شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠
خداحافظ خانم سیمین دانشور

  این یکی نوشته بود: “آخ که تو چقدر خوب می‌نویسی، چه قلمی داری تو و چقدر من از این حیث (و از هر حیث) از تو عقب‌ترم… بی‌خود نیست که روزبه‌روز لاغرتر و نحیف‌تر می‌شوی. این هنر نمی‌گذارد تو جان بگیری؛ مثل عشقه پیچیده دورت… شده‌ای مثل گلادیاتورهای قدیم…”

آن یکی جواب داده بود: :”از کاغذهایت -گرچه چیزی نمی‏‌نویسی- پیداست که تو هم حال مرا داری، ولی این هم هست که برای غصه‏‌های تو مفرّی و یا مفرهایی هم هست که توجهت را جلب می‏‌کند و نمی‏‌گذارد زیاد ناراحت باشی و این‌قدر دیدنی هست که خیلی چیزها را از یادت می‏‌برد. از کاغذهایت پیداست. خودت نوشته بودی‏ که حالت «بهتر از آن است که متوقع بودی». بدان که بهتر هم خواهد شد. اگر به مناسبتی، دو سطر یاد هندوستانِ بی‏‌بو و بی‌خاصیت من می‏‌افتی، دو سطر بعد مشاهدات جالب خودت را می‏‌نویسی و همین انصراف‌خاطر اجباری، ‏خودش بزرگترین کمک‏‌ها را به تو می‏‌تواند بکند…”

و باز نوشته بود: “هیچ می‏‌دانی که یک هم‌چه سفری تو را چقدر کامل خواهد کرد؟ من بدبخت که اینجا بالاخره ماندنی شدم ولی اصلا تو بگذار چشم‌هایت از دنیا پر بشود. آدم هرچه بیشتر ببیند و بیشتر بشنود و بیشتر تجربه کند، بیشتر عمر کرده است.”

این یکی نوشته بود: “دلتنگی تو همیشه با من بوده و هست و از همین حالا برای دیدنت شمارش معکوس را شروع کرده‌ام…”

یکی دوسال پیش، شبی که خواندن کتابِ نامه‌های سیمین و جلال تمام شد، رفتم سراغ جستجوی عکس‌های امروزِ سیمین دانشور. ته کتابِ نامه‌ها پر بود از عکس‌های سیمین دانشورِ جوان که از چشم‌هایش هم مثل کلمه‌هایش شور زندگی می‌بارید؛ شور زندگی یا شاید شوق ِ داشتن همراهی مثل جلال.

می‌خواستم عکس‌های امروز خانم دانشور را هم ببینم. دیدم و شاید کودکانه باشد گفتن اینکه تا صبح آن شب، به جای خواب از چشمم قطره جاری بود.

توی چشم‌های سیمین دانشور دنبال آن شور می‌گشتم، و غصه‌دار شدم برای این همه سال تنهایی و بی‌جلال سر کردن. آدمی که طعم چنان دوست‌داشتنی را چشیده باشد، قلبی که یک‌بار از تجربه‌ی یافتن همراهی آن‌چنان به شوق آمده باشد، چطور می‌تواند از سال ۴۸ تا الان بی این شوق سر کند؟

 

حس می‌کردم که چه سخت باید باشد. رفتم و گزارش‌هایی را که دیگران در جشن سالگرد تولدش نوشته بودند، خواندم. دلم می‌خواست کسی در این گزارش‌ها و خاطره‌ها، چیزی نوشته باشد که این حرف من را رد کند؛ که بگوید نه این‌طور هم نیست، دانشور دارد زندگی‌اش را می‌کند، توی سرش هنوز «سو و شون»های نانوشته دارد و شور زندگی هنوز از چشم‌هایش می‌بارد، اما کسی این‌طور که من دلم می‌خواست روایت نکرده بود.

هم‌ذات‌پنداری عجیب و غریبم با خانمِ سیمین، که از سر صمیمی‌شدن و از نزدیک دیدن رابطه قشنگ دونفره‌شان در آن نامه‌ها بود، آن شب را یک شب بارانی کرد.

تا دیشب که خبر رسید “سیمین دانشور هم رفت”… . اولش، دلم گرفت و بعد یاد آن شمارش معکوس افتادم که بالاخره به صفر رسید و وقت دیدار شد. یاد آن همه سال بی‌جلالی‌اش که بالاخره تمام شد.

یاد جلال که گرچه نوشته بود «من اینجا ماندنی شدم»، ولی چه زود رفتنی شده بود. یاد سیمینی که جلال به او گفته بود: “بگذار چشم‌هایت از دنیا پر بشود. آدم هرچه بیشتر ببیند و بیشتر بشنود و بیشتر تجربه کند، بیشتر عمر کرده است.”

یاد خودش، در همان عکس‌هایی که از چشم‌هاش شور زندگی می‌بارید، یاد “سو و شون” که نوشته بود:
«گریه نکن خواهرم. در خانه‌ات درختی خواهد رویید و درخت‌هایی در شَهرت و بسیار درختان در سرزمینت. و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رساند و درخت‌ها از باد خواهند پرسید: در راه که می‌آمدی سحر را ندیدی؟»

خداحافظ خانم سیمین دانشورِ عاشقِ عزیز… پایان بی‌جلالی‌ات مبارک.

 

 پی‌نوشت: این یادداشت اول بار در چارقد منتشر شده است.




دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠
نوستالوژی زیادی

 زهرا یک یادداشتی نوشته به مناسبت دهه فجری که گذشت، و نوشته که حسرت روزهایی را می‌خورد که هرچند درش نبوده و ندیده  ولی انگار با تارهای نامرئی وصل شده به آن روزها، بعد یک نفر کامنت گذاشته که :

شاید هم همانهایی که ما حسرت همراهی‌شان را می‌خوریم الان حسرت می‌خورند! که چه می‌شد امروز بودند و در جهادهای این زمان شرکت می‌کردند.

نوع نگاه کسی که این کامنت را گذاشته برایم قابل توجه و تذکر بود.




دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠
مهتاب

 توی خوابم در سفریم و یک بچه‌ای را سپرده‌اند به من که بشوم مادرش. بچه یکی دوساله می‌زند و انگار دختر است. هرچی نگاهش می‌کنم ربطی بین خودم و او نمی‌بینم، حتا قیافه‌اش خاطرم نمی‌ماند و بین بچه‌های دیگر کلی نگاه نگاه می‌کنم تا یادم بیاید کدام‌شان بود، بدتر این‌که قرارمان را از یاد می‌برم و هرجا می‌خواهیم برویم طفل معصوم را جا می‌گذارم، دیگرانی که دوستش دارند جمعش می‌کنند و می‌آورند، توی همان خواب دلم برای بچه می‌سوزد...




شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠
بسم الله...

پناه می‌برم به بهاری که تویی، از شر تمام پاییزهای بی‌وقت 




دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠
دیر است گالیا

صفحه مدیریت اینجا پر شده از پیش نویس، هر روز آمده ام یکی دوخط نوشته‌ام و رهایش کرده‌ام، همین حال باعث شده اینجا دیگر مثل قبل نباشد و بعد ازین هم دیگر مثل قبل نشود.مثل آن قبلی که دخترک تاب‌سوار معصوم من می‌آمد اینجا و اگر آب خورده بود و طعم زنده‌گی چشیده بود گزارش می‌داد و اگر تشنه مانده بود و از عطش سوخته بود اشکش را اینجا می‌ریخت.

راحت نیستم،نه به خاطر مخاطب هایش -که دوست شان دارم-به خاطر خودم که انگار عوض شده ام.من به وبلاگ پناه آورده بودم  وقتی که فکر می‌کردم اوضاعم قمر در عقرب است،وقتی که تنهایی صورتش را به پس پنجره می چسباند و من از آن دماغ و لپ‌های چسبیده به پنجره می‌ترسیدم.

حالا دیگر فهمیده ام تنهایی رزق مقسوم است و ترس ندارد ، تو هم باید بروی  از این طرف پنجره مثل خودش صورتت را بچسبانی و شکلک در بیاوری. فهمیده ام قمر در عقرب‌تر روزهایی هم هستند که آدمی را از سرگردانی لال می‌کنند.

هرچیزی،هر کاری،هر مدل نوشتنی،هر طور دوستی کردنی،وقتی دارد،زمانی دارد، از آن که بگذرد دیگر تکرار نمی‌شود. گرچه از معنی نمی‌افتد، گرچه زیبایی و ارزش خودش را دارد اما دیگر از نو و به آن شکل آغاز نمی شود یا ادامه نمی‌یابد. 

فکر نمی کنم این چندان بد باشد،شاید قدمی رو به جلو باشد.بعد هم اینکه شده‌ایم مثل این سربازهایی که توی میدان می‌جنگند، این سربازها وقت کمی برای نوشتن دارند،قبل‌ترها اینقدر لازم نبود آدم با همه چی جنگد، برای همه چی بجنگد،شاید هم بود و ما بچه بودیم و دیگرانی بودند که جور مان را بکشند و به جای فکر کنند،برای ما غصه بخورند، هول مان را بزنند، دعای مان کنند، اوضاع مان را به سامان کنند.حالا خودمانیم و خودمان، با بارهای سنگین تری بر دوش که چاره ای جز "کج دار و مریز" سر کردن نداریم، و دغدغه‌های جدی تری. با حق‌هایی که به گردن داریم و باید یک‌جایی بالاخره  ادای‌شان کنیم. با محبت‌هایی که بدهکاریم، با عهدهایی که پایش مانده ایم.

این یک متن وبلاگی نبود، یک درد دل ساده بود که گرچه مثل برادرهای پیش نویس‌ش ناقص ماند، اما گفته شد به احترام نگاه عزیز تو که می‌پرسی کجایی و چرا و فلان...

"افشین علاء" یک جایی می‌گفت در مجله کودک و نوجوانی هر شماره یک ستون شعر برای بچه ها داشتم،یکی از شعرهایم آخرش این بود" بچه‌ها دلم کمی گرفته است، بچه‌ها برای من دعا کنید." بعد از انتشار انبوه نامه‌ و تلفن بچه‌ها بود که به تحریریه سرازیر شد، که چرا دل شما گرفته، و ما دعا کردیم و نگرانیم و ...

من چشم به انبوه نامه و تلفن ندارم اما به "دعا"یش چرا. آن‌هم چقدر.پس بگذار آخر این پست هم این‌طوری تمام شود:

بچه‌ها کمی دلم گرفته است،بچه‌ها برای من دعا کنید.






زنده گی(۱٢۳) از عشق(٧٦) دوستت دارم ها(٦۸) زنان(٦۳) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) هذیان ها(۳٢) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱٧) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) سفر(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) مادر و دختری(٦) کارو زندگی(٦) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) مادر(٥) مسجد(٤) بچه(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) دعا(۳) خانه(۳) بابا(۳) آرشیو(٢) مدرسه(٢) بیماری(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) پدر و دختری(٢) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) ما سه نفر(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.