سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۸
بی پناهان رهت را هم سرانجامی بده...

مسیر عزیز

حسودی کردم به تو وقتی این پستت را خواندم،

دعوت کرده ای به نوشتن و من شرمنده ام از این جفنگیاتی که در ادامه می نویسم،

من تو این زمینه ها آدم بی دست و پایی هستم،خیلی از مردان خدایی ای که می شناسم یا شنیدمشان یا وصف شان را خوانده ام دوست دارم و برایم خیلی خیلی محترم اند،ولی...

ولی تو که غریبه نیستی با هیچ کدام دلم نرفته است،آن قدر که وقتی می روند احساس یتیمی کنم .می دانم که حتماً این دل من است که دل نیست...

یک جور احساس غریبی دارم با آن ها،عوضش تا دلت بخواهد وسط همین آدم های معمولی دور و بر دنبال صید ستاره می گردم...این ها برایم آشناترند.

یک احتمال دیگرش هم شاید این باشد که ما اغلب شهرستان زندگی کردیم و هیچ وقت نشده که درست و حسابی پای حرف یک بزرگی بنشینیم و انس بگیریم باش،ما آن ها را در کتاب ها خوانده ایم و در تلویزیون دیده ایم و این ها انس نمی آورد...

می بینی ،جمله هایم نا تمام است،دلم برای خودم یک خرده می سوزد.آن ها مأوای شان زمین نیست و مأوای من گویا زمین شده است.

دوباره ببخش مرا با این نوشتنم...

پی نوشت ١:

-از  قاصدک و مهرانگیز عزیز و زلال آباد دعوت می کنم از خدایی مردان دوست داشتنی شان بنویسند باشد که جبران بی دست و پایی من شود.

 پی نوشت 2:

-سرخوشان مست دل از دست داده...(وبلاگ قاصدک)

- مردان خدا (وبلاگ زلال آباد)

 




شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
گزارش زنده مثلاً!

الان که من دارم این جا می نویسم آقای محسن رضایی تو سالن آمفی تأتر که کنار اتاق ماست دارد به سؤالات دانشجویان پاسخ می دهد.

هیأت همراه ش هم که ماشالله طوری  ریخته اند توی اتاق ما و جا خوش کرده اند و بیانیه می نویسند و هماهنگ می کنند و پیام می دهند و پیام می گیرند که انگار اتاق خاله کاندیدای مورد نظرشان است،بچه تهران بازی ست دیگر!

.

.

.

الان یک دانشجویی دارد پشت تریبون داد می زند و می پرسد چرا دم انتخاب یاد جوونا می افتید؟چرا دم انتخاب ما می شیم فرشته نجات؟شما تا الان که فلان مقامو داشتید چی کار برااا جوووناااا کردین؟شما اون دفه گفتین مگه گلوله منو از صحنه خارج کنه،ولی رفتین،بی گلوله هم رفتین...

و بعدش صدای جیغ و هورا و سوت می رود هوا!

.

.

.

یا الان رضایی تو پاسخش دارد می گوید:به من گفتن با گشت ارشاد چه می کنی؟من گفتم من بیکاری رو حل می کنم،گشت ارشاد خود به خود برداشته می شه...

و دوباره صدای جیغ و سوت واینا!

.

.

.

الان یکی پرسید رقیب شما کیه تو انتخابات و ایشون گفت رقیب من بقیه کاندیداها نیستن،رقیب من فقر و بیکاری و این چیزان.

.

.

.

الان صدای اذان ظهر مؤذن زاده داره میاد،غریبانه...

 

پی نوشت:

همین جوری برای خالی نبودن عریضه نوشتم و برای این که بگویم به دنبال پست انتخاباتی قبلی ،این جایی که من هستم هم دارد یک تکانی به خودش می دهد،انگار!

 




یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
دوباره مسجدها

خودمان داریم تمام می شویم،این مسجدهای دوست داشتنی تمام که نشدند هیچ انگار تازه دارند جان می گیرند.

پی نوشت:

-خاطرات وبلاگستان از مسجد (خبرگزاری شبستان)

-مساجد دوست داشتنی و یک بازی وبلاگی (خبرگزاری فارس)




شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸
هرکسی از ظن خود ...

  جایی که من الان هستم همیشه یک ویژگی ثابت دارد، آن هم این که خبری یا بازتابی از اتفاق های سیاسی اجتماعی مملکت درش نیست،حالا واکنش که دیگر هیچی،حرفش را هم نزن.

مثلاً اگر یک بروشور کوچولو دربیاید که کمی بوی قرمه سبزی بدهد،فی الفور در عرض سه سوت جلسه هیأت رئیسه تشکیل می شود که حالا چه کارش کنیم!این وری و آن وری اش هم خیلی فرقی نمی کند.

یا مثال دیگرم این است که در جنگ غزه که دیگر گنجشک های خیابان  هم به خاطرش راهپیمایی می کردند این جا درست وقتی یک تکانک هایی به خودش داد که فرداش جنگ غزه تمام شد.

حالا در یک همچین جایی آدم حق دارد وقتی صبح از در که می آید تو بنر عریض و طویل  "میرحسین موسوی،نخست وزیر محبوب امام " ببیند ،چشم هایش را بمالد و شاخ دربیاورد، نه؟

البته این جایی که من هستم اگرجایی باشد مثل دانشگاه آزاد،معماهایش با یک دو دوتا چارتای کوچولو حل می شوند!

 

پی نوشت:

نمردیم و یک یادداشت انتخاباتی هم از خودمان در وَکِردیم!

 




شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸
گردو...شکستم

گاهی آدم دلش می خواهد همه نقش هایش را بگذارد زمین و برود،اگر کارمند است،اگر همسر است،اگر دانشجوست،اگر مادر است،اگر...

دی روز خستگی یک هفته را بردم پیشش،کوله بار نقش هایی که این یک هفته از تمام شان حالم بد می شد را گذاشتم زمین.نشستم ،چای آورد و بعد خودش کمی آن طرف تر گردو می شکست برای صبحانه فردا و فرداها و ساکت بودیم.

صدای ضربه های خفیفی که می زد روی گردوها برایم آهنگ خوبی بود، آهنگ خوبی که مثل سطلی از طناب آویخته می رفت تا اعماق قلبم و اشک می کشید بالا.

نمی گذاشتم اشک هایم بیاید، ولی حریف دماغم نبودم که به فین و فین نیفتد، پرسید سرماخوردی؟دستپاچه گفتم:انگار...

دلم می خواست بگویم:خسته ام،ولی اگر می پرسید از چی؟جواب نداشتم،گفتم این یک هفته خیلی توی خانه تنها ماندم،خیلی بی حوصله شدم.گفت خب می آمدی پیش من،گفتم:هر روز هر روز هم که نمی شود.

یک تکه شکسته گردو افتاد کنارم،بر داشتم،از پوست جداش کردم و خوردم،مزه داد.

دوباره سکوت شد بین مان و صدای ضربه هایش روی گردو،همیشه همین است؛ کم حرف می زند.

دوباره سکوت شد و من حس آدم های خیلی عاشق را داشتم که پیش معشوق شان سربه زیر می افکنند و یک عالمه حرف اند و شرم گفتن...به پریشانی موج می ماندم و او به آرامی ساحل بود.

ساعتی گذشت،وقت رفتن بود...گفت بمان و می دانستیم که نمی شود،یکی دو مشت گردوی مغز شده داد دستم،گفتم داریم!گفت:می دونم،حالا اینم خیلی نیست که...

نقش هایم را دوباره برداشتم و گذاشتم روی دوشم،کمی سبک تر شده بودند و مهربان تر ،تمام راه به این فکر می کردم اگر یک روز او نباشد من کجا بروم...

 

 




چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
روزهای خوب

"ای روزهای خوب که در راهید!

ای جاده های گم شده در مه!

از پشت لحظه ها به درآیید..."




دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
مسجدهای دوست داشتنی

   مسجدها جاهای عجیب و غریبی هستند،می گویند ارزش هرجایی به آدم هایی ست که در آن مکان بوده اند یا هستند،اما انگار مسجدها و عبادت گاه های دیگر قدری ازین قاعده مستثنی هستند،همین احترامی که دارند خودش نشان دهنده این استثناء بودن است،همین است شاید که گفته اند فُرادای مسجد می ارزد به جماعت بیرون از مسجد.

امروز به این فکر می کردم که چندتا مسجد هست که دوست شان دارم؟از چندتا مسجد خاطره دارم؟چندتا مسجد هست که دیدارشان را مشتاقم؟فهرست من این ها شدند:

 

1-مسجد پیامبر در شهر مدینه،به گمانم نسخه orginal مسجد است.به ویژه آن هسته اصلی اش که به محراب و منبر ایشان نزدیک تر است.انگار همه رازهای مگوی عالم را ریخته اند آن جا،پا که می گذاری دلت هری می ریزد پایین ،اتوبوس بودن ات از یک ارتفاع می گذرد انگار وسط جاده دنیا...

 

2-مسجد کلبعلی در همدان،یک مسجدخیلی کوچولو و مظلوم توی کوچه پس کوچه های میدان امامزاده عبدالله همدان.می گفتند نجاری به همین نام نذر کرده و این مسجد را ساخته،در و پنجره های چوبی اش هم ظاهراً کار خودش بود،همان جلوی مسجد هم خاکش کرده اند،نماز و مغرب و عشای آن جا برایم خیلی پرخاطره است.

 

3-از مسجدهای جامع می ترسم!معماری شان،قدمت شان،عظمت شان...همه ی این ها حسی درم می آفرینند که نمی دانم اسمش را چی بگذارم،نزدیک ترین کلمه اش "ترس"است،و خودمانی اش این که :مسجد جامع ها را دوست ندارم!

 

4-تنها مسجد بین راهی ای که از نماز خواندن توش فرار نکرده ام،مسجدی شاید در مسیر تهران - ساوه.مسافر بودیم و خواب آلود و نماز صبح،اسم نداشت،محل دقیق اش را هم یادم نیست ،فقط همین یادم هست که پایه ترین نمازگزارانش شمعدانی ها بودند و حسن یوسف ها و...توی گلدان کنار هم ،به جماعت.عطرشان پیچیده بود در مسجد.

 

۵-مسجد خاتم الانبیاء در خمین،از آن جهت که جوان ها اداره اش می کردند، نوساز بود و پر از ایده،پر از خلاقیت،کتابخانه خیلی خوبی داشت،نذرهای عجیب و غریبی هم آنجا ادا می شد،مثلاً یک  پزشک جوان نذر کرده بود بیاید رایگان آنجا در روزهای خاصی طبابت کند،یا دیگری کلاس های کنکور در کنار کلاس های قرآن و احکام و...برگزار می کرد،نمی دانم هنوز هم از این خبرها درش هست یا نه...

.

.

.

من زیاد بلد نیستم بازی وبلاگی راه بیندازم،این قدرها هم یار غار ندارم که زنجیروار برود و بترکاند،ضمن این که بعید می دانم "مسجدهایی که دوست دارم"برای خیلی ها موضوع باب میلی باشد،با این حال از این دوستانی که می نویسم ،می خواهم اگر دوست دارند مسجدهای دوست داشتنی شان را لیست کنند:

 

پیچک سر به هوا ،دغدغه هایم،  قاصدک بارون ،سعی،نجوا ، خیس باران،انفرادی، پنج دری، نقطه سر خط ، کمند دوست ،برای خاطر آیه ها، آب و آتش ، خدای قاصدک ، وبلاگ شخصی من، مسیر

 

پی نوشت:

-مسجدهای دوست داشتنی(وبلاگ سعی)

-مسجدهای مصفا(وبلاگ پنج دری)

-مسجد دوست داشتنی (وبلاگ خدای قاصدک)

-مسجد های دوست داشتنی من(وبلاگ آب و آتش)

-مسجدهای دوست داشتنی(وبلاگ مسیر)

-مسجدهای تو دل برو (وبلاگ قاصدک بارون)

-برای همه مسجدها (وبلاگ برای خاطر آیه ها)

-لبیک یا عطش شکن! (وبلاگ بهانه خیس باران)

-مسجدهای دوست داشتنی ِ من(پیچک سر به هوا)

-مساجد دوست داشتنی ام(وبلاگ نجوای من)

-مساجد دوست داشتنی (وبلاگ منجی در ادیان)

-مسجد یعنی زمانی و مکانی برای سجده (وبلاگ نشانه)

-مساجد دوست داشتنی (مدیر پارسی بلاگ)

-مسجدهای دوست داشتنی ام (دودینگ هاوس)

-جایی که ... (وبلاگ مادرستان)

- مسجدهای دوست داشتنی (وبلاگ کمند دوست)

-خدا خانه دارد (وبلاگ عقیق)

- مسجد (وبلاگ زلال آباد)

- مسجدهای دیگه (وبلاگ زلال آباد)

-مساجد خاطره انگیزم (وبلاگ گل دختر)

-مسجد (وبلاگ بهای حقیقت)

 

 




یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
در رفت و آمد

پر دارد

پر می کشد بی هوا و می رود

روحی از نوشته های ما

جسم می شوند واژه ها ،بی جان ،سرد ...به دل نمی شینند .

یک وقتی ،یک دمی  ،بی هوا دوباره برمی گردد.

جان می گیرند واژه ها

به دل می نشینند

به جزایی می رود شاید،به پاداشی برمی گردد شاید




شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
از شیر مرغ تا...

دفتر یادداشتتزئینی ست،کیف من به این قشنگی نیست!

خودکار (چندتا)

روان نویس

دستمال کاغذی

مهر نماز

قرآن

کرم ضدآفتاب

اسپری (و مخلفات)

کیف پول

فلش مموری

کارت های  اعتباری(چندتا)

موبایل

شارژر

قرص رانیتیدین

کپسول مفنامیک اسید

عینک

شکلات

دسته کلید(چاق)

چاقو

مسواک و خمیرش

موچین

آینه

فنجان

 

 

فقط روزی که تصادف کردیم و ماشین به سقف آمد روی زمین و همه ی این خرده ریزها از توی کیفم پخش شد کف جاده،آن لحظه که ملت تک تک این ها را از روی زمین جمع می کردند و می دادند دست مان ،تازه آن وقت به این موضوع فکر کردم که انگار نباید این همه چیز میز تو کیف آدم باشد!!

البته به گمانم توی کیف همه خانوم ها چنین خبرهایی هست،امتحانش مجانی ست!

 

 

 پی نوشت:این کیف را هم ببینید.




شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
دست خط

دست خط یک چیزی است که خیلی به آدم ربط دارد،

انگار آیه ی آدم است،مثل ما که آیه های خدائیم.

من هروقت آیه های کج و مأوجم را جایی می بینم خیلی ذوق می کنم،احساس آشنایی و خویشاوندی قریبی به م دست می دهد.

نمی دانم خدا هم از دیدن ما،این آیه های کج و مأوج به وجد می آید؟!




سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
حراجی!

آتیش زدم به مالم!

چندتا از پست های کوتاهی که از عهد بوق پیش نویس مانده بودند را گذاشتم...

همین پایینی ها.

{ }



سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
آتش بازی

گلوله آتش بودی ،

خواستم داشته باشمت

سوزاندی ،

آستینم را و دستم را...




سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
وبلاگ های ما

در وبلاگ ها زندگی مان را می نویسم،

اما نه همه ی آن را...




سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
هستی؟

چیز زیادی که نخواسته بودیم
نه غار خواسته بودیم که عنکبوت را فرمان دهی جلویش تار بتند
نه گلستان شدن آتش خواسته بودیم
نه این که دست مان نور دهد
نه این که عصای مان مار شود
فقط خواسته بودیم با ما باشی
هستی؟




سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
دوست

مرده شور ببرد این عصر ارتباطات را

از یک دوست فقط دلت به یک کله زرد رنگ خوش است که لب قرمز خندانی رویش نشسته...دلت خوش است که هست

جایی زیر آسمان خدا

و ان قدر سلامت هست که بتواند از جایی وصل شود به این کاروان هویت های مجازی...




سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
مرگ

به طرز بزدلانه ای از مرگ می ترسم

از یک جسم بی جان شدن،از زیر خاک گم شدن،از تنهای تنها شدن

هر قدر آیه و حدیث و کتاب های معارف مدرسه و غیر و غیره را خوانده ام ،هر قدر خوانده ام و شنیده ام"مرگ پایان کبوتر نیست"،هر قدر دست به دامن خدا شده ام که نگاهم را به مرگ روشن کند،راه به جایی نبرده ام،

از دیگران کمک خواسته ام ،فقط گفتند که بسیارند آن هایی که با شوق به دیدار مرگ می روند و این برای دل پر بهانه من جواب نبوده است...






زنده گی(۱٢۳) از عشق(٧٦) دوستت دارم ها(٦۸) زنان(٦۳) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) هذیان ها(۳٢) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱٧) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) سفر(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) مادر و دختری(٦) کارو زندگی(٦) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) مادر(٥) مسجد(٤) بچه(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) دعا(۳) خانه(۳) بابا(۳) آرشیو(٢) مدرسه(٢) بیماری(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) پدر و دختری(٢) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) ما سه نفر(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.