یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
گنجشک

گنجشکه نشسته روی انحنای میله پنجره همیشه باز اتاقِ ما،رو کرده به منظره ی بیرون و زده زیر آواز،همچین با ذوق و هیجان و رسا که انگار  ارکستر ملی باشد!

نگهبان سراسیمه می آید تو که صدای چی میاد؟می گم :هیچی،صدا نمیاد که!

میگه آهان!این گنجشکه ست،می رود طرفش،پرش می دهد که:"خدا بیامرزه پدر مادرتو،برو اینجا شلوغش نکن."

گنجشک ککش نمی گزد،پر می زند می رود روی پنجره ای دیگر ،همان آواز ارکستر ملی ش را ادامه می دهد.

نگهبان شک کرده که گنجشکه اهلیِ اتاق ِ ما شده باشد،می خندم که "خدا بیامرزه پدر مادرتو،برو اینجا شلوغش نکن!"

اردیبهشت ،گنجشک ها هم یک چیزی شان می شود به خدا!




پنجشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٩
راست می گی این جوری کتاب بنویس!

یکی از چیزهای عجیب دنیا برای من کتاب قرآن است.

وقتی خوب نیستی،وقتی  یک بند انگشت و بلکه بیشتر غبار ،چشم و چالت را گرفته ،راه نمی دهد!

هرچی سعی کنی بخوانی ش و حتا بروی طرفش بی فایده است.

وقتی خالی بستی،گناه شویی راه انداختی پشت سر این و اون،وقتی عصبانی شدی و هرچی دلت خواسته بار یکی کردی ،وقتی مارمولکیشن ات فعال شده و چاپلوسی کردی جایی ، یک صفحه اش را هم نمی توانی بخوانی، ممکن است باز کنی و شروع کنی ولی بات راه نمی آید ،دوسه آیه بیشتر جلو نمی روی،آن هم با دلخوری،با نگاه چپ!با "برو دیگه حوصله ات را ندارم"!

بعد روزی که به "غلط کردم"افتادی و خسته شدی از این همه گرد و خاک ، ورق برمی گردد،راه می دهد.

می خوانی و می روی جلو ،به خودت می آیی می بینی چند صفحه خواندی و گذشت زمان را هیچ نفهمیدی.

می گفت قرآن که نمی خوانی نه این که بد می شوی! یعنی بد هستی که نمی توانی بخوانی...

 




شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
گپ با طعم اردیبهشت

یک)سلام

 

دو)این بچه ها که توی کالسکه می آورند بیرون دیدی؟دقت کردی تا حالا توی صورت شان؟مثل امپراطورها می نشینندیا لم می دهند،یک اخمی می اندازند توی صورت شان،نگاه عاقل اندر سفیه آرامی به اطراف می اندازند،حتا زحمت به خودشان نمی دهند  که گردن مبارک را بچرخانند،کله را این ور اون ور کنند،همین طوری مستقیم که دارند بُرده می شوند نگاه می کنند و می گذرند ...

 

سه)اتاق طبقه بالا صاحاب پیدا کرده است.این جا اتاق من بود.روزگاری داشتیم با هم،هنوز هم وقتی می روم توش دلم هری می ریزد پایین،هنوز هم توی کشوهای کمدش چیزهایی دارم،دفتر یادداشت های آن سال ها،نامه های کاغذی ،نوشته ها،گل های خشک،عکس ها.بعد از این همه سال هنوز جای مناسبی برای این ها پیدا نکرده ام،خانه ی نو،جای یدک کشیدن خاطره ها و یادها نبود،دل من هم دلِ گذاشتن  و وانهادن نبود ،ماندند توی همین کشوها،توی همان اتاق،سالی به ماهی پا توی آن اتاق نمی گذاشتم ولی دلم خوش بود که هست!یک وقتی هم که به هوای پیدا کردن چیزی مجبور می شدم بروم ،مثل آدم های فراری،مثل کسی که قدم به خانه ای می گذارد که روح دارد سریع برمی داشتم و می زدم به چاک!

اتاقم روح داشت خب!هنوز روح داشت ...از شخم زدن گذشته ی خودم در می رفتم،از مرور قصه های نخ نما،از طنین صدای آن روزهای خودم که جامانده توی فضای این اتاق.

حالا محمدرضا برای خودش آدم شده و نوبت اوست که در آن اتاق از این فیلم ها بیاید،نوبت صدای اوست،نوبت دنیای اوست ،نوبت جوانی کردن او ،روح من باید بساطش را جمع کند برود،پسرک امشب را وقت داده که کشوها را خالی کنم ،که وسایلم را بردارم ببرم...کجا ببرم؟

 

چهار )به روزِ نیک ِ کسان گفت تا تو غم نخوری/بسا کسا که به روز ِ تو آرزومند است

 

پنج)شیطان رفته توی جلدم،پچ پچ می کند درِ گوشم،وعده می دهد،وعید می دهد،نقشه می کشد،بهانه می گیرد،داشته هایم را خوار و کوچک جلوه می دهد،نداشته ها را  بزرگ نمایی می کند،عطر گل های باغ م را قاچاق می کند برای فک و فامیل های خودش ،از آب گل آلود ِ این حزن ِ مدام ،ماهی می گیرد به چه درشتی ...کباب می کند توی دلم،دودش هم می رود به چشم خودم ،چشمم خیس است،گنجشک ها لب حوض چشم هام پر می شویند،صلوات می فرستم ...

 

                                                                        باقی بهارت




جمعه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٩
روایت

چشم من نمی دید ،

خورشید را ندیده بودم ،ماه را ندیده بودم ؛نور را ندیده بودم ،

آن روز در ِ خانه ی رسول را زدم ،که دستم را دراز کنم به گدایی رحمتش،که رسول باران بود و نمی پرسید این پیاله خالی از آن کیست .

در باز شد ،در روایت ها گفته اند "او"پوشیده بر من حاضر شد ،گفته اند که رسول پرسیده" این مرد نمی بیند ،چرا خودت را از او می پوشانی؟"و او پاسخ داده که "این مرد نمی بیند ،من که می بینم ."

خواستم  این جا اعتراف کنم که من دیدم ،یعنی برای اولین بار در عمرم دیدم ،با همین چشم خاموش و بسته ام ،خورشید را ،ماه را ،نور را .

روایت ها این را نگفته اند ...




یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
سلام من به دست های گچی

   شیمی درس می داد مان، با مخلفات آزمایشگاه ش.جوان بود و تازه آمده بود معلمی،تیزهوش و شاد و خلاق و دوست داشتنی.

حرف از دهن آدم درنیامده روی هوا می گرفتش،این زود گرفتنش خیلی نعمت  بزرگی بود آن هم در مدرسه ای که یک سؤال از معلم های دیگر داشتی آن قدر باید توضیح می دادی که خودت پشیمان می شدی.

کتاب خوان بود و کتاب شناس،نه فقط شیمی که  همه ی آن کتاب هایی که ما دوست داشتیم و تشنه شان بودیم.

سال بعدش ارشد قبول شد و رفت .یک بار برداشتم برایش نامه نوشتم که جایش توی مدرسه خالی ست،یادم نیست ولی احتمالاً کلی مزه پرانده بودم و نمک خرج کرده بودم که برداشته بود جواب داده بود:سلام من به دست های گچی،به لپ های گلی،به خنده های یواشکی،به شیطنت های میز و نیمکت ها ... به تو،به زهرا،به سیما ،به لادن که نمی دانی چقدر دلتنگ تان شده ام.

بعد باز من نوشتم،باز او نوشت ،دوسال بعدش نوشتم  که "کی برمی گردید؟"نوشت که "دکترا قبول شده ام و تا تمام شدن این هم برنمی گردم".

یک جایی این نامه نگاری ها تمام شد ،ولی من حفظ بودم تک تک کلمه هایش را،حتا پیچ و خم دست خط روانش را ،حتا بوی کاغذهایی که می فرستاد را ...

دیگر ندیدمش،

تا یک ماه پیش،یک روز آمدم توی اتاق دیدم یک نفر نشسته دارد با همکارم حرف می زند،چهره اش رو به من نبود، هرچند اگر بود هم شاید حافظه ی تصویریِ خنگ من به جا نمی آورد،نشستم ،دیدم صدای این آدمی که دارد حرف می زند خیلی آشناست،

خیلی خیلی آشناست،صدا به وجد می آوردم،یادم آمد.

چهره اش عوض شده بود ،و جالبش این بود که من را یادش نمی آمد،فقط می گفت "چهره ات برایم آشناست،حتماً شاگردم بودی"، سعی کردم یادش بیاورم نامه ها را،جمله ها را ،خاطره ها را،آدم ها را...سری تکان داد و گفت یک چیزهایی دارد یادش می آید.

مثل یخ وا رفتم ،دست گرمش را توی دست سردم فشردم و گفتم که دوستش داشتم و روزهای مدرسه ی من با یکی مثل او روزهایی فراموش نشدنی شده اند ...




شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
گفتی به ناز "بیش مرنجان مرا برو"

  اون وختا،بچه بودیم،اول دبیرستان و اون طورا،نه موبایلی به کار بود ،نه ایمیلی نه هیچی،فقط یه تلفن همگانی(!) تو خونه بود که گه گاه صدای زنگ بی قواره ش می پیچید تو خلوت خونه و مثل تیر می رفت تو خیال آدم،تازه شماره هم نمی افتاد اقلکن بفهمیم کی پشت خطه!

 بعضی ازین زنگا که می خورد خب مزاحم بودن!یادمه مامان می گفت تا می تونی بهتره تو گوشی رو برنداری،حالا اگه برداشتی و دیدی مزاحمه هی نمون بگو "آقا اشتباه گرفتید،یا چرا مزاحم می شید ،یا مثلاً من از اونایی که شما فکرشو می کنید نیستم!" و ازین حرفا ،اونی که پشت خطه ،شنیدن همین ها هم براش غنیمته،همین رو می خاد اصلاً ...

حالا می فهمم که چه خوب می گفته...که چه روزگار معصوم تری بوده انگار...

 




شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩
حاج یونس ها

یک :

بابای دوستم زن گرفته!

دوستم نشسته کنارم ،داغ و عصبانی،کم مانده فقط چاقو بردارد برود باباش را بکشد و برگردد.می گوید که مامانش هم همین حال را دارد .باباش خیلی سعی می کند که اوضاع را به حالت عادی برگرداند و تنش زدایی کند ولی فعلاً که هیچ موفق نبوده.دوستم می گوید:"خجالتم نمیکشه!میگه این خانومه خیلی دانا و بزرگواره،حتا به شماها هم می تونه کمک کنه،من دوست دارم باش ارتباط داشته باشین!"

من می خندم،دوستم شاکی می شود که خنده ندارد!می گویم:" شاید آن قدرها هم که تو فکر می کنی کار بدی نکرده باشد،مگه خودت نمی گفتی سال هاست که بامامانت اختلاف دارن و نمی سازن،مگه نمی گفتی بارها شده که همه تون به دفاع از مامانت باش قهر می کردین و حرف نمی زدین؟مگه خودت نمی گفتی مامانت همیشه از بدی ش پیش همه فامیل میگه و اون هم شکایت مامانت رو به همه می کنه؟خب حالا رفته یه زندگی دیگه ای تشکیل بده،خسته شده لابد .شماها با مامانت بودید ولی اون کسی رو نداشت ،حالا رفته یه کسی رو برا خودش دست و پا کرده ."

البته این حرف ها توی گوش دوستم نمی رود و فقط داد می زند که اگه بابای تو با عروس و داماد و نوه رفته بود زن گرفته بود اون وقت نمی خندیدی و ازین حرفا نمی زدی.که این حق مامان من نبود بعد این همه سال زندگی ...

 

دو:

جلوی در اتاق اساتید ایستاده ایم،صحبت دکتر فلانی می شود یکی از بچه ها می گوید شایعه کرده اند با یک خانم بیست و چندساله خیلی عاشقانه ازدواج مجدد کرده،مریم یوسفیان عزیز می گوید:هیچ بعید نیست،مد این روزهاست،اغلب ازدواج های دوم عاشقانه اند،وقتی زندگی یک نواخت شد،وقتی طرفین حرف تازه ای برای گفتن با هم نداشتند،وقتی یک طرف احساس کرد دیگر بودنش اهمیت چندانی برای طرف مقابل ندارد ،این وسط سر و کله ی "عشق"از یک جایی پیدا می شود ،حالا یا برای مرد یا برای زن،بعد درست این جاست که غوغاها شروع می شود...

 

 

سه:

خانوم همکارم زنگ می زند و بعد از کلی احوال پرسی پیغام می گذارد که به همسرش بگویم برای نهار منتظرش است.سالها از زندگی شان می گذرد ولی یک طور قشنگی با هم زندگی می کنند،خانومه با عروس و داماد و نوه هنوز هم بسیار به همسرش توجه می کند،مثلاً همکارم غذای محل کار را نمی خورد ،هر وقت برسد می رود خانه برای نهار و اگر نرسد ،طرف های ظهر پسرش با بسته غذایی ارسالی از طرف مادر پیدا می شود.گاهی وسط روز خانومه احوالی از همسرش تلفنی می پرسد و گاهی هم آقاهه با احترام و محبت سراغی از اهل خانه می گیرد.من همسرش را می شناسم،یعنی معلم دبیرستانم بود،خیلی قوی و اهل فکر و مستقل است،اگر نمی شناختمش فکر می کردم از این زن های بی دست و پاست که منهای همسر هیچی نیستند و چیزی از خودشان ندارند.خلاصه که بانوی دانایی ست،دل همکار ما را که بدجوری سفت و سخت بسته به زندگی.

 

این طور گرم نگاه داشتن زندگی مشترک بعد از سال ها کار راحتی نیست،فقط هم از یک طرف قصه برنمی آید ،باید هر دو نفر یک چیزهایی را در مورد هم رعایت کنند تا بشود طراوت زندگی را حفظ کرد ،نمی خواهم ادای کارشناس ها را دربیاورم ولی واقعاً کار ساده ای نیست،زن ها اغلب خیلی به رفتار خودشان توجه نمی کنند،نمی دانند که از دست رفتن رابطه چیزی نیست که به یک باره اتفاق بیفتد،یک فرایند است که هر بی توجهی و کسالت بار کردن زندگی به بهانه های واقعی یا غیر واقعی یک قدم جلو می بردش،قبل از این که پای زن دیگری به زندگی همسرشان باز شود این خودشان هستند که با رفتارشان از زندگی مشترک عقب نشینی می کنند،ولی اغلب این را دیر می فهمند،وقتی همسرشان هوایی آدم دیگری می شود تازه داد و بیدادشان می رود هوا که شوهرم از دست رفت و  از من دزدیدنش و...

البته استثناء هایی هم هست مثل همیشه...

 

 






زنده گی(۱٢۳) از عشق(٧٦) دوستت دارم ها(٦۸) زنان(٦۳) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) هذیان ها(۳٢) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱٧) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) سفر(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) مادر و دختری(٦) کارو زندگی(٦) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) مادر(٥) مسجد(٤) بچه(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) دعا(۳) خانه(۳) بابا(۳) آرشیو(٢) مدرسه(٢) بیماری(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) پدر و دختری(٢) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) ما سه نفر(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.