سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱
دعای محبت

 دعا‌نویس بود. سیدی بسیار پیر، با گوش‌هایی سنگین و زبانی کم حرف. ساده و عجیب و ترسناک برای کودکی‌های آن روز ما.

دعا نویسی شغلش نبود، دعا هم می‌نوشت، ازش می‌خواستند که بنویسد، رفت و آمدی اگر به خانه دونفره شان بود، از همین رو بود.

زنش اما با خودش فرق داشت، "اجتماعی" می‌آمد به چشم آن روزهای ما، با روسری سفید سنجاق زده، با انگشترهای نقره قدیمی که همیشه توی انگشت‌های گرمش چشمک می‌زدند به روح دخترانه زیور دوستِ آن وقت‌های من. از سر تنهایی می‌نشست جلوی در خانه و رفت و آمدهای کوچه را رصد می‌کرد، برای اینهایی که سلام نمی دادند همان جا محکمه تشکیل می داد و حال‌شان را می‌گرفت. با ما خوب بود، شاید چون سلام زیاد می‌دادیم، یا شاید چون تابستان ها از سبزی تازه باغچه برایش می بردیم یا شاید به خاطر خوبیِ مادر.

هرکسی محبتش را یک جوری ابراز می کند، یکی از محبت‌های او این بود که هر روز عصر که  از مدرسه برمی گشتم، تا می‌آمدم سلامکی بدهم و در بروم، گیرم می‌انداخت، صدا می زد که "بیا تا برات فال بگیرم، نیت کن." نیت های آن روزهای ما هم مثل حالا نبود، "کنکور"بود فوق آخرش! خر بودیم. از آرنج تا نوک انگشت دستش را با تمرکز وجب می کرد و می گفت: خوبه! قبول میشی. فالش به نظرم من درآوردی بود، همیشه خوب می‌آمد.

فالش گرفت و من رفتم، بعدتر یکی از همان روزهایی که نبودم به مادر گفته بود به سید گفته‌ام برایش دعا بنویسد. چند وقت بعد، یک کاغذ کوچک ِ چند ده بار تا شده ای رسید دستم که با نخ مشکی گویا پلمپ شده بود، گفته بود دعای محبت است.

دعای محبت را گرفتم و دور از چشم مادر، با کنجکاوی تمام کاری که می گفتند نباید را انجام دادم، بازش کردم تا ببینم چی نوشته. اصلش خط این پیرمردی که از وقتی چشم باز کرده بودم همین شکلی دیده بودمش را دوست داشتم ببینم.

آیه ای از قرآن بود، بعد هم اسم‌های خدا را دایره وار نوشته بود،بی‌هیچ آداب و ترتیبی، آخرش هم لای همان کلمه‌هایی که به زور می‌شد خواند، اسم خودم را دیدم، که هرجا می‌روم محبتم در دل انس و جن بیفتد، یا یک چیزی در همین مایه‌ها.

دعای خفنش را چندماه بعد، با کارت دانشجویی و دوهزار تومن پول و عکس‌های سه در چار یادگاری، زدند. با زدن چنین کیف پولی به کاهدان زده بودند واقعاً.

یکی دوسال بعد، پیرمرد رفت، خانه شان هم از کوچه پاک شد و به جایش آپارتمان رویید، چندسال بعدتر هم خبر رسید که زنش رفته است.

هنوز دلم دعا که می‌خواهد، یاد این دوتا می‌افتم، دلم فال خوب که می‌خواهد یاد انگشت‌های نقره نشانِ زن می‌افتم. اللهم ادخل علی اهل القبور السرور ...





پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱
خوش‌بخت، روزهایی که به نام تو باشند...

نه مثل ساره ای و مریم ،

              نه مثل آسیه و حوا


                   فقط شبیه خودت هستی ،

                           فقط شبیه خودت زهرا


                                  اگر شبیه کسی باشی

                                         شبیه نیمه شب قدری 


                                            شبیه آیه تطهیری

                                                شبیه سوره اعطینا


                                                   شناسنامه تو صبح است

                                                         پدر تبسم و مادر نور


                                                             سلام ما به تو ای باران،

                                                                     درود ما به تو ای دریا

 

از علیرضا قزوه




چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۱
بازگشت به داستان

"پرنده من"، فریبا وفی، نشر مرکز.

قلم خوب و روایتی آشنا از زندگی زنانه، آن هم نه هر زنی، راوی داستان یکی از همین زن‌های یه جوری است که جنس غم‌ها و شادی‌هایش از بقیه متفاوت است وتخصصش زهرمار کردن لحظه لحظه زندگی به خودش است.{دیدم که میگم:)}

شباهت این داستان با "چراغ‌ها..."ی زویا پیرزاد زیاد بود، که البته دومی را داستانی‌تر و خواستنی‌تر دیدم.




سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱
بازگشت به داستان

طعم بعضی خواندنی‌ها، قابلیت این را دارد که تا چندسال زیر زبان بماند، حتا بیشتر!

"زندگی به وقت دوازده و بیست دقیقه" نوشته احمد شاکری، که در همشهری داستان دی ماه 90 منتشر شد، از همین طعم‌هاست...

این عکس هم، در ذهن من به این داستان سنجاق شده است.




سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱
حالگیری از یک معلم وبلاگ‌نویس

چه حالی می‌شی وقتی یه ترم با یه دانشجویی کلاس داشته باشی، بعد تو کلاس هی ساکت باشه و رصد کنه و آخر سر، پایین برگه امتحانش بنویسه: .... در ضمن وبلاگ فلان هم مال من بود!




سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱
سوت در گوش سمت راست

می‌گه من از بچگی وبلاگ شما رو می‌خوندم!

حالا فقط سه سال از من کوچیکتره‌ها، واقعاً که! :)




سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱
تشکر از آقای مُرجی!

یعنی پربیننده‌تر از "کلاه قرمزی"، هم برنامه‌ای بود تو عید؟ تماشاش به ما که خیلی می‌چسبید.

 

پی‌نوشت: این وی ویو که تعطیل شده، خرده ریزه‌هایی که مال آنجا بود، اجاره نشین اینجا شده‌اند.

 




سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱
دیالوگ

- یه کتاب خوندم، یاد خودمون افتادم، شبیه ما بودن آدماش.

- هیچ‌کس شبیهِ ما نیست...




سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱
بازگشت به داستان

یادم نیست کی بود که می‌گفت داستانِ خوب، داستانی است که شعری نباشد، تشبیه و استعاره و فلان نداشته باشد، حسی نباشد. حالا دیشب که "یوزپلنگانی که با من دویده‌اند" تمام شد، دیدم که بیژن نجدی، در تمام این داستان‌های کوتاهش، شعر گفته است، چه شعر قشنگی هم ...

"چشم‌های دکمه‌ای من" چقدر به دلم نشست.





پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱
بازگشت به داستان

آدم‌هایی مثل ما که با کلمه‌ها مأنوس و آشنا هستند، باید هم وقتی داستان "چهل سالگی" ناهید طباطبایی را می‌خوانند، به این فکر کنند که فیلم سینمایی‌ای که با اقتباس ازش ساختند چقدر ناقص از آب در آمده بود، و چقدر داستان خواندن لذت بخش‌تر و پر ظرفیت‌تر از فیلم دیدن است.




پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱
آن روز که با تو می‌رود نوروز است

بعضی‌ها هم این شکلی هستند، وجودشان گرماست، نفس‌شان بهار. هرجا می‌روند، با هرکس می‌نشینند، استارت می‌زنند، حرکت می‌آفرینند.

یکی مثل من را از خمودگی زمستان می‌رسانند به بهارانه‌های این روزها. به شوق کاشتن درخت‌های تازه، به ذوق خرید کتاب عیدی برای شونصدتا بچه قد و نیم‌قد فامیل، به وصله پینه کردن رابطه‌های بریده... به چشم در چشم خدا، ذکر شکر خواندن ...




پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱
هر زمستانی می‌رود دختر...

اینجا رو که می‌خونم از خودم خجالت می‌کشم. از نق زدن‌های بی‌خودیِ خودم...




دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۱
بهارانه

    

 

 

 

 

 

 

 

 

....بهار مبارک،برکت باشد و سلامتی و رویش...

 






زنده گی(۱٢۳) از عشق(٧٦) دوستت دارم ها(٦۸) زنان(٦۳) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) هذیان ها(۳٢) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱٧) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) سفر(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) مادر و دختری(٦) کارو زندگی(٦) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) مادر(٥) مسجد(٤) بچه(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) دعا(۳) خانه(۳) بابا(۳) آرشیو(٢) مدرسه(٢) بیماری(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) پدر و دختری(٢) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) ما سه نفر(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.