یکشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٠
پله‌ی آخر نردبان

    فایده‌های بزرگ این قهرمان غایب، مال آدم‌های بزرگ است.ما کوچکیم و او خیلی کم به درد کوچک‌ها می‌خورد.برای ما، او همین امید کودکانه تقسیم پول‌های توجیبی است.تساوی‌های ساده و این‌که دیگر خانه‌هایمان امن می‌شود.به خاطر دزدها و گداها خوشحالیم که می‌آید. ما هیچ‌وقت به خاطر گره‌های کور حقیقت گریه نکرده‌ایم که بفهمیم آمدنش به چه دردی می‌خورد.

    اما آدم‌های بزرگ خوشحالند که می‌آید.چون همه عمر از رشته‌های ناتمام و رها، از خلأهایی که هیچ‌کس بلد نبوده پرش کند، رنج برده‌اند.می‌گویند راه‌های میان‌بر بلد است. می‌گویند این خیلی خوب است که قبل ازاین‌که زمین در هم بپیچد و آسمان متلاشی شود، آدم در همین زمین یک‌بار همه‌ی حقیقت هستی را می‌فهمد. قبل از این‌که دریاها شعله بکشند و کوه‌ها پنبه بشوند، یکی به انسان می‌گوید بابا این بازی چی بود؟این‌همه سال چه خبر بود.حیف که ما از دغدغه‌ی آن‌ها چیزی سر در نمی‌آوریم. برای ما همین که می‌شود عریضه‌هایمان را برایش بیندازیم توی چاه و منتظر بشویم مریض‌هایمان را شفا بدهد بس است.

    توی این سال‌ها که نبوده کلی زحمت کشیدیم و یک راه حل حسابی کشف کردیم: عادت. الان به هرچی شده و هرچی بشود عادت کرده‌ایم. کلی رنج کشیدیم تا به این کشف رسیدیم. سر همین هم نمی‌فهمیم که چرا باید یکی بیاید و جهان را زیر و رو کند. تازه ماجرا روتین شده. برای رنج‌های بشریت خودمان راه حل داریم. کانال را عوض می‌کنیم یا صدا را می‌بندیم و روی تصاویر صامت، حرف‌های خودمان را می‌زنیم. ما الان به این‌که لقمه توی دهان‌مان باشد و مجری بگوید چند نفر در نوار اشغالی و غزه کشته شده‌اند، عادت داریم. ما الان دیگر احساساتی نیستیم و مدال طلایی واقع‌گرایی را زده‌اند روی سینه‌مان.

  اما آدم‌های بزرگ که فایده‌های او را می‌دانند می‌گویند این "واقعیت"است که رفته غیبت کبری و این‌که ما به‌ش می‌گوییم "واقع"، کابوسی بیش نیست. خدا کند، خداکند یک روز پا شویم و هرچه چشم بمالیم و بزنیم توی صورت‌مان، این کابوس نباشد و او باشد.

خیلی مهم است که نردبان پله‌ی آخر دارد، نه؟

                                                    نفیسه مرشدزاده




سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳٩٠
مدیر مدرسه

رفته اند سفر،دارم دیوانه می شوم از نبودن‌شان. دی‌روز یکی پرسید کی برمی‌گردند؟گفتم شنبه.گفت :چه زود.فکر کردم این "چه زودِ" او برای من چقدر دیر است.

سپرده‌اند که کارنامه داداش کوچیکه را بگیرم،خودش دم‌رفتن سفارش کرد که حتماً فقط خودم بروم مدرسه،نه هیچ کس دیگری.خب خبر داشت هم از دسته گل‌های خودش هم از اخلاق بی‌ریخت مدیر مدرسه.

چقدر دعوا کردیم با هم روزهای امتحان، همه‌ی کتاب‌های اول دبیرستان را مرور کردم آن چند روز،دعوامان هم سر این بود که او می‌خواست یک‌شبه فیزیک بلد شود،شیمی حفظ کند ،زبان و عربی توی مخش فرو برود،.حالش هم خوب بود و هیچ استرس نداشت،عوضش من فشارم می‌افتاد. بعد می‌دیدم وقت کم است و ساعت شده یک شب و هنوز کلی از کتاب مانده،به عادت زشت شب‌های امتحان ِخودم، قاطی می‌کردم و شروع می‌کردم غر زدن، دعوا کردن. کارش لنگ بود،حاضرجوابی نمی‌ کرد، فوق فوقش جمع می کرد می‌رفت و می گفت نخواستیم اصلاً.

از پله‌ها رفتم بالا،مدرسه ی کوچک فسقلی، بی آن حیاط دراندشتی که من از مدرسه توی ذهنم دارم،مدیرشان مثل گرگی که کمین کرده باشد برای آمدن والدین بره،آمد به استقبال. کارنامه اش را درآورد، من خودم می‌دانستم چه خبر است،یک مشت نمره ی بخور و نمیر داشت دیگر. مدیر اما فکر می‌کرد دارد از یک فاجعه‌ی انسانی حرف می‌زند.گفت :این بچه درس نمی‌خواند،میانگین نمره‌های مدرسه ما را میاورد پایین،امسال ببریدش یک مدرسه معمولی. کارنامه را گرفتم و نگاه کردم،فکر کردم که اگر من جای او بودم با شب امتحانی بودن، حتا ده هم نمی گرفتم.واقعاً نمی‌گرفتم‌ها!

مدیر باز ادامه داد که اگرببریدش سعی می کنم کلاس خصوصی هایش را عصرها بیاید اینجا.خنده ام را جمع و جور کردم.کلاس خصوصی بیا  بود واقعاً؟ مدیر ول‌کن معامله نبود، افتاده بود روی دور تکرار حرفایش.

من هم گفتم که اصلا مهم نیست. گفتم باید از خدای‌شان هم باشد که چندتا مثل او توی مدرسه داشته باشند، گفتم حالا من و امثال من که هی بیست و نوزده ردیف کردیم توی کارنامه‌ها، که هی همه جا اول شدیم و لوح جمع کردیم،که ممتاز بودیم و فلان و بهمان چه گلی به سر خودمان و دیگران زدیم؟ چه غلطی کردیم جز این‌که خودخواهی‌مان بیشتر شد و پژمرده و خسته ماندیم؟ گفتم میانگین یک مشت بچه نُنُر را آورده پایین که فقط بلدند درس بخوانند؟ خب بهتر.دمش گرم اصلاً!

 گفتم که دوستش دارم و داریم چقدر، ذوق می‌کنیم  که مدل بچه های بی‌خاصیت خرخوان نیست، که همیشه بلد بوده راه پیدا کند برای مفید بودن، که از هفت سالگی، روزی که برف سنگینی آمد به فکرش رسید برود پارو درست کند بفروشد به من تا پول‌دار شود. که حالا بلد است یک خانه ی کوچک برای خودش بسازد، و همه‌ی کارهایش مثل برق کشی و لوله‌کشی و رنگ و گچ و فلان را خودش انجام بدهد.  بلد است فکر تازه داشته باشد، از ترکیب وسایل بی مصرف، وسیله جدید درست کند، بلد است به فکر دیگران هم باشد، بلد است یک نهال را چطوری بکارد و مواظبت کند تا در زمان کوتاهی به بار بنشیند. بلد است آخر یک دعوای مفصل برود آویزان مامان شود و چندبار ببوسیدش و بگوید "حالا ناراحت نباش.بخند دیگه." بلد است الان که سفر است دلتنگی من را حس کند و پیام بدهد "تو حالت خوبه؟"

گفتم که اگر وقت بیشتری برای درس‌های مدرسه می‌گذاشت و به‌شان دل می‌داد،  البته عالی بود، ولی خب حفظ کردن متن های کتاب درسی خیلی کار شاقی نیست. گفتم شاید مدرسه‌ی شما یک مشکلی دارد که ذهن و روح یکی مثل او را با آن همه جنب و جوش و تحرک به خودش جذب نمی‌کند . گفتم که باید به فکر سلامت روح و روان بقیه بچه های مدرسه اش باشد اتفاقاً!

.

.

.

من اینها را گفتم واقعاً؟ البته که نه، فقط مثل گوسفند سرم را انداختم پایین و گفتم حرف‌هایش را به اولیاء دانش آموز انتقال می‌دهم و آنها خودشان تصمیم می‌گیرند و بعد زدم بیرون.

نیستند و اعصاب ندارم، معلوم است؟




پنجشنبه ٢ تیر ۱۳٩٠
هم‌سایه

فکر می‌کنی نزدیکی،خیلی نزدیک.

بعد یک وقتی، یک اتفاقی می‌افتد که می‌فهمی دور بودی،خودت خبر نداشتی...




چهارشنبه ۱ تیر ۱۳٩٠
شما

 به بچه سه‌ساله یاد دادن به همه بگه "شما" و همه‌ی فعل‌هاش رو هم جمع ببنده،به رسم ادب مثلاً.

عصبانی‌ش کردم، برگشت گفت:می‌زنم صورتِ شما رو پرِ خون می‌کنماااا!






زنده گی(۱٢۳) از عشق(٧٦) دوستت دارم ها(٦۸) زنان(٦۳) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) هذیان ها(۳٢) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱٧) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) سفر(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) مادر و دختری(٦) کارو زندگی(٦) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) مادر(٥) مسجد(٤) بچه(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) دعا(۳) خانه(۳) بابا(۳) آرشیو(٢) مدرسه(٢) بیماری(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) پدر و دختری(٢) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) ما سه نفر(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.