دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩
...

"من ساده بودم

هرکو پیاله ی آبی م داد

گمان ِ ساده بردم

که از اولیای باران است... "




چهارشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٩
بگذار بگذرد

دکترم گفته مریض است ،دلش را ببرد

گره بر پنجره فولاد خراســــــــــان بزند

.

.

حواسم را پرت می کنم ،با نوشتن اینجا،با این کوتاه نوشته های تلخ و شیرین،با فک زدن های بی خودی در گودر،با طرح داستان های تازه،با نوشتن و نوشتن و نوشتن....

نخ بادبادک حواسم را می سپارم به باد،رها می کنم ،که برود دور ،خیلی دور ... 

دعا کن مرا،

دعای تو خوب است. 

 




یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٩
گربگویم که مرا با تو سر و کاری نیست...

ایجاز نویسی را از تو دارم،ایجاز نویسی که هیچی اصلاً مختصرگویی را هم از تو دارم،

تویی که  انگار "کنتور  کلمه" نصب بود روت،از یه حدی که تعداد کلمه های آدم بیشتر می شد آلارم می دادی،

با نگاهت،با حرکت دست هات،با روی این پا و اون پا جابه جا شدنت.

ویادم هست که یک بار گفتی توی کلمه ها صرفه جویی کن،الکی هرکلمه ای را شهید نکن،به جای خودش به کارش ببر و اگر بود و نبودش فرق چندانی ندارد حرامش نکن،بگذار برای وقت خودش،جای خودش.

نه فقط این که خیلی چیزهای دیگری را هم از تو دارم،خیلی بیش تر از خیلی.

روزی هم نیست که یکی از آن حرف های اختصاصی خودت،همان حرف هایی که محال ممکن بود بتوان از دهان غیر تویی شنیدشان،از همان حرف هایی که توی قوطی هیچ عطاری پیدا نمی شد از ذهنم نگذرد و بعدش لبخند نیاورد روی لبم.

حاضرم اینجا و هرجای دیگری که لازم باشد با افتخار این اعتراف را بکنم.این که تو برای من آدم خیلی تأثیرگذاری بودی ،و خیلی چیزها یادم دادی که هیچ جای دیگری نمی توانستم به این خوبی بیاموزم شان.

و این را هم که برایم حرمت داری و محترمی،

و این را هم که در صمیمانه ترین آرزوهایم هستی،

حتا اگر سال ها بگذرد،

سال هایی  که نه از تو خبری باشد و نه از من... 




یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٩
عذر

به یکی می گن چرا دیگه تو وبلاگت نمی نویسی؟

می گه آخه دست زیاد شده!




جمعه ٢٠ فروردین ۱۳۸٩
سفر

سفر خوب است،

تنها سفر کردن خوب تر،

اگرچه تنهایی خوش نمی گذرد ولی خاصیتش بیشتر است،آدم سفر که می کند از خودش،از عادت ها و تکرارهایی که تداعی گر خودش هستند ،از منظره ها ،آدم ها ،رابطه ها و سبک های زندگی ای که چشم اش به دیدن شان عادت کرده دور می شود.

از چیزهایی که بودنش با آن ها معنی پیدا می کند هم ،دور می شود ،جدا می شود.

به جایش آدم ها ،منظره ها ،زندگی ها و نشانه های تازه می بیند که هیچ سهمی در آنها ندارد،هیچ ربطی هم.بعد مجبور است برگردد به خودش ،مرور کند که کی هست الان؟!کجا هست الان؟!پیش ازین کجا بوده؟

این کشفِ تازه ی خود ،این کاویدن در پی خود ارزش دارد ،حتا می تواند هم که خودش را نقد کند در این از نو دیدن ها.

و البته خدا را هم که پیش از این در جهت قبله ی خانه اش و در گستره ی سجاده اش می دیده،دنبال خدا هم باید بگردد .پیدایش که کند و گرمای نگاهش را روی شانه هایش حس کند فصلی تازه آغاز شده است.

تنها که باشد این فرصت ها را خواهد داشت،با هم سفر که باشد این جدایی سخت تر رخ می دهد،به آن غربتی که به این تعریف ها می انجامد دچار نمی شود ،خب البته بیشتر هم خوش می گذرد...




پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٩
دید و بازدید 5

می فرماید "حواس مون باشه به سن و سال دارهای فامیل،بشینیم کنارشون،گوش بشیم واسه شنیدن  گرچه شاید حرفاشون برای ما جذابیتی نداشته باشه،امروز اگه نبینیم شون و اگه ابراز نکنیم که دوست شون داریم،فردا شاید برن جایی که دیگه نشه هیچ وقت دیدشون و حسرت بخوریم که چرا قدری آدم تر نبودیم ."




چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩
دید و بازدید 4

دوست دوران دانشجویی همسرم ،با خانومش آمده اند .سعی می کنم حسابی مهمان نوازی کنم و با خانومش گرم بگیرم به جبران همه ی وقت هایی که او به دوستان من احترام گذاشته است.

شنیده بودم که  زمان دانشجویی آقاهه توی همان همدان ِ عشق است ِ خودمان عاشق این خانومه شده  و به هزار جور سعی و تلاش و ترفند و امثالهم بعد از دو سه سالی به دستش آورده ،

الان یک دخترکی هم دارند و هفت سالی از ازدواج شان می گذرد.با خانومه هم صحبت شدیم ،می گفت خیلی سعی کردم کمک کنم همسرم درسش را ادامه بدهد چون می گفت تو نگذاشتی من ادامه تحصیل بدهم ،می گفت ولی او دوست ندارد خودم ادامه تحصیل بدهم ،از زن شاغل هم بدش می آید .

رفتیم گشتی توی شهر بزنیم،از ماشین که پیاده شدیم  آرام گفت :دوست نداره  چادر بپوشم ...منم نمی پوشم گرچه دوست دارم.

یک جای دیگری گفت گاهی می گم کاش می شد آدم برا همیشه بمونه خونه باباش ،همسرم ناراحت می شه ،می گه اون جا مگه چی هست که من تو خونه خودمون برات فراهم نکردم؟

من هم آمدم بگویم  کلاً زندگی به دردِسرش نمی ارزد که زبانم را گاز گرفتم !

وقتی رفتند احساس خوبی نداشتم ،

آخرش ما نفهمیدیم این عشق یعنی چی که همه جا علائم ابتلایش تقریباً یک جور است ولی نتایج و آثار  آتی ش هرجایی به شکلی ... 

 




چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩
دید و بازدید 3

یک دفتر و یک بسته مداد رنگی خانه داریم مخصوص مهمان های کوچولو .

هربار که بچه ای می آید دفتر و مدادها را می دهیم دستش تا سرش گرم نقاشی شود.دفتر شده کلکسیون آثار هنری بچه های فامیل و دوست و آشنا.جالب اینجاست که هربار بچه ای پیله شود و بخواهد  آنها را با خودش ببرد  اجازه می دهیم ولی همه ی بچه ها وقت ِ رفتن یادشان می رود که چیزی را هم قرار بوده با خودشان ببرند.

اصلاً شاید فرق ما و آنها در همین باشد ،چشم شان را شاید چیزی بگیرد ولی دل شان را نه.

چند شب پیش چند گروه مهمان داشتیم و تعداد بچه ها کم نبود . مثل گارسون ها چای می ریختیم و خدمات می دادیم ،این وسط "صبا " از قبل یادش بود و بهانه دفتر و مدادرنگی را می گرفت.توی گوشش گفتم الان شلوغه ،با بچه ها دعواتون می شه ،بذار بقیه برن ،میارم برات .با لب و لوچه آویزان گفت "خب اینا دیر می رن آخه".راضی ش کردم یک جوری بالاخره و رفتم سراغ کارم.

آخر شب  همه ی مهمان ها با هم بلند شدند ،من یادم نبود فقط دیدم دخترک اشک می ریزد که ما یه کم دیرتر بریم،که چند دقیقه دیگه بمونیم !

گوش کسی بدهکار نبود و رفتند.صبح یادم افتاد که دخترک به خاطر حرف من می خواست بماند،به خاطر مدادرنگی و دفتر نقاشی .

دلم گرفت ،امروز برایش دفتر و مداد نو گرفتیم ،یک جوری رساندیم به دستش،مگر جبران شود .

بالقوه اهل اطمینان و اعتمادند،به مرور یادشان می دهیم که عزیزم ،ازین خبرها نیست ...

 

پی نوشت:

خانوم بزرگه انگاری رفته عید دیدنی،دیدار فک و فامیلش!دور از چشمش می نویسم تا نرم شوم :)




چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩
دید و بازدید 2

جوانک بیست و سه ساله بعد از تصادف ناجورش یک ماهی کما بوده .حالا با هزارتا نذر و نیاز ،درب و داغون و خُرد و شکسته برگشته به زندگی.

می گفت من هرکسی آمد دیدن ام را دیدم،همه ی شماهایی که از پشت شیشه نگاهم می کردید و اشک می ریختید را می دیدم. حتا دست می گذاشتم روی شانه تان،می گفتم که گریه نکنید ولی شما من را نمی دیدید .

می گفت روزهای اول می ترسیدم،زیر تخت قایم می شدم تا پرستارها بیرونم نکنند ،بعد کم کم فهمیدم کسی نمی بیندم ،همه فقط آن جسم بی حس پر زخم را می بینند .

آدم این حرف ها را که می شنود تازه یادش می افتد که نه،انگار پشت این روزهای تکراری ِ مثلِ هم ِ ما چیزهای دیگری هم هست،دنیای دیگری..زندگی ِ دیگری...فردای دیگری...




شنبه ٧ فروردین ۱۳۸٩
عشق است

این طور شروع کردم.

همین هفتم بهار بود ،بهار چهارسال پیش،

نمی دانم چقدر به عهد آن روزم وفادار بوده ام ،برآوردش سخت است،فراز و فرود زیاد داشته ،بالا و پایین زیاد داشته .

ولی یک چیزی روشن است آن هم این که وبلاگ چهارساله ،خیری که به من رسانده بیش از زحمت ش بوده،خیلی بیشتر ...

نگاهش که می کنم خودم را می بینم ،تغییرات خودم را ،پس رفت و پیش رفتم را ،

 دلم به این خوش است که دست کم با او رو راست بودم ،صریح بودم ،خودم بودم همیشه ،با همه ی ضعف هایم ،با همه اعتراف هایم ،با همه ی ...

وبلاگ چهار ساله ام ،واسطه آشنایی با دوستانی بوده که بیرون از این جا نمی شد پیدا کردشان،نمی شد طعم خوب دوستی با آنها را چشید.

و عشق است این ها را ...

عشق است اینجا را که دوستش دارم ،

که اگر حتا عطش شکستن ازش برنمی آید ولی دست کم ذکر است برای من ،

ذکر و تذکر این که گلویی داری هنوز که از تشنگی می سوزد ،

که "عطش" شاید همان امانتی باشد که بر شانه های کوه سنگین می نمود.

که راه هنوز زیادی داری فلانی ،

که نخواب لطفاً،

که نمان لطفاً،

که انگار دوست دارد یار این آشفتگی،

که صدایم کن ،صدای تو ترانه ست

.

.

.

                                                                          باقی بهارت ...

     




شنبه ٧ فروردین ۱۳۸٩
دید و بازدید1

   آمده اند مهمانی عید ،بچه کوچولوی تپل چشم آبی شان خوابش می برد ،مامان جوانش توی یکی از اتاق ها می خواباندش،می گویم پتو انداختی روش؟می گوید که آره .دم رفتن بابای جوانش می رود که بچه را بردارد،حس می کند که اتاق سرد است،حس می کند که بچه سردش شده ،عصبانی می شود،همسرش را صدا می کند،غر می زند،زن می گوید که لباس بچه زیاد بوده ،پتو هم داشته ،سرما نمی خورد،مرد ولی باز غر می زند،بچه گریه می کند و قرار نمی گیرد ،خداحافظی می کنند و با عجله از خانه می روند بیرون ،توی کوچه باران شدید می بارد...دم در همین طور که برای بدرقه شان دست تکان می دهیم توی دلم صلوات می فرستم که خدایا بچه  سرما نخورد امشب...






زنده گی(۱٢۳) از عشق(٧٦) دوستت دارم ها(٦۸) زنان(٦۳) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) هذیان ها(۳٢) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱٧) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) سفر(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) مادر و دختری(٦) کارو زندگی(٦) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) مادر(٥) مسجد(٤) بچه(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) دعا(۳) خانه(۳) بابا(۳) آرشیو(٢) مدرسه(٢) بیماری(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) پدر و دختری(٢) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) ما سه نفر(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.