پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸۸
آزموده می شوی،آزموده می شوم

تو راست می گفتی،

حق با تو بود.

همه کس را یک جور نمی آزمایند،دیگر گذشته روزگار گندم و سیب ،حالا هرکسی را به شیوه ویژه ی خودش تست می کنند،

هرکسی را با چیزی که برایش مهم است،آدمی را که هیچ وقت حساب و کتاب جیبش را ندارد و برایش چقدر داشتن  مهم نیست،نمی آیند با پول بیازمایند.

آدمی که زیبایی دلش را نمی برد را نمی آیند با زیبارویی بیازمایند.

آدمی که ظرفش بزرگ است را با میز و مقام نمی آزمایند،به چیزی می آزمایند که روحش در مقابل آن زانو می زند،به چیزی که برایش عزیز است،ارزش دارد،تا حسابی آب شود،تا خوب پدرش دربیاید.

آره ...آدم ها را خیلی تخصصی تر از آن چیزی که من فکرش را می کردم می آزمایند..همین است که امتحان تو با امتحان من زمین تا آسمان فرق می کند.




شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸
اثبات نسبیت زمان در اتوبوس

دوتا خانم خیلی جوان نشسته بودند توی اتوبوس کنار هم ،

اولی گفت چقدر امروز هوا گرمه...دومی گفت بنده خدا اون خانومه بچه بغل سختشه سرپا وایساده...

بعد نیم خیز شد از جاش و به خانومه بچه بغل اشاره کرد و گفت :خانم بیا بشین جای من.خانومه گفت نه عزیزم،بشین،راحتم.

اون خانوم اولی ِ گفت لا اقل بچه رو بده ما،هلاک می شی باش.

بچه فرود آمد روی پای خانوم دومی و او دست کشید به موهای نرم بچه و باانگشت های کشیده ش فر ریزِ موهای سیاه رو نوازش کرد.

خانم اولی ِ گفت ازدواج کردی؟

خانم دومی گفت آره،تازه ازدواج کردم...شما چی؟

خانم اولی گفت:آره،خیلی وقته ولی...

خانم دومی درحالی که لپ قرمز بچه رو بوس می کرد گفت:بچه هم داری؟

خانم اولی گفت :نه هنوز...و بعدش اشاره کرد به لپ رنگی بچه که با رژ خانوم دومی قرمزتر شده بود.

مامان بچه به ایستگاه مقصدش رسید لبخند زد و بچه لپ قرمزی ش رو گرفت و گفت:خانوما خیلی محبت کردید.

خانم های خیلی جوان کنار هم صحبت شان را ادامه دادند و حرف هایی زدند که شاید برای یک نوشته دیگر سوژه مناسبی شود ولی اینجا به کار نمی آید ،

فقط نکته جالبی که آخرای صحبت شان معلوم شد این بود که تاریخ ازدواج هر دو شان دقیقاً یک روز و یک ماه و یک سال بود.

نگارنده تازه بعد از نود و بوقی اینجا بود که فهمید وقتی می گویند "زمان یک مفهوم نسبی ست "دقیقاً یعنی چی!

زن ها در ایستگاه های متفاوتی پیاده شدند و در مسیرهای متفاوتی به زندگی خود ادامه دادند...

 

 




شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸
آگهی

قابل توجه همه ی خط های به ناچار موازی!

چند باب زمین و چند فقره  زمان در "مثبت بی نهایت" با قیمت و شرایط عالی پیش فروش  می شود.

جهت کسب اطلاعات بیشتر می توانید با یک معلم ریاضی تماس بگیرید.

به علت محدود بودن آن چندباب و آن چند فقره ، واگذاری بر حسب اولویت ثبت نام است.

ضمناً از ثبت نام ریل های راه آهن معذوریم.

                                                                              باتشکر 




پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸
"به همین سادگی" های من

8 صبح رسیده ام دانشکده ،خستگی راه دی شب همین اول صبحی توی تنم هست،می روم اتاق مدیر گروه،وقتی می بینمش پیرمرد به همان سرحالی و بانشاطی همیشه اش است،آن قدر که یادم می رود انگار چندهفته پیش سکته کرده بوده،یادم می رود حالش را هم بپرسم،از همان جا دقیقاً می افتم دنبال نمره ناتمام یکی از درس ها و گواهی اشتغال به تحصیل و درخواست ریزنمرات کارشناسی از همدان و دیدن استاد راهنما و دیدن استاد مشاور و گرفتن فرم های دفاع و تو می دانی که این کارها مخصوصاً وقتی بعضی هاش این سر شهر درندشت باشد و بعضی هاش آن سر و برای بعضی هاش مجبور باشی به اندازه تمام حروف نامه تایپ شده ضرب در دو یا شاید سه، طبقه جابه جا شوی و بالا و پایین کنی و...یعنی چی.

دقیقاً 10 شب است که برمی گردم خانه،آن قدر خسته که انگار استخوان های پام دارند جدا می شوند .کلی دعا می کنم به جان تو که فکری برای غذا کرده ای و  روی صورتت لبخند است.

 

7/5 صبح فردا دوباره با خستگی ای که هنوز نرفته از تنم بیرون می روم سرکار،دلم می خواهد یکی باشد باش حرف بزنم ،باش چای بخورم ،باش بخندم تا خستگی یادم برود ،کسی نیست ولی ،میان آن همه شلوغی هم صحبت های من نیستند،مدل این جا این طور است که با هر کس رفیق می شوم و صمیمی از اینجا یک طوری می شود که باید برود ،اینترنت هم خالی ست ،حوصله جمله ها و حکایت هایی که هی یک چیزی به زور می خواهند یاد آدم بدهند را ندارم ،حوصله عاشقانه های جوان های گوگل ریدر را هم ،آرزو می کنم روز زودتر تمام شود،بالاخره تمام که می شود می روم خانه مامان،هر وقت می خواهم سیر بخوابم و آرام، می روم آن جا،وقتی مامان هست مخزن آرامش است،مچاله می شوم روی تخت خودم،دوسه ساعتی از دنیا می روم.

 

فردا تعطیل است،خوش حالم!لعنت به این زندگی ای که ما می کنیم،که حتا اگر بهانه تعطیلی اش شهادت بزرگی مثل او باشد باز ته دل مان خوش حالیم که تعطیلیم!نقشه می کشم که کار پایان نامه را جلو بیندازم،اصلاحاتی که دیروز استادها گفتند را روش انجام بدهم و اینا...

 

شب زنگ می زنند که هستید؟فردا میایم اونجا! ...مهمان های فردا خوبند ولی یک ذره چشم شان زیادی فعال است توی زندگی آدم،صبح روز تعطیل توی فروشگاهیم و شوینده و پاک کننده و سفید کننده و محو کننده و میراننده می خریم!می افتیم به جان خانه و می سابیم،کاغذهای ولو کف اتاق همگی به ناچار می روند توی کمد،فیلم  یک سره تند می شود تا ظهر که آن ها می رسند، دوتا چسب نامرئی زده ام دو طرف لب هام که هی به خنده و تبسم باز باشند، به چروکی که پای چشمت افتاده  و دارویی که روی دراور گذاشته ای و مساحت آشپزخانه ات و این که چرا نسبت به دفعه قبل هیچ تغییری ندادی توی خانه و خیلی چیزهایی دیگر که شرم می کنم از گفتنش هم کار دارند.دلم برای عطش شکن و بچه ها تنگ می شود ،یک روز سعی می کنم خودم را فراموش کنم و پابه پای مهمانم بروم و توی ذوقشان نزنم و هی به جای همه چی فقط بگویم "آخه ما زیاد خانه نیستیم...!" و خودم خنده ام بگیرد از بی ربطی اش !

 

وقتی می روند ساعت دقیقاً 12 شب است.خدا را شکر با دل خوش و راضی می روند و این خوب است چون نوعی پیشگیری است از حرف و حدیث و گله گذاری های احتمالی بعدی!

 

تنها جمله ای که بعد از جمع کردن ظرف ها و جابه جا کردن اضافی غذاها به زبانم می آید این است:کاش فردا جمعه بود!

 

حالا فرداست و جمعه نیست و تعطیل نیست و من دارم سعی می کنم خودم را که از دیروز توی یکی از کمدها قاطی  لباس ها یا شاید کاغذها قایم کرده ام ،پیدا کنم و دوباره به یاد بیاورم...

 

پی نوشت:

با پای دل قدم زدن در کنار تو

باشد که خستگی بشود شرمسار تو




چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸
پسرک

 

"چهل روز است که جای محمدیوسف در بهشت خالی شده،فرشته ی من دلش که برای آن بالا تنگ می شود ، گریه می کند"

                                                                    به افتخار چهل روزه گی ِ پسرکِ زهرا




یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸
محمدرضا

برادر کوچک من خیلی اهل مطالعه و کتاب و این ها نیست،به عبارتی اهل درس و مشق هم زیاد نیست و هرسال اول مهر به زور می چسبانیمش به میز و نیمکت و کلاس و معلم و مدرسه.

گرچه گلیم خودش را بلد است از آب بکشد بیرون و یک نمره بخور و نمیری بگیرد!ولی دل خوشی از مدرسه ندارد و دل خوشش به تجربه هایی زیادی است که دارد و من و آن یکی برادرم عمراً وقتی 14 سال مان بود داشتیم. از درس که فاکتور بگیریم در خیلی حرفه ها و کارهای عملی نیمچه استادی شده برای خودش.

با این که اهل کتاب نیست ولی آن قدر زبل هست که آمار کتاب های بقیه اهل خانه را داشته باشد و بداند کی چه جور کتابی می خواند.

دی روز برگه امتحان فارسی اش را دیدم،سؤال این بود که نام 4 اثر از قیصر امین پور را بنویسید.

تعجب کردم وقتی دیدم نوشته:1-گل ها همه آفتاب گردانند2-به قول پرستو3-بی بال پریدن4-دستور زبان عشق5-آینه های ناگهان

و بیشتر تعجب کردم وقتی دیدم معلم فقط 2 تای اینها را (احتمالن همان دوتایی که در کتاب درسی شان هست)قبول کرده و روی باقی خط کشیده و نمره اش نداده.

و بیشتر تعجب کردم از او که هیچی نگفته و اعتراضی نکرده و بی خیال گذشته،اگر من بودم حتماً به معلمم فحش می دادم و در خانه غُر می زدم و کتاب ها را می زدم زیر بغلم می بردم می گذاشتم روی میز معلم ام که چشم کورش ببیند کتاب های دیگری هم از امین پور.

آدم ها چه خوب که با هم فرق می کنند...




شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸
بی شمارها

توی دنیا آدم های بی شماری هستند

با زندگی های بی شماری،

با قیافه های بی شماری،

با سبک زندگی های بی شماری،

با غم ها و شادی های بی شماری،

با خاطرات بی شماری،

نگذار زیاد چشمت در این بی شمارها بچرخد،سرت به زندگی خودت باشد،به قیافه خودت،به سبک زندگی خودت،به دلخوشی های خودت،به خاطرات خودت،نگذار دلت میان این بی شمارها پریشان شود.

شاید همین باشد که گفته اند  از نامحرم  چشم بپوشان...فکر پریشانی تو را کرده اند شاید...




شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸
ضایع می شویم

گاهی آدم می افتد روی دور ضایعگی!

مکرر در مکرر ضایع می شود از این ور و از آن ور،

از ورهایی که هیچ ربطی به هم ندارند،هیچ خبری از هم ندارند.

من هم فعلاً افتادم روی همچین دوری، از یک اتفاق خیلی ساده بگیر تا چیزهای مهم و جدی تر.

فعلن که دارم جان سختی می کنم و به روی خودم نمی آورم،

به هرحال خدایا شکرت که زندگی ای به ما دادی که در هر لحظه اش مجبوریم تو را صدا کنیم! 




شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸
می سپارم در یاد

بی نامش بخوان!

.

.

پسرم

.

.

خدا تو را نگهدار

.

.

عروس گرد و خاکی من

.

.

سوزن

.

.

حسنک کجایی؟

.

.

به روایت کودک

.

.

خط خطی

.

.

کبوتردزدی

.

.

این یک پیام کوتاه بود

.

.

شهید نشوید!

.

.

چشم های جهان آرا

.

.

یادواره

.

.

.

و هر چه می گذرد از "شما"نوشتن سخت تر می شود،شما که عوض نمی شوید،یا ما عوض شده ایم یا معادلات زمانه پیچیده تر شده است...




چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸
دخترک

دخترک هر روز صبح توی آینه با چشم های شاد و شیطانش به من لبخند می زند،

بارها حلقه توی انگشتم را،قابلمه روی گازم را،عدد شناسنامه ام را و خیلی چیزهای دیگری از این دست را تلویحن یادآوری اش کرده ام ولی گوشش به این حرف ها نیست،

شانه بالا می اندازد،ابرویی کج می کند ، دوباره می خندد...






زنده گی(۱٢۳) از عشق(٧٦) دوستت دارم ها(٦۸) زنان(٦۳) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) هذیان ها(۳٢) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱٧) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) سفر(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) مادر و دختری(٦) کارو زندگی(٦) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) مادر(٥) مسجد(٤) بچه(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) دعا(۳) خانه(۳) بابا(۳) آرشیو(٢) مدرسه(٢) بیماری(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) پدر و دختری(٢) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) ما سه نفر(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.