یکشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٦
 

چنار

رو کرد  و گفت :

ـ نه این که حالم بد باشدها ، نه.فقط گاهی چنگ می اندازم  و می خواهم چیزی را که در وجودم ریشه کرده از جا بکنم .می فهمی که !

ـ...

ـ بعد که هی تقلا می کنم  آن همه ریشه های دویده ،آن ها هم برای ماندن تقلا می کنند. جنگ می شود آن وسط. بعضی ها با رگ و پی ام آمیخته اند. یکی شده اند اصلاً.زیاد که زور بزنم برای جدا کردن شان رگ ام پاره می شود. از حال می روم . تا آن ریشه کوتاه بیاید و رگم دوباره جوش بخورد چشم که باز می کنم می بینم روی تخت بیمارستانم .

ـ...

ـچی ؟دکتر ؟یک چیزی می گی ها! هزار بار بچه ها بردندم دکتر ، از این بیمارستان به آن بیمارستان ، خنده دار بود چیز فهم ترین شان همین آخری بود که می گفت مشکل روحی دارد ، جسم اش سالم است. بعد آوردندم این جا.

ـ ...

ـ نه بابا! این جوری اش که حالم خوب است. ولی من باید ریشه های او را از تنم جدا کنم .قبول که ریشه هایش  برای ماندن به سرخرگ و سیاهرگ و مویرگ چنگ می زنند و دست به دامن می شوند ، قبول که ممکن است دوباره حالم بد شود ولی ارزشش را دارد. من باید از پس اش بر بیایم ،مگه نه ؟تو می فهمی مگه نه؟

ـ...

                                                   * * *

پرستار سفید پوش جلو آمد : وقت استراحت تموم شده ، بیا بریم اتاق وقت خوردن داروهاته.

 با پرستار رفت.

این طرف درخت چنار پیر تنها ماند و روی زمین پر از برگ های ستبر زرد و خیس بود .

 

{ }



دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦
 

بنویس تو!

یک هفته گذشته !یک چیزی بنویس دیگر اعظم!یک چیزی بنویس حتی اگر مثل همیشه گله گذاری های تلخ یک هفته باشد ، حتی اگر هذیان واره های بی در و پیکر همیشه ات باشد ، حتی اگر همان بی خیالی گذشتن از اتفاقات مهم دور و بر باشد.

یک چیزی بنویس دیگر !

مثلاً بنویس "این روزها در به در دنبال یک تخته سیاه می گردم که رویش با یک گچ نقلی بنویسم :

و عشق تنها عشق

تو را به وسعت یک سیب می کند مأنوس "

یا مثلاً بنویس "هفته ای دو روز می روم کلاس ، یک جوری می روم و می آیم که نه تهران مرا ببیند نه من تهران را ."

یا مثلاً "یک کلاسی داریم خود خود مدرسه پیرمردها!بچه خورده شان که من باشم خودت برو تا آخرش !"

یا نه اصلاً از این ور بنویس :" به قول فلانی دو تا آنتی بیوتیک انداختم تو حلقوم دلم تا چرک اش بخشکد!"

یا مثلاً بنویس "تازه تازه دارم با بچه ها رفیق می شوم ، تازه دارد از خنده های شان خوشم می آید،تازه لهجه نگاه شان دستم آمده است ، تازه وقتی می بینم شان می فهمم که انگار دلتنگ نبودن شان بودم . تازه دارند من را قاتی خودشان می کنند.تازه وقتی می روند تا نزدیکی های عاشقی یک ندایی هم به من می دهند به کنایه ای !و چه زود دل می بندند به هم و چه زود برای هم می میرند و چه زود از یاد هم می روند و چه زود ...ما هم همین جور بودیم یعنی ؟"

و بعد دوباره خودت جواب بده که "نه!ما کی این جوری بودیم که اگر این بودیم الان این همه جان نمی کندیم در خلوت تنهایی های خودمان ."

یا نه بیا و بنویس که "عجب تیز و زخم زن شده این عطش شکن !توی نصف تیترهایش کلمه "من" به کار رفته و این سندی ست بر خودبینی های نویسنده اش . کارش به جایی رسیده که زیرآب ملت را می زند و این قدر شعور فرهنگی ندارد که بفهد وقتی نوشته ای را در این دنیای دروغی منتشر می کند دیگر برایش به کار بردن لفظ "محرمانه " خنده دار است .

یا نه همان حرفی که صبح می زدی را بنویس که گفتی "بعد از رفتن آن شاعر دیگر کسی شاد ننوشته ، قلم ها هم انگار شقایقی شده اند بر دل شان داغ شاعرنشسته ..."

یا نه مثلاً خاطره آن روز را تعریف کن که گفتی خبرنگار بی بی سی آمده مهمانی کلاس تان و یک ساعت گپ و گفتی با استاد و هم کلاسی ها کرده و تو بعدش دلت عجیب گرفته ...

یا مثلاً حتی فقط بنویس همان "باقی بهارت ..." را !

خلاصه از هر جا ،هر چی، فقط بنویس ...

ننوشتن آشفته ات می کند ،عصبی ات می کند ، با هر که دست می دهی دست اش خراش بر می دارد .

تو بنویس ، حتی اگر همین جمله های ساده باشد،

 که نوشتن مقدس است ، شور است ، پاک است...

که هر کسی را چیزی در این دنیا "خوب "می کند و تو با "نوشتن" قدری بهتری ...

 

 

 

{ }



دوشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٦
دوستان خوب من

  آقای مطهری زاده از دوستان خوب من هستند .آقای مطهری زاده به نوشته هایم نظر لطف دارند و از هر کدام خوش شان بیاید با اجازه خودشان در سایت ها و یا مطبوعات محلی ای که مدیریت می کنند منتشر می کنند . ایشان می دانند که به هر دلیل از این کار می رنجم و بارها نارضایتی خودم را به شان رسانده ام ولی معتقدند " اینترنت صاحاب ندارد" و "چون اسمم را پای نوشته ها می آورند پس مشکلی وجود ندارد" . یک بار برایشان نوشتم این که شما نوشته ای را از وبلاگ شخصی من - که چندان آش دهن سوزی هم نیست و فقط سقفی است برای دل نوشته های یک آدم - بردارید و در سایت های دیگر بزنید مثل این است که به خانه دوستی  دعوت شوید ،آلبوم عکسش را نشان تان دهد و شما چون آن عکس ها قشنگ اند بردارید و با آنها نمایش گاهی برای بازدید عموم بزنید. ولی ظاهراً ایشان فقط به این قصه خندیده اند.

" کبوتر دزدی "  را دوست داشتم . محرمانه بود.دلم نمی خواست وسط روزنامه " هگمتانه" ببینمش.

من از این دست دوستان خوب کم ندارم ...رفیق روزنامه نگارم هم ظاهراً در این گزارش اسم و فامیل کم آورده و من در گزارش اش شده ام " دانشجوی ارشد اقتصاد علامه " !البته برای من بهتر است این طور فکر کنم که دیگری هم هست که هم نام من باشد و دانشگاه علامه ارشد اقتصاد بخواند و رفیق روزنامه نگارم با او مصاحبه کرده باشد.

مهم نیست ...گفتم که ، این ها از دوستان خوب من هستند!

 




سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸٦
 

شاعر عزیز روزگار من ...

چند دقیقه فقط از نوشتن پست قبلی ام گذشته بود که زهرا پیام داد :

" قیصر امین پور هم رفت ...

ناگهان چه زود ...

تا نگاه می کنی وقت رفتن است ..."

دست هایم سرد می شوند و یک سر باران می گیرد...

دنیا با تو آبرومندتر بود شاعر عزیز روزگار من ... 

 

 

پی نوشت: دلتنگی های حمیدرضا

 

{ }



سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸٦
 

هجرت

.

ستمدیدگان را امر بر هجرت کردی۱ در هنگام تنگی عرصه ها٬

و وسعت زمین خویش را بر آنان یادآور شدی.

.

نگارا!

مستضعفی که در استضعاف خویش است ٬

از تنگی و تاریکی وجود خود ٬

به کدام سرزمین تو

از پی رهایی پناه برد؟

.

.

۱ ألم تكن أرض الله واسعة فتهاجروا فيها

مگر زمين خدا وسيع نبود تا در آن مهاجرت كنيد؟

                                                   * * *

پي نوشت: (از اين باغ چيدم ، و گناه آن بود كه به جاي اين كه در باغ بخورم به خانه آوردم ...)

{ }



یکشنبه ٦ آبان ۱۳۸٦
 

شايد كليشه، اما...

 رنج ام مي دهد اين سيستم اداري بي مصرفي كه آدم ها را ترسو مي كند. بعضي ها معتقدند اين كه هميشه توپ را بيندازي توي زمين طرف مقابل و يك جوري بروي و بيايي كه مسئوليت هيچ اتفاق و رخدادي گردن تو نباشد ؛ مهارت بزرگي است و آدم ها را بالا مي كشاند .

همين مهارت بزرگ بدجوري رنج ام مي دهد. اين كه همه به هر قيمتي بخواهند مسئوليت هاي ريز و درشت را از گردن خودشان باز كنند و به گردن دم  دست ترين فرد ممكن بياندازند زجرم مي دهد. اين نگاه آدم ها را ترسو مي كند ، قدرت خلاقيت شان را مي كشد ، كوچك شان مي كند ، خيلي كوچك ...آن قدر كه تو با ديدارشان تازه نمي شوي ...

دلم تنگ مي شود براي مردماني كه خطر را به جان مي خريدند. مردماني كه از مسئوليت هاي بزرگ در نمي رفتند ، اگر تير و تركش بود هم مي رفتند جلو ، جلوتر از همه ...از به خطر افتادن جان شان هراسي نداشتند و تو مي داني كه جان آدمي را نمي شود طاق زد با ميز و پست و موقعيت اجتماعي و فلان و بهمان .

اين روزها بدجوري دلتنگ آدم هايي ام كه قدري وسيع تر باشند ،

خردكي بلندتر ،

يك ذره -حتي - بزرگوارتر .

شايد خيلي كليشه اي باشد نوشتن اين كه " دلم براي شهدا تنگ است"  ولي من مي نويسم كه دلم براي شهدا  تنگ است ...

 

{ }





زنده گی(۱٢٥) از عشق(٧۸) دوستت دارم ها(٦٩) زنان(٦٦) وبلاگستان(٥٧) ذکر(٤٠) شهید(۳۸) کودکی(۳٤) هذیان ها(۳٤) غم تکانی(۳٤) داستان(۳۳) شعر(۳۳) جنگ(۳۳) درد(۳٢) (:(٢۸) نوشتن(٢٧) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱۸) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) اعترافات(۱٤) درس و مشق(۱٤) سفر(۱٤) قرآن(۱٤) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) ارتباط(۱۱) امام خمینی(۱۱) رمضان(۱۱) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) سفید(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) بچه(٧) خمین(٧) مادر و دختری(٧) کارو زندگی(٧) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) برای نگفتن(٦) ):(٦) شایدداستان(٥) عطش شکن(٥) فضول دونی(٥) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) مادر(٥) مسجد(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) اشارات(٤) همشهری داستان(٤) کوچه فلانی چپ(۳) میان سالی(۳) مهرخانه(۳) سطری میان نامه ای(۳) بابا(۳) دعا(۳) خانه(۳) بیماری(۳) دوستان(۳) فاطمیه(۳) دلانه(۳) به کجا چنین شتابان(٢) فاطمی نیا(٢) سوریه(٢) تلویزیون(٢) معلم(٢) آرشیو(٢) مدرسه(٢) تبریک(٢) انتظار(٢) پدر و دختری(٢) :)(٢) ما سه نفر(۱) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) تلگرام(۱) لینک زن(۱) انقلاب(۱) سپاس(۱) باران(۱) روزنوشت(۱) عرفه(۱) حج(۱) فلسطین(۱) زایمان(۱) همدان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) اربعین(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) مجردی(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.