یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٠
تازه به تازه،نو به نو

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ ،آمِنُواْ ...(+)

 





شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠
کشتی نوح

با عصبانیت داشت از کشتی بیرون‌شان می کرد،

دوتایی با دوتا چمدان کوچک ایستاده بودند و با نگاه پشیمان خواهش می‌کردند که بمانند. نوح هم حق داشت خب،یک گوشه از کشتی‌اش را خورده بودند آقا و خانمِ موریانه.

 

(+)




چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠
به جهان که دید صیدی که بترسد از رهایی

أَحَسِبَ النَّاسُ أَن یُتْرَکُوا أَن یَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا یُفْتَنُونَ

وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ فَلَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِینَ صَدَقُوا وَلَیَعْلَمَنَّ الْکَاذِبِینَ+

.

.

.

خیلی وقت‌ها فکر می‌کنم اگر با ما حرف نزده بودی...




چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠
سلام من به روی ماه نشسته ات

  کاش باز بنویسی.من دلم لک زده برای یک نیم‌صفحه ای که مال تو باشد،برای سه خط،دوخط،یک خط ،چند کلمه حتا به دست‌خط کج و کوله‌ی تو.من دلم می‌میرد برای آن غافل‌گیری‌ها،آن ساده و روان و تازه نویسی‌ها،آن کلمه های پر از اکسیژن.من دلم تنگ شده برای دستی که به هرچه می‌زدی جان می گرفت،برای قدمی که هرجا می‌‌گذاشتی سقف می‌شکافتی و طرحی نو درمی‌انداختی،سونامی به پا می‌کردی و از نو می‌ساختی.

کاش بلند شوی باز،تویی که من نشسته به یاد ندارمت،بلند شوی و نامه بنویسی برای همه سوته دل‌ها که اگه آب دست‌تونه بزارید زمین و بیاین،که بسازیمش زودتر،وقت ندارم و نداریم، نخوریم به فصل خزان ...

کاش باز غر بزنی به رخوت و کم‌کاری‌ها،خرده بگیری به گوشه نشستن‌ها،حرصت دربیاید از نبودن‌ها و کنار کشیدن‌ها.کاش شلوغ کنی،شورش بیاندازی به جان آدم،قلدربازی دربیاوری ،فحش بدهی حتا.

کاش این‌همه ساکت نمانی،من تو را به نور،به صدا،به تصویر،به حرکت می‌شناسم.

 




سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٠
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق...

شما یادتون نمیاد.

یه وقتایی بود من این پرشین‌بلاگ رو باز می‌کردم هرچی دلم می‌خواست توش می‌نوشتم و زودی می‌زدم انتشار و بعد لیله کنان و سبک و خوش و خرم می‌رفتم دنبال باقی زندگی‌م.

حالا اما گاهی از تو باقی زندگی یواش و هیس هیس کنان میام لب پنجره‌ش می‌شینم ،یه کم با حسرت نیگانیگاش می‌کنم بعد می‌بندم و پا می‌شم می‌رم باز تو همون باقی زندگی.

باز شما یادتون نمیاد،یه روزایی بود که من اینجا زندگی می‌کردم کلاً!




دوشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٠
بهار آمد و ...

  چندتا بیل خاک برداشت و چندبار کلنگ زد و باز چندبیل خاک برداشت.بوی خاک نم‌دار تازه بلند شد،بعد نهال را  برداشت و گذاشت توی خاک،گفت یک نیت بکن تا بکاریمش.گفتم" ایشالا که یه درخت بزرگی بشی ،شکوفه کنی،زردآلو بدی".گفت :نه این‌جوری ،یه آرزویی کن.

بعد همین‌طوری که با یه دستم این شاخه نازک نحیف را نگه داشته‌ام تا صاف بماند شروع می‌کنم آرزو کردن.هر بیل خاکی که می‌پاشد روی ریشه‌های ظریف، یک آرزو از قلبم می‌گذرد.آرزوهایم همه حول و حوش گره ها می‌چرخند.گره‌های ریز و درشت زندگی‌ها.بعد بی‌ربط یاد قالی می‌افتم که همه هستی اش با همین گره‌های ریز و درشت پا می‌گیرد.

از گره‌ها که درآمدم شاخ نازک ،صاف ایستاده بود و نگه داشتن من را نمی‌خواست،داشت چند سطل آب خالی می‌کرد پایش که من گفتم:بزرگ نمی‌شه.می‌شکنندش،بچه های همسایه از ریشه درش میارن،یا این آقاهه که ماشینشو همیشه می‌زنه جلو خونه ،زیرش می‌گیره.

نهال را از پیرمردی خریدیم که هفتم فروردین کنار خیابان ،بساط انواع شان را پهن کرده‌بود.آلو و قطره طلا،هلو و آلبالو،زردآلو و ...

گفت برای جلوی خانه درخت میوه نمی‌کارند،گفتیم به امتحانش می‌ارزد.گفت زردآلو بی‌عارتر است ،این را ببرید ،شاخ نازک زردآلو را از دست‌های پیرمرد گرفتیم.دست‌هاش بوی خاک تازه بیل خورده می‌داد.

گفتم یک تابلو کوچولو درست کنیم بزنیم کنارش،روش بنویسیم "لطفاً مرا نشکنید".گفت این طوری بدتر هر رهگذری وسوسه می‌شود بشکندش.گفتم خب پس چی؟چندتا آجر را  دایره‌وار چید دورش و کمی بالا آورد.بعد قرار شد فردا صبح نهال را به شَرترین پسرِ همسایه بسپاریم.

گفتم من تا حالا درخت نکاشتم.گفت ببین خاک چه چیز عجیبی ست،قدرت زایش و رویش دارد.یاد این افتادم که یک روز هم ما را می‌کارند توی همین خاک،یک قطره عجول بازیگوش از گوشه چشمم زد بیرون.زود پاک کردم که نبیند.که نفهمد ته هرچیز خوبی هم توی این دنیا برای من یک غم خوشگلی هست.

که نخواهم برایش بگویم به خیالم حسی که توی ذات هستی هست، نه شادی صرف است و نه اندوه مطلق.آمیزه ای از هردوست که روح ما چون هنوز بلد نیست درکش کند در هرچیزی بین غم و شادی این سو و آن سو می‌غلتد .

حسی که در کاشتن یک دانه هست،در تولد یک بچه،در مرگ یک عزیز،در شکوفه کردن یک درخت،در عروسی یک دوست،در تحویل یک سال جدید،در قدم زدن با پاییز،در بوییدن بهار،در دل‌جویی یک بیمار...

از درخت جدا می شویم .درخت کوچکی که خیال پرشکوفه شدنش از ذهن من خیلی دور است و به ذهن او خیلی نزدیک.کاش ذهن او از ذهن من همیشه ببرد.

 

پی نوشت:

دیروز عطش شکن پنج ساله شد.






زنده گی(۱٢٤) از عشق(٧٧) دوستت دارم ها(٦٩) زنان(٦٤) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٦) کودکی(۳٤) هذیان ها(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱۸) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) سفر(۱٤) قرآن(۱٤) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) سفید(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) خمین(٧) مادر و دختری(٧) کارو زندگی(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) برای نگفتن(٦) بچه(٥) مادر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) مسجد(٤) دعا(۳) بیماری(۳) خانه(۳) بابا(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) پدر و دختری(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) آرشیو(٢) مدرسه(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) ما سه نفر(۱) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.