یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧
آن دو نفر

روزگاری بود برای خودش!

آن ها هر دو توی یک نشریه طنز دانشجویی کار می کردند ،ما هم نشریه می زدیم،رقیب بودیم یک طورهایی.ما برای خودمان عالمی داشتیم و ماجراهایی ،آن ها هم لابد عالمی و ماجراهایی! فرق البته زیاد داشت نوع کارمان ،گاهی می شد که شماره جدیدمان با هم می آمد بیرون.

راهروی طبقه پایین را ما تخت می بستیم و آن کاغذهای سیاه و سفید به هم منگنه شده مان را می فروختیم ،راهروی طبقه بالا را آن ها.بعضی ها به ما فحش های آب دار می دادند و طرف آن ها را می گرفتند ،بعضی ها هم از خجالت آن ها در می آمدند و ما را می بردند به آسمان.ما البته خودمان خیلی قضیه را جدی نمی گرفتیم . آن وقت ها خوب بودیم ،مثل حالا نبودیم.سرمان هنوز سر به به زیر بود و دل مان سربلند.

می گفتم ، این دوتا با هم خیلی ست شده بودند.انصافاً خیلی هم به هم می آمدند.یکی شان مدیر مسئول  بود و اون یکی سردبیر.همه جا با هم می گشتند ،آن روزها بعضی زوج ها توی دانشگاه تابلو می شدند ،این ها دیگرتابلوترین بودند ،اسم شان را نمی شد بی هم آورد . یک کاسه آش می گرفتند و روی نیمکت ها توی همان یک کاسه آش می خوردند ،گاهی هم می آمدند در خوابگاه با هم ،پنجره اتاق ما به در ورودی دید داشت ،می دیدم شان وقت خداحافظی!فیلمی بود،مخصوصاً آن زمستان سرد.

خداییش من یکی که ته دلم از دیدن شان ذوق می کردم ، انگار که واقعاً دو تیکه پازل بودند که خیلی خوب با هم چفت می شدند و این خودش در روزگار پازل های تکه تکه گم و گور  یعنی خیلی! فکر می کردم ازدواج این دوتا اتفاق خوب و مبارکی برای این روزگار  است.

چند روز پیش خیلی اتفاقی رسیدم به وبلاگ یکی شان و بعد هم آن یکی.از نوشته های شان معلوم شد که هنوز با هم ازدواج نکرده اند و از تک و توک کامنت هایی که برای هم گذاشته بودند معلوم شد هرگز با هم ازدواج نمی کنند.

دلم برای این روزگار گرفت،روزگاری که قصه هایش عشق می کنند این شکلی تمام شوند.

{ }



شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧
حکایت رفتن

شنیده بودم

ولی ندیده بودم،

این که کسی از  غصه بمیرد!

امروز دخترک مرد ،پنج روز بیشتر دوام نیاورد،

نامزدش را پنج روز پیش ناگهانی فراخوانده بودند به آسمان...

{ }



دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٧
و دوباره آسمان را خواهی دید

"بی وتن" را بالاخره خواندم،

حالا جدا از این که خواندنش به خوردن یک بستنی زعفرانی در این هوای گرم می ماند یا شبیه به زور پایین دادن یک چای تلخ بود، جدا از این که در مقایسه با نوشته های دیگر نویسنده اش چطور بود یا چطور نبود ولی ،

ولی خوبی اش این بود که دست تو را می گرفت و می برد به سویی دیگر ،به یادت می آورد که جز آن چه این چشم ها می بینند و این گوش ها می شنوند هم در عالم رازهای دیگری هست. رازهایی که با عقل ما نمی خوانند و به همین خاطر کم کم در انکارشان حرفه ای شده ایم. بی وتن خوب توانست از این صورت مخاطبش را ببرد به آن سیرت،از ظاهر به باطن ،از هر چیز به معنای آن چیز.توانست به یاد بیاورد سمت معصوم و روشن دیگری نیز در این عالم هست.سمتی که ما نمی بینیم و نادیده می گیریم . و این خودش در دنیایی که ما حتی به معنوی ترین بخش های زندگی روزمره مان هم نگاهی به شدت این جایی داریم فرصت مغتنمی ست.

با این حال فقط کاش"بی وتن" کمتر شبیه  این پازل بود : پازلی که تکه هایش خوب با هم جفت و جور نشده اند ، یعنی گرچه جای درستی قرار دارند ولی در جای خود خوب جا نیفتاده اند.

 

{ }



سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٧
مسافران

هرچند وقت یک بار این حس به سراغم می آید،

این حس که این جا ،همین دنیایی که الان من دارم توش این واژه ها را می کارم ،همین دنیایی که الان تو داری توش این واژه ها را می خوانی با همه جذابیت ها و رنگ و وارنگی هایش خیلی به سراب شبیه است.

دست تو را که احتمالاً خیلی تشنه هستی و لنگه کفش را هم در این بیابان روی هوا می زنی می گیرد و می بردت جلو ،یا شاید تو آویزانش می شوی و با او که دارد همین طوری سریع می رود ،می روی. ولی هرچی می روی دوباره همان بیابانی است که بود. و بیابان را اگر سراسر آب پاشی کنند و آویز و بادکنک و لامپ های رنگی بزنند باز هم بیابان است.

این جا پر از صداست ،پر از حرف است،پر از آدم هایی ست که دنبال کسی یا چیزی می گردند، (و شاید فلسفه وجودی  موتورهای جستجوگر که خدمات زیادی به کابران می دهند هم همین باشد!) پر از عکس ،پر از نوشته ،پر از قیافه،پر از نظر،پر از داد ،پر از فریاد ...و پر از پریشانی و بی قراری.

گویا آدم ها دسته دسته چونان مسافران خسته ای به این جا می آیند و کوله باری از پریشانی ها و بی قراری های شان را  باز می کنند و به تماشا می گذارند. چیزهایی که از توی این کوله بارها درمی آید شاید ظاهراً خیلی متنوع و متفاوت از هم باشند ولی اگر یک بار با انگشت ضربه ای به یکی شان بزنی یا مثل سکه ای زیر دندان امتحانش کنی می فهمی که جنس اصل است ،اصل بی قراری ،اصل پریشانی ...

خیلی پیش آمده که شتابان مثل کسی که با هول و هراسی خاص دنبال شنیدن مهمترین خبر زندگی اش باشد به این جا آمده ایم و با عجله صفحه ها را باز کرده ایم و شروع کرده ایم تند تند به گشتن ،به زیر و رو کردن ،به وبلاگ ها،به ایمیل ،به گروه هایی که عضو می شویم ،به جاهایی که اخبارشان را برایمان می فرستند ،به سایت دانشگاهی که درس می خوانیم ،به سایت جایی که کار می کنیم ،همه را سرک کشیده ایم ولی آن خبر را ، آن حرف را ،آن نامه را که دنبالش بودیم پیدا نکردیم.این جا خالی نیست ،خلوت نیست ولی گاهی برای آدم "متروک" می شود! و می دانم که قبول این جمله آخر خیلی برای تو آسان نیست.

انگار یک نفر این جا نیست ،کسی که بودنش خیلی خیلی مهم است این جا نیست ،یا اگر هم بوده از این جا رفته است ،این جا را "ترک" کرده است ،حالا می شود گفت "متروک"؟ تو حالا داری فکر می کنی اصلاً مفهوم "اینترنت"با مفهوم"متروک"تضاد ذاتی دارد.

به این جا که می رسی ،به ته ته این برهوت که فکر می کنی، دیگر حرف هایی که برایت خیلی معنی داشته اند از رنگ و رو می افتند ،دیگر چیزهایی مثل "تولید محتوای خوب در اینترنت"؛"حضور مؤثر و مثبت درکنار بچه هایی که حرف های خوبی برای گفتن دارند" و "تشکیل گروه های قوی در فضای مجازی" و فلان و بهمان ،از دست شان کاری بر نمی آید.

آدم باید خیلی دلش خوش باشد که جایی مثل اینترنت را خانه خودش بداند و دل ببندد به آن جا

و بی خود نیست که من هنوز هم همان خط خطی های دفترهای فسقلی ،همان نامه های کاغذی ،همان گفت گوی های رودر رو ،همان نگاه های پرحرف را ، بیش تر دوست دارم.

اینجا دنیای غریبه هاست،غریبه هایی که هرقدر هم با تو صمیمی شوند و تو خیال کنی می شناسی شان ولی تا آخر تمام مولفه های غریبه بودن در آن ها حفظ می شود ،حالا این آخر هر کجا که باشد...

{ }



دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧
دعا کن مرا،دعای تو خوب است

" ای آن که ، به آن که از تو نخواسته می بخشی..."*

عکس:www.parsquran.com

* "یا من یعطی من لم یسئله..."

{ }



شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٧
دیده می شوید!!

این طرح جلد نشریه دانشجویی یکی از دانشگاه هایی ست که در راهروها،کلاس ها ،اتاق های اداری ، سایت اینترنت ،کارگاه ها و ... آن "دوربین مدار بسته" نصب شده است.

اسم نشریه هست "نعره ی مورچه"!

 نعره مورچه

{ }



سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٧
یک خرده داستان

*عالم بر مدار خودخواهی می چرخد ، اگر دل تنگ کسی می شویم در واقع دل تنگ خودمان هستیم در لحظاتی که با او گذرانده ایم. اگر در به در دنبال یکی می گردیم که حلال مان کند در حالت خوب ترش یا می خواهیم صدای وجدان مان را بیندازیم و یک خواب راحت داشته باشیم یا از لهیب آتش می ترسیم و نازکی آن پل. اگر کسی را دوست داریم و دل بسته ایم به اش به خاطر خوشامدهای دل خودمان است.اگر خیرمان به کسی می رسد یا دنبال هفتصد دانه گندمیم یا در حالت بهترش برای سرخوش بودن روح مان.چه می دانم هر غلطی که این جا می کنیم بر همان مدار است ...و در این میان قصه ها، فقط قصه ها هستند که می توانندمقابل ما بایستند و با چشمانی که از حقیقت سرشار است بگویندمان که :"عالم بر مدار عشق می چرخد."

* فکر می کردم مستور اشتباه کرده، وقتی کتابش درآمده بود احساس می کردم مستور در شخصیت پردازی اش اشتباه رفته،یونس او به بودن عالمی دیگر شک دارد ، به وجود خدا شک دارد ،در منظم بودن آفرینش به تردید افتاده است و هیچ چیز نه آیات کتاب آسمانی و نه حرف های نامزد پاک و ساده دلش و نه هیچ چیز دیگر به یقین نزدیکش نمی کند.یونس او دانشجوی دکترا بود و در دهه سی زندگی. من خیال می کردم آن سن دیگر وقت تردیدهای این چنینی نیست.شاید در فرعیاتش آدم به شک بیفتد ولی در اصولش نه دست کم، حالا که چندسالی گذشته می بینم مستور هیچ اشتباه نکرده است...

این داستان مریم است،نوروز که رفتیم آبادان دیدنش داد که بخوانم ،قشنگ است و ظریف و هنرمندانه ،ولی مریم ، من دلم داستان روشن می خواهد ، حق با توست ،حلقه چاه نمی تواند روشن باشد ،ولی  مریم ، من باز هم تشنه آن داستان روشنم .

* "سلام نمی کنم ،اصلاً هر وقت جواب ایمیل های قبلی را دادی برایت نامه می نویسم ...اصلاً کی گفته من فقط باید منت کشی کنم ...یک هفته است که نه جواب ایمیل هایم را دادی نه به یک خواب ناقابل مهمانم کردی ...دی روز سالگرد عقدمان بود ،کجا بودی؟...هدیه و گل پیشکش ...خودت هم نیامدی ...نیامدن تو را بین این همه درگیری و دل تنگی نمی توانم ببخشم ...اصلاً قهر قهر...هیچ هم دوستت ندارم!"

آن روز که دوباره نویسنده اش را دیدم گفتم در این نامه های سفید تو چیزی بود که آدم را به دوست داشتنش وا می داشت!

                                                                                            باقی بهارت...

{ }



دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧
بگشای در

بر این در زدن ،را دوست دارم...

beit_fateme

 

 

{ }



یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧
.

نقطه گذاشتیم

رفتیم سر خط

غافل از این که آن نقطه همان دل ما بود.

{ }



چهارشنبه ٥ تیر ۱۳۸٧
دم کودتاچی ها گرم!

"اگر همین جور به این تصویر قدیمی پشت تریلی و وانت از مادر ادامه بدهند زنها تصمیم می گیرند غیر از نقش معشوقه ، تن به هیچ نقش دیگری ندهند و احتمالا مجبور می شویم مادر بچه ها را به صورت انبوه از چین وارد کنیم..." 

{ }





زنده گی(۱٢۳) از عشق(٧٦) دوستت دارم ها(٦۸) زنان(٦۳) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) هذیان ها(۳٢) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱٧) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) سفر(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) مادر و دختری(٦) کارو زندگی(٦) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) مادر(٥) مسجد(٤) بچه(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) دعا(۳) خانه(۳) بابا(۳) آرشیو(٢) مدرسه(٢) بیماری(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) پدر و دختری(٢) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) ما سه نفر(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.