یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩
نرخ بالا کن که ارزانی هنوز

از اصل فرق داری با همه

با دیگران که از ضعف های مان می گوییم ،

از چشم شان می افتیم،

برایشان ارزان می شویم،

از ما فرار می کنند.

با تو که می گوییم،

عزیزتر می شویم،

رفیق تر می شوی،

دست میگیری که بلندمان کنی،

از این خاک سیاهی که نشسته ایم،

نرخ مان را می بری بالاتر،

به  طرف های خودت نزدیک تر

.

.

.




شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩
...

"مسافر ایستگاه آخر

دلهره ی شمردن ایستگا ه ها را ندارد."




شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩
خاطرت جمع که ...

"باید بپذیریم که دوستانمان از این‌جا می‌روند... آن دورها روی زمین می‌نشینند و زندگی‌های جدیدی را شروع می‌کنند. آدم‌های تازه‌ای می‌بینند. دوست‌های جدید پیدا می‌کنند. با آن‌ها به سینما می‌روند. بعدازظهری در کوچه‌ای کافه‌ی تازه‌ای کشف می‌کنند. سفرهای هیجان انگیز می‌روند. با دوست‌های تازه شب تا صبح بیدار می‌نشینند و حرف می‌زنند. با دوست‌های تازه چیزهایی را قسمت می‌کنند؛ حرف، درددل، رازهای کودکی، عشق‌های جوانی، دل‌تنگی‌هاشان و خیلی چیزهای دیگر. به آن‌ها نزدیک می‌شوند. جوری که ما باور نمی‌کنیم و بعد حسودی می‌کنیم. گاهی فکر می‌کنیم مگر می‌شود دوست ما، دوست خود خود ما، با کس دیگری این طور نزدیک و ندار شود. بعد فکر می‌کنیم پس تمام شد. دیگری آمد و جای ما را گرفت. دل دوست را پر کرد. فراموش می‌کنیم دل آدم‌ها بیش‌تر از این چیزها جا دارد. آن دوست هنوز دوست ما هست. هنوز می‌توانیم حرف‌هامان را بگوییمش. فراموش می‌کنیم هر دو نفر برای خودشان دنیایی دارند که دیگران را در آن راهی نیست. تجربه‌هایی را ما فقط با همان دوست و آن دوست فقط با ما می‌تواند تکرار کند. چیزهایی هستند که از آن ما دو نفرند."

 

پی نوشت:

این یادداشت-اگر درست یادم باشد- از وبلاگ خانوم شین وام گرفته شده است و بهانه ی گذاشتنش اینجا  فقط و فقط دل نازک ِ زهرا ست که مثلش را نداشتم و ندارم.




چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩
مرا بنویس

چیزهایی که مستقیم-خیلی مستقیم -به خودم ربط دارند را نمی توانم بنویسم.دوست دارم ولی بلد نیستم.بلدم زندگی و احساس و غم و شادی و شور و عشق و غصه ی دیگران را قصه کنم.ولی مال خودم را نه...مال خودم را فقط بلدم به دوش بکشم،بی آن که کلمه شده باشند.به خاطر همین سنگین اند،شادی هایم حتا...

حس ها وقتی کلمه می شوند سبک تر می شوند،گیرم حتا در این اسباب کشی از یک حس درونی و انفرادی به یک کلمه بیرونی و مشترک بین همه ی آدم ها ،کمی از قیمت شان کم شود،کمی از بار معنایی شان منتقل نشود،ولی باز خوب است،آدم را معتدل می کند.

گاهی دلم می خواهد بروم پیش یکی که بلد است خوب بنویسد،برایش شروع کنم گفتن و گفتن،بعد بگویم حالا تو قصه ام کن!شعرم کن ،مرا بنویس!

شاید هم یک روزی برسد که خیلی از مردم دل شان بخواهد نوشته شوند،شعر و قصه شوند،بعد سر شاعرها و نویسنده ها شلوغ شود،یک اتاق کوچولویی علم کنند کنج میدانی،برِ خیابانی،میانِ کوچه ای و...

 

بس که دادم همه جا شرح دل آرایی او

شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او

 

حق با شماست؛شعر با متن ارتباط معنایی خاصی ندارد...




یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٩
چهارسالگی...

 

   چهارسالگی ام کنار قبرها ،بازیگوش لیله می رود ،به گُل ها که می رسد لگد می کند و می رود .خودم مات این ور ایستاده ام،رو برگرداندم که نبینمش ، آخرین باری که دیده بودمش هیچ شبیه اینی نبود که الان روی دوش می آورند.چهارسالگی ام ولی این حرف ها سرش نمی شود،همین طور لیله کنان از لای جمعیت رد می شود و می رود جلو،با قد و قواره کوچکش سرک می کشد ، روی پنجه پا بلند می شود که ببیند،ببیند مرد چه شکلی شده حالا.

شلوغ است اما کسی زیاد گریه نمی کند،داد و فریادی به کار نیست ، چشم بعضی ها فقط نم می شود،چشم من هم. عوضش چشمِ چهارسالگی ام خشک ِ خشک است.

مرد ،آن روز ِ آخرِ دیدار ، از لب استخر شیرجه زده بود توی آب و شده بود موش آب کشیده، چهارسالگی ام غش غش خندیده بود و ریسه رفته بود،لُپ هاش چال افتاده بود لابد.لُپ های مرد هم چال می افتاد،ارثی بوده شاید. بعد دست چهارسالگی ام را گرفته بود برده بودش لب باغچه جعفری چیده بود و گذاشته بود دهنش، سبزیِ نشسته خوردن ،بدآموزی داشت ،چهارسالگی ام بدآموزی را خیلی دوست داشت،خم شده بود چهاردست و پا مثل ببعی و جعفری ها را گاز زده بود،حالا نوبت مرد بود که غش غش بخندد و ریسه برود و لپ هایش ....

چهارسالگی ام پَرِ چادر زن ها را کنار می زند که بتواند ببیند ، خودم خیلی دورتر زیر سایه ی زبان گنجشکی -شاید- ایستاده ام و دوستی به تسلا دست انداخته گردنم.به دوستم گفتم "عزیز "اگر بود لابد بیش از همه گریه می کرد.لابد صدای شیون می پیچید توی قبرستان.

چهارسالگی ام آن جلو برای خودش نگاه می کند،باد می آید ،خاک کلنگ ها می رود توی چشمش،چشم هایش را خیلی می مالد و انتظار دارد مرد مثل همیشه دستش را محکم بکشد و تشر بزند که "کور کردی چشمتو پدرصلواتی! "خوش به حال چهارسالگی ام...

مرد اما حالا از روی دوش ها آمده پایین ،وقت خاک شدنش رسیده ،نم چشمم بیشتر می شود،قطره می شود و می غلتد ،خیال می کردم بیگانه شده باشم با او بعد این همه سال،چهارسالگی ام نمی گذارد.ساده است،کودکی می کند...

ندیدم،نخواستم ببینم که دیدن نداشت،گفتند قدری مو بوده  و بخشی  استخوان ،پلاک زنگ زده و پارچه  ی سبز خاکی،

چهارسالگی ام اما چیز دیگری دیده بود انگار ،چیز بیشتری، چون دیدم که دستش را داده به  دست کسی و سرخوش دارد می رود ، از جماعت دور می شود ، همان طور که لیله می رفت سربرگرداند عقب ،نگاهی به من کرد- که زیر زبان گنچشک خشکم زده بود -چشمکی زد و خندید ، لپ هاش چال افتاد لابد ،لپ ها شان چال افتاد لابد...

 

 




پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٩
...

من ساده ام

چراغ خانه ات که روشن باشد؛

انگار دنیا ،تمامِ دنیا،یک جا از آن ِ من است.

 

 

 




پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٩
ندید بدید های عصر بی فاطمه

 خب واقعیتش این است که ما این چیزها سرمان نمی شود انگار،یعنی می خوانیم و می شنویم ولی نمی فهمیم یعنی چی،

نمی فهمیم وقتی یک نفر ،یک دختر، "هدیه"خدا باشد به عزیزترین پیامبرش[1] یعنی چی؟یعنی قدرش چقدر است مگر؟یعنی مثلاً قیمت و ارزش چنین آدمی چقدر است ؟

یا نه ،یک خرده پایین ترش،

 

یعنی چی که از حضور  کسی آدم بوی بهشت بشنود؟[2]واقعاً بشنود ها!نه که تعارف کرده باشد،دل خوش کنک تشبیه کرده باشد ،اگر من گفته بودم یا تو یا او می شد یک طوری جمع و جورش کرد،ولی رسول خدا که همین طوری روی هوا یک چیزی نمی گوید.وقتی گفته من از وجود او بوی بهشت استشمام می کنم یعنی ...

 

ما مردم عصرِ ندید و بدیدیم! خیلی چیزها می بینیم ،در رنگ ها و طرح های متنوع ،متناسب با ذائقه های مختلف ولی انگار خیلی وقت است که "نور" ندیده ایم.اگر دیده بودیم می توانستیم تجسم کنیم یعنی چی وقتی گفته اند "او را از آن جهت زهرا نامیده اند که از آغاز صبح چهره اش چون خورشید می درخشید و در غروب مانند ستاره روشن می شد."[3]فکر نمی کردیم لابد دارند شوخی می کنند،لابد از فرط دوست داشتن دارند مبالغه می کنند ،تصویرسازی می کنند.

 

ما ،مردم دو دوتا چارتا،که طول رکعت نمازمان هم ربط مستقیم دارد به آمار خواسته های آن روزمان ،ما که موقعیت ش جور باشد اهل منت گذاشتن سر خدا هم هستیم به خاطر دو رکعت نماز ،برای ما خب باید هم سخت باشد درک این که خدا به خاطر عبادت کسی به آسمان و فرشتگان فخر بفروشد و ذوق نماز او  را کند.[4]

برای ما که مؤمنیم به  آیه های زمینی ای مثل "چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است" خب باید هم یک جوری باشد قصه ی افطار و گرسنگی و کودکان روزه دار و مسکین و فقیر و و سه روز و...

 

حق داریم که نفهمیم اگر می گویند "همانا شب قدر فاطمه است"[5] دارند دقیقاً  از چی حرف می زنند.

 

ما با چشم های مات و مبهوت به این حدیث ها و ذکرها نگاه می کنیم ،

دوست داریم باور کنیم ،درک کنیم ،ولی بی تعارف برای مان راحت نیست.

چشم های ما خیلی وقت است که "طلعه الرشیده"ندیده اند،کم دیده ایم،کوتاه دیده ایم ،بی رنگ و نور دیده ایم،بدل دیده ایم ،ولی عادت نکرده ایم هنوز،

خیلی وقت است که له له زن ِ بوی بهشتیم ،تشنه ی بوی پیراهن ،ناباور ِ بادهای بی پیغام.

 

گاهی خیال می کنم گناه داریم،وارث قصه های خوب خداییم ،گوش مان پر است از حکایت های عجیب و غریب دست نیافتنی ،کوله بارمان پر است از بهترین کلمات،پاک ترین ذکرها و یادها ،ولی غریبیم...

 

غریبیم که باید بگوییم "فاطمه ،فاطمه است "،وگرنه بلد بودیم بگوییم  فاطمه دقیقاً کیست، پدرش را اگر دیده بودیم ،خودش را اگر دیده بودیم،همسرش را اگر دیده بودیم ،پسرش را اگر دیده بودیم ....

 

گم گشته ی دیار محبت کجا رود

نام حبیب هست و نشان حبیب نیست ...



[1] فاطمه بنت رسولک و بضعه لحمه و صمیم قلبه و فلذه کبده و التحیه منک له و التفحه –مفاتیح الجنان

[2] فانا اشم منها را ئحه الجنه-بحارالانوار،43،5

[3] کان وجهها یزهر لامیرالمؤمنین من اول النهار کااشمس الضاحیه ،و عندالزوال کالقمر المنیر...،بحارالانوار،43،11

 [4] و یقول الله عز و جل لملائکته :یا ملائکتی انظروا الی امتی فاطمه سیده امائی ...،بحارالانوار ،43،172

[5] ان الفاطمه ،هی لیله القدر ،من عرف فاطمه حق معرفتها فقد ادرک لیله القدر ...،بحارالانوار ،43،13

 

 

 

 

پی نوشت:

 

این یادداشت دانه ای ست از این تسبیح.

 




جمعه ٧ خرداد ۱۳۸٩
با دلی آرام و قلبی شاد رفت

١) از مکتب خانه که بیرون می زدیم ،لباس ها را می کندیم می ریختیم روی هم کنار دیوار ،می رفتیم سراغ بازی و بازیگوشی.چند وقتی بود از جیب لباس ها چیزهایی کم می شد.پول ،خوردنی و ...از جیب "او"ولی هیچ وقت چیزی کم نمی شد.گفتم چرا از همه ی جیب ها می دزدند و لی جیب تو را کاری ندارند؟با همان زکاوت همیشگی لبخند زد و گفت :من دزد را پیدا کردم،لباسم را می سپارم به خودش امانت!

 

٢)زن را قسم داده بودند که بی وضو به این بچه شیر ندهد،قسمش داده بودند که تا به این بچه شیر می دهد سر هیچ سفره ای ننشیند و از هیچ غذای دیگری نخورد ،وعده به وعده توی طبق های بزرگ غذای پاک می بردند در خانه اش.اینها را دختر آن زن تعریف می کرد ،می گفت مادرم  همیشه افتخار می کرد که به کودکی چون او شیر نوشانده است.

 

٣)کتاب "سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می آمد"نوشته ی نادر ابراهیمی را دوست دارم ،روایت داستان گونه ای از کودکی،جوانی و پیری امام ،ابتدای کتاب تأکید می کند که "من تاریخ ننوشته ام و تاریخ نویسی بماند برای مورخان ، داستان نوشته ام بر پایه ای از حقیقت"؛با این حال کتاب خواندنی ای از آب درآمده ،گرچه قهرمان اصلی کتاب آن قدر بزرگ و شگرف است که پر و بالش از چارچوب داستان نادر به وضوح بیرون زده است.

.

.

.

پی نوشت١: شماره یک از خاطرات شفاهی همبازی های کودکی امام در خمین است.

 

پی نوشت٢:این پست ،گرچه بی دعوت ولی برای موج وبلاگی ١۴ خرداد نوشته شده است و این دوستان را دعوت به نوشتن می کند.

زهرا /مسیر/سعی/برای خاطر آیه ها/جایی برای بودن/برداشت های روزانه

 

پی نوشت ٣:قبول دعوت کرده اند این شکلی:

-برای مردی که رفت.../مریم روستای عزیز

-روح خدا،روح ما/مسیر عزیز

 - خمینی روح خدا در کالبد زمان بود  /سعی

 -من و هیچ و امامم/جایی برای بودن

 




یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩
تناقض

گناه داری به خدا

سخت است با آدمی مثل من سر کردن






زنده گی(۱٢۳) از عشق(٧٦) دوستت دارم ها(٦۸) زنان(٦۳) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) هذیان ها(۳٢) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱٧) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) سفر(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) مادر و دختری(٦) کارو زندگی(٦) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) مادر(٥) مسجد(٤) بچه(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) دعا(۳) خانه(۳) بابا(۳) آرشیو(٢) مدرسه(٢) بیماری(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) پدر و دختری(٢) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) ما سه نفر(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.