پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۸
جسارت است...

دعا کن هرچه چشم تاریک است روشن شود،

به بوی پیراهنی

به خبر خوشی،

به خطی،

به مژه ای که روی گونه ای بیفتد،

به نامه ای ،

به مسافری...




پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۸
جسارت است...

این جشن‌ها برای من «آقا» نمی‌شود
شب با چراغ عاریه، فردا نمی‌شود
خورشیدی و نگاه مرا می‌کنی سفید
می‌خواستم ببینمت؛ امّا نمی‌شود
شمشیرتان کجاست؟ بزن گردن مرا
وقتی که کور شد گرهی، وا نمی‌شود
یوسف! به شهر بی‌هنران وجه خویش را
عرضه مکن؛ که هیچ تقاضا نمی‌شود
اینجا، همه من‌اند؛ منِ بی‌خیالِ تو
اینجا کسی برای شما، ما نمی‌شود
آقا! جسارت است؛ ولی زودتر بیا
این کارها به صبر و مدارا نمی‌شود
تا چند فرسخی خودم، ایستاده‌ام
تا مرز یأس، تا به عدم، تا «نمی‌شود»
می‌پرسم از خودم: غزلی گفته‌ای؛ ولی
با این همه ردیف، چرا با «نمی‌شود»؟

                                                        رضا جعفری




سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۸
حکایت وبلاگ مخفی ها

یک جاهایی تا وقتی هویت پیدا نکردی می توانی هر طور دلت می خواهد بنویسی،تا وقتی که مخاطب از تو تصویر نساخته در ذهنش،تا وقتی که با چشم های کنجکاوش در واژه های تو  فقط دنبال کشف این است که تو کی هستی بالاخره.تا اینجا تو هر طور دلت می خواهد می توانی بنویسی،از هر رنجی که می کشی ،از هر امیدی که به آن دل خوش داری،از باورهایت،از هذیان های روح تب دارت،از ...

بعد کم کم مخاطب حتا اگر یک نفر هم باشد از تو تصویر می سازد،با تو انس می گیرد،به باور خودش تو را می شناسد.از تو انتظار چیزهایی را دارد،انتظار چیزهایی را ندارد.

دقیقاً از همین جاست که تو دیگر اجازه نداری هر حرفی دلت خواست بزنی،بعد کم کم خودت را حذف می کنی،نه که دورویی کنی که می گویی مخاطب من - گیرم که یک نفر باشد-گناه دارد،چنین شوکی حق اش نیست،بگذار با شعله ی این کلمه ها باوری که توی این چندوقت به من پیدا کرده نسوزد.

بگذار یک جایی را داشته باشد که "قابل پیش بینی"باشد،که بتواند "اعتماد"کند به ش.

بگذار چشم هایش از تعجب گرد نشود،بگذار فکر نکند که در مورد تو اشتباه کرده،بگذار برایش تجربه نشود که دیگر ساده دلی نکند.

بعد این طوری می شود که کلمه هایت از رنگ و بو می افتند،خودت هم دیگر دوست شان نداری،دلت می خواهد کلمه های خودت دوباره مجال تولد پیدا کنند،

 کلمه هایت را بر می داری می بری یک جای دیگری،جایی که کسی تو را نشناسد،بی مخاطب و بی هویت،که از نو شروع کنی،قاب تازه ببندی،بال بال هم می زنی که مخاطب تو-ولو  یک نفر هم باشد-بر حسب اتفاق جای جدیدت را پیدا کند و تو را بخواند که کسی که می نویسد تشنه خوانده شدن است.

تازه گی ِ جای جدیدت هم یک وقتی کهنه می شود،دل تنگ قدیم های خودت می شوی،دوباره برمی داری برمی گردی خانه ی اولت،می نشینی و می گویی هیچ جا خانه خودِ آدم نمی شود...




دوشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸۸
زهرزدایی

یک جایی هست بین قلب و زبانم،

یک اتاقک کوچولویی شاید،اما کار مهمی آن جا انجام می شود.کلمه هایی که از قلبم بلند می شوند و قرار است به زبان بیایند آن جا زهر و تلخی شان گرفته می شود.

پروسه ی ساده ای دارد،کلمه ها تسلیم اند،زود تلخی شان را پس می دهند.اما مشکل اینجاست که گه گاه دوز تلخی ِ خود ِاین اتاقک از حد مجاز رد می شود.

 




سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸
دلبسته ی یاران وبلاگی خویشم*

تقدیمش کردم به زنان ، به زنان ِ بی وبلاگ،آنها که دغدغه ها ی شان را  تنهایی به دوش   می کشند.

این یعنی که به حول وقوه ی الهی،و با همکاری جناب ابر و باد و مه و خورشید و فلک و برف و رفقای وبلاگی و خانواده محترم رجبی (!)و کلانتری منطقه فلان و اهالی محترم دهکده جهانی و ...این پایان نامه ما ختم به خیر شد و دیگه به جون خودم این آخرین باری خواهد بود که در موردش اینجا می نویسم.

به طرز عجیب و غریبی همه چیز خوب پیش رفت! نمی دانم کسی دعایی خوانده بود،وردی فوت کرده بود ،خلاصه یک دخل و تصرفی در کار عالم صورت گرفته بود وگرنه کجا آن آقایان محترم اساتید این همه قبلاً با من مهربان بودند ؟

نکته قابل توجه این که ایراد کارم بیشتر ایراد نگارشی بود! فعل هایی که پس و پیش گذاشته بودم،کاماهایی که باید می بود و نبود،گیومه های بدجا و....خودم از چشم عطش شکن می بینم.از بس که می آیم اینجا و تنداتند هرطوری که همان لحظه به ذهنم می رسد می نویسم و بعد شما هم که قربان تان بروم هیچی نمی گویید.یک دادی هم نمی زنید سر آدم که برق از سرش بپرد و باد کله اش بخوابد و یک کمی دقت وامانده اش را بیشتر کند.(یک چیزی هم بدهکار شدید حالا!:)

باز هم خلاصه این که تمام شد و تا تمام شد  کیفم را گذاشتم روی کولم و از تهران زدم به چاک ،از این تهرانی که با همه امکاناتش،با همه قشنگی هایش،با همه خوش تیپی اش،با همه ی آدم های محترمی که درش زندگی می کنند ؛ هرقدر با خودم جنگیدم که دوستش داشته باشم ؛ نشد. نشد که غریبی نکنم و وقتی درش هستم احساس خوبی داشته باشم .

خلاصه تر این که دم همه شما گرم،خیر از جوانی تان ببینید هم چنان.

لاوتان می دارم.

.

.

.

اینجا هم  متین عزیز گزارشکی نوشته است.

*عنوان هم وامی ست از مریم




دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸
با تو آرامم

"مدیون آنانی هستم

که عاشق شان نیستم

این آسودگی را

آسان می پذیرم

که آنان با دیگری صمیمی ترند

خوش حالی ِ این که

گرگ گوسفندان شان نیستم...

با آنها آرامم و آزاد،

چیزهایی که عشق نه توان دادن شان را دارد

و نه گرفتن شان را "

 

                                          از سرکار خانم ویسو آوا شیمبورسکا

 




یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸
بزرگ بود و ...

"what is your feeling going to iran after 15 years" ask a reportager,

khomeini says "NOTHING"...

 




یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸
گمشده

دونفر را اینجا گم کردم.

اولی اسمش "یونس"است،قدمتش توی عطش شکن در حد "حضور ناپدید" و "ehsan"  بود.

یک وقتی غیب شد،بی خبر،هیچ وقت هم نه ایمیلی می گذاشت و نه نشانی وبی.یک وقت هایی نگرانش می شوم ،می گویم نکند اتفاق بدی برایش افتاده باشد،نکند رفته باشد توی دهن ماهی بعد ذکرش یادش رفته باشد...

یکی هم همین "رها"ی خودمان.

که چندی ست خبری ازش هیچ جا نیست،همه مان (مسیر،نجوا،من و...)افتادیم به دلشوره،همان خیلی شور...

کسی اگر خبری یا نشانی ازین ها دارد بی خبر نگذارد،

مژدگانی ش قرار دل ما...




جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸
خدایا شکرت!

این که خلق خدا زیادن،خوبی ش اینه که وقتی تو یه مهلکه ای گیر می افتیم یا یه بلایی سرمون میاد می تونیم به خودمون دلداری بدیم که :عیبی نداره،تو اولین و تنها کسی نیستی که تو چنین موقعیتی گیر افتادی،خیلیا مثل تو بودن،خیلیا مثل تو هستن!نترس...

 

:)




جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸
...

خواهرزاده امام خمینی بود.یک پیرزن تنها که بچه نداشت و همسرش هم خیلی سال پیش از دنیا رفته بود.توی یکی از روستاهای اطراف  خمین زندگی می کرد.تقریباً تنها ،من از روزهایی که توی ایرنا کار می کردم اسمش را شنیدم که خبرنگارها لابه لای گزارش هایی که از خاطرات کودکی و نوجوانی امام می زدند نامی هم از او می بردند و اشاره ای می کردند.

 

بعدها خانه یکی از اقوام  دیدمش،هی خیره می شدم توی چشم و ابرو و لب و دهنش،  می خواستم شباهتش را با دایی اش  کشف کنم لابد!

نمی شد باش گرم گرفت،خوش زبان و اهل تعریف نبود ،یک غرور خاصی داشت که حتا تنهایی و بی کسی هم این غرور را ازش نگرفته بود.

تقریباً تنها کسی که داشت همین قوم و خویش ما بود.کسی که به یادش باشد،دیدنش برود،پی گیر دوا و دکتر و بیماری هایش باشد،مهمانش کند،پیرزن فقط او را محرم می دانست،فقط با او درددل می کرد ،شکایت می کرد و  راز می گفت.

این قوم و خویش ما هم لابد به خاطر امام این همه برای پیرزن فرزندی می کرد،آخه به ش   می آید این کارها،

سه روز پیش پیرزن به رحمت خدا رفت .همان طور تنها و غریب،وصیت کرده بود این قوم و خویش ما ببردش قم خاکش کند.وصیت های دیگری هم لابد کرده بود...

بردش قم ،همان طور تنها ،مجلس ختمی هم در مسجد همان روستایی که خانه داشت.

و تمام شد...

 




پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸
کتاب خوب

اسمش:  امام حسین،شهیدِ فرهنگِ پیشرو انسانیت

مالِ: علامه محمدتقی جعفری

کتاب در دو بخش تنظیم شده،بخش اول که نوشته ها و یادداشت های خود علامه جعفری برای این کتاب است که به خاطر فوت ایشان ناتمام مانده ،و بخش دوم شامل سخنرانی های محرم علامه است که پیاده شده بل که شاید تکمیل کننده بحث نیمه تمام باشد.

در مقدمه کتاب می نویسند که از آرزوهای دیرین شان نوشتن کتابی درباره حسین بن علی (ع) بوده است .

مباحثی که در این کتاب درباره شخصیت امام حسین(ع) و چگونگی شکل گیری حادثه عاشورا و زمینه های آن مطرح کردند بسیار عمیق است ضمن این که سختی و پیچیدگی سخنرانی ها و دیگر آثار  ایشان را ندارد ، به نظر می رسد سعی کردند طوری بنویسند که برای همه قابل درک باشد.

نوع نگاه نویسنده به موضوع ،برای یکی مثل من خیلی تازه و خواندنی است.

خلاصه کلام این که آقا من بلد نیستم رسمی و اتوکشیده کتاب معرفی کنم ولی اگر دنبال کتاب خوبی با موضوع امام حسین (ع) و قیامشون می گردید اینو از دست ندید!






زنده گی(۱٢۳) از عشق(٧٦) دوستت دارم ها(٦۸) زنان(٦۳) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) هذیان ها(۳٢) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱٧) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) سفر(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) مادر و دختری(٦) کارو زندگی(٦) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) مادر(٥) مسجد(٤) بچه(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) دعا(۳) خانه(۳) بابا(۳) آرشیو(٢) مدرسه(٢) بیماری(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) پدر و دختری(٢) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) ما سه نفر(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.