شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧
داستان کوتاه بنویس!

داستان نویسی،

سو‍ژه ایم،سوژه های فراوان،سوژه های متفاوت،سوژه های هزار رنگ

می چرخانی ،می رقصانی،می پیچانی ،"این سو کشان سوی خوشان ...آن سو کشان با ناخوشان"،

 قیافه می گیریم،خیال می کنیم کسی هستیم،به این در و آن در می زنیم،می خواهیم مسیر قصه را خودمان جهت بدهیم،کوچکیم ولی،دست تو می بردمان.

 

داستان نویسی،

گاهی که خسته ام می گویمت لطفاً داستان من را کوتاه بنویس،حوصله داستان های چند صد صفحه ای را ندارم،خنده دار است ولی،

آیا نویسنده ای هست که به صدای بی صدای سو‍ژه ای دل بدهد؟

نه،این جمله باید اصلاح بشود:آیا جز تو نویسنده ای هست که به صدای بی صدای سوژه ای دل بدهد؟

.

.

.

سوژه ایم و به تو دچار، داستان نویس عزیزی هستی تو!

 

پی نوشت ١:

دی روز 25 بهمن، روز جهانی داستان کوتاه بود.

پی نوشت 2:

این یادداشت را دوست دارم !




دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٧
به یادت

از آن زن هایی ست که هرلحظه ممکن است چادرش را ببندد به کمرش و یک علم شنگه ای درست کند که هیچ کس حریف جمع و جور کردنش نشود. چهل سال را باید داشته باشد ،حالا حسابش را کن همچین آدمی دانشجو هم شده باشد در این هرکی به هرکی ِ روزگار.

اتاق ما زیاد می آید و می رود و هر بار هم مدیرگروهش را می شوید و می گذارد کنار،انتقام همه دانشجوهای تاریخ را از پیرمرد می گیرد!

امروز وقتی آمد کتابی دستم بود ،چشم هاش درخشید و آمد طرفم،گفتم خدا به خیر بگذراند،گفت"من با این خیلی گریه کردم ،خیلی ..."کتاب را گرفت ،یکی از صفحه هاش را باز کرد،گفت:"این عکس همسرمه،شهید شده،این جا زندگیش رو داستانی نوشتن.خیلی قشنگ،خیلی دقیق...من باش زندگی کرده بودم ، همین بود ...همین که اینها نوشته اند."و سعی کرد تولد اشک هاش را قورت بدهد. از من که فارغ شد دوباره رفت سر وقت مدیرگروهش.

ذوق کردم ،خیلی ذوق کردم ،همیشه ترسم از این بود که این روایت های داستانی ای که ما از زندگی شهدا نوشته بودیم یک طوری باشد که وقتی نزدیکان شان می خوانند بگویند که نه ،شهید ما که این نبود .از تصویر سازی های غیر واقعی برنجند، از مبالغه ها ،از ....اما حالا برق چشم های این زن به من اطمینان عزیزی می داد ، این اطمینان که خیلی بی راهه نرفته ایم .

جرأت نکردم بگویم داستان همسرش را من نوشته ام ،دلم خواست برایش گم بماند... خلاصه مهم این بود که خدا ما را با او به خیر گذرانده بود!!

 

پی نوشت:

همچین کتاب معروفی نیست،اسمش"پله های آسمان"است.یک کار جمعی و به قول خودش"روایت داستانی زندگی شهدای فرهنگی"،ما مال استان مرکزی را پایه بودیم،احتمالاً استان های دیگر هم مشغول باشند. بعید می دانم به تور پایتخت نشین ها بخورد، ولی اگر شد بعضی داستان هاش را اینجا می گذارم. خجالت




سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧
دریغ مدار!

استاد خوب ما این ترم نمره های درسش را بر خلاف ترم های پیش نگذاشته توی وبلاگش و ارجاع داده به سایت دانشگاه،سایت دانشگاه هم که قربانش بروم هیچ رقمه راه نمی دهد،

این وسط گرد و خاک کامنتی بچه ها برای خودش حکایتی است ،این یکی که دیگر آخرش بود:

 

"حسن! ز نمره ی جانان نظر دریغ مدار /وز او به عاشق بیدل خبر دریغ مدار
جهان و هر چه در او هست سهل و مختصر است/ ز اهل معرفت این مختصر دریغ مدار
حریص درس تو بودم چو ماه نو بودی /کنون که ماه تمامی کرم دریغ مدار"

{ (:}



یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٧
تند تند نوشتم...

یک)سلام

 

دو)بچه ها شما راست گفتید،خیلی زخم ها به این زودی ها سرشان به هم نمی آید و جایشان محو نمی شود،تازه خیلی وقت ها درست همان زمانی که پاک شدن یک زخم را جشن می گیری خبر می شوی که از یک جای دیگر سر باز کرده،من می فهمم اینها را،من می دانم که در زندگی زخم هایی هست که خوب شدن در کارشان راه ندارد فقط باید مدارا کرد،من چشیده ام این طعم ها را،فقط دلم خواست خودم را بزنم به آن راه،دلم خواست امید و نوید بدهم بگویم فلانی،این همه به خودت سخت نگیر،بگذار بگذرد،بزرگ می شوی یادت می رود، این ها را هم نوشتم ولی خودم همان وقت توی دلم گفتم:دیدی ،دیدی بزرگ شدیم ولی یادمان نرفت...

 

سه)دوازده بهمن را همیشه دوست دارم،روز خوش بویی ست ،روز عاقبت به خیری شده است،بوی گل و اسفند و دیدار و شادی می دهد.دیروز به این فکر کردم که من بهمن 57 و خاطره هایش را بیشتر از هر چیز دیگری از روی دفتر یادداشت مادرم می شناسم.دفتری که لحظه لحظه آن روزها را با دست خط بیست و چندساله گی اش ثبت کرده است،نمی دانم نوشته های ما هم روزی به درد بچه های مان می خورد؟

 

چهار)این دنیای مجازی که ما توش می چرخیم یک خوبی بزرگ دارد،این که کسی با کسی تعارف ندارد،کسی با تو توی رودربایستی های مزخرف نمی ماند،حرف ها کمتر در لفافه اند،صراحتش را دوست دارم ،خسته شدم از دنیای بیرون از این جا،از دنیای قفل شده در ملاحظات و تعارفات،از دنیایی که دوست صمیمی ات هفت ماهه باردار است و به تو نمی گوید و هر روز برای دیدنت n تا پله میاید بالا و تو وقتی از بقیه می شنوی هنگ می کنی که چرا به من نگفت ،از دنیایی که یکی از نزدیک ترین آدم هایت دو هفته است کارش را از دست داده و جلوی تو فیلم می آید و نمی گویدت ،و تو باز  وقتی از بقیه می شنوی هنگ می کنی که آخه چرا به من نگفت...گاهی فکر می کنم چرا  این طوری هستم که بعضی حرف ها را نمی شود با من گفت

 خلاصه این که دنیای مجازی را با همه کاستی هایش به خاطر این عریانی دوست دارم.

 

پنج)ببخش این نامه را تند تند نوشتم.

 




چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٧
بزرگ می شویم،یادمان می رود

بچه که بودم زخمی روی دستم افتاد،

با دوسه تا بخیه سرش را به هم آوردند،جایش ولی از روی دستم نرفت،آخرین باری که دیدمش دبیرستانی بودم ، تا آن هفته که داشتیم از خاطرات زخم و زیلی شدن های بچگی مان می گفتیم ،حکایت افتادن این زخم را گفتم و با اعتماد به نفس آستینم را زدم بالا و گفتم :جاش هنوز هست ،ببین،ایناهاش.

ولی زخمی در کار نبود،یک وقتی اثرش به تمامی رفته بود،بی آن که خودم فهمیده باشم.

امروز فکر کردم بعضی اتفاق ها در زندگی ما مثل همین زخم اند،به دست ما و هیچ طبیبی پاک شدنی نیستند،حل شدنی نیستند،خراشی که جایی روی روح ما افتاده به خواست ما در لحظه خوب نمی شود،خوب هم بشود اثرش نمی رود،

چاره اش این است که ما رشد کنیم،سلول های وجودمان رشد و نمو کنند،بزرگ شویم آن وقت خود به خود آن خراش در ما حل می شود،جای آن زخم می رود،آن وقت یک روز که داریم برای دوستی حکایت آن خراش را با آب و تاب تعریف می کنیم ،وقتی آستین روح مان را بالا می زنیم تا شاهد بیاوریم می بینیم که اثر زخم خیلی وقت است که رفته ...

 

پی نوشت:

سر خود را مزن این گونه به سنگ...




دوشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٧
در باب کامنت نهادن

حکایت کامنت گذاشتن هم مثل حکایت نماز گزاردن است نزد بعضی خواص ملت،که می فرمایند ما که بسی به خدای متعال نزدیکیم و در حرم یاریم ،نیازی به نمازمان نیست که نماز را باری تعالی برای عوام امر فرموده است به جهت قرب و رهایی از غفلت!

کامنت هم همین است ،به هر که نزدیک تریم کمتر برایش کلیک رنجه می کنیم و دیر به دیر تر آفتابی می شویم در کامنت دانی اش ، با همان استدلال که ما با او بسی فابریکیم و کامنت را برای غیر فابریک ها خلق نموده اند و امر فرموده اند به جهت فتح باب ارتباط.

و البته که الله اعلم!

 




یکشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٧
دیدار

سفیدِ برف که همه جا را می پوشاند انگار که زمین لباس احرام پوشیده باشد برای طواف کسی...

 




یکشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٧
دکتر احد فرامرز قراملکی

گرچه این مؤدب بازی ها و این تریپ علمی گرفتن ها عمراً به من بیاید،

ولی شاگردی دکتر قراملکی اتفاق خیلی خوبی بود.

اتفاقی که گرچه فقط سه روز عمر داشت ولی مزه خوبش حالا حالاها از یادم نمی رود.

پیش از این زیاد کارگاه روش تحقیق دیده بودم و زیاد کتاب و کلاس مبانی پژوهش و روش شناسی تحقیق در علوم انسانی و...به تورم خورده بود ولی ،

درس ایشان یک طور دیگری بود،مثل یک هدیه خوب.

خدا حفظش کند.

پی نوشت:

این و این






زنده گی(۱٢۳) از عشق(٧٦) دوستت دارم ها(٦۸) زنان(٦۳) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) هذیان ها(۳٢) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱٧) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) سفر(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) مادر و دختری(٦) کارو زندگی(٦) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) مادر(٥) مسجد(٤) بچه(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) دعا(۳) خانه(۳) بابا(۳) آرشیو(٢) مدرسه(٢) بیماری(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) پدر و دختری(٢) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) ما سه نفر(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.