چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸
خاطره

امروز اتفاقی رفتم سراغ کامنت های این پست آرشیو،

کلی دلم باز شد،

به دیدن آلبوم عکس قدیمی می ماند،

نسبت به آن وقت چقدر همه ی ما فرق کردیم،

لحن مان چقدر عوض شده،

چقدر جوان تر بوده ایم انگار،

نه؟




چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸
پاگرد پله باش!!

نشستی رو به رویم و می گویی :

"حق نداری این طوری وا بروی،نباید صدات این طور گرفته و بی انرژی باشه،نباید برق نگاهت رفته باشه،

یعنی حق نداری این طوری باشی،اگر کسی قبلن امید داشته که به گاه خستگی هاش "تو" هستی ،نباید حالا بی امید بمونه.اگر کسی بوده که وقتی به ته خط می رسیده فکر می کرده جمله های تو می تونه التیامش بده، حالا نباید بی التیام بمونه،

حق نداری برق چشم هات رو از دست بدی،اگه به دل خسته کسی نشاط می داده،

حق نداری خطی بنویسی که به خستگی ها و دلتنگی های عالم اضافه کنه،

یا طوری قدم برداری که ازش بی حالی بباره،

حتا اگر خسته باشی،حتا اگر سخت گذشته باشه به ت،

حق داری توی خلوت خودت هر طوری باشی اما حق نداری این دلتنگی ها و خستگی ها رو پخش کنی،

نفس تازه باش ،پاگرد پله باش..."

می خندم و می گویم چشم!

همیشه این جور روضه خواندن هایت را دوست داشته ام.

 




سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸
هوس

درحاشیه سریال رستگاران:

دل مان یک عدد "نرگس جون" خواست!!

{ (:}



یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۸
مشهد

این روزها هر کس یک طوری خودش را رسانده به شما

دور و بری های ما که هر کس به بهانه ای

برای رؤسا که فلان جلسه شان افتاده آن جا

برای رفقا هم که بهمان کارگاه آموزشی شان

خلاصه همه برگه مأموریت به دست آمده اند دیدار

فقط مائیم که این جا داریم جان می دهیم و آواز غمگین مان سلام است

 رسید بی خبرمان نگذار...

 




شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۸
به عهدهای دلم وفا نکرده ام،حلال کن

با مهربانی گفتی،

گفتی هم "شمایی که ایمان آورده اید!"

یعنی که هنوز قبول مان داری در زمره ایمان آورندگان

بعد تشر  رفتی،

که "خیانت نکنید به خدا و فرستاده اش"

بعد شرم ساری مان را خواندی و کاملش کردی،

"و به امانت های خودتان هم خیانت نکنید"

 بعد ما طبق معمول خودمان را زدیم به کوری،

به کری،نخاله بازی درآوردیم که :"امانت چی؟امانت کی؟"

گفتی :

"خودتان می دانید."

و این "خودتان می دانید" عمری ست رهای مان نکرده است...

 

 

پی نوشت:

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَخُونُواْ اللّهَ وَالرَّسُولَ وَتَخُونُواْ أَمَانَاتِکُمْ  وَأَنتُمْ تَعْلَمُونَ (سوره انفال،آیه 27)

 




پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸
گلستان نشد

دی شب پیراهن مسابقه ات را دیدم

روی زمین،وسط بیابان،وسط آتش ابراهیمی که گلستان نشد

دلم آتش گرفت

مثل همان ابوقراضه وسط آسمان

به همان قراضگی

بی که دیگر در آسمانی باشد

.

.

.

دلم آتش گرفت

و یاد آن رؤیاهای شیرین

و آن امید های نوبر که در دلت بود

و حال آن دو چشم منتظر مادرانه که کم از ساعتی قبل بدرقه ات کرده بود

یاد هر آن چه که از تو و از او خاکستر شد

خواب در چشم ترم شکست و شکست و ...




پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸
قسط

مجری برنامه کودک داشت می گفت:بچه های خوب من،برای اومدن کسی دعا کنید که با اومدنش دنیا پر از قسط و داد می شه.

بچه رو کرد به باباش و گفت:بابایی،مگه نگفتی الان ما خیلی "قسط" داریم؟




شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸
شنیدنی ست!

گاهی چنان بدم که مبادا ببینیی ام
حتی اگر به دیده ی رؤیا ببینی ام


من صورت ام  به صورت شعرم شبیه نیست
بر این گمان مباش که زیبا ببینی ام


شاعر شنیدنی ست ولی میل، میلِ توست
آماده ای که بشنوی ام یا ببینی ام ؟


این واژه ها صراحت تنهایی من اند
با این همه مخواه که تنها ببینی ام


مبهوت می شوی اگر از روزن ات شبی
بی خویش در سماع غزل ها ببینی ام


یک قطره ام و گاه چنان موج می زنم
در خود که ناگزیری دریا ببینی ام

 

 شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست
 اما تو با چراغ بیا تا ببینی ام

 

 

پی نوشت:

تقریبن همه ی غزل های محمد علی بهمنی را زیاد دوست دارم،آن ها که در آلبوم "عشق است..."آمده که دیگر خیلی زیاد...




چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۸
هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست؟!

کاش خودم نمی دانستم،

کاش خودم نمی دانستم که روزهای سختی در زندگی هر کسی پیش می آید که باید یک طوری سرشان کرد،یک طوری نجیبانه با آنها مدارا کرد تا تمام شوند.

کاش خودم نمی دانستم که هرگاه دری بسته می شود دری گشوده خواهد شد،

کاش خودم هزار بار در گوش خودم بلد نبودم بخوانم که فلانی،این قدر به در بسته خیره خیره نمان  که در باز شده را نبینی.

کاش این ها را نمی دانستم ،این ها را بلد نبودم،

آن وقت به جای این همه کل کل های هر لحظه با خودم می شد گوشه دامن تو را صمیمانه چنگ زد و اشک صدسال را در محضر تو ریخت و کمک خواست ،می شد در چشم های تو نگاه خیس انداخت و گفت من نمی دانم،من نمی توانم ،بیا تو کاری کن،بیا تو نقشی زن...

آن وقت شاید وقتش بود،وقت اعتکاف در مسجد چشم های تو...




سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸
هواخوری

  شاید یک خرده خنده دار باشد ولی از بین همه سریال های تلویزیونی پرطرفدار  این چندوقت مثل  افسانه جومونگ و رستگاران و پس از سال ها و ...یک سریال ساده با مدت زمان پخش کوتاه من را با خودش همراه کرد.

گرچه این همراهی به علت ساعت پخش نامناسب و متغیر فقط در حد هفت هشت قسمت شد  ولی همین اش هم دل نشین بود.

 

روایت های ساده از زندگی معمولی ،شخصیت های نزدیک و آشنا ،آرامش و صمیمیت جاری در قصه،یک جاهایی ساختارشکنی های کوچولو ولی جالب،تنش ها و درگیری شخصیت ها با مسائل ملموس و تجربه شده،روابط خوب بین آدم ها ،جای خالی دروغ و غیبت و چرندیات در گفتگوها  و تنوع موضوعی و شخصیتی در اپیزودها احتمالن بخشی از دلایل دل نشینی این سریال بود.

 

"همه ی بچه های من" با کارگردانی "مرضیه برومند" دی روز با پایان خوش تمام شد.

 

پی نوشت:

رفیق فابریک ما فرمودند:شما خانوما کلن از هر فیلم یا قصه ای که چن تا خانوم توش دور هم جمع شن و گپ بزنن خوشتون میاد!!

 

 




شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸
...

یه چیز شیرین تو جیبت نداری؟

دهنم خیلی تلخه!




پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸
search

گوگل هم با این کلمه های پیشنهادی جستجویش،حال آدم به هم می خورد!

ملت هم با این جستجو کردنشان،چه گم شده هایی دارند،آدم از کل هستی و خلقت و فرهنگ و ادب و هنر و پیشرفت و تمدن و توسعه و این ها نا امید می شود!

{ ):}



چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸
کاش من هم عبور تو را دیده بودم

چشمه های خروشان تو را می شناسند
موج های پریشان تو را می شناسند


پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی
ریگ های بیابان تو را می شناسند


نام تو رخصت رویش است و طراوت
زین سبب برگ و باران تو را می شناسند


از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی
ای که امواج طوفان تو را می شناسند


اینک ای خوب فصل غریبی سر آمد
چون تمام غریبان تو را می شناسند


کاش من هم عبور تو را دیده بودم
کوچه های خراسان تو را می شناسند

                                                          قیصر امین پور

 

پی نوشت:

چهل شعر کودکانه برایش




شنبه ٦ تیر ۱۳۸۸
کلکسیون

یک وقتی می رسی یک جایی،نگاه می کنی پشت سرت،می بینی شده ای کلکسیونر!پشت سرت پر است از انواع و اقسام اشتباهات جورواجور!ریز و درشت،رنگ و وارنگ،

بغض ات را می خوری،سرت را می گیری بالا و می گویی:امروز  هوا چه خوب است...




جمعه ٥ تیر ۱۳۸۸
گپ عصرانه

سلام

عرضم به حضور که ،جواب کامنت دادن یک سری  ملزومات دارد:

 

یکی "وقت خوب" و تپل و مناسب،حتماً انتظار ندارید که وسط جاده دراز تهران به فلان جا و فلان جا به تهران یا وسط جلسه امتحان فرت و فرت جواب کامنت بنویسیم که؟!

 

دوم "اینترنت خوب" و متوسط سرعت،که این روزها می دانید بدجور گیر می آید.

 

سوم و مهم تر : یک خرده چاشنی "شوخ و شنگی" و یک خرده تر "دل خوش" است که خب نداشتیم!شوخ و شنگی از این رو که جوابی که می دهیم اگر عرضه برداشتن غمی از دلی را ندارد دست کم غم اضافه نکند به کلکسیون غم ملت!

 

تازه آمار جدیدتر این که رفیق شفیق سرکار ستاره بانو مکرراً امر فرموده اند که عطش شکن شبیه نوشته های دخترکان هفده (یا شاید هجده)ساله است و در شأن خانومی مثل تو نیست و روی اعصاب آدم راه می رود.

 

حالا پیرو این تذکر دارم فکر می کنم انگار باید برای "دوستت دارم ها" و "از عشق" و "هذیان ها" و "درد" و "برای نگفتن" و ...یک جای دیگری پیدا کنم و آن جا ببرمشان.

 

ولی دیدیم این ها را ببرم جای دیگر پس دیگر چی می ماند برای این جا نوشتن،

بعدتر دیدم خب من همین هام،

 دست خودم نیست که نمی توانم تریپ علمی پژوهشی بگیرم ،یا نقد استخوان دار فرهنگی اجتماعی بزنم ،یا مقاله سیاسی ردیف کنم و کلاً "شیک " وبلاگ بنویسم.

 

شاید چهل سالم هم که بشود دوباره همه زندگی ام همین "دوستت دارم ها " و همین "از عشق ها "و "همین "هذیان ها" و کلن همین "عطش نشکن"ها باشد.

 

این ها جزئی از من اند و دوست شان دارم و کسی را از خودش گریزی نیست.

 

راستی ،ماه نو مبارک،میان دعاهایت بی قراری های من را هم نفراموش!




جمعه ٥ تیر ۱۳۸۸
نگذریم

 وبلاگستان بی نفیسه مرشد زاده صفا ندارد،

"همشهری جوان" هم ...

ما که نفهمیدیم چی شد که از هر دو رفتند ولی این را فهمیدیم که نبودشان خیلی به چشم می آید.

خانم مرشدزاده عزیز!

ما روی این را نداریم که تلفنی و کامنتی و ایمیلی هی مزاحم شما شویم و بگوییم چرا رفتید و کجایید و این حرف ها، ولی خودتان یک طوری یک خبری ،آماری ،رد پایی چیزی بدهید جماعتی از نگرانی در می آیند و ما کلاه مان را کلی می اندازیم بالا!




دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸
یادواره

 

روحت که شاد است،

روح ما شاد!






زنده گی(۱٢۳) از عشق(٧٦) دوستت دارم ها(٦۸) زنان(٦۳) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) هذیان ها(۳٢) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱٧) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) سفر(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) مادر و دختری(٦) کارو زندگی(٦) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) مادر(٥) مسجد(٤) بچه(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) دعا(۳) خانه(۳) بابا(۳) آرشیو(٢) مدرسه(٢) بیماری(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) پدر و دختری(٢) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) ما سه نفر(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.