شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸
پوشیده چه گوییم همینیم که هستیم

خواستم این دم آخری بگویم هرقدر هم که کتاب های موفقیت خوانده باشیم و از حفظ باشیم که آنتونی رابینز گفته فلان کنیم تا خوشبخت شویم و دیل کارنگی گفته بهمان کنیم،

هر قدر هم بلد شده باشیم که به چیزهای خوب فکر کنیم تا به طرف مان بیایند و اول سال آرزوهای مان را فهرست ِ بلندبالا کنیم و در نظر آوریم و غیره و ذالک،

 ولی؛

ولی اول و آخرش آویزان شماییم.

دست مان به دامن شماست،چشم مان به دست شما ،به هوای پیاله ی آبی که عطش شکن باشد ...و هر کس نداند شما که خوب می دانید روزگار ،روزگارِ لاجرعه ی عطش شکن است...

خواستم بگویم ما هنوز یادمان هست که گفته اید احوال ما فراموش تان نمی شود،هنوز یادمان هست که موی پیشانی این دلِ بی قرار  دست شماست،که قرار ِ ما این نبوده و نیست،

خواستم بگویم اول و آخرش ماییم و شما ،که دعا کنید گیاه ِ سوخته نباشیم ...که "ز فیض ابر چه حاصل گیاه سوخته را" ...

خواستم بگویم که باغ و بهارِ ما شمائید،فروردین و اردیبهشت ما شمائید،چشم و چراغ ما شمائید،هفت سین ما شمائید، نوروز ما شمائید ،که سال ِ نیکوی ما ،سالِ با شماست...

خواستم بگویم که "احسن الحال" شمائید ،که "حول حالنا" شمائید،هم شمائید که به اجابت نزدیک اید ، که "مبارک "شمائید،که "عید"شمائید،

خواستم بگویم که ...

 




یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸
آغاز فروردین چشمت

ای حسن یوسف دکمه ی پیراهن تو

دل می شکوفد گل به گل از دامن تو

 

 

 جز در هوای تو مرا سیر و سفر نیست

 گل گشت من دیدار سرو و سوسن تو:

 

 

 آغاز فروردین چشمت، مشهد من

 شیراز من اردیبهشت دامن تو

 

 

 هر اصفهان ابرویت نصف جهانم

 خرمای خوزستان من خندیدن تو

 

 

 من جز برای تو نمی خواهم خودم را

 ای از همه من های من بهتر، من تو

 

 

 هر چیز و هرکس رو به سویی در نمازند

 ای چشم های من، نماز دیدن تو!

 

 

 حیران و سرگردان چشمت تا ابد باد

  منظومه ی دل بر مدار روشن تو!

 

                                                     شاعرش هم که تابلوست ...




یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸
مشق

تازگی ها یک خانوم بزرگ بداخلاقی نشسته در من که تا می آیم لب از لب بردارم یک نیشگون اساسی ازم می گیرد و می گوید :می توانی هم که حرف نزنی ها!

 بنده خدا دلایل خودش را دارد ،سوتی و سربه هوایی خیلی دیده ازم این مدت ،می ترسم زیاد هم سربه سرش بگذارم و پیله شوم کلاً دیگر مسکوتم کند و کرکره ام را بکشد پایین برای همیشه،

خلاصه این طوری می شود که این طوری می شود دیگر!

 

 پی نوشت:هر چی پستِ پیش نویسه، مالِ تو!




یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸
ایمیل بازی

    همکار ما و یا به عبارت بهتر رئیس ما ،یک آدم سن و سال داری ست که همه ی عمرش را صرف علم و دانش کرده است.آدمی که تخصصش "تاریخ " است ، آثار علمی معتبری در زمینه رشته خودش دارد  و یک پژوهشگر به معنی واقعی اش  به شمار می آید  که  من هم  از  اطلاعاتش زیاد استفاده می کنم و از  بودنش خوش حالم .

 

در عوضِ همه ی اینها در زمینه کامپیوتر و اینترنت و متعلقاتش اپسیلون آگاهی ندارد و قصد هم ندارد داشته باشد.به طوری که بعد از دوسال من تازه موفق شده ام برایش جا بیندازم که سایت و ایمیل با هم یک فرق هایی دارند. یا کلی مشقت کشیدم که دیگر به کسی نگوید "شماره سایت"تان را بدهید ،گرچه هنوز مشاور در امور اینترنت ش خودم هستم و هنوز باید  نشانی ایمیل هایی که ایشان یادداشت کرده را به این سبک بخوانم :

felaniunderlinebahmani1978atsineyahudatcom

 

تا اینجایش را داشته باشید، چند وقت پیش وقتی به هرکسی که می خواست فایلی برایش بفرستد نشانی ایمیل من را می داد و فقط خواجه حافظ شیرازی و مراجع عظام به ایمیل من چیز نفرستاده بودند و ایمیل های جینگیل مستون خودم لابه لای "نهضت ترجمه در اسلام" و "تاریخ اندلس" و "جابر بن حیان و اثار علمی اش" و "ریاضیات در تمدن اسلامی" و "یهود از صدر اسلام تا کنون " گم می شدند تصمیم گرفتم به اسم خودش یک ایمیل باز کنم  و نشانی اش را درشت بنویسم و بگذارم زیر شیشه میز و سفارش کنم که از آن پس این ایمیل را به دیگران بدهد و قول دادم که حواسم به چک کردنش باشد و مثل ایمیل خودم ازش مراقبت و نگهداری کنم.

 

یک روز که برای گرفتن مقاله ای ایمیل جدید را باز کردم دیدم تعداد زیادی ایمیل  نخوانده دارد.بیشتر دانشجوهایش فرستاده بودند.یکی دوتای شان را  پرینت گرفتم  و گفتم که اگر تمایل دارند جوابی بدهد تا من بفرستم.پرینت ها لابه لای شلوغی کارهایش گم شدند .یکی دو بار دیگر هم یادآوری و  سفارش کردم  ولی  کلاً گوشش به این حرف ها بدهکار نیست و بدتر از خودم آن قدر شلوغ است که تا یکی نیاید  روبه رویش ننشیند و صاف تو چشمش نگاه نکند جواب نمی گیرد.

 

دقیقاً همین جا بود که شیطنت ام گل کرد !یکی یکی ایمیل ها را باز کردم و با صبر و حوصله  به تک تک شان جواب دادم.

 

به یک دانشجوی قدیمی که خیلی دلش برای استاد علم و معرفتش تنگ  شده بود و لحظه هایی که در کلاس استاد گذرانده بود را هیچ وقت فراموش نمی کرد نوشتم که "من هم برق چشم های شما را از یاد نمی برم،برای من هم لحظه های هم صحبتی با جوان هایی مثل شما  قیمت دارند و به دعای خیرتان امید دارم."

 

به یک دختری  که  در مورد ادامه تحصیل مشورت خواسته بود و پرسیده بود ایا در شرایط فعلی که شغل نیست و ...ادامه تحصیل به درد می خورد یا نه نوشتم"دخترم،حداقلش این است که فکرت راکد نمی ماند و نمی پوسی  و از کتاب و یادگرفتن و اینها دور نمی مانی،اگر به زندگی ات لطمه ای نمی خورد ادامه تحصیل را توصیه می کنم"!!

 

به آقایی که دو ترم پیش شیرینی عروسی اش را برای استاد آورده بود و حالا با همسرش که او هم دانشجوی همین استاد بوده خرده مشکلاتی دارد گفتم:"پسرم!نگذارید مسائل کم اهمیت در زندگی تان پررنگ شوند ،حرمت همدیگر را حفظ کنید و ..."خداییش اینها را دیگر از خودش یاد گرفته بودم.

 

به مسئول یکی از رسانه ها که کلی غر و پر کرده بود و غیر مستقیم گفته بود خاک بر سرتان با این اطلاع رسانی تان و آن همایش برگزار کردن تان و ... گفتم که از این که زحمت کشیده و وقت گذاشته و اعلام نظر کرده خیلی ممنونم و نکته سنجی اش را تحسین می کنم و در مورد برنامه های آتی سفارش می کنم این مشکلات حل شود!(خب آدم از حق خودش شاید نتواند به این راحتی ها بگذرد ،ولی از حق دیگران می تواند انگار!)

 

یک دانشجوی پیله یک سؤال نخ نمای تاریخ اسلامی  پرسیده بود که  من هم به کتاب جدیدم در این مورد ارجاعش دادم و گفتم که دانشجوی قند عسل!کتاب های زیادی برای مطالعه هست که انتظار شما را می کشند.(نقل به مضمون!)

 

برای یک آقایی که فامیلش "افتاده"بود نوشتم "سربلند باشید"!

برای یکی که یک سری اطلاعات خواسته بود نوشتم که توی جیبم آمار و اطلاعات سازمانم را ندارم و به جای ایمیل زدن به من باید با "روابط عمومی"مکاتبه کند،

به یکی که اسمش "امین راستگو"بود نوشتم "اسم و فامیل شما من را یاد این ضرب المثل می اندازد که گفتی ،باور کردم،اصرار کردی ،شک کردم،قسم خوردی فهمیدم دروغ می گی !"که البته عقلم رسید واین یکی را  نفرستادم.

به حضرت استاد  گفتم که به بعضی ایمیل ها جواب داده ام و ایشان  مقداری تقدیر و تشکر کرد . خودم  هم کلی دلم باز شد و و خُلق مچاله ام صاف و صوف شد و این طور توجیه کردم که این جواب ها که دادم بهتر از جواب نگرفتن بود که!خیلی هم دل شان بخواهد.

 

فردای آن روز این باکس  داشت می ترکید !ظاهراً جواب ها به دل ملت خیلی نشسته بود  که هرکدام برداشته بودند ریز زندگی شان را به حضرت استاد ایمیل زده بودند،از انتخاب رشته و مشکلات اعتقادی و شبهات و سؤال در مورد فالگیرها و انتخاب اسم بچه شان و .....تازه فهمیدم خودش چرا گوشش به ایمیل ها بدهکار نبود و به جواب دادن شان حتی فکر هم نمی کرد.

 

 




شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۸
چند سالته حالا؟

 کسانی که جز در فضای مجازی نمی شناسم شان برایم مهم نیست که چه شکلی هستند،چه جنسی هستند،زن اند یا مردند،دخترند یا پسرند،بچه دارند یا ندارند،شغل یا علایق حرفه ای شان به چه حوزه ای مربوط است،کجا زندگی می کنند،چی می پوشند...

یعنی اگر حق داشته باشم در مورد چیزی ازشان سؤال کنم یا آماری ازشان به م برسد مطمئنن دنبال هیچ کدام از آن بالایی ها نیستم.

فقط دانستن یک چیزی برایم جالب است ،آن هم این که چندسال شان است!وقتی آدم این را بداند آن وقت تخیل ش از عهده بقیه چیزها برمی آید.تصویرسازی می کند،یا با توجه به نوشته های خودشان پازل شخصیت شان را می چیند.

اما اگر ندانی حدودن چه سنی دارد آن وقت کار خیال سخت می شود،دیگر وقتی او از عشق ها و امیدها و نگرانی هاش می نویسد تکلیف خیال تو معلوم نیست که باید دنبال چه عشق ها و امیدها و نگرانی هایی باشد.

یا مثلاً اگر بدانی این کلمات گیرا و پرجاذبه را یک آقای 50ساله نوشته آن وقت ذوق می کنی که آدم 50 سالش هم که بشود هنوز می تواند این طور جوان بتپد و کلمه خلق کند.

یا گاهی تجربه های کسی را که می خوانم خیلی دلم می خواهد بفهمم چندسال طول کشیده که این طور از خامی به درآمده است،به چندسالگی ام می توانم امید وار باشم؟

یا وقتی که یک دختر 17 ساله از دغدغه هایش می نویسد می توانی فلاش بک بزنی به 17 سالگی خودت و یک قیاسی کنی و شاید به چیزی برسی،یا شاید بهتر بتوانی خواهر 17 ساله ات را بفهمی.

شاید یک روزی اهمیت این هم برایم ازبین برود،خیال بازیگوشم شاید بهانه ای دیگری برای خودش دست و پا کند.




چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸
دم عید

"انشاء خود را این طور شروع می کنم که من عید را با همه خوبی هایش دوست ندارم چون مامانم مجبور است به خاطر آمدنش آن قدر تنهایی خانه را بتکاند که مریض شود."




چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸
علی

می دیدیم که پشت کامیون ها نوشته :

منمشتعلعشقعلیمچهکنم

مسابقه می گذاشتیم برای خواندنش و فسفر می سوزاندیم.ذوق می کردیم که کشف کردیم و توانستیم بخوانیم،ولی نه می فهمیدیم "من"یعنی کی ،نه "مشتعل"یعنی چی،نه"چه کنم"یعنی چی،فقط "علی"اش برای مان آشنا بود.

حالا چه زود بلدیم بخوانیمش،چه خوب می فهمیم "من" را ، "مشتعل"بودن را ،"چه کنم"را ،

فقط "علی"را نمی دانیم یعنی کی...




چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸
تازه به تازه،نو به نو

این منی که منم،حتا هفتادساله هم شده باشم،عینک قاب مشکی زمخت هم به چشمم باشد و برف بیاید -اگر آن سالها برفی به کار باشد- و من پشت پنجره روی این صندلی های یویو نشسته باشم و با کاموای موهر برای نوه هایم شال و کلاه ببافم و بوی شلغم پخته پیچیده باشد توی خانه و...،آن وقت هم باورم نمی شود تو برایم شده باشی یکی مثل همه،عادی شده باشی ،این همه هیجان و تازه گی که در تو برای من هست ته کشیده باشد...




یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸
چشم هایش

 چشم هایش کم کم دارند ضعیف می شوند، بس که ازشان کار کشید!یک عمر به هرکس خواست مهربانی کند با چشم هایش کرد،به هرکس خواست فحش بدهد با چشم هایش داد، به هرکه خواست بپیوندد با چشم هایش پیوست، از هرکه خواست ببرد با چشم هایش برید...




شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸
گپ با طعم شیشه خورده

اول :سلام

 

دوم:روزهای شلوغ و تند و تیزی می گذرد.روزهایی که من را هم کرده اند مثل خودشان،به تکه ای از یک لیوان شکسته می مانم. هر که دست بیارد سمتم خراش می بیند،بی آن که خودم بخواهم.این روزها خب البته نوشتن ندارند...

 

سوم:بره گفت بگذار من آخرین آواز زندگی ام را بخوانم.گرگ قبول کرد.بره شروع کرد به آواز خواندن،به بع بع کردن،مادرش صدایش را شنید،فهمید که تک افتاده،جدا افتاده،به دام افتاده.دوید طرف صدا،به سمت آواز بره...بره نجات پیدا کرد.

 

 

چهارم: خیلی وقت است که حرف ِ خوب خوب زدن از یادم رفته،جوری نوشتن که مثلاً  پیام اخلاقی ای چیزی درش باشد و یک نون و پنیری دست کسی بدهد .قبل ترها بلد بودم،ولی حالا برایم  بی مزه است.فکر می کنم قدّ آن جور حرف ها نیستم. احساس می کنم من که سال ها رطب خورده ام همان بهتر که از رطب حرف بزنم تا منع رطب کنم.بالاخره کسی هم هست در تار و پود دنیا که بلد باشد در ازای صداقت و یک رنگی ای که خرج می کنم رطب نویسی هایم  را کیمیا کند.

 

پنجم :...ندارد دیگر.




شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸
نگفتمت؟

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم
در این سرای فنا چشمه حیات منم
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی
که نقش بند سراپرده ی رضات منم
نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو
بیا که قوت پرواز و پر و پات منم
نگفتمت که تو را راه زنند و سرد کنند
که آتش و تپش و گرمی هوات منم
نگفتمت که صفت های زشت بر تو نهند
که گم کنی که سر چشمه بقات منم
اگر چراغ دلی، دان که ره کجا باشد
وگر خدا صفتی، دان که کدخدات منم


مولانا






زنده گی(۱٢۳) از عشق(٧٦) دوستت دارم ها(٦۸) زنان(٦۳) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) هذیان ها(۳٢) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱٧) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) سفر(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) مادر و دختری(٦) کارو زندگی(٦) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) مادر(٥) مسجد(٤) بچه(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) دعا(۳) خانه(۳) بابا(۳) آرشیو(٢) مدرسه(٢) بیماری(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) پدر و دختری(٢) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) ما سه نفر(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.