دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٧
این روزهای شما

چه کسی به شما شبیه تر است؟
آن خانوم های خیلی خیلی باحجابی که روز شهادت شما می آیند تلویزیون و در مورد شما و خانواده تان صحبت می کنند به شما شبیه ترند ،
یا آن خانم هایی که در عرصه های علمی و فرهنگی و اقتصادی و اجتماعی و ...خیلی فعال ند و حضور موثر دارند؟
یا مادر مریم که در خانه است و مهربان است و نماز اول وقت می خواند و بچه های خوبی بزرگ می کند و همسرش از او رضایت کامل دارد؟
یا که فرقی نمی کند ـ به قول منطقی تر ها-  مهم منش هر کدام از این ها در زندگی شان است ؟

ولی به کی بالاخره بیشتر شبیه اید ؟هم شما که من مدت هاست دوست تان دارم و در مانده ام در حسرت این دست نشناختن ها و ندانستن ها ...
می دانم که خرده نمی گیرید و لب نمی گزید اگر بگویمتان که هنوز نفهمیدم بهترین بانوی عالم اگر در سال دو هزار و هشت زندگی می کرد به چه گروهی شبیه تر بود...
این به ظاهر شاید سوال مسخره و ابتدایی ای باشد اما گاهی پایه های چیزی را در من می لرزاند...

.

.

.
تقویم را گم کرده بودم این بغض بی گاه ، روزهای شما را به یادم آورد،
سلام شکسته ی من را بپذیرید گرچه بوی همین  سوال های غریب همیشه ازو تراویده است...

{ }



سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٧
آب

گفت:مادر جون امسال توی حیاط سبزی نکاشته ،

به خاطر آب...

 

{ }



یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧
شهید نشوید...

       

خدمت آقای اکبری

معلم کلاس پنجم مدرسه میلاد

سلام

آقا معلم عزیز،امیدواریم حال شما خوب باشد و سلامت باشید.راستش ما خیلی دل مان می خواست برای بدرقه شما بیاییم حتی چند تا تمبر یادگاری هم برای تان کنار گذاشته بودیم تا وقت رفتن در کوله پشتی تان بگذاریم اما آقا ناظم گفت شما گفته اید راضی به زحمت همه نیستید.فقط پنج نفر از بچه ها را به نمایندگی آوردند بدرقه ، ما خیلی با همه دعوا کردیم و معرکه گرفتیم که یکی از آن پنج تا باشیم اما آخر سر آقا ناظم با خط کش زد کف دستمان و گفت تو اگر بیایی آبروی مدرسه میلاد را می بری.

 

ما خیلی ناراحت شدیم. مهدی که شما را دیده بود تعریف می کرد لباس جبهه خیلی به تن شما می آمده است.مهدی می گفت :شما برای عملیات کربلای پنج می روید ،بابای مهدی گفته بود محل این عملیات شلمچه است.آقا معلم ،ما تا حالا شلمچه نرفته ایم ،از داداش اصغر پرسیدیم گفت:یک جایی است مثل همه جبهه هایی که توی تلویزیون نشان می دهد.نه این که داداش اصغر دروغ گفته باشد ولی ما فکر می کنیم شلمچه یک فرقی با بقیه جبهه ها دارد. ما این اسم را قبلاً روی سنگ محرداد مهرداد پسر همسایه مان که توی بهشت شهدا خاک است دیده بودیم آن جا نوشته ((محل شهادت:شلمچه)).درست مثل کتاب فارسی که معنی کلمه ها را جلویش می نویسد. بعدش رفتیم همه قبرهایی که رویش این را نوشته بود شمردیم.خیلی زیاد بودند. آقا معلم!حالا که شلمچه یعنی محل شهادت ما می ترسیم شما برنگردید.ما می ترسیم شما که به قول مهدی لباس جبهه خیلی به تن تان می آمده ،بمانید شلمچه و آن وقت ما دیگر آقا معلم نداشته باشیم.آقای اکبری!ما اگر شما نیایید یک روز هم به مدرسه نمی رویم...

آقا معلم!راستی آن هفته که امتحان علوم گرفتید ما سه تا از سؤال ها را از روی دست داود نوشتیم.شما از ما پرسیدید: "جواب های تان عین هم است ،تغلب  تقلب کردید؟" بعد ما گفتیم :"نه به خدا آقا!" و شما هیچی نگفتید.آقا معلم!ما به شما دروغ گفتیم،ما می ترسیم به خاطر قسم دروغ ما شما بمانید شلمچه...

  دیروز که شهید آورده بودند وقتی روی منقل اسفندها نفت می ریختم تا دود کند و گر بگیرد به داود گفتم این جعبه ها که رویش پرچم زده اند چی اند؟داود گفت رزمنده هایی که توی جنگ شهید می شوند این تو هستند.من یاد شما افتادم ،ترسیدم شما هم یک روز با این جعبه ها برگردید...

 

آقا معلم! به خدا آن روز که روی نیمکت مجید اسدی آدامس چسبانده بودیم و تمام شلوارش آدامسی شد قصد ناراحت کردن شما را نداشتیم ،مجید اسدی دروغکی گفته بود باباش هر ماه با هواپیما می بردش خارج ، دوباره گفته بود یک نفر را گرفته تا مشق هایش را بنویسد،ما از این دروغ هایش کفری شدیم و خاستیم ادبش کنیم.ولی شما ناراحت شدید،دست بلند کردید بزنید بیخ گوش مان ، یک نگاهی به صورت ما کردید بعد دست تان را آوردید پایین.آقای اکبری ما را خیلی ببخشید...

 

اینجانب محمدرضا کیان راد به شماره دفتری ۱۷قول می دهم ، قول مردانه می دهم اگر شما سلامت از جبهه برگردید دیگر نه تغلب کنم،نه فش بد بدهم ، نه شیشه های مدرسه را سنگ بزنم، نه کسی را اذیت کنم و نه با تیغ تراش روی نیمکت ها یادگاری بنویسم.

 

آقا معلم!بچه های کلاس می گویند آقای اکبری از دست تو رفت جبهه،بس که تخس بودی و اذیتش کردی .آقا معلم!به خدا ما غلط کردیم ، ما ...خوردیم ، ولی بچه ها هم حرف حسابی نمی زنند.شما خودت زنگ آخر گفتی امام گفته همه به جبهه بروند.شما خودت گفتی که دوست داری مثل امام حسین شهید بشوی ،پس به خاطر ما نبوده ، از دست ما خسته نشده بودی،مگه نه؟ولی بچه ها این چیزها سرشان نمی شود.

 آقا معلم!نمی دانیم این نامه به دست شما می رسد یا نه ولی به قول مادر هرچی خاک بابای ماست عمر شما باشد،آقا معلم ! شما تنها کسی هستید که ما خیلی دوستش داریم ، شما تنها کسی هستید که با ما دست می دهید ،آقا معلم ! ما دلمان نمی خواهد شما شهید بشوید...اگر شما برنگردید مدرسه ما دنبال شما می آییم شلمچه ، دزدکی هم میاییم تا آقا ناظم نگوید توی جبهه آبروی مدرسه میلاد را می بری،آقا معلم تو رو خدا شهید نشوید...                                                                               

                                                                               محمدرضا کیان راد 

                                                                            دانش آموز کلاس پنجم

                                                                           

 

{ }



یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧
دکمه های فیروزه ای

پنج تا دکمه فیروزه ای کف دستم است.دورشان نقره ای است وسطش یک نگین فیروزه ای دارد.کهنه است کمی هم قدیمی.

خیلی وقت است که آن زن نیامده . هر هفته می آمد با آن چشم های کم سو و آن پاهایی که گذشت سال ها سست شان کرده . خیلی وقت ها ازش پرسیدم "دختر آقا! چند سالت است؟"و همیشه تا آمده بگوید آن قدر خاطره انداخته توش و آسمان ریسمانش کرده که هیچ سر در نیاوردم آخرش چند سال. دختر آقا صدایش می زنند. این جا به سیدها این طور می گویند.دست شان خیلی خالی تر از آن چیزی است که فکرش را بکنی .در هر خانه ای هم نمی رود. این جا هم که می آید فقط به خودم رو می اندازد.مهمان داشته باشم خجالت می کشد راه به زحمت آمده را بر می گردد. ولی آمدنش برکت دارد. همان دعایی که به جان بچه ها می کند بس است.

خیلی وقت است نیامده ...یادم می آید وقتی هوا سرد بود و برف بود می گفت آن مدت فقط نان و پیاز برای خوردن داشته اند پس حالا چی؟حالا که خیلی وقت است نیامده ... آن روز یک ژاکت آبی کهنه تنش بود که دکمه های قشنگی داشت.من همین طوری از دهنم پرید که دخترآقا چه دکمه هات قشنگن! دیدم همان جا دستش را برد طرف سینه اش و تمام دکمه ها را که با کوک های سستی به لباس وصل بودند جدا کرد. چشم های ناباور من پنج تا دکمه فیروزه ای را دید که لحظه ای پیش به لباس بودند و حالا در کف دست منند. گفت :قابل نیست...و دکمه ها را ریخت کف دستم.

پیرزن مدتی ست نیامده ....کاش نشانی خانه اش را گرفته بودم... دکمه ها هنوز قشنگند.

پی نوشت: بهانه ای برای یک فاتحه فیروزه ای برای کسی که کسی را نداشت.

{ }



شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٧
زنان وب لاگ نویس؟!

یک فکر خام توی کله ام می چرخید و می چرخد!

تا این جاش بد نیست، بد وقتی است که از ذوقم همین فکر خام را به عنوان موضوع مقاله به یک استاد می دهم و او استقبال می کند و تأیید می کند.حالا من ماندم و این که بلد نیستم این فکر خام را بپزم!

گفتم می خواهم روی بررسی محتوای وبلاگ های فارسی ای که توسط زنان نوشته می شوند کار کنم .دلم خواست بدانم زن های وبلاگ نویس بیشتر در مورد  چه چیزهایی فکر می کنند و در مورد چه چیزهایی می نویسند.اولویت های شان چیست؟غم های شان ،شادی هایشان،رنج هایشان،امیدهای شان...و هر چیز دیگری توی این مایه ها.

ولی من حتی نمونه گیری اش را هم درست و حسابی بلد نیستم! یعنی انتخاب تصادفی در وب لاگ ها را بلد نیستم چطور رعایت کنم .با آن اوضاع کلاس رفتن هم چشم امیدی به کمک استادهای آن جا ندارم،به نظرم باید عنوان را هم کمی تغییر دهم ، شاید بهتر باشد محدودش کنم ، ولی به چی محدودش کنم ؟مثلاً بنویسم زنان خانه دار ،یا زنانی که در بیرون از خانه کار می کنند؟ یا محدوده سنی تعریف کنم؟خب توی این وبلاگ بازاری که خیلی آدم از وب لاگ نویس بداند اسم و فامیلش است این اطلاعات را از کجا دربیاورم؟

بی خیال پختنش شوم؟خام خام قورت اش دهم برود پی کارش؟یا یک نیمرو سر هم کنم و از خیر یک غذای مفصل بگذرم؟

هوم؟!

پی نوشت یک:می گویند اینترنت جایگاهی برای علم ندارد ، فقط جای مناسبی برای اشتراک ایده هاست، همین!

پی نوشت دو:با گشتی در روش تحقیق مطالعات مشابه یک چیزهایی دستم آمد ولی این پست را به امید استفاده از ایده های شما پاک نکردم.

 

{ }



چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٧
هدیه ، لطفاً!

 

سلام

ببخشید،من خیلی وقت است هدیه ای که خوش حالم کند نگرفته ام ، شما این روزها هدیه ای برای من ندارید؟

.

.

.

پی نوشت: ترس بر ِتان ندارد! به  گوشی خدا این پیغام را هوا کرده ایم!

{ }





زنده گی(۱٢۳) از عشق(٧٦) دوستت دارم ها(٦۸) زنان(٦۳) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) هذیان ها(۳٢) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱٧) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) سفر(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) مادر و دختری(٦) کارو زندگی(٦) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) مادر(٥) مسجد(٤) بچه(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) دعا(۳) خانه(۳) بابا(۳) آرشیو(٢) مدرسه(٢) بیماری(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) پدر و دختری(٢) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) ما سه نفر(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.