دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸
یکی شبیه خودت

وقتی می خواهی ازدواج کنی با کسی ازدواج کن که دست کم یک چهارم کتاب هایی که تو دوست داری را خوانده باشد و بتواند در موردشان حرف بزند،یک پنجم فیلم هایی که تو دیده ای و به وجدآمده ای را دیده باشد و اگر به وجد هم نیامده دست کم بفهمد که می شود از دیدن یک فیلم هم به وجدآمد،این بدان معنی نیست که تو چون این طور هستی خوبی و او  اگر این طور نباشد آدم خوبی نیست ،این ها برای این است که بتوانید با هم حرف بزنید و حرف هم را بفهمید بدون این که از هم ناامید شوید.

شر و ور هم نباف که همسر من باید مکمل شخصیت من باشد و آن چه هریک نداریم دیگری بدارد،این حرف ها چرت و پرت هایی ست که مشاورها وقتی سر همسرها می خورد به سنگ به ناچار برای ادامه زندگی تحویل شان می دهند،وگرنه خدا نمی فرمود مؤمنان برای مؤمنان،راستگویان برای راستگویان،ناپاکان برای ناپاکان،می گفت :راستگویان برای دروغ گویان،ناپاکان برای پاکان،نه؟

قصه هم سرهم نکن که از تکرار خودم بیزارم و خسته می شوم اگر یکی جفت خودم بیاید بشویم ما،کسی را اسیر خودت نکن با این منطق مزخرف ،

خلاصه عزیزم از این خبرها نیست،برو دنبال یکی که  شبیه خودت باشد.

مرحوم نادر هم در چهل نامه کوتاهش گرچه گفته که بگذار هریک راه خودمان را برویم،ترانه خودمان را سر دهیم ولی با هم باشیم،ولی تو که نه صبر او را داری و نه شاید هرگز به تجربه او برسی چنین خطری نکن.




یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸
فصل آخر

آی من ذوق می کنم به این فصل آخر پایان نامه،

انگار که بند از پای این قلم وا کرده باشن بعد چار فصل،

آی تند تند می نویسم،

نتیجه گیری می کنم توپ!

پیشنهاد می دم باقلوا!

بی این که گدای این دکمه های Ctrl+V و امثالهم باشم،

بی این که ته هر پاراگرافم مجبور باشم قسم بخورم که به جون مک لوهان و هابرماس و  کاستلز  و باقی رفقا اینو من از خودم نگفتم بل که فلانی در فلان جا و فلان سال گفته!

احتمالن روز موعودم آی تند تند ازم ایراد می گیرن!

آی تند تند سرخ و سفید بشم و کم بیارم!

آی تند تند قلم ام برام  زبون و شکلک دربیاره!

آی تند تند مک لوهان و هابرماس و  کاستلز  و باقی رفقاشون -از متقدمین و متأخرین- به ریش نداشته م بخندن!

 




چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸
دل شوره،خیلی شور

قاصدک!

رخت های همه عالم شب و روز

در دلم می شورند.

 

{ ):+(:}



سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸
Memory is full,Delete Some...

همکارم از بابام بزرگ تره، موهاش مثل برف سفیده ، چندتا بچه داره،نوه داره، ولی هیچی از ذهنش نمی ره،تو حافظه ش می مونه که دو ماه پیش به من فلان موضوع رو گفته یا فلان نامه رو داده.

من اندازه بچه ی همکارم سن دارم، موهام مثل شب سیاهه، زندگی خلوتی دارم، ولی هیچی تو ذهنم نمی مونه،تو حافظه م گم و گور می شن حرفایی که می شنوم و یا حتا می زنم ،اتفاق های خرد و ریزی که می افته. گاهی با شرمساری تمام چیزی رو -که او می گفته به من داده و من با یقین می گفتم که همچین چیزی رو ندیدم و یادم نمیاد اصلن - از لای وسایلم پیدا می کنم و به ش می دم!

شاید چون نظم ندارم این طوری می شه،یا چون توجه م به دور و اطرافم کمه و بیشتر تو لاک خودمم،یا شاید چون هیچی رو خیلی جدی نمی گیرم ،شایدم چون ذهنم شلوغ و ریخته واریخته س،هرچی هست خوب نیست،یعنی الان زوده برا این طوری گیج و بی حواس شدن...

اینو نوشتم بل که کمی به خودم بیام مثلن!

 




یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸
سر به تن تو باشد!

باور کن دو نفر - اگر آدم باشند -می توانند گرایش و تفکر سیاسی اجتماعی متفاوتی داشته باشند،اختلاف نظرهای مفصلی داشته باشند ولی لزوماً دشمن هم نباشند و چشم دیدن هم را داشته باشند.

{ }



چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸
غریبی نکن حالا

آدم با بعضی وبلاگ ها غریبی می کند،

هر قدر که رفت و آمد داشته باشد،بخواند و بهره ببرد ولی باز همیشه این حس باش هست که من مال اینجا نیستم،غریبه ام.همیشه هم حواسش هست که پا از گلیمش درازتر نکند.

با بعضی وبلاگ ها ولی خانه زاد می شود،نمک گیر می شود،آن جا را از خودش می داند،حتا اگر مثلاً یک ماه هم بشود که سر نزند ، یا فقط چندوقت یک بار  کامنت بگذارد ولی خیالش تخت است که آن جا چراغی روشن است...

شاید به نوع رفتار میزبان بستگی دارد،شاید به بازدیدکننده های دیگر و دوستان و پیوندهای وبلاگ ربط داشته باشد،شاید هم اصلاً به خود آدم ربط داشته باشد که تو کله ی پوکش فرو نمی رود که آقاجان!این جا وبلاگستان است ،همین و نه بیشتر...




سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸
بگشای لب که ...

کلمه می تواند تیغ باشد ،زخم بزند،

کلمه می تواند مرهم باشد،

کلمه می تواند بی تاب کند،

کلمه می تواند تسلی بخشد،

کلمه می تواند بیمار کند،

کلمه می تواند شفا بدهد،

کلمه می تواند به معراج ببرد،

کلمه می تواند از هستی بیندازد،

.

.

.

بی خود نیست که معجزه آخرین پیامبرش "کلمه "است.

دلم کلمه ی خوب می خواهد.

{ }



پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸
پیرهن

 گاهی فکر می کنم خیال بوده ای،

خواب بوده ای،

هذیان های یک تب مزمن بوده ای!

مثل این فیلم ها که کلی وقت آدم را سرکار می گذارند ، قلب و ذهنت را درگیر می کنند و به تاپ و توپ می اندازند،بعد آخر سر آب یخِ این را می ریزند روی سرت که این ها همه پرسه های خیال یک زن روانی بوده و بس.

بدک نبود دست کم نخی از پیرهنت را کنده بودم برای این جور وقت ها.

شاعری همین است دیگر،

به قافیه که نیست،به ردیف که نیست،

به همین آرزوی داشتن نخی از پیرهن است به خدا...




پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸
آقای دعا

در قلب تو

تمام صفحات صحیفه

از کربلا تا شام

 ورق می خورد.

.

.

.

این روزها به قول نجوا که گفته "دعای فرج لازم "یم جمیعاً؛

انگار "دعای مکارم اخلاق لازم "هم هستیم ایضاً!




دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۸
کمپوت آناناس

آقا، صبحِ کله ی سحر گاز فلفل و پارچه سبز و  چوب و چاقوش رو بار زده و رفته! شبش برگشته با پای شکسته و مجروح،حالا لابد با کمپوت آناناس باید عیادتش هم بریم و دل جویی کنیم از روح جریحه دار شده ش و بمیریم برای بغض فروخورده در گلوش و لعن کنیم متعرضین به ساحتش رو!

 




شنبه ٥ دی ۱۳۸۸
تشنه بمگذار مرا

محرم ها از همان روز اولش انگار یک فریاد بلند می پیچد توی عالم،پنجره ها را می لرزاند،دیوارها را ،چشم ها را ،دل ها را.

 

صریح است،شفاف است ،واضح است،می گوید تکلیفت را با خودت معلوم کن،کدام وری هستی؟انتخاب کن،من دارم می روم،می خواهم راه بیفتم،هستی؟

 

بعد تو می افتی به دل دل کردن،به من و من کردن،به توجیه کردن،هی لفتش می دهی،اما و اگر می تراشی،چرتکه می اندازی  ...به خودت می آیی می بینی رسیده به روز دهم و تو هنوز آن دورهایی ،آن دور دورها با لباس مشکی ایستاده ای.زنجیر هم بزنی شاید،به سینه ات هم بکوبی شاید،اسمش را هم بیاوری ،ولی خب دوری،یک طوری با موذی گری از دور دستی بر آتش گرفته ای یک طوری که هم دست های یخ زده ات گرما بگیرند از حرارتش و هم نسوزی.پروانگی بلد نیستی،یا بلدی و خودت را می زنی به نابلدی.

 

همین فکرها را می کنی که می بینی تمام شد ،سرش را روی نیزه دارند می برند،می بینی که صدا را پاره پاره دارند به تاراج می برند،همان صدای تو را ،همان که دعوت کننده تو بود،که به نام کوچک حتا خوانده بودت ،می آیی پابرهنه بدوی دنبالش،بزنی توی سر خودت و نعره بکشی ،نمی رسی ...به کاروان اسیرهاش هم حتا نمی رسی.

 

کار از کار می گذرد،شام غریبان ش هم سهم تو نباشد شاید،بگرد از یک جایی یک شمعی پیدا کن ،روشن کن گوشه دلت،نداری انگشتت را شعله ور کن ،بکار توی چشمت ،توی گوشت ،توی دهنت،بیدارشان کن،احیا بگیر امشب را،احیا شو، امشب چشم و گوشت باز نشود،دلت یک دله نشود ،آدم نشوی می رود تا سال دیگر ،تا دوباره صدا بیاید ،تا به نام کوچک بخواندت ،هستی تا سال دیگر؟

 

"ای کسانی که ایمان آورده اید،

اجابت کنید خدا را و رسول را

هنگامی که فرا می خوانند تا حیات تان بخشند..."

                                                               (آیه 24 سوره انفال)

 

 

 

دعای قافله هشتمین مراسم سبو:

ماندگارترین خاطره ام  از شما

همین تشنگیِ مدام است،

خام بمگذار مرا...

تشنه بمگذار مرا...

 






زنده گی(۱٢۳) از عشق(٧٦) دوستت دارم ها(٦۸) زنان(٦۳) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) هذیان ها(۳٢) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱٧) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) سفر(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) مادر و دختری(٦) کارو زندگی(٦) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) مادر(٥) مسجد(٤) بچه(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) دعا(۳) خانه(۳) بابا(۳) آرشیو(٢) مدرسه(٢) بیماری(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) پدر و دختری(٢) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) ما سه نفر(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.