سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩
با من بیا به خواب هایم

خواب ها موجودات عجیبی هستند،برای خودشان انواع و دسته بندی های گوناگونی هم دارند .در طول تاریخ هم بارها بشریت را مچل خودشان کرده اند .شاید نمای ساده ای باشند از دنیایی که چشم ما نمی بیندش و گوش ما نمی شنودش.نمایی که برای بیشتر آدم ها  قابل تجربه است،به آسانی ِ این که چشم هایت را ببندی و به خواب بروی. 

خواب هایی هستند که فضای خوبی دارند،بدون این که اتفاق خاصی درشان بیفتد،بدون آن که آدم خاصی را در آنها دیده باشی،حتا جای ویژه ای رفته باشی،هیچ کدام از این ها را ندارند ولی فضای خوبی دارند،حس خوبی دارند،انگار که جای خوبی رفته ای،انگار که آدم خوبی را دیده ای،انگار که اتفاق خوبی بوده است،

بیدار که می شوی شوق داری،خسته گی هایت رفته ،امید افتاده در دلت ...




شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩
گوشواره ای برای تو

حرفت را به وقتش بزن

وگرنه می خوری به فصل خزان

می خوری به بی وقتی و بدوقتی...




جمعه ٢٦ شهریور ۱۳۸٩
دل نده به پاییز

این را برادرم نوشته ،

یک لحظه فکر کردم دوستی که ازش حرف زده ؛منم.

چقدر دلم خواست که بودم...

آدم گاهی نیاز دارد کسی از این حرف ها درباره اش بزند.کسی که زیاد بشناسدت،کسی که پیچ و خم های روح ات را مثل کف دستش بلد باشد.آدم گاهی بدفرم محتاج می شود به دیگران.

بگذریم،حالا وقت این حرف ها نیست...

 




پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩
تازه از تنور درآمده

.ویژه نامه داستان همشهری




دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم:)

رفتیم توی فروشگاه،چندتا شلوار گرم کن یک وجبی ،دو وجبی،سه و چهار و پنج وجبی.چندتا بلوز آستین دار پسرانه،از آن خط دارها که برادرهادوست دارند،چندتا بلوز صورتی و سبز و آبی دخترانه با طرح های عروسکی که خودم دوست دارم،چنددست لباس نوزاد حتا.

دستم به سایز بزرگ نمی رفت،گفتی بزرگا مگه آدم نیستن؟لباس نمی خوان؟گفتم خب چرا ولی اگه ببینن بچه شون لباس نداره دلشون خیلی می سوزه.

شد یک کیسه از لباس های رنگ و وارنگ.کیسه را گرفتی دستت،سر راه از جلوی لوازم ورزشی رد شدیم ،گفتیم چندتا لباس گرم بدهد ،خودش فهمید چه خبر است،آخر سر یک جفت کفش کتانی درست و حسابی گذاشت روش گفت اینم از طرف من.

همین طوری کیسه به دست سر از خانه مادر بزرگ درآوردیم،با شلوغ بازی خاص خودمان ،با یک نفس حرف زدن و لباس درآوردن و نشان دادن،بعد به خانم عمو کوچیکه که طبقه بالا ست و آن دیگری که باز بالاتر،هرجا می رفتیم می گفتیم "نو باشه لطفاً".همین طوری به کیسه اضافه می شد.بعضی ها هم قول دادند فردا به دست مان برسانند.

آمدیم خانه مامان،برادر بزرگه آن شلوار گرمکن خیلی کوچیکه را که دید به قول خودش دلش سوخت،دست کرد جیبش و گفت بیا اگه خواستی بازم ازینا بخر.

مامان هم کلی بقچه مقچه ی کشف نشده را رو کرد و بسی مایه شگفت زده گی شد.

حالا نوبت این خانوم همسایه بود که مغازه پوشاک دارد و من مشتری اش هستم،با پول برادرم چندتا تکه لباس خریدم و خودش هم چندتا از طرف خودش اضافه گذاشت.گفت که زیاد دعا می کند برای شان.

حالا نوبت خانوم آرایشگر قِر و فِریِ بود،از دیدن کیسه ی قلمبه خنده ش گرفت،گفت بذار فردا کارآموزهام هم میان،گروهی یه بسته ای آماده می کنیم.

خوشبختانه اغلب آدمها خودشان آماده بودند و احتیاج نبود  انرژی زیادی برای مخ زدن صرف کنیم.

الان ما کلی لباس در سایزهای مختلف داریم ،فردا که کامل شد می شود دسته بندی شان کرد.تازه خیلی ها هم هنوز هستند که آنقدر باهم راحت نیستیم که با کیسه لباس بروم سراغ شان،امشب فکر کنم شاید تا فردا راحت شدیم با هم :)

خلاصه همه آماده اند و دوست دارند کاری کنند،فقط یکی دو نفر باید بقیه را راه بیندازند.

 امتحان کنید!:)

 

پی نوشت:

..."کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِی کُلِّ سُنبُلَةٍ مِّئَةُ حَبَّةٍ وَاللّهُ یُضَاعِفُ لِمَن یَشَاءُ " ...




شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٩
به دمی یا درمی یا قلمی یا قدمی

اول)مادرم دل خیلی غمخواری دارد،جرأت نداریم خیلی حرف ها را در حضورش بزنیم،یک روز داشتم این طوری پیشش فک می زدم که :"امروز زهره تعریف می کرد یکی از دختر دانشجوها اومده تو اتاقش و سلام داده و نشسته ،بعد هیچی نگفته هی،زهره همین طوری احوال پرسیده و خواسته مثلاً باب صحبتُ باز کنه که بازم دختره چیزی نگفته،بعد زهره می خواسته بره کلاس دیگه بعد از نیم ساعت،به ش گفته عزیزم کاری داری با من؟دختره سرشُ زیر انداخته و گفته استاد !پول ندارم،یه هفته ست پول ندارم ،حتا قدری که بشه پول کرایه تاکسی از خوابگاه تا اینجا ...،زهره گفت از شانس اون روز کیف پولش همراهش نبوده و فقط یه مقدار کمی پول تو جیبش داشته که داده به ش."

این را من با آب و تاب _ و بدبختانه با دلی راحت  انگار که دارم داستانی از یک مجموعه داستان کوتاه را تعریف می کنم _ برای مادرم گفتم .فردا ساعت 8 صبح زنگ زد به تلفنم و با صدایی خش دار گفت که "فلان قدر از حسابت بردار و بده زهره تا برسونه به دست دختره ،اومدی اینجا به ت می دمش"و بعدش یواشی گفت که "تا صبح خوابم نبرده از غصه ش ..."

یا یک بار دیگر که باز بلبل زبانی قصه گویی ام فعال شده بود داشتم از خانومی تعریف می کردم که" توی اتوبوس کنارم نشسته بود و گفت دختر یک سال و نیمه اش چندماه پیش همین طوری که نشسته بوده ،آروم خوابیده روی زمین و دیگه بلند نشده،گفت که کالبدشکافی هم کردن ولی نفهمیدن چرا بچه مُرده."

 این بار هم چیزی که برای من اینقدر ساده و معمولی بود و با چند تا "آخی...آخی"گفتن خاطره اش از ذهنم می رفت ،تا چند روز از یاد مادرم نرفت و دلش برای بچه و مادر بچه و ... می سوخت.خلاصه ما پشت دست مان را داغ کردیم که دیگر ازین حکایت ها و حوادث ها پیش حضرت مادر نیاوریم.

 

 

دوم)نمی دانم این حرف را جایی خوانده ام یا الان به ذهن خودم رسیده ،ولی فکر می کنم" رسانه" ها نقش مهمی در سنگدل کردن آدم ها دارند.در بی تفاوتی و بی خیالی ،در عادی شدن دلخراش ترین صحنه ها و غم ناک ترین حادثه ها.رسانه ها اغلب در القای درد و رنج و انتقال آن به مخاطب ناتوانند ،و تمام تلاش شان در این راستا فقط به عادی شدن درد و رنج های دیگران برای مخاطب می انجامد.

اغلبِ ما ، از دیدن صحنه های جنگ و خشونت ،انفجار و جراحت،زلزله و سیل و آوارگی چندان تحت تأثیر قرار نمی گیریم.شاید به خاطر استفاده از شیوه های رسانه ای تکراری و یک نواخت باشد ،ولی به هر حال به جز در موارد خاص و نادر چندان کارکرد مؤثری ندارند.

 مگر این که عواملی دیگری هم علاوه بر رسانه در رساندن صدای آن درد به ما دخیل باشند.مثلاً صدای درد آن قدر نزدیک باشد که بشنویمش مثل زلزله ی بم،همین طور است حادثه ی جان باختن عده ای در حادثه ای که بر حسب اتفاق دوست ِ برادر ِ یکی از همکاران ما هم در آن حادثه به طرز دلخراشی قربانی شده باشد.

یا مثلاً وقتی که عزیزی که برای مان معتبر است چهره به چهره به چشم مان خیره شود و به یادمان بیاورد که "درد" را از هر طرف که بخوانیم "درد" است و این خم به ابرو نیاوردن ما یا کم به ابرو آوردن ما ،خیلی جای تعجب دارد ، که بغض گلویش ما را تکان دهد و به خود بیاورد .

 

 

سوم)عصر روز عید زنگ زده خانه و می پرسد "برای پاکستان چی کار کنیم؟شما چی کار کردین؟"ذهنم را جمع و جور می کنم می بینم که خب هیچ کاری نکرده ام ،نه به دمی نه  قلمی نه قدمی ...

صدایش جان دارد،روح دارد،بی تفاوتی و یا ژست دلسوزی درش نیست،تشویش دارد ،انگار که امیرمهدی سه ساله ی خودش وسط آب،تنها و گرسنه و بی تاب دارد جیغ می کشد ...

.

.

.

پی نوشت:

سلام راستی:)

            عیدت ،بهار!

               من چقدر حرف دارم با تو...




چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩
...و عادتکُم احسان

کنیزک فقط شاخه گلی داده بود

آزادش کردید و گفتید:

خدا ما را این طور ادب کرده که "اذا حیٌیتم بتحیٌه فحیٌوا باحسن منها"*

.

.

.

شاخه گل "سلام"م ،تقدیم به شما

چشمداشتِ آزادی ندارم

ولی

چشم ِتر را که نمی شود از شما پنهان کرد

 

 

* آیه هشتاد و شش،سوره نساء(و چون به شما درود گفته شد شما به صورتی بهتر از آن درود گویید.)

 

** حکایت کنیز و شاخه گلش را از کتاب "زندگانی امام حسن مجتبی،تألیف رسولی محلاتی برداشتم.

 

***این یادداشت ، کوتاه جرعه ای ست از بی کران کرامت سبو ،به احترام همه ی هم هیأتی ها

 






زنده گی(۱٢۳) از عشق(٧٦) دوستت دارم ها(٦۸) زنان(٦۳) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) هذیان ها(۳٢) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱٧) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) سفر(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) مادر و دختری(٦) کارو زندگی(٦) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) مادر(٥) مسجد(٤) بچه(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) دعا(۳) خانه(۳) بابا(۳) آرشیو(٢) مدرسه(٢) بیماری(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) پدر و دختری(٢) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) ما سه نفر(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.