپزخانه شلوغ پر از آدمِ پر از اجاق گاز پر از سینک، به فرمایش سرآشپز ساعت رومیزی میبردیم برای اندازه گرفتن ِآن 8 دقیقه!

واقعا که معصومه:)




شنبه ٩ دی ۱۳٩۱
ارجعی...

حق با تو بود عطش جان

آدمهایی مثل من و تو،برای زنده ماندن به نوشتن محتاجند.






زنده گی(۱٢۳) از عشق(٧٦) دوستت دارم ها(٦۸) زنان(٦۳) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) هذیان ها(۳٢) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱٧) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) سفر(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) مادر و دختری(٦) کارو زندگی(٦) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) مادر(٥) مسجد(٤) بچه(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) دعا(۳) خانه(۳) بابا(۳) آرشیو(٢) مدرسه(٢) بیماری(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) پدر و دختری(٢) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) ما سه نفر(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.