چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٩
پرنده ی بی معرفت

  پرنده ها را نمی دانم از کجا می فهمند  وقت رفتن  و کوچ کردن شده.

  شاید به آسمان نگاه می کنند ،به  جهت تابش خورشید شاید  ،شاید اندازه گرما و سرما را رصد می کنند ،شاید هم یک ساعت زیستی خودکار توی دل شان دارند ؛خلاصه یک وقتی یک جوری می فهمند که باید الان بروند و  یک وقتی بازگردند.

  من ولی از روی خودم می فهمم ،از رنگ و روی زرد  کلمه هایم ،از نگاه ساکت بی رمق شان،از سرفه های روحم،لنگ زدن های قلبم،از این که باز کردن پنجره ی اینجا برایم به اندازه همیشه ذوق ندارد،این جور وقت ها باید بروم،یک نفسی تازه کنم ،یک جای خلوت خوش آب و هوایی پیدا کنم،رفرش کنم دل و دین و عقل و هوشم.

با خودم حرف بزنم ،بنویسم  ،بخوانم ،فرصت داشته باشم فکر کنم و شاد باشم که این فکرها پیش خودم می مانند.توپ که شدم ،نیاز به نوشتن و خوانده شدن که باز آمد سراغم،برمی گردم ،آن وقت می شود بهتر نوشت ،شایسته تر،قابل تر،نزدیک تر،روشن تر.

این مقدمه طولانی یعنی که تا مدتی نیستم کلیک رنجه نفرمائید و از سوت و کوری اینجا چهره در هم نکشید .

عید فطر که شد تمیز و آراسته و شاد برمی گردم  اگر عمری بود.

 

پی نوشت:

 

"پرندگان پشت بام را دوست دارم

دانه هایی را که هر روز برایشان می ریزم

در میان آن ها

یک پرنده ی بی معرفت هست

که می دانم روزی به آسمان خواهد رفت

و بر نمی گردد

من او را بیشتر دوست دارم."

                                           گروس عبدالملکیان




دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩
همدان

  فکر می کردم فقط خودم هستم که وقتی توی جاده تابلوی "همدان فلان قدر کیلومتر"را می بینم نفسم بند می آید و قلبم گروپ گروپ می زند.

حالا فهمیدم تو هم همین طوری هستی،نه فقط من و تو که خیلی از آدم هایی که آن روزها آن جا بودند همین مدلی هستند،نمی دانم همدان این شهر خیلی قدیمی، همیشه همین طور خاطره خیز و شورخیز بوده یا به چشم ما این طور آمده .

 

البته از جناب بابا طاهرش و همین طور اسم خیابان ها و کوچه هایش بر می آمد که تا بوده همین بوده:"غبار همدانی"،"مفتون همدانی"،"میرزاده عشقی"،"بهاری همدانی"،"گنبد علویان"

 

و برای من:"....."،"....."،"...."،"..."،"..."،"..."،"..."،"..."،"..."،"..." و کلی چیزهای دیگر ،اسم های دیگر،آدم های دیگر ،مکان های دیگر ...فضاهای خوشبو،آدم های ماندگار ،خاطره های زنده و جان دار که مثل ماهی کف دستم وول می خورند تا به آبی برسانمشان.

 

همدان را فارغ از آدم ها و خاطره هایش هم دوست دارم.حتا یادم هست که وقت رفتن یک "خداحافظ همدان"ِ پر آب و تاب برای  هگمتانه اش نوشتم.

 

امروز مجموعه شعر یکی از بچه های آن روزها که تازه منتشر شده را ورق می زدم ،جالب بود برایم  تکرار نام همدان در شعرهای او هم :

"جاده امروز

تو را به همدان برد

و من دلتنگ نشسته ام"

                                                  (مرثیه ای برای گم گشتگی-علیرضا لبش)

"از همدان تا حالا کبریت روشن کرده ام

از همدان تا حالا غمگینم

از همدان تا حالا کمی نقطه و حرف

لای عطسه هایم گیر کرده است

تا زنی  که در من نشسته را دوست بدارم "

                                                                 (همون کتاب)

 

مرتبط: خیابان مهدیه




چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩
...

خیلی به خاطر چیزهای خوبی که می نویسید ادعایتان نشود،کلمه ها اغلب از جای دیگری می آیند.




چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩
...

"هفت پشتِ عطش از نام زلالت لرزید"

{ }



دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٩
درباره همشهری داستان /به احترام کلمه از جا بلند می شویم

  از وقتی دستم رسید  دیشب بالاخره مجالی شد که با حوصله بنشینم و "ویژه نامه داستان همشهری "را دست بگیرم ،ساعت یازده بود که برگ اولش را شروع کردم،قرار بود یکی دوتا یادداشتش را بخوانم و بخوابم ،سرم را که بلند کردم دیدم ساعت شده یک و نیم دو!

 

 بعد گفتم مجله ای که آدم تنبل خوش خوابی را بتواند این طوری ناغافل بیدار و هوشیار نگه دارد و پی خودش بکشاند حتماً ارزش دارد که درباره ش چیزکی بنویسم.نه نقد است نه معرفی ست، فقط سهیم کردن شماست در لذتی که از خواندنش بردم.

 

  

 

 

* داستان اول،نویسنده:حضرت حق

 

صفحه آغاز و بسم ا... مجله ای که رویش عنوان "داستان"باشد  بهتر از این نمی شود،تکه ای از داستان ایوب به روایت قرآن،

لحن داستانی ،مینی مال ،تصویرگری ،شخصیت پردازی و ... با پررویی تمام برداشتم بالای صفحه نوشتم "20".و توی دلم گفتم این از آن کارهایی ست که جز از نفیسه مرشدزاده برنمی آید!

 

 

*"با حضور...."

 در این بخش که بعد از فهرست آمده،نویسندگان داخلی و خارجی صاحب نامی که از آثار آن ها در این شماره استفاده شده خیلی کوتاه معرفی شده اند و در مورد پیشینه ادبی شان اطلاعات تلگرافی ای به مخاطب داده شده است.این بخش برای غیر حرفه ای ها-مثل خودم- لازم و جالب است.

 

 

*"برشی از یک زندگی"

 

 در یادداشت سردبیر در تعریف این بخش این طوری آمده است که "برشی از زندگی نویسنده به روایت اول شخص"خودمانی اش این می شود که چند یادداشت از چند نویسنده درست و حسابی به قلم خودشان کار شده ،موضوع یادداشت ها چطوری نویسنده شدن آن هاست تقریباً،و چطوری با نویسندگی سر کردن شان.

من این ها را دوست داشتم و به شکلی که الان می نویسم بالای هر کدام چیزهایی برای خودم نوشته ام :

 

-سقف بالای سرت را نگه دار،روایت خانم دوریس لسینگ ِنویسنده از زندگی ادبی خودش( ترجمه ی زیبا و روان+دلهره ها و دغدغه های یک زن ِنویسنده +سندرم خانه داری+بی پولی +بچه داری)

 

-نقش ناگریز،روایت محمدرضا بایرامی از خودش( انتقادی+گزنده+کمی تلخ)

 

-اینک شلم شوربا،یاسر مالی (طنز ملایم دوست داشتنی+جلوی خیلی پاراگراف ها ":دی")

 

 

 *روایت های مستند:

 این بخش خودش دوقسمت است :یک شغل-یک نفر

"یک شغل" را این بار خانم زویا طاووسیان پزشک زنان و زایمان نوشته است،خاطرات دوره رزیدنتی در یک بیمارستان زنان و زایمان،خب برای من خیلی دلچسب و دوست داشتنی بود. نویسنده حس خودش را به آدم ها،به محیط بیمارستان،به مادرها،به نوزادها،به اتفاق های بد،به اتفاق های خوب خیلی عمیق به مخاطب منتقل کرده است،تصورم این است که خاطرات  در همان زمان  نوشته شده اند که این قدر حس و حال آن لحظه درش ثبت و ماندگار شده است. زیر تمام سطرهای  "نذر کردم گریه کنی"ش خط کشیده ام .

 

 

 *داستان روز

 

یعنی من شاخ درآرودم وقتی دیدم از "چهل حدیث"امام خمینی هم نگاه داستانی و روایی و زاویه دید و اینا کشیده اند بیرون!

جالبش این بود که اسم این ستون "داستان ِ روز"است. توی یکی دو صفحه امام ارتباط بین شیطان و آدم های مختلفی که توی صف نماز جماعت ایستاده اند را از زاویه دیدهای مختلف ترسیم می کند،زاویه دید امام جماعت،زاویه دید آدم های صف اول نماز،آدم های صف های بعدی،آن هایی که شرکت نکرده اند حتا.

بهتر است خودم را این طور لو بدهم که شیرین غافلگیر شدم  و توی دلم باز  گفتم این هم از آن کارهایی ست که جز از ....

 

 

 

*بخش های دیگر مجله شامل داستان ها(معمایی ،علمی تخیلی ،وطنی ،ترجمه و...)داستانک ها،برشی از یک فیلمنامه ،داستان کهن ،درباره داستان که شامل نقد و نظر،مصاحبه ،عادت های نوشتن یک نویسنده  و... است که خواندن آن ها هم خالی از لطف نیست و توصیه می شود به شرطی که ساعت دو شب نباشد!

 

 

 

 

* نکته ی آخر این که راستش  من از عکس خوش تیپ پیرزن های نویسنده (دوریس لسینگ،آلیس مونرو و کمی پیرمردی های استفن کینگ )خیلی حظ بردم  و هی با جوانی شان مقایسه کردم و از آن روز هر پیرمرد و پیرزنی که می بینم طبق یک سیستم نرم افزاری خودکار ذهنی ،چین و چروک صورت و دستاهاشان توی ذهنم صاف و صوف می شود ،قدشان کمی راست می شود،رنگ پوست شان روشن می شود،چشم ها درشت تر و درخشان تر می شوند و خلاصه جوانی شان تمام قد جلوی چشمم حی و حاضر می شود.از صفحه آرا و دست اندرکاران به خاطر این عکس ها هم تشکر می کنم!(تو این بند آخر عمق داغون بودن م رو رسوندم)

   خلاصه این که ما هم به احترام کلمه از جا بلند شدیم و "تا باد چنین بادا" !

 

 




شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩
گریز از میان مایگی

در درون من دو نفر هر روزِ خدا با هم در حال رقابت و کشمکش اند.

اولی سرش به کار خودش است،آرام است،حرف حساب سرش می شود،ادب دارد،صبوری بلد است،مرتب است،متین حرف می زند ،احساسات ش را زود به زود بروز نمی دهد ،خلاصه که مردم دار است.

دومی بازیگوش است،پر از شیطنت،صبح ها از دنده چپ بلند می شود و مرغش یک پا دارد ،کبکش که خروس بخواند اطرافیانش را به وجد می آورد و غافلگیر می کند،اما وقتی سازش ناکوک باشد بدفرم می ریزد به هم و می ریزاند به هم،خلاصه از آن بچه های کر و کثیفی ست که پدر و مادرها تا بشود پشت بچه های دیگر قایم شان می کنند. 

اینجا هم بستگی دارد کدام شان بنویسد،نوشته های اولی آدمیزادی هستند،به خاطرشان لازم نیست آدم سرخ و سفید شود،می شود جاهای دیگر هم ازشان استفاده کرد.

ولی امان از وقتی که دومی بنویسد،خودم هم حریفش نمی شوم،گستاخ و تند،بی پرده و جسور،قلمش را دوست دارم ولی بعضی وقت ها آن قدر تند می رود که از مرزهای من می گذرد،حجاب هایی که باید باشد را پاره می کند ،فاصله هایی که باید باشد را در می نوردد.نوشته هایش به جز خودم به درد کسی و جایی نمی خورد .

خیلی سعی کردم به اولی میدان و قدرت بیشتری بدهم و این دومی را یک جایی گم و گور کنم،حتا چند بار فرستادمش تبعید ،برایش جای دیگری ردیف کردم و فرستادم برود هر جفنگی که دلش می خواهد آن جا سر هم کند!می رود ولی بعد از مدتی باز بر می گردد .حالا دیگر فهمیده ام که او هم بخشی از من است و نمی شود که نباشد.همان قدر در روزهای من سهم دارد که آن آدم تر و تمیز ِ اولی دارد.

یک روزهایی هست که دور ،دورِ اولی ست،یک روزهایی هم می افتد دست این دومی ،با همه ی این تفاوت ها همدیگر را دوست دارند انگار!ته ِ ته ش هوای هم را دارند .

.

.

.

.

یک وقت هایی از خودم می پرسم که "اینجا چه غلطی می کنم؟"تردید می کنم در این نوشتن ها،حسودی می کنم به آن هایی که از آرمان ها و باورهای شان می نویسند،از بچه هایی که در وبلاگ شان مثل رزمنده هایی که توی خط مقدم یک جبهه می جنگند ،رفتار می کنند،عقایدشان را فریاد می زنند و در مسیری که فکر می کنند درست است از قلم و اعتبار و جوانی شان مایه می گذارند.

من دوست دارم که این طور باشم،ولی نیستم.ممکن است محافظه کاری یا بی خیالی یا تردید دلیلش باشد،ممکن است هزار جور دلیل روان شناختی و شخصیتی و موقعیتی و... داشته باشد،گرچه برایم راضی کننده نیست ولی من اینم،با این دوتا آدمی که تعریف کردم و دوست ندارم ادای کسی را در بیاورم،دوست دارم لباس سایز خودم را بپوشم ،گیریم که سایزم چندان رشید هم نباشد.

این رویه آدم های متوسط است ،آدم های به قول شاعر "میان مایه"،همان هایی که نه چندان بزرگ اند که کوچک شمارند خودشان را،نه آن قدر کوچک ،که خود را بزرگ ،همان هایی که آرزوی گریز از میان مایگی برای شان آرزوی کمی نیست ... 

.

.

.

.

این ماه را دوست دارم

و دلم خوش است به "یا من ارجوه"ش،

دلم خوش است به کسی که "یعطی الکثیر بالقلیل"،

به هم او که حتا "یعطی من لم یسئله و من لم یعرفه تحنناً منه و رحمه"

امید دارم ،آن هم امیدِ زیاد،

که قدری سایزم را بزرگ تر کند،

که از دل این دوتا آدمی که سال هاست در من به جان هم افتادند یک آدم درست و حسابی تری بیاورد بیرون،

که از این رنج میان مایگی رهایم کند یک روز ،گیرم که آن روز کمی دور و دیر باشد...

 

 

 




سه‌شنبه ۸ تیر ۱۳۸٩
بدزخم

  دکتر می گوید دهانت را باز کن ،باز می کنم.می گوید این طوری نه،گُنده باز کن!به قول خودش گنده باز می کنم ، نگاهی می اندازد و می گوید باید دندان عقلت را بکشی .پوسیدگی نداره ها ،ولی سیستم فک رو ریخته به هم ،جای بقیه رو تنگ کرده ،یه وقتی با منشی هماهنگ کن بیا بکشم برات .

این روزها تقریباً همه چیز را به تو ربط می دهم،برگ درخت را ،تیرچراغ برق را ،بوق بوق ماشین ها را ،گرد و غبار هوا را ...دکتر هم که دارد حرف می زند باز یاد تو می افتم که چه همه شبیه بودی به این  دندان عقلی که می گوید. که پوسیدگی نداشتی ، ولی من را ریخته بودی به هم ،که جای همه را تنگ کرده بودی ،که یه وقتی هماهنگ کردم با ابر و باد و مه و خورشید و فلک برای کشیدنت.

 

دکتر می گوید دهانت را باز کن ، باز می کنم.می گوید این طوری نه،گنده باز کن!به قول خودش گنده باز می کنم ،با زور و زحمت ،می گیرد دندان سالم بی گناهم را با آن انبردست بی قواره اش می کشد بیرون ،دندانم مقاومت می کند ،لثه ام هم شاید ،نمی خواهند از هم جدا شوند بعد این همه سال ریشه دواندن و همسایه بازی.یاد تو می افتم باز، بعد آن همه سال ریشه دواندن و همسایه بازی...اشکم می غلتد از گوشه ی چشمم،دکتر می پرسد:حالت خوبه؟با سر اشاره می کنم که یعنی آره،باز می گوید :نباید درد داشته باشه با اون همه آمپول بی حسی .

تمام می شود ،گاز استریلش را چپانده توی دهانم ،حالم دارد بد می شود ،می زنم بیرون از مطب.

 

این دهمین گاز استریل است که چپانده ام توی دهنم ،خونش بند بیا نیست ،دست هایم شده اند یک تکه یخ ،سرم داغ است ، گیج می رود و درد می کند ،دهنم طعم خون می دهد ،حرف نمی توانم بزنم ،توی دلم می گویم می خواهم صدسال سیاه جای بقیه باز نشود!

یاد روزهایی می افتم که تو را گرفتم با انبردست بی قواره ای جدا کردم از خودم ،از ریشه درآوردمت ...اشکم باز می غلتد ،اشک هایم باز .همکارم می گوید درد می کنه مگه ؟سرم را تکان می دهم که یعنی آره.دلم می خواهد بگویم "هنوز هم آره"ولی آدم با حرکت سرش فقط می تواند بگوید" آره"،نه بیشتر.

ساعت ها گذشته است .خون قصد تمام شدن ندارد ،اشکم بند نمی آید ،یک دندان عقل کشیدن که دیگر این حرف ها را ندارد ،خودم می دانم ...زنگ می زنم به دکتر ،می فرماید که یخ بگذار روش،می بنده خون رو .می خواهم بگویم نه دکتر ،فایده ندارد ،من قبلاً امتحان کرده ام ،یخ هم جواب نمی دهد ...گیرم که راه خون را ببندد ،اشک را که نمی بندد ...طول می کشد ...زمان می برد...

می خواهم بپرسم که دکتر جان!دندان هم درد می کشد وقتی تو می کِشی اش،وقتی تو می کُشی اش؟یا فقط منم که درد می کشم؟جدا که می کنی اش حس می کند اصلاً؟عین خیال آن مینایش هست اصلاً؟

همکارم که صورت رنگ پریده و چشم های سرخم را می بیند می گوید" لابد تو بدزخمی ،من کشیدم دو ساعت بعدش تمام شد ،بسته شد ،تو دو  روز و نیم است کشیدی هنوز مثل ساعت اولش خون می آید."سرم را تکان می دهم که یعنی آره من بد زخمم ،دندان قبلی ای که کشیدم بعد چند سال هنوز مثل ساعت اولش درد می کند ...و چه خوب که همکارم از تکان دادن سر فقط می گیرد که یعنی آره...

دکتر می گوید دهانت را باز کن ،باز می کنم.می گوید این طوری نه،گنده باز کن!به قول خودش گنده باز می کنم،نگاه می کند و می گوید "خداییش خیلی دندون سختی بودها،ولی خب عوضش الان خوب شد دیگه،ببین هم زخمش بسته شده ،هم این که چه تر تمیز جای بقیه باز شده ،وایسا ببینم ...آهااا ....اون بالایی سمت چپی هم اگر بکشی بد نیست ،به درد که نمی خورن ،الان نکشی سال دیگه می پوسه باید بکشی ،دندون عقله دیگه"

جای خالی اش هنوز درد می کند ...دکتر نمی داند .

 






زنده گی(۱٢۳) از عشق(٧٦) دوستت دارم ها(٦۸) زنان(٦۳) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) هذیان ها(۳٢) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱٧) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) سفر(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) مادر و دختری(٦) کارو زندگی(٦) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) مادر(٥) مسجد(٤) بچه(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) دعا(۳) خانه(۳) بابا(۳) آرشیو(٢) مدرسه(٢) بیماری(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) پدر و دختری(٢) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) ما سه نفر(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.