شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٧
امید

کیمیا داری که تبدیلش کنی...

گرکه جوی خون بود ،نیلش کنی!

{ }



دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧
کوچک

آن روزها:

من چرا این قدر کوچکم

این قدر کوچک که دستم به طاقچه نمی رسد تا آینه را بردارم.

آن قدر کوچک که نمی توانم به مدرسه بروم

آن قدر کوچک که نمی توانم یک چیز سنگین را بلند کنم

آن قدر کوچک که نمی توانم تنهایی بروم آن طرف شهر و گم نشوم

آن قدر کوچک که...

این روزها:

من چرا اینقدر کوچکم؟

این قدر کوچک که نمی توانم حال تو را خوب کنم ،درد تو را کم کنم

این قدر کوچک که نمی توانم برای کودک یتیم همسایه پدر شوم

برای زنش نان آور شوم

این قدر کوچک که نمی توانم آشوب خانه آشنا را به آرامش بدل کنم

آن قدر که نمی توانم تشنگان را آب شوم

گرسنگان را نان شوم

آن قدر کوچک که ...




پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٧
خنده کن هلیا!

نادر ابراهیمی رفت،

شاید بار دیگر به شهری که دوست می داشت...

 

{ }



چهارشنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٧
بیا فالت بگیرم...

  • "آن دلی که انسان در آن عشق اتومبیل فلان جور دارد آن دل نیست،گاراژ است! بنگاه معاملاتی است !آن دلی که همه اش در آن میل جنسی موج می زند ،دیگر دل نیست ،عشرت خانه است!شاعر آن زمان که ضیاع و عقار و زمین و ملک و گاو و خر در زندگی نقش داشته از این ها نام برده و می گوید دلی که آن ها در او باشد آن جا طویله است ،ده است ! دل نیست ،دل جای نور است... "

 

  • شده ای مثل عنکبوت ،دنبال یک کنج دنج می گردی که لانه کنی ،جایی که محل نگاه و گذر کسی نباشد. شده ای مثل عنکبوت و هرچی می گذرد نوشتنت این جا رسمی تر می شود .دیگر مثل قبل ترها نمی آیی این جا خاطره های روزانه و غم ها و شادی هایت را رو کنی. یک هفته است می خواهی بیایی بنویسی "عموی کوچک ناخوش است..." و نمی نویسی ،می گویی خب چه ربطی به این ها و این جا دارد؟

 

  • خواستنی زیاد داری اما قاصدک پر سفید دعایت بالا نمی رود. دعایت حداقل های لازم اجابت را ندارد ، نه سپید است ، نه روشن است نه خالص است ...چیزهایی زیادی ست که می خواهی برای خودت و عزیزانی که دوست شان داری.احساس می کنی به کسانی محتاجی که یک نفس بدمند پشت سر این قاصدک تا برود هوا ،  برود تا دروازه اجابت ...

{ }



دوشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٧
دوست

مرده شور ببرد این عصر ارتباطات را

از یک دوست فقط دلت به یک کله زرد رنگ خوش است که لب قرمز خندانی رویش نشسته...دلت خوش است که هست

جایی زیر آسمان خدا

و ان قدر سلامت هست که بتواند از جایی وصل شود به این کاروان هویت های مجازی...




شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٧
چشم های جهان آرا

تلویزیون دلش آمده تصویرهای خرمشهر را از آرشیو بیرون بیاورد و رو کند،

بین تصویرها هر چند لحظه یک بار تصویر "محمد جهان آرا" را نشان می دهد. ناخودآگاه می بینم در چهره او چیزی ست که دوست دارم نگاهش کنم و هی منتظرم نوبت به تصویر او برسد.همان تصویر کوتاهی که ظاهراً دارد جلوی دوربین یک خبرنگار حرف می زند.

یک چیزی توی صورت جهان آرا و خیلی دیگر از جوان های آن وقت است که دل نشین است. یک چیزی که توی صورت جوان های امروز نیست.

یک جور حجب و حیا ،فروتنی ،معصومیت ، یک جور ادب ...یک چیز این شکلی! که دقیقاً نمی دانم اسمش را چی بگذارم ولی فقط می دانم که از صورت جوان های امروز حذف شده است.

ما به ناچار، قریب به اتفاق گرگ شده ایم. نگاه های مان دریده شده است . زمانه یادمان داده  که شل بجنبی کلاهت رفته است. ما حتی با رفیق ترین های مان هم که حرف می زنیم از آن چیزی که توی صورت جهان آرا بود توی صورت مان خبری نیست.

اصلاْ جوان های آن روزگار یک جورهایی ساده دل تر بودند .الان هم نسل قبل از ما خیلی خوش بین تر از ماست و زود باورتر از ما. انگار معادلات عصر آنها ساده تر بوده ، انگار آدم ها ی آن زمان این همه رو نداشتند که برای شناختن شان لازم باشد آدم هزار تا چشم و هزار تا گوش دست و پا کند.، آن ها مجبور نبودند این همه گرگ باشند. ولی ما گویا مجبور یم! رحم و مروت مان خیلی دیر به دیر آفتابی می شود مثلاْ وقتی جایی عمق فاجعه پیدا شود وگرنه به این زود ی ها پروانه ای نمی شویم و دل مان را نمی دهیم دست کسی یا چیزی که بردارد و ببرد.

کسی جلوی مان اشک بریزد ، قسم  بخورد ، پَر پَر کند خودش را  باز  یک نگاه مات و یک دل پر تردید تحویل اش می دهیم. گناهی نداریم روزگارمان ما را این طور بار آورده است .هفت خط شده ایم بدجور!

دل مان هم سر به زیر باشد ولی سرمان نیست،گردن مان را می کشیم و راه می رویم،چپ نگاه مان کنند راست شان می کنیم ،راست نگاه مان کنند چپ شان می کنیم ، کسی هم بگویدمان بالای چشم شما ابروست جوری با نگاهِ تیز می رویم توی قلبش که انگار ...

توی چشم های محمد جهان آرا هیچ از این خبرها نبود...

 

{ }





زنده گی(۱٢٥) از عشق(٧۸) دوستت دارم ها(٦٩) زنان(٦٦) وبلاگستان(٥٧) ذکر(٤٠) شهید(۳۸) کودکی(۳٤) هذیان ها(۳٤) غم تکانی(۳٤) داستان(۳۳) شعر(۳۳) جنگ(۳۳) درد(۳٢) نوشتن(٢۸) (:(٢۸) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢٢) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱۸) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) اعترافات(۱٤) درس و مشق(۱٤) سفر(۱٤) قرآن(۱٤) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) ارتباط(۱۱) امام خمینی(۱۱) رمضان(۱۱) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) سفید(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) بچه(٧) خمین(٧) مادر و دختری(٧) کارو زندگی(٧) عطش شکن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) برای نگفتن(٦) ):(٦) شایدداستان(٥) فضول دونی(٥) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) مادر(٥) مسجد(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) اشارات(٤) همشهری داستان(٤) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) سطری میان نامه ای(۳) بابا(۳) دعا(۳) خانه(۳) بیماری(۳) دوستان(۳) فاطمیه(۳) دلانه(۳) به کجا چنین شتابان(٢) فاطمی نیا(٢) سوریه(٢) تلویزیون(٢) معلم(٢) آرشیو(٢) مدرسه(٢) تبریک(٢) انتظار(٢) پدر و دختری(٢) تلگرام(٢) :)(٢) میان سالی(٢) ما سه نفر(۱) لینک زن(۱) نقص فنی(۱) جمجمک(۱) انقلاب(۱) سپاس(۱) باران(۱) روزنوشت(۱) عرفه(۱) حج(۱) فلسطین(۱) زایمان(۱) همدان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) اربعین(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) مجردی(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.