یکشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٦
 

شهر ما خانه ی ما!

عکس:ساتیار امامی

{ }



یکشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٦
 

با لهجه ی سفید

                                           به بهاره ناصری عزیز،رفیق روزگار بی تابی ام

 

 

 

 

 

 

 

گفته بودی : "وقتی رسیدی جلوی در خانه بازش کن و بلند بخوان !"

 

گفته بودم :"آن جا خیلی شلوغ است ،بعید می دانم بشود نامه خواند."

 

گفته بودی:"خب ،همان دور و برها بخوان ! "و اخم انداخته بودی توی صورتت که شاید خیسی گونه هایت خیلی توی چشم نزند.

 

حالا من رسیده ام  همان دور و برها ، روی پله های سفید  مرمری  نشسته ام و در را می بینم  که یک عده آن جلو تنگ در آغوشش گرفته اند.دم دمه های غروب است و باد بال های سفید چادرم را این ور و آن ور می رقصاند.زنی کنارم با صدای بلند قرآن می خواند ، من را یاد تو می اندازد .تو هم قرآن را عربی تر از ما می خوانی ،"ح"ها و "ض"ها  و "ث" ها را غلیظ ادا می کنی اصلا حرف زدنت هم این طور است ،یک وقت هایی هم گیر می دهی به من که "برو با آن حرف زدن تان ، ضاد و ظا و ز و ذال اش هیچ توفیری با هم ندارند!"

 

چند باری می شودکه دست برده ام برای بازکردنش ولی پس کشیده ام ،یک تردیدی مثل توفان افتاده در دلم ...بین راه هی وسوسه می شدم که بازش کنم ،با هزار معرکه جلودار خودم شدم ولی حالا که وقتش رسیده...یعنی این جا چی نوشتی که سفارش کردی فقط جلوی در خانه بازش کنم چرا اصلا من باید بخوانم؟نشانی گیرنده همین است،همین کشور ،همین شهر ،همین خانه،همین در کدام نامه رسانی را دیده ای که خودش مسؤول خواندن نامه هم باشد ؟!...تسبیح ات را گرفته ام دستم ،دم آخری یواشکی گذاشته بودی لای وسایلم . یادم هست از همان اول هم که تازه شده بودی هم اتاقی ما وقت خواب باهاش ذکر می گفتی ، تو می گفتی ولی من و مریم هم آرام می شدیم در تاریکی و سکوت شب .آن وقت ها خیلی برایم غریبه بودی ،خب حق بده دیگر ، من قبل از تو هیچ کس را ندیده بودم که توی سجاده اش مهر نداشته باشد ،ندیده بودم کسی شکل وضو و نماز ش یک جور دیگر باشد ، ندیده بودم آخر صلواتش فرق کند ... همان شب ها ی اول  بود که خواب دیدم تسبیح ات شده یک خوشه انگور و تو دانه دانه ازش می چینی و می خوری ،بیدار که شدم اتاق کوچک مان بوی باغ می داد .حالا خوشه انگورت را گرفته ام دستم ،یک دانه" الله "دارد یک دانه "محمد"، دانه ی بعدی اش را هم من از خوشه ی دلم برمی دارم !

 

...دارم بیراه می روم ،تا اذان مغرب چیزی نمانده باید نامه ات را خواند .صدای قرآن کناردستی ام هنوز بلند است : "و قال ا لرسول یا رب ان قومی اتخذوا..."جدی جدی صدایش چقدر مثل صدای تو شده ، توی اتاق فقط یک قرآن داشتیم ،آن را هم از نمازخانه خوابگاه بلند کرده بودیم ،گاهی تومی خواندی ،گاهی من ،یک وقت ها یی هم مریم ...یک بار رد اشک های مریم جا مانده بود روی ورق هایش ،من داد و بیداد راه انداختم که این امانت است خرابش کردی ،انگار زیر باران گرفته باشندش و مریم گفت :" اشک آدم پاک است ."

 

وای ....چقدر اراجیف می بافم ،باز کن دیگر دختر !یک نامه خواندن که کاری ندارد ،حتما دعایی مناجاتی ،آرزویی ،چیزی نوشته دیگر ...تردید هی توی دلم می پیچد.حالا تو برای خودت راحت روی تخت دراز کشیده ای ،یا داری توی راهروهای دانشکده با مریم دنبال فلان استاد می گردید شاید هم  نان ریز می کنی برای ماهی کوچولوی من که تنگ اش را گذاشتم روی میز درب و داغان اتاق و سفارش کردم :به این برسیدها !

 

اصلا این آمدنم هم زیر سر تو بود ،یادم هست با هم دعوایمان شده بود ،سر این که یکی از هم شهری های تو سر امتحان تقلب خواسته بود و من نداده بودم !همان شب" ژیلا " آمد در اتاق و تو را خواست .زدید به کانال "کُردی" و یک ربعی با هم حرف زدید ،بعد تو با من قهر شدی !اصلا عادتت این است که کردها را جور دیگری تحویل بگیری ؛پس فردا صبح اش توی سرویس آمدی کنارم نشستی و گفتی : "خواب دیدم رفتی یک جای خاکی ،یک زمینی که وسیع بود ولی خاکی ،سنگ های پراکنده ای  داشت و بین سنگ ها گل های زرد و صورتی و سفید از خاک درآمده بود...یک عالمه کبوتر چاهی هم پر می زدند ." گفتی :"توی خواب من هم با تو بودم .یک هفته بعد اسمم برای سفر در آمد .کاش حالا هم نامه ات را داده بودی دست همان ژیلا که بیاورد این جا ،کاش اصلا توی خوابت ژیلا رفته بود یک جای خاکی با گل های زرد و سفید و صورتی و کبوتر های چاهی ،آن وقت نامه ات را مثل آب خوردن می خواند تازه با لهجه هم می خواند نه مثل من که ضاد و ظا و ز و ذال ام هیچ توفیری با هم ندارند ... از دست فروش های مدینه برایت یک روسری حریر سفید خریده ام که حاشیه اش انگار بنفشه کاشته باشند ،آفتاب غلیظی می زد به مژه های خیسم ،از بقیع بر می گشتیم ،پسرک روسری ها را روی دست گرفته بود و می فروخت .فارسی را خنده دار حرف می زد : "یا خانوم ! ری سری... جمیل للایرانی..." گفتم : "سفید به  بهاره می آید ،یکی می خرم ."پسرک با آن صورت لاغر سیاهش گفت : "بهها ری "و زد زیر خنده .یک جوری گفت که انگار با ح جیمی باشد ! من هم خنده ام گرفت ولی تو باید خوشت بیاید.راستی چرا مثل خوابت با من نیامده ای ؟!

 

نه ...با این تعریف ها نمی شود از زیر امانت مردم  در رفت ،باید زودتر بازش کنم ،بلندمی شوم  از جلوی ظرف های خاکستری رنگی که رویشان نوشته "ماء ا لزمزم "می گذرم ، این کنار خلوت تر است بعضی ها را روی صندلی چرخ دار می گردانند ولی جای ماندن نیست می زنند به ساق پای آدم و کک شان هم نمی گزد . لابد توی دلشان  می گویند:

 

" می خواست نماند این جا "،با لهجه هم می گویند .

قاطی  جمعیت  می شوم ،نامه ات را محکم  توی مشت گرفته ام . مردها مثل موجی که لباس سفیدِ ندوخته تنش باشد دور خانه  می گردند ،زن ها هم هستند ولی کمترند . ماهی کوچکم توی تنگ چرخ چرخ می زند ،

 

نمی دانم تو به من نزدیک تری یا به این مردها که مثل تو دعا می خوانند؟!با من خودمانی تری یا با این زن ها که مثل تو در سجاده شان مهر نمی گذارند؟!تو ژیلا را بیشتر دوست داری که هم شهری ات می شود  یا من را ...من نامه ات را باید بخوانم یا یکی دیگر از این همه آدم ؟!....

افتاده ام توی دور جمعیت ،از رکن یمانی می گذرم ،گردن درازی می کنم تا از پشت سر این آفریقایی بلند قد ، تَرک دیوارش را ببینم ،سیاه در سفید پیچیده می فهمد و خودش را کمی کنار می کشد ،ذکرها در هم پیچیده ، لب های ماهی بی وقفه باز و بسته می شود ، صداهایی که با لهجه های جور واجور می خوانند :" ربنا اتنا فی ا لدنیا حسنه .." بالا که می روند یکی می شوند و مثل باد می وزند روی پارچه مخمل سیاه دیوارها ، پرده رنگ پریده اتاق با نسیم تکان می خورد ،افتاده ام در سیل ،رفتن و ماندنم دست خودم نیست ، تو به ساعت نگاه می کنی:مریم کلاس دیر  نشود ،از حجر الاسود و از زیر آن مهتابی سبز که رد شوم می رسم جلوی در .وزن تسبیح را توی جیبم احساس می کنم ،خیا لم راحت می شود که گمش نکرده ام نامه را بالا می آورم ،

انبوه جمعیت برای بوسیدن سنگ هجوم می آورند ،سرباز کلاه قرمزی که بالای سنگ روی جایگاهی آویزان است فریاد می زند :"حاجی !لا تهاجم ..،حی ..حی ..!" گیر کرده ام لای مردم ،تقلا می کنی که خودت را توی اتوبوس جا دهی ،خودم را به زور می کشانم بیرون ،حالا جلوی درم . مردها دست بالا می آورند و تکبیر می گویند ،دستم را بالا می آورم که نامه ات را بخوانم ...

دستم خالی ست ،نامه توی دستم نیست ! دفترت از لای کلاسور سر می خورد پایین ،خم می شوم زیر پایم را نگاه کنم ،زنی تشرم می رود که یعنی :دختر ،زیر پا له و لورده می شوی ،نمان برو ! روسری حریر سفید دارد ،فرصت نیست ببینم حاشیه اش بنفشه کاشته اند یانه ولی انگار همان زن مصری یا لبنانی است ، پشت هم  تکبیر می گوید ،

صدایش به صدای تو شبیه است ...

 

 

 

 

 

 

                                           

{ }



سه‌شنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٦
 

دوباره لوح

سلام!

لوح دوباره نفس زدن در این دنیای دروغی (ترجمه ی بی ادبانه ی مجازی!) را از سر گرفته ، تجرد من را هم در کارگاه قصه اش آورده ، نمی دانم شاید خودم یک روزگاری برای شان فرستاده باشم ...یادم نیست .ده روزی هست انگار زده اند و جالب این که زنگ زدند خانه و پیغام داده اند که برود قصه اش را ببیند .

دو سه نفری هم نقد زده اند به اش ، بی راه نگفته اند خدایی!

ولی احساس می کنم آن چیزی را که از این قصه خیلی دوست دارم و بسیاری چیزها را فدای او کرده ام ، ندیده اند.

اگر دیده بودند دیگر همه ی این سؤال ها که گفته اند حل می شد میان عظمت دریاگون او...

و من دلم به این خوش است که تو حتماً می دانی که ما، یک روز ،یک جا با هم بوده ایم و بعد پرمان دادند این جا ، بعد ما هم را گم کردیم ، بعضی برای همیشه و بعضی نه...

من دلم به این خوش است که تو می دانی بچه های تازه به این دنیا آمده در فراق کی این طوری غریبانه گریه می کنند...

من دلم به این خوش است ، گرچه الان دنیا را وحشی تر از آن می بینم و اگر بخواهم این قصه را حالا از نو بنویسم به این سبزی و بی خیالی از آب در نمی آید، بی خیال شو!!

                                                                                                

                                                                                      باقی بهارت...

{ }



چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٦
 

میم مثل چی  ؟!!

سلام!

می گویم این قضیه مامان شدن لیلا، یک جورهایی همه ما را در جریان انداخته!! 

کوچولوی او هنوز نیامده قدمش برای من یکی که پر خیر و برکت بوده است. فرایند مادر شدن را به میزان قابل توجهی برایم عادی کرده است و  کم کم دارم از آن تصورات وحشتناک و نادرست خودم فاصله می گیرم.

قبل از این اعتراف می کنم که هیچ وقت از دیدن یک خانم باردار خوشحال نشده بودم . چون فکر می کردم دارد به اش خیلی بد می گذرد.

قبل از این فکر می کردم فقط زن های مظلوم و محکوم به زن بودن هستند که مادر می شوند ؛(دارم خودم را لو می دهم که چه موجود داغـونی هستم !!)

قبل از این فکر می کردم که باردار شدن یک زن یعنی اسیر شدن ، یعنی تمام شدن خودش ، یعنی پاک شدن خودش از متن یک زندگی خانوادگی ...

فکر می کردم باردار شدن یک زن یعنی تمام شدن محبت های همسرانه ، یعنی ته کشیدن دفترچه های فسقلی یادداشت ، یعنی تمام شدن لواشک ،یعنی تو دیگر نمی توانی بدوی، نمی توانی از خوشحالی جیغ بکشی ، یعنی نمی توانی دیگر هر وقت دلت گرفت بزنی زیر گریه !

و به خاطر همین فکرها بود که همیشه نگران زود مادر شدن دوستان نزدیکم بودم و هر بار هی تلفنی و حضوری پچ پچ می کردم که مراقب خودت باش !(فـــکر کــن !!!)

فکر می کردم من اگر یک روزی در این وضعیت قرار بگیرم عمراً حتی یک روز بتوانم در محیط کارم رژه بروم !

ولی امروز کمی تخفیف داده ام و به خاطرش خوش حالم . مامان شدن لیلا خیلی از این چرت و پرت هایی که ذهن من را گرفته بودند ، پاک کرد.

دیدم که او هنوز خودش است و هر روز در کنار ماست و دیدنش نه تنها بد نیست بل که خوش حال کننده هم هست.

دیدم که با کودکی که هنوز نیامده راز و رمز هایی دارد و دنیایی برای خودشان دست و پا کرده اند.

دیدم بزرگ تر شدن روح اش را ...

دیدم کیمیاگری خدایش را در تبدیل یکی مثل من به یک مادر تمام عیار ...

و فهمیدم که جامعه ما با این نظام آموزشی از سر دل سوزی ، ما را برای چه کارهای بی خودی آماده کرده است و برای چه کارهای با خودی صفر کیلومتر نگه مان داشته است...

 این روزها مشاور و همراه لیلا اين سایت است . بخش پرسش و پاسخ پزشکی اش بخشی مفید است ولی به پای بخش  خاطرات اش نمی رسد.شاید اصلاً همین خاطرات نی نی ها بود که این پست را کاشت وسط دل عطش شکن!

خلاصه برای لیلا و بقیه لیلاها آرزو می کنم بچه هایی سالم، قشنگ ، صالح و دانا به این دنیای خل و چل ما بیاورند .

                                                                                                             

                                                                                  باقی بهارت...

{ }



سه‌شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٦
 

 به اميد روزهاي روشن ِ تو

عشق است روز رهايي ات...

سلام!

چه خوب شد كه اين صاحب خانه ي ما زودتر مشكل مورد اعتراض را حل كرد؛

من كه خدا وكيلي دلم لك زده بود براي اين بيايم اينجا و بساط واژه هاي بنجولم را ولا كنم توي اين پياده رو...

دلم لك زده بود براي يادگاري هايي كه تو روي ديوار اينجا مي نوشتي ؛

اگر يك خورده  فلسطين ديرتر آمده بود دستي دستي آبروي خودم را مي بردم با از سر گرفتن نوشتن! مبارز بودن هم كار هر كسي نيست انگار .

به خاطر دقت نظر و همت پرچم دار ماجرا خوش حالم ؛

به خاطر كم تعدادي مان در تأمل ام ؛

به خاطر تمام شدن دوري از اين جا بشكن زنم !

و به خاطر سال هاي پر زخم آن سرزمين  ...

مي شود آيا يك روز من براي تو پيام بفرستم كه :فلاني !فلسطين آزاد شد...مي شود؟؟!

با همه اين حرف ها مستأجري هم بد دردي است ها ؛ بايد به فكر خانه اي بود!

                                                                                        باقي بهارت...

 

{ }



شنبه ٢ تیر ۱۳۸٦
 

 

برای زنجیر پیوستگی قانون است و ما را زنجیر آفریده اند شاید ...

شرح مفصل اش هم این جاست!

{ }





زنده گی(۱٢۳) از عشق(٧٦) دوستت دارم ها(٦۸) زنان(٦۳) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) هذیان ها(۳٢) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱٧) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) سفر(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) مادر و دختری(٦) کارو زندگی(٦) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) مادر(٥) مسجد(٤) بچه(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) دعا(۳) خانه(۳) بابا(۳) آرشیو(٢) مدرسه(٢) بیماری(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) پدر و دختری(٢) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) ما سه نفر(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.