پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠
مصطفی احمدی روشن

نشانِ راهی‌ست که درستْ رفته‌ایم،
پیرهنِ شهیدی که تویی.(+)

 

 

خدا میدونه کی رو شهید کنه ...
که همسر و مادرش همون روز شهادت، موقع مصاحبه صداشون نلرزه. (+)

  




چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠
درست پای پرتگاه

تو با نگاه کوچکی

به من امید می‌دهی

به چشم‌های خسته‌ام

تو نور و دید می‌دهی

 

 

لیاقتی به من بده

که جز تو را رها کنم

اگر چه جز تو هم تویی

اگر که چشم وا کنم  

 

همیشه دست غیبی‌ات

رسیده در شب سیاه

نجات می‌دهی مرا

درست پای پرتگاه

 

چه کم می آورم از این

محبت زیاد تو

مگر کی‌ام که لحظه‌ای  

نمی‌روم ز یاد تو !

 

                                   ناصر کشاورز

 




جمعه ٢ دی ۱۳٩٠
از من جدا مشو که توام نور دیده‌ای

مرض بود یا فضیلت،نمی‌دانم،هرچی بود عادت شد و عادت ماند. عادت بخشیدن همه چیز. از بخشیدن عطا به لقا گرفته تا بخشیدن هرچیزی که  سهم و حقی داری ازش . بخشیدنِ صرف، "به چه کسی" اش هم چندان مهم نبود، مهم این بود که دیگر دست تو نباشد.

حتا اگر جای اعتراف باشد، خیلی وقت ها هدیه و یادگاری را هم بخشیده ام، فکر کرده ام که خب بالاخره اینها یک روزی باید از من کنده بشوند،دیر یا زود، و اگر باز جای اعتراف باشد و خرده نگیرید، هرچه را که بیشتر دوست داشته ام بیشتر سعی در بخشیدنش کرده ام.

جایی خواندم که وقتی چیزی را می‌بخشیم در واقع با بخشیدن برای خودمان ماندگارش می‌کنیم تا ابد. این شاید حرف راستی باشد، اما گاهی آدم احتیاج دارد برای داشتن چیزهایی از آن ِ خودش.

این همه اهل نگه نداشتن بودن خوب نیست، این همه بی‌قید بودن نسبت به "مال خودم است" هم بی مزه‌بازی ست. به چی بند شود پس، همین‌طوری رها و معلق بماند توی هوا؟ اگر آرمانش وصل شدن و بند شدن به جای دیگری بوده باشد و قدش به آن آرمان هم نرسیده باشد چه؟

کتابی بود که هنوز عطر خوب روز گرفتنش توی مشامم هست، قرار نبود مال خودم باشد اما شد، پاکتی که کتاب داخلش بود را هم حتا دوست داشتم چه برسد به خودش، یکی از عزیزترین چیزهایی بود که در آن دوره زمانی به خودم دیده بودم، جدا از اینکه چی درش نوشته شده باشد. بعدش چی شد؟ هیچی! کتابم را یک روز بردم دادم به کتابخانه، که مثلا دیگران هم بخوانند. اما نه، راستش چندان به فکر دیگران نبودم، به فکر خودم بودم که عادت نداشت چیزی را سفت بچسبد توی بغلش، کتاب رفت توی قفسه BP ها.

حالا از آن روز چندسال گذشته، اما هنوز به کتابخانه که می‌روم حواسم پیش کتاب عزیز خودم است، می‌روم امانتش میگیرم، هر بار که می‌بینمش یک فرقی کرده،کهنه‌تر شده، چسب‌خورده ، تاخورده، چروک شده، بویش می‌کنم عمیق، آنقدر عمیق که بوی خوش آن روز، از پس این همه روز ِ رد شده و این همه دست به دست شدن دوباره بپیچد توی مشامم.

بعد برگه‌ای که آخر کتاب چسبانده شده را نگاه می‌کنم، ببینم چندنفر آن را امانت برده اند، چندنفر تمدیدش کرده‌اند، ورق‌هایش را نگاه می‌کنم ببینم کسی چیزی نوشته در حاشیه اش یا نه، بعد آخر آخرش که دلم خیلی می‌گیرد دوباره کتاب را پس می دهم، یک بار دیگر می بخشمش.

حالا حتا اگر بخواهم هم نمی‌توانم کتاب را برای همیشه از کتابخانه بیرون ببرم، دم در ورودی گیت امنیتی جیغش می‌رود هوا، من را دزد فرض می‌کند و نسبت به آن چه مال خودش،سهم خودش و حق خودش می‌داند حساس و مصمم است.

آدم از همه چیز نباید بگذرد، همه چیز را نباید ببخشد، یک طرفه است، برگشتی درکار نیست، حتا همیشه نمی‌شود یک لحظه امانتش گرفت، یک روز دیدش...

آدمی گاهی باید پایش را بکند توی یک کفش، مرغش یک پا داشته باشد و فریاد بزند به خواستن چیزی، اصرار کند به نگه داشتنش، بچسباند به سینه اش و جدا نکند به هیچ مرض و فضیلت و عادتی...




پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠
قابیل

کتاب "هدیه‌های آسمان" یکی از دخترهای کلاس پنجم گم شده.بعد از یک هفته جنازه کتاب گوشه کلاس پیدا می‌شود، جلد و تمام صفحه‌هایش از جهت‌های مختلف قیچی خورده.

روی کتاب با دست‌خط کودکانه‌ی خشنی نوشته شده: "اگه یه بار دیگه درس‌ت از من جلو بزنه، همه کتابات این شکلی میشن!"




پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠
...

می‌نویسم برای سرگرمی، می‌نویسم برای دلگرمی.




پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠
مسجد 1404

آقای مهندس جوان با یک صفحه بزرگ براق آمد تو، رئیس رو به ما گفت: این طرح بنای مسجد جدید است که ایشان زحمت کشیده اند. بالای طرح نوشته بود: خدایخانه 1404.

من که معماری سرم نمی‌شود اما طرح به همه چی شبیه بود غیر از مسجد. بعد مهندس جوان، توضیح داد که در 1404 چون اسلام در خطر است و آسیب می‌بیند ما در این طرح گنبد را از بالای مسجد برداشتیم و در داخل مسجد در یک مکعب شیشه ای محافظت کرده ایم. و بعد اضافه کرد: همچون گوهری درخشان و ارزشمند. رئیس که چشم های مات ما را دید این‌طور کامل کرد که یعنی نماز در داخل گنبد اقامه می‌شود. ما گفتیم: آهااا....

دوتا میله هم آن بالا بود که نفهمیدیم مناره حفاظت شده است یا مثلا چی. مهندس جوان گفت: چون در 1404 تبلیغ منفی علیه اسلام خیلی شدید خواهد بود و نمادهای اسلامی دافعه خواهند داشت این طرح برای جذب جوانان مفید خواهد بود. ما گفتیم: هاااا....

بعد در ادامه هم در مورد پله‌های زیاد و لزوم آسانسور و یک ردیف نازک کاشی‌کاری و طرح انعکاس نور در آب و نوع مصالح و اینها حرف زدند که ما چون هنوز ذهن‌مان در همان "خدایخانه" اول گیر کرده بود دیگر چیز زیادی نشنیدیم.

آخرش رئیس پرسید: شماها نظری ندارید؟ ما احتمالاً باید گفته باشیم: هااا؟!

 

 مرتبط:

- مسجدهای دوست‌داشتنی








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦۱) وبلاگستان(٥٥) زنان(٤۸) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) نوشتن(٢۳) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) ازدواج(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) عطش شکن(٤) مسجد(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مادر و دختری(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) میان سالی(٢) سطری میان نامه ای(٢) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) تلگرام(۱) پدر و دختری(۱) لینک زن(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.