یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠
مخاطب

  یک نقطه‌ی عجیب غریبی توی قلبم هست که اسمش را بلد نیستم. اما کارکردش این است که هرچند وقت یک‌بار یک جمله‌ای، نیم جمله‌ای، کلمه‌ای حتا، ازش برمی‌خیزد بعد مثل موشکی که دمش را آتش زده باشند می‌شتابد سمت تو، با یک سرعتی که چند تا ازین‌هایی که مسئول جویدن کلمه‌هایند دنبالش می‌دوند تا بگیرند و به گردش نمی‌رسند، هی ایست ایست می‌کنند و این یارو عین خیالش نیست، توی راه هم مثل برق از جلوی چشم‌های مات آقایون چرتکه انداز عقل - که همین‌جا از زحمت بی‌دریغ‌شان تشکر می‌کنم -، از پیش این دخترهای مسئول حفاظتِ احساس و عاطفه و فلان، از کنار پیرزن‌هایی که نشسته‌اند و بافتنی می‌بافند برای فصل سردی که در راه است، می‌گذرد و همه‌ی این‌ها فقط وقت می‌کنند گردن بچرخانند و ردش را خیره خیره دنبال کنند.

این جمله‌ی تند و تیز خامِ بی‌تاب، به تو که می‌رسد و در قلبت که می‌نشیند این نقطه از قلبم آرام می‌گیرد و خودش را می‌زند به آن راه تا زلزله ای دیگر!

من این نقطه از قلبم را زیاد دوست دارم.




چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠
بوی خوش راستی

  قرآن خوان‌ها هیچی که گیرشان نیاید - که می‌آید - یک ذوق بزرگ نصیب‌شان می‌شود. ذوق خواندن یک متن سراسر راست! متنی که  که از هر مدل دروغ مصلحت‌آمیز و غیر مصلحت‌آمیز، خلاف و غیر واقع و مبالغه، شعر و شوخی و کلاه گذاشتن،مغالطه کردن و پیچاندن و مخ زدن، و خیلی چیزهای این مدلی دیگر که روح آدم خوب حس‌شان می‌کند حتا اگر هنوز اسمی نداشته ‌باشند، پاک ا‌ست.

دیگر کجا می‌شود بی هیچ تردیدی، گوش سپرد به چنین راستِ تمام عیاری؟




دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠
گپ با طعم رمضان

      "هم‌نام"ِ جومپا لاهیری را گرفتم دستم که بخوانم،از بهمن تا حالا جلوی دست است که خوانده شود،حالا هم که صفحه 65 هستم دلم نمی‌خواهد ادامه بدهم،آشیمای هندی و همسرش آشوک دور از خانواده و ولایت‌شان در آمریکا منتظر به دنیا آمدن پسرشان هستند، پسرک با ذکر تمام جزئیات به دنیا می‌آید، الان من 65 صفحه خوانده ام و تازه بچه شده یک‌سالش.اووه! تا آخر داستان که 360 صفحه است،ماجرای بزرگ شدن این بچه و آینده ی این خانواده است،حوصله‌ی همراه شدن ندارم. شاید "مترجم دردها"یش دندان‌گیر تر ازین باشد،ندیدمش هنوز.

  این روزها آدم حوصله زندگی خودش را هم ندارد چه برسد به زندگی دیگران، چه خوب بود اگر این بی ذوقی و بی حوصلگیِ این سالها یک جوری از من کنده می‌شد. خوب بود اگر به قول تو به یک‌جایی گیر می‌کردم بالاخره و ازین مواجی و بی‌قراری درمی‌آمدم. دیروز فکر کردم بلند شوم بروم پیش این مشاوری که در خیابان روبه‌رویی تازه کلینیکش افتتاح شده و اس ام اس تبلیغاتی اش برایم آمد. بعد دیدم که این همان آقای دکتری ست که همکار خودمان است و میانه مان نیمه شکرآب است، از بس که ...

  گفتم حالا گیرم که همان آقای دکتر نباشد و دیگری باشد،مثلا می خواهی بگویی چی؟بگویی من خیلی آدم تک رویی هستم و این خوب نیست؟بگویی که از الان عزا گرفتم که این فامیل‌مان می خواهد جمع کند از شهر دیگری بیاید اینجا که کنار ما باشد و تنها نباشد، و نمی داند که من به درد از تنهایی درآوردن کسی نمی خورم،برای یک روز و دو روز خوبم،ولی بیشترش را نه. عادت من تنهایی ست،تک قدم زدن،تک فکر کردن،تک خرید کردن،تک غصه خوردن، تک ذوق کردن. بلدم که مردم‌دار باشم،که وقتی مهمان می آید با روی باز میزبانی کنم،که وقتی با کسی هستم برج زهرمار نباشم و دوستی کنم،ولی زمان دارد.از یک حدی که بگذرد دلم می خواهد برگردم به خودم، حوصله‌ی همراه بودن ندارم.

    حالا این فامیل‌مان اگر بیاید خیلی توی ذوقش خواهد خورد،چون از ظاهرم همچین چیزی پیدا نیست،از آن خنده ها و پرحرفی ها نمی‌شود این تعلق به تلخی و تنهایی را دریافت. فقط چندبار پرسیده تو چرا زنگ نمی زنی؟گفتم وقت نمی کنم،ولی راستش این است که حوصله ندارم.حوصله ی آدم هایی که خوبند،ماهند،گل اند،با عشق اند اما...

  گفتم واقعا من بروم به مشاور این‌ها را بگویم که چی بشود؟ آن هم به این آقا! باز زهره اگر بود،اگر کمک کردن بلد نبود حداقل صاف بود، انگار داشتی به آب روان حرفت را می‌زدی،راستی و صافی‌اش غصه‌ی آدم را صیقل می داد و از آن تیزی و نخراشیدگی در می‌آورد.

زهره هم مشاور بود، وسط مشکلات محرمانه‌ی مردم بود،لای رشته های درد و غم‌شان یک‌جایی آن وسط مسط‌ها سعی می‌کرد مرهم باشد، گوش خوبی بود برای همه آدم‌های تنها و خسته‌ای که دنبال شنیده شدن هستند فقط!

من گوش زهره بودم، از دردهای خودش می‌گفت، از مراجعه کننده هایش بی‌اسم و رسم برایم حرف می زد و من قصه ازشان می‌چیدم، از دردهای ساده‌ی خنده دار داشتند تا دردهایی که استخوان آدم را می‌سوزاند و لالت می‌کرد.

گوش زهره بودنم هم خیلی طول نکشید،چون این شهر هم انگار دوست دارد تنها ببیندم، هروقت یک خرده با کسی صمیمی می‌شوم و از این که هست آرام می‌گیرم ،یک‌جوری می‌شود که از پیشم می رود. جای بدی هم نمی رودها،ولی از دست من می رود.

مرض شاید باشد اصلا، چه معلوم.

شاید خیلی شعاری تمام شود این پست اگر بنویسم آدم بهتر است این شکایت ها از خودش را نزد کسی ببرد که کاری از دستش بربیاید.شاید شعاری تر هم بشود اگر بنویسم این دعاهای این شب ها،همین دعای پریشانی که مال شب های رمضان است خودش خلاصه ی این حرف‌هاست،با مخاطبی که برای آدم به جز گوش بودن می‌تواند همه چیز باشد.

حالا شعاری یا غیر شعاری واقعیتش همین است، هر مرضی و شیشه خرده و دردی که داریم، با او گفتنش بهتر از با دیگران گفتن است. زودتر درمان می شود، آدم بی آبرو هم نمی شود، دردش هم سرایت نمی‌کند به دیگران .

این دعای ابوحمزه خیلی آشناست،انگار وصف آدم‌هایی ست که از خودشان خسته اند، که دنبال طبیب اند و از آقای مشاور خیابان بالایی امید بریده اند، از خودشان هم ...

روشنفکر بازی به ما نیامده، شب‌های رمضان باشد برای همین سوته‌دلی ها و ننه من غریبم‌بازی ها با خدا، خوب هم می‌خرند اتفاقاً، خانم آشیما و شوهر یخچال‌ش هم بروند گوگول بزرگ کنند و خوش باشند.

برمی دارید کامنت می گذارید که بنویس،زودتر بنویس،بیش‌تر بنویس، خب زودتر و بیش‌ترش می شود این ...




شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٠
تو آفتاب نیمه‌ی مردادی*

جلوی خانه یک پله‌ی کوچک است، این روزهای تابستان چندتا دختر بچه، دنجی و کم رفت و آمدی‌اش را کشف کرده‌اند،می‌آیند می‌نشینند به بازی. ازین دخترهای نازک نارنجیِ با ادب که از مامانشان اجازه می‌گیرند بروند با دخترهای همسایه بازی کنند یا نه. وقت‌هایی که خیلی خانه سکوت است صدای‌شان می‌آید. یکی شده معلم، بقیه شاگرد . زبان یاد می‌دهد:

- خب بچه‌ها،امروز می‌خوام رنگ‌ها رو به‌تون یاد بدم.

-مهسا!وات کالر ایز یور  اسکارف؟

- (احتمالاً مهسا در حالی‌که ریز ریز می‌خندد) اسکارف ندارم که!

- ئه! خب فکر کن داری، فکر کن صورتی هم داری.

- ...

دم غروب چراغ جلوی در را روشن می‌کنیم تا خانم معلم و شاگردهایش چشم‌های درخشان و خنده‌های راست همدیگر را ببینند و کیف دنیا را بکنند.

 شما هم کوچه داشتید؟شما هم توی کوچه بازی می‌کردید؟ ما داشتیم، یک کوچه بن‌بست که جان می‌داد برای صبح تا غروب با همبازی‌ها وول خوردن و وروجک بازی درآوردن. کوچه مال ما دخترها بود، پسرها یک زمین افتاده‌ ای داشتند برای فوتبال. گاهی فقط با تن‌های عرق کرده و سر و صورت خاکی می‌آمدند می رفتند توی حیاط ها، شلنگ آب را می‌گرفتند روی سرشان، بعد از همان آب گرم قورت قورت می‌خوردند و دوباره می‌رفتند بازی. بعضی وقت‌ها هم دروازه بانی دست‌کش های سوراخش را می‌آورد می‌داد خواهرش بدوزد، یا یکی از دخترها که خطش خوب بود شماره های کم‌رنگ شده‌ی پشت لباس‌های هزار رنگ را از نو ماژیک کاری کند. یک بار هم یک عکاس آمده بود ازشان در حین بازی عکس بگیرد، اینها هم به‌شان برخورده بود، دعوا کرده بودند.

خلاصه این‌که کوچه دست دخترها بود، ما فوتبال نداشتیم، از همین بازی های ساکت دخترانه داشتیم،عکس بازی خفن‌ترین بازی‌مان بود. کاغذهای پاره پوره آدامس آیدین، که عکس پریشان یک فوتبالیستی درش محو شده بود، با ده تا عکس نو عوضش می‌کردند و نمی‌دادیم.

چقدر با هم صمیمی می‌شدیم ،چه ندار بودیم، چقدر دوستی‌مان بی ضمانت و غیر رسمی بود. ما هیچ وقت با لباس پلوخوری با هم نبودیم، هیچ وقت با هم مهمانی نمی‌رفتیم، حتا از خانه ی همدیگر خبر نداشتیم. حرفی هم نمی زدیم. شب‌‌ها صدای دوست‌مان را از خانه دیوار به دیوار می شنیدیم که دارد با خواهرش گیس و گیس کشی میکند و جیغ و هوار می‌زند اما فرداش می‌دانستیم که نباید به روی هم بیاوریم.

وقتی دوست‌مان مهمان داشت ، ما توی کوچه تنها می‌شدیم و دلمان می‌خواست کاش او مهمان نداشت و الان با ما بود. از دل دوست‌مان خبر نداشتیم ، هنوز مُد نبود که کسی از دلش خبری بدهد، دوست داشتیم بچه های مهمان‌شان را ببینیم ولی خب می‌دانستیم که اینقدر سهم نداریم.

 نمی پرسیدیم از اینکه آیا بابای تو مهربان است یا نه! یا شما غذا چی دارید؟ عوضش خودمان الکی غذا می‌پختیم برای هم، بابای هم می شدیم، مامان هم می شدیم. دروغ می‌بافتیم برای هم، بعد ته دروغ‌ها زود درمی‌آمد، دعوا می‌شد،عمر دعوا از نیم‌روز بیشتر نبود.

 بابا مامان‌ها دل خوشی از این دست دوستی‌ها نداشتند، فکر می کردند اینها توی کوچه این همه با هم هستند از هم حرف بد یاد می گیرند، تجربه های بد می شنوند، حق هم داشتند، خب یاد می‌گرفتیم و می‌شنیدیم، که بعداً فهمیدیم این هم بخشی از زندگی‌ست.

هر آن هم ممکن بود این دوستی بی شیله پیله تمام شود. به همین سادگی که یک روز صبح بزنی بیرون و ذوق کنی که الان دوستت را می بینی بعد ببینی دوستت کیف و عروسک و چادر سفید گل‌گلی اش را دست گرفته و دارد می نشیند توی وانتی که بارش تمام وسایل خانه‌شان است. دوستت می‌رود به یک کوچه جدید و تو حتا اگر بدانی کدام کوچه ،دیگر هیچ وقت نمی توانی بروی آنجا باش دوستی کنی. بغض داری، برای اولین بار داری صندلی و کمد و چوب لباسی و ساعت دیواری خانه‌ی دوستت را می بینی ، آن هم وقتی که دوستی تان دارد تمام می‌شود. بعد هیچ کس هم اینقدر برای تو حق قائل نیست که بروی و یک مراسم خداحافظی اشک و آهی راه بیندازی، حتا خود دوستت. او هم جلوی چشم‌های پرعجله‌ی پدرش می‌داند که الان وقت این کارها نیست، یا شاید او هم مثل تو می داند که سهم یک دوستی این مدلی فقط بای‌بای کردن از پشت پنجره‌ی کثیف وانت است و بس.دو روز که بگذرد تو هم بغضت را فراموش می‌کنی، فرفره های کاغذی رنگارنگی که با هم درست کرده بودید را فوت میکنی و می‌خندی و از دوری او ملالی نیست...

 

* تیتر، آغاز شعری از فاطمه حق‌وردیان است.






زنده گی(۱٢۳) از عشق(٧٦) دوستت دارم ها(٦۸) زنان(٦۳) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) هذیان ها(۳٢) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱٧) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) سفر(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) مادر و دختری(٦) کارو زندگی(٦) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) مادر(٥) مسجد(٤) بچه(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) دعا(۳) خانه(۳) بابا(۳) آرشیو(٢) مدرسه(٢) بیماری(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) پدر و دختری(٢) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) ما سه نفر(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.