یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸
گپ با طعم خدانگهدار

اول سلام

 

دوم  این که کامنت های پست قبل را دوست داشتم،آن قدر که دلم نیامد جوابی برای شان بنویسم،حرف حساب بود و حرف حساب هم که از این لحاظ تکلیفش معلوم است!

 

سوم این که خانم نجفی همزمان با هفته مساجد گزارشی از مسجدهای دوست داشتنی  در روزنامه شان زده اند،اسم روزنامه "وطن امروز" است،و گزارش ایشان در شماره روز دوشنبه 26مرداد،صفحه 7منتشر می شود،جهت اطلاع!

 

چهارم این که این جا تا آخر ماه مبارک پرنده پر نمی زند،دیدار دوباره ما باشد تا بعد از عید فطر،بل که قدری خودمان را جمع و جور کنیم،دوست تان دارم و لحظه های خوب رمضان در خاطرم هستید،دوستم دارید یا نه ولی کاش در لحظه ای از لحظه های خوب رمضان در خاطرتان باشم.

 

پنجم این که پس فعلاً چند روزی این "خدانگهدار" از من نزد تو به امانت...




شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸
یا سریع الرضا

چه زود راضی می شوی شما،

چه زود می بخشی،

می آییم،سربه زیر می اندازیم،با چشمی پابه پای باریدن و نباریدن، می گوییم ببخشید...آن قدر نجواگونه که صداش به زور به گوش خودمان هم می رسد.

شما می بخشی،دل مان سبک که می شود می فهمیم بخشیده ای،به همین سادگی!

پس چرا ما مثل تو نیستیم؟

پس چرا ما زود راضی نمی شویم،پس چرا ما حتا کوچک ترین اشتباهات عزیزان مان تا مدت ها از خاطرمان نمی رود؟

پس چرا آن ها وقتی به ما با صدای رسا می گویند"ببخش،اشتباه کردم"نمی توانیم ببخشیم ؟

چرا ما قدری به تو شبیه نیستیم؟

به تویی که قدم به قدم حرف هایت گفته ای،می بخشم ،می گذرم،چشم می پوشم،پاک می کنم...

مگر نه این که هر مخلوقی نشانی از خالقش دارد؟

شعرها و قصه های ما شبیه خود ما هستند،بچه های ما به ما می برند،نقاشی های ما به ما می مانند،خانه های ما،شهرهای ما...

پس چرا ما به شما شبیه نشدیم؟

این چه دلی ست که ما داریم؟

دلی که کلاف پیچ تاریکی ست،

دلی که نه شعبان ات برش دوا ست و نه...

چه کنیم ما؟

چه کنیم با این دلی که دل نیست...




چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۸
...

بگذار نظر پرنده ها را هم بپرسیم،

وقتی که از ماندن یا رفتن تو حرف می زنیم.

 




سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸
جواب نامه فوری!

همکلاسی سابقم سلام

 

ممنون از تحویل بازارت. اولش که اومدم وبلاگت رو ببینم، فکر کردم اون متن ناامید کننده و غریبانه " عبور و مرور" درباره منه. بعد فهمیدم یکی از این عشقولانه های قدیمی است. بابا بی خیال ، هانی نِوِر اِوِر به آن چه گذشته، مشکلات عشقولانه، آدم هایی که گذشتند و ... فکر نکن. به همین راحتی که من "س.ت" و "ی.س" و "ب" و حتی تو رو فراموش می کنم در روزمرگی این روزها.

 

تازه چرا وقتی پست مال من اولین پست بود خبر ندادی که من مجبور بشم این عشقولانه ناامید کننده عبور و مرور رو بخونم و یاد خاطرات دور تمام سال های قبل بیفتم؟ و حتی گریه کنم به خاطر همه عبور و مرورها...

 

مای کلاس میت! یو نو که من جاست همکلاسی ات  هستم و نات اِنی تینگ اِلس. دوست لحظه های علمی ات نه دوست مجازی در این فضای مجازی که اسم واقعی ام رو می دی دست ملت. من کی به اسم خودم روی وبلاگت کامنت گذاشتم که تو اسمم رو این دیس وِی هوار می کنی هانی؟ باز تنکس گاد که اراذل و اوباش خبر آمار این عطش شکنت رو ندارن تا باز بیان حال و آمار من رو بگیرن.

 

هدیه روز خبرنگار اگر می خواستی خوشحالم کنی این بود که یه فکری به حال ستاره نیوز بیچاره ام بکنی. چه کنم با اون خونه خراب مجازی ام. خیلی غصه می خورم که خراب شد. ای ویش به حق شهید سمانه! هر کی باعث شد خونه مجازی من خراب بشه، خونه مجازی خودش فروبریزه !

 

اما گذشته از همه غرزدن هایم وقتی تیتر " شهید سمانه " را دیدم ته دلم لرزید. در زمانه ای که راه شهادت هر چند که بسته نیست اما می گویند باریک است، دست کم آرزو به دل نماندم هر چند که فقط یک تیتر بود. یاد اینکه چقدر به شهیده حجاب ... حسودی ام شد.

 

هانی یو نمی دونی که دیس تایتل مید می وری هپی، بات احیانا نمی خواستی تیترهایی نظیر " عروس " همکلاسی" خانم دکتر" و یا حتی خبرنگار به کار ببری؟ تو هم دلت خوش است. من اگر شهید بشوم کی غیبت کنه ؟ کی آمار بگیره؟ کی زیرآب بزنه ؟ کی تلفن بازی، اینترنت بازی، وبلاگ بازی کنه ؟ کی برای استادا قندک بازی دربیاره ؟ کی پایان نامه بنویسه؟ واقعا شرمنده خدا می شوم.

 

درباره آدِر پارت آو یور پست، باید بگویم تواضعت بسیار است که از وضع درس خواندن ننوشتی که اگر نبودی من چه طور درس می خواندم. چطور تونستی از خلاصه های راهگشایت چشم بپوشی؟ بزرگواری که از دست نویسی ها امتحان ننوشتی.

 

راستی هانی ما کی با هم مناجات شعبانیه گوش دادیم؟ شعبان که الانه و ما فور لانگ تایم از هم دوریم اون موقع که با هم بودیم حتما یه دعای دیگه گوش می دادیم.

 

و اما درباره وظایف حقه ات بعد از شهادت من. هانی پارسه لازم نیست شرح حال من رو بنویسی من آن قدر تابلو ام که بروبچ خبر همه می دونن. یه لطف بکن بعد از شهادت کارهای نیمه تمام ام را تمام کن. مثل کار پایان نامه خبر. روپوشانی پایان نامه دزدی. تازه اگر اون دنیا به خاطر این همه تقلب گیر بودم می آیم به خوابت و می گویم بروی مدرکم را باطل کنی چون احتمالا جز مجازات گناه تقلب هیچ دستاورد دیگری در جهان آخرت برایم نخواهد داشت.

 

قبل از شهادت دلم می خواد حتما بیای ببرمت هانی پارسه تا ببینی که چقدر مثل خودت آرام، شیرین و زیباست. البته بهتره با آقاتون باشی چون هزینه هاش گرون تر از اونه که من بخواهم مهمونت کنم.

 

باید اعتراف کنم این تبریک روز خبرنگارت فور می  از هر تبریک دیگه ای بهتر بود. در تمام 6 سال گذشته روز خبرنگار کلی جشن داشتیم. هدیه می گرفتم. کلی پیامک و تماس برای تبریک اما هیچ یک به اندازه تبریک "شهید سمانه " خوشحالم نکرده بود. امسال گرچه به خاطر شرایط درسی ام و دوری از کارهای رسانه ای، نه در جشنی شرکت کردم و نه کسی به من تبریک گفت، اما احساس کردم یک تبریک این طوری بهتر از همه اون شلوغی ها و جشن های سطحی است. اکسلنت هانی. یو دید یور بست. تنکس اِ لات.




دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸
عبور و مرور

مشاهده یادداشت خصوصی




یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸
روز رفتن

هر وقت خیلی عصبانی ام،

 یواشی توی گوشم بگو: ببین! یک روز از این جا می رویم.




چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸
شهید سمانه

از آنجا که کار خبرنگاری حرفه پرخطری ست و خبرنگارها امکانات خوبی برای شهید شدن دارند دی شب همین جوری فکر کردم که اگر یک روزی تو شهید شوی من چه حرف های خوشگل بامزه ای می توانم ازت تعریف کنم!

 

یک دوری زدم بین همه دوست و آشناها دیدم تو از همه شهید باحال تری می شوی و کسی به گردت نمی رسد.

 

مثلاً می توانم بگویم پایه اعتکاف بود،حتا شد که با یک بغل دیکشنری چاق و یک چپه مقاله ترجمه نشده رفت اعتکاف و با یک بغل دیکشنری لاغر و یک چپه مقاله ترجمه شده برگشت.

 

یا این که بگویم: همیشه لباس روشن می پوشید و به ما خرده می گرفت که چیه همش سیاه،سیاه!

 

یا این که : بسیار پایه درس و کلاس بود و مو به مو شرح ماوقع کلاس را ثبت تاریخی می کرد  و هرجا فعالیت فرهنگی و اردو و زیارت و...بود به کله می دوید.آها!زبانش هم خیلی بیست بود در ضمن!

 

یا این که: بسی مهربان بود و من بی جزوه بی خانه بی غذا را در آن زمستان شهر همه جوره میزبانی می کرد.

 

یا این که :آن قدر برای وقتش ارزش قایل بود که وقتی بعد از کلی مدت زنگ می زد می گفت:سلام،خب؟!

 

یا این که بگویم:با این که کلن از  علاقه های من و نوع شخصیت من دل خوشی نداشت و بارها و بارها انتقادات بسیارش را آوار کرده بود سرم  و من هم متقابلاً هیچ جوری از علاقه ها و سبک زندگی اش سر در نیاوردم که نیاوردم ،ولی هم را دوست داشتیم و با هم بودیم و پی گیر حال هم.

 

و این را حتماً اضافه می کنم که جفنگیاتی که من می نویسم را برای خودش در زمره "تولیدات فرهنگی غیر مجاز" محسوب می کرد و ازشان برائت می جست و خودش با این که اهل کار رسانه و خبر بود کلهم رسانه ای ها را آدم های دغلی می دانست و از شرشان به سرویس قرآنی خبرگزاری ها پناه می برد.

 

و این را هم که تمام سعی خودش را می کرد که دل تفلون من را بچسباند به درس و مشق و آن چیزی که او به ش می گفت زندگی.

 

واین را هم که تأکید داشت حتماً صدای قرآن و مناجات بک گراند لحظه هایش باشد ،گرچه من همیشه تأکید داشتم که چه فایده ای داره که من و تو با هم حرف بزنیم و اون آقاهه مناجات شعبانیه بخونه برا خودش،ولی او می گفت در ضمیر ناخودآگاه آدم می رود و می ماند و هیچ کوتاه نمی آمد.

 

و این که تهران را دوست نداشت و دلش می خواست در شهر پاک تری زندگی کند،و این تنها موردی بود که من درکش می کردم.

 

خلاصه سمانه جان این که تو اگر شهید شوی شرح حال نویسی و توصیف خورت حرف ندارد.به هیچ وجه نگران بعد از شهادتت نباش!

دوستت دارم،

روز خبرنگارت مبارک!

 

پی نوشت:

این نامه سرگشاده به جبران همه کامنت های عمومی ای که گذاشتی و تا راه داشت نواختی من را! D:

 




دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۸
از عشق

ستاره ای،

بدرخش،

ماه مجلس شو،

دل رمیده ی ما را انیس و مونس شو...




شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸
اپیدمی

زرنگ تر از آنفولانزای خوکی،اپیدمی "واکنش های هیجانی"بود که این همه زود و سریع شایع شد و دامن خیلی ها را گرفت و همین جوری هم دارد پیش می رود فعلاً، در هرکس هم به طریقی علایم اش بروز می کند،در این فلانی ها یک جور،در آن بهمانی ها یک جور...

 

شما بکِشی از این ور،آن ها بکِشند از آن ور خب منعطف ترین "کِش"دنیا هم که باشد بالاخره یک جایی می برد دیگر...

{ }



چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸
کوک

 

 

خیاط خوبی نیستم

اما کوک زدن ساده را که بلدم

چندوقتی ست سوزن نخ کرده ام و درز می گیرم

درز هرآنچه فاصله میان ماست

با همین کوک های ساده

همین قدر که از دستم بر می آید...

 

 

پی نوشت:

با تشکر از مریم عزیز به خاطر عکس،امید آن که همیشه وصل باشد ،بی کوک و با کوک!

 




چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸
کتاب...عطر...و ؟

مریم یک حدیثی می گفت که نمی دانم از کجا آورده بود،

می گفت:مؤمن پولش را خوب است صرف خرید سه تا چیز کند،یکی کتاب ،یکی عطر و یکی...نه،این سومی را هیچ وقت یادش نیامد چی بوده.

من از این حدیث-که احتمالن تنها راوی اش مریم است-هرجوری که فکرش را کنی استفاده تمام و کمال کرده ام! فقط کاش سومی اش هم پیدا می شد،کلن حدیث پرکاربردی ست!

غرض از این مقدمه چینی این که امروز این کتاب را خریدیم و بال درآوردیم .




شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸
پیامبر کوچک

امروز از صبح یک زنبور عسل با من است!

راه افتاده دنبالم،صبح توی تاکسی از آینه راننده دیدمش که داشت پشت کله م ویز ویز می کرد،حالا هم توی اتاق برای خودش می چرخد،یک ذره روی نامه ها نگاه می کند و سطر سطر پر زنان مرورشان می کند،یک خرده کتاب ها را بررسی می کند،نگاهکی به روزنامه ها می اندازد ،خسته هم که می شود می آید کنارم چرخ چرخ می زند.

چه کاری دارد یعنی با من؟من هم دست پیش را گرفتم کله ام را بردم طرف گوشش گفتم :چی وحی کردن به ات؟گفتن برو شهد جمع کن عسل درست کن،این جا هیچ شهدی به کار نیس ،"برو آن جا که تو را منتظرند ....برو جایی که بود گوشی و چشمی با کس"...برو.

.

.

.

 ولی به هرحال روزی که با یک پیامبر شروع شود بی گمان روز خوبی خواهد بود.




پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۸
رأی می دهیم

باز سلام

این لوگوی بالای صفحه که معرف حضور هست:هیأت وبلاگی سبو؟

خب،حالا  اینجا  می تونید نوشته های کسانی رو که در این حرکت وبلاگی شرکت کردن و در مورد آیه های مرتبط با حضرت رسول قلم زدند رو مشاهده کنید و بخونید.

انتخابات هم به کاره،حالا بدینوسیله از جنابعالی دعوت می شود تشریف ببرید اینجا و به هرکسی که صلاح می دونید در قسمت کامنت دونی رأی بدید.البته مزید امتنان خواهد بود اگر به اون هایی که من رأی دادم به شون شما هم رأی بدین.خودم هم تشریف دارم با این پست ولی انصافن بقیه بچه ها بهتر نوشتن.

همین ،دیگه هیچی.




پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۸
و سردش نبود

گفتم: "خاکستر گداخته را زیر و رو نکن"بی زحمت! 

گفت :خب شاید سردمه...




پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۸
خلاقیت به سبک ما

گاهی آدم الکی خلاق می شود

نشستیم با هم شعرهایی که خیلی دوست داشتیم را خواندیم و ضبط کردیم

دکلمه ی ساده،بی موسیقی متن،به سبک خلوت خودمان.

شده یه چهل پنجاه تا فایل.

وقتی موسیقی روی اعصاب آدم راه می رود این ها خیلی جواب می دهند.

بلوتوثت را روشن کن!

 




پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۸
نگاه

می نالیدیم از گرما و عرق ریزان و باد زنان غر می زدیم به تابستان و آفتاب داغ

گفت :خب میوه ها هم باید برسن بالاخره،این انرژی آفتاب لازمه!

 

پی نوشت:

غُر نزن،خرمای باغ تازه تازه دارد شیرین می شود.




پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۸
ذکر

س ر ا پ ا  ا گ ر ز ر د و پ ژ م ر د ه ا ی م و ل ی د ل ب ه پ ا ی ی ز ن س پ ر د ه ا ی م س ر ا پ ا  ا گ ر ز ر د و پ ژ م ر د ه ا ی م  و ل ی د ل ب ه پ ا ی ی ز ن س پ ر د ه ا ی م  س ر ا پ ا  ا گ ر ز ر د و پ ژ م ر د ه ا ی م و ل ی د ل ب ه پ ا ی ی ز ن س پ ر د ه ا ی م س ر ا پ ا  ا گ ر ز ر د و پ ژ م ر د ه ا ی م  و ل ی د ل ب ه پ ا ی ی ز ن س پ ر د ه ا ی م س ر ا پ ا  ا گ ر ز ر د و پ ژ م ر د ه ا ی م و ل ی د ل ب ه پ ا ی ی ز ن س پ ر د ه ا ی م...

.

.

.

پی نوشت :

خدا رحمت کند شاعر را،این را نسروده بود این جور موقع ها چی زمزمه می کردیم زیر لب...




پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۸
راستی

همیشه پیش نویسا،کلی راست تر از پاک نویسان...

{ }



پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۸
بهشت

نوشتن من را نرم می کند،وقتی می نویسم آرامم ،ملایمم،صبورم،فکر می کنم،در عوض وقتی نمی نویسم مثل یک تکه از یک لیوان شکسته ام،هر دستی که به دوستی به سمتم بیاید خراش می بیند.

 

گاهی فکر می کنم بهشت هم باید همچین جایی یا همچین چیزی باشد،جایی که آدمی را به آرامش برساند.






زنده گی(۱٢۳) از عشق(٧٦) دوستت دارم ها(٦۸) زنان(٦۳) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) هذیان ها(۳٢) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱٧) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) سفر(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) مادر و دختری(٦) کارو زندگی(٦) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) مادر(٥) مسجد(٤) بچه(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) دعا(۳) خانه(۳) بابا(۳) آرشیو(٢) مدرسه(٢) بیماری(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) پدر و دختری(٢) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) ما سه نفر(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.