چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦
 

اس ام اس باز

نوشتم:

خوشبختی یعنی چی؟اونی که تحصیلات بالاتری داره خوشبخت تره ؟اونی که پول بیشتری داره خوشبخت تره ؟ اونایی که توی شهرها زندگی می کنن از اونایی که توی روستاهای دورافتاده  زندگی می کنن خوشبخت ترن؟ یا اونایی که توی کشور توسعه یافته زندگی میکنه یعنی خوشبختن؟

نوشتی :

نه ...تو دیگه چرا...خوشبختی تو دل آدماست ، به رضایت قلب آدما بسته ست .

نوشتم :

پس چرا هرجا نگاه می کنی همین شغل و پول و تحصیلات و مسافرت و... نشان خوشبخت بودن یا نبودنه ؟ همه جا ...حتی در دل اونهایی که به ما خیلی نزدیک اند.

نوشتی :

نه ؛ حق با اکثریت نیست که ! انگار دلت باور کرده این حرفا رو ...

نوشتم :

گاهی تو جواب سؤالايی به اين سادگي  هم   می مونم.

نوشتی :

خوشبختی همون نقطه تعادلیه که دنبالشی...

نوشتم :

...

نوشتی :

ما همیشه عادت کردیم بگیم خدایا بده ؛ هیچ وقت نمی گیم خدایا بگیر!و غافلیم از این که با این ظرفیت های میلی متری تا نگیره که جایی برای دادن نمی مونه .

نوشتم :

...

.

.

.

خب همین کارها را می کنیم که پول پیام کوتاه موبایل مان مثل لوبیای سحر آمیز دارد می رود هوا  !!

 

 

 

 

{ }



دوشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٦
 

روزهاي ماه

«حميدرضا»ي ما هم به جرگه وبلاگ نويس ها پيوست ؛ اين جوري!

 

{ }



یکشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٦
 

روز امتحان

دي روز مراقب امتحان بودم ؛

پسرهاي عمران و كامپيوتر بودند و رياضي مهندسي داشتند.گيرافتاده بودم با سي تا جرقه! گويا امتحان شان هم سخت بود ، هر كدام چهار پنج تا برگه سياه كردند ،شايد هم براي استاد عريضه مي نوشتند!

از همان ب بسم الله بعضي ها چشم شان اين ور و اون ور مي چرخيد و اغلب نگاه شان توي برگه هاي اين و آن بود و گاهي اگر چيزي صيد مي كردند روي برگه خودشان مي نوشتند!

يك ساعتي كه گذشت ديگر تقريباًهمه ي چشم ها افتاده بود به گردشگري! تا در حين ارتكاب جرم نگاه شان مي كردم ،- فقط نگاه-  زودي سر به زير مي انداختند و تا چند دقيقه بعدش سر از روي برگه بلند نمي كردند. يك جور حيا بود انگار ، قبول داشتند كه كارشان خوب نيست. به خاطر همين كاري شان نداشتم.حياي شان نرم ام مي كرد.

ولي يكي شان اين طور نبود. وقت تقلب نگاهش كه مي كردم دريده تر نگاهم مي كرد! آن قدر زل مي زد تا از رو ببردم ! به عمد مي خواست دادم را در بياورد . وسط جلسه هم موبايلش را -كه گويا زنگ خورده بود- درآورد ورفت دم در كلاس به جواب دادن ! اين ديگر آخرش بود!!رفتم سراغش ، گفتم برگرد توي كلاس ؛جلسه امتحان است ناسلامتي!

با گستاخي گفت:  خانوم! من كه نمي توانم جواب ندهم ؛ كار ضروري دارند!

برگشتم توي كلاس برگه اش را از روي ميز برداشتم گفتم : وقت شما تمام است. برويد موبايل تان را تاهميشه جواب بدهيد.

بچه ها مخصوصاً آنها كه خودشان مي دانستند تقلب شان را ديده ام و هيچي نگفته ام تعجب كرده بودند و زير چشمي نگاه مان مي كردند . آخرش با پا در مياني بي خود رئيس حوزه و مدير آموزش برگه را پس اش دادم . دلم مي خواست امتحان اش را بيفتد! گستاخ بود و چشم هايش هيچ رنگي از حيا نداشت.

.

.

.

به قول بزرگ ترها "بلا تشبيه" ياد خودمان افتادم وگناه هايمان.

گفتم مگر حيا بتواند از آخر و عاقبت گناه ها نجات مان دهد ، و اگر در برابرش گستاخ باشيم ديگر رحمت اش شايد از غضب اش سبقت نگيرد ...ياد خودم افتادم و گستاخي هايم ...

 

 

{ }



شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦
 

(یادداشت مهمان)

 

به ریحانه علیهاالسلام ...

                                       

سیده زهرا بُرقعی

 

 

مگر نه‌ اين‌ كه‌ ذخاير ملكوت‌ مال‌ همه‌ي‌ اعصارند. مگر نه‌ اين‌ كه‌ بشر، همه‌ عمرش‌ را فداي‌آن‌ لحظه‌اي‌ مي‌كند كه‌ انسانهاي‌ خدايي‌ را در شهرش‌، و در تاريخ‌ حياتش‌ داشته‌ باشد، به‌آنها ببالد، بنازد. 

مگر نه‌ اين‌ كه‌ آرزوي‌ انسان‌، از همان‌ ابتداي‌ آفرينش‌، دست‌ يابي‌ به‌ نور بوده‌ است‌ و تمام‌هم‌ و غم‌ او كشف‌ نور. 

من‌ اعتراض‌ دارم‌ به‌ فراموشكاري‌ انسان.‌ 

من‌ اعتراض‌ دارم‌ به‌ روند تاريك‌ تاريخ.‌ 

من‌ اعتراض‌ دارم‌ به‌ اين‌ رداي‌ بلند سياه‌ كه‌ تن‌ تاريخ‌ كرده‌اند و نور را پوشانده‌اند. 

من‌ اعتراض‌ دارم‌ به‌ اين‌ سازندگان‌ پرده‌هاي‌ كذايي‌، اين‌ پوستين‌هاي‌ وارونه‌ي ‌بي‌مصرف‌، اين‌ داغي‌ كه‌ هميشه‌ بر دل‌ بشريت‌ خواهد ماند كه‌؛ «قدر نور ندانستم‌» 

  

. 

من‌ با حساب‌ دو دوتا چهار تاي‌ انسانيت‌ كار دارم‌. احساس‌ مي‌كنم‌ ما هنوز در دريافت‌حقيقت‌ مي‌لنگيم‌. ما بي‌دليل‌ گرگ‌ مي‌شويم‌. بي‌دليل‌ خودمان‌، خودمان‌ را پاره‌ مي‌كنيم‌. و اين‌يعني‌ راه‌ به‌ جايي‌ نبردن‌، يعني‌ در بن‌ بست‌ نفس‌گير تاريخ‌ گير كردن‌. اين‌ عاقلانه‌ نيست‌كه‌ عمري‌ دنبال‌ نور باشي‌. كو به‌ كو، منزل‌ به‌ منزل‌، قرن‌ به‌ قرن‌، نور را كه‌ ديدي‌، بدوي‌سمتش‌ حتي‌ پايت‌ پيچ‌ بخورد .چند بار بيفتي‌ و بلند شوي‌. و در اين‌ رسيدن‌ و نرسيدن‌ها بزرگ‌ شوي‌. اما بعد كه‌ رسيدي‌، فانوس‌ را بزني‌ زمين‌ كه‌ بشكند. كه‌ خرد شود و نابود. 

مي‌شود كسي‌ كه‌ زماني‌ تشنه‌ي‌ نور بود، يك‌ دفعه‌ قاتل‌ نور شود؟؟ 

من دنبال قاتل نيستم.اصلا اين كاره نيستم.من با حساب دو دو تا چهار تاي خودم،مي گويم در تاريخ شمع هاي زيادي بوده اند كه كسي، يا كساني،خواسته يا نا خواسته آنها را فوت كرده اند.من دلتنگ آن نورهام.همين! 

  

. 

كسي‌ نيست‌ بگويد:"انسانم آرزوست  "و بعد به راستي، آن را بيابد؟ 

كسي نيست بگويد "بهار"،و از سر شاخه هاي ايمانش جوانه اي شاد برويد؟ 

كسي نيست كه عهدي بسته باشد و هنوز بر سر آن عهد،بي مزد و منت ايستاده باشد؟ 

ما حتي براي خدا هم حساب دفتري باز كرده ايم...

  

  

تشنه‌ايم‌. در اين‌ وانفساي‌ عصر آهن‌ گير كرده‌ايم‌. ديگر دست‌هامان‌ خالي‌ نيست‌ كه‌ دل‌ به‌پرواز بدهيم‌. در يك‌ دست‌ سامونت‌، در يك‌ دست‌ موبايل‌... خواب‌ دلار مي‌بينيم‌. خواب‌ جلوزدن‌ از آن‌ رفيق‌ و اين‌ دوست‌ چندين‌ ساله‌، خواب‌ بهانه‌هاي‌ شيرين‌ تيغ‌ زدن‌ اين‌ و آن‌. 

اشانتيون‌، هتل‌ پنج‌ ستاره‌، سي‌ دي‌ پارتي‌ فلاني‌ها، نسل‌ جديد تلويزيون‌هاي‌ خانگي‌،مانيكور ناخن‌، كراك‌ و شيشه‌ و اكس‌... 

ـ عزيزم‌ آسمان‌ را نگاه‌ كن‌. امروز انگار اصلاً خورشيد در نيامد. آمد؟ 

اين‌، زندگي‌ ماست‌ زير آسمان‌ خاكستري‌ تراز هميشه‌ و هر روز شهر 

. 

  

ما هر كداممان‌، در يك‌ غار، تنها مانده‌ايم‌ دور خودمان‌ شلوغ‌ است‌ اما، ته‌ چاهك‌ دل‌ تك‌ تك‌مان‌ را كه نگاه‌ كني‌، پيله‌ي‌ تنهايي‌ را مي‌بيني‌، پيچيده‌ و تنيده‌ به‌ دور خيالات‌ مان‌،آرزوهامان‌، خنده‌هامان‌، گريه‌هامان‌. 

گاه‌ شعله‌اي‌ لرزان‌ در دلهايمان‌ گر مي‌گيرد اما، تا به‌ خودمان‌ بجنبيم‌، باد آن‌ را با خود برده‌است‌. باد ما را هم‌ با خود برده‌ است‌. مايي‌ كه‌ هر كداممان‌، قاتل‌ شعله‌هاي‌ لرزان‌ قلب‌هاي ‌سوت‌ و كورمان‌ هستيم‌. ما،گويي كه داريم‌ تاوان‌ گناهان‌ نكرده‌ و كرده‌مان‌ را اينگونه‌ مي دهيم‌. غارهاي‌ ما سرد، نمور، تاريك‌،ترسناك‌... دست‌ و پا مي‌زنيم‌. كه‌ اين‌ پيله‌ پاره‌ شود، اما نمي‌شود. فرياد مي‌زنيم‌ كه‌صدايمان‌ از سقف‌ بالاتر رود، نمي‌رود. صدا مي‌پيچيد. كر مي‌شويم‌. آما خدايا! در اين‌ غارتنهايي‌، برامان‌ رسولي‌ بفرست‌. كه‌ دم‌ مسيحيايي‌اش‌ جان‌ مان‌ را تازه‌ كند. بي‌قرار مبعوث‌شدن‌ يك‌ رسوليم‌ در قلب‌ مان‌، در نگاه‌ مان‌، در گفتارمان‌، در عقيده‌مان‌.. تا گرد ساليان‌غفلت و خود پرستي‌ و نوركشي‌ را از سيرتمان‌ بزدايد. خدايا! رسولي‌ بفرست‌ ناب‌، چونان‌محمد(ص‌) كه‌ آتشي‌ به‌ جان‌ خمودي‌ زمين‌ انداخت‌. 

  

خوش‌ به‌ حال‌  ميثم‌ و ابوذر و سلمان‌. خوش‌ به‌ حال‌ همسايه‌هاي‌ تو. خوش‌ به‌ حال‌آن‌ كودك‌ يهودي‌ گرسنه‌ كه‌ نمک گير عشق‌ توشد. خوش‌ به‌ حال‌ او كه‌ خاكستر از پشت‌ بام‌ ‌ريخت و رفتي‌ عيادتش‌.خوش به حال آنها،كه پاي منبرت نشستند و كلام آهنگين تو را شنيدند. خوش‌ به‌ حال‌ او كه‌ ادعاي‌ قصاص‌ كرد و افتاد بر دامان‌ پاكت‌...«تو»، نور مسلم‌ بودي‌. از آن‌ نورهاي‌ كم‌ ياب‌ و نادر و بي‌بديل‌... در عرش‌ و فرش‌ اعلام‌شده‌ بود كه‌ «آهاي‌ اهل‌ عالم‌! آخرين‌ رسول‌ آسماني‌ را هم‌ فرستاديم‌.» 

حساب‌ دودوتا چهار تاست‌. آخرين‌ رسول‌ را جرعه‌ جرعه‌ بايد نوشيد. بايد سرتا پا چشم‌شد و به‌ تماشاي‌ قامت‌ آسماني‌اش‌ نشست‌. بايد همه‌ تن‌ گوش‌ شد به‌ فرمان‌ او.. ديوانگي‌نيست‌ كه‌ از كنار پرنورترين‌ و عظيم‌ترين‌  چلچراغ‌ آفرينش‌ ردشويم‌ و شعله‌اي‌ هرچندكوچك‌ و لرزان‌، براي‌ غار سياه‌ و تاريك‌ تنهايي‌ مان نگيريم؟؟... 

  

«ريحانه‌».. فرهنگ‌ نامه‌ي‌ لغات‌ را نگاه‌ مي‌كنم‌. دنبال‌ معني‌ كلمه‌ مي‌گردم‌: 

«هرگياه‌ خوش‌ بو، رزق‌ و رحمت‌، راحتي‌ و آسايش‌، آرامش‌» 

كسي‌ انگار ناگهان‌ مرا ميكشد در دالان‌ تو در توي‌ تاريخ‌، لابه‌لاي‌ كتابهاي‌ قطور و خاك‌گرفته‌ي‌ تاريخ‌ نويسان‌ و تاريخ‌ نگاران‌. 

طنين‌ صدايي‌ رامي‌شنوم‌. صدايي‌ كه‌ لطيف‌ است‌، نرم‌ است‌، سرشار از حكمت‌ ودانايي‌ است‌. صداي‌ آخرين‌ نبي‌ نور است‌. اين‌ محمد (ص‌) است‌ كه‌ مردم‌ را مي‌خواند و ازفاطمه‌ ميگويد.از طاهره‌، از مرضيه‌، مطهره‌، ذكيه‌، از ريحانه‌... ريحانه‌... ريحانه‌ كه‌ روح‌ وجان‌ اوست‌. 

دهان‌ به دهان‌ مي‌چرخيد كه‌ «فاطمه‌، ريحانه‌ ي‌ آخرين‌ نبي‌ خداست‌»، دهان‌ به‌ دهان‌مي‌چرخيد كه‌ فاطمه‌ ذريه‌ي‌ پيامبر است‌. مهر و خشم‌ خدا، در گرو مهر و خشم‌ زهراست‌.اگرزهرا نبود، نه‌ محمد بود، ونه‌ علي‌، و نه‌ هيچ‌ جنبده‌اي‌ در اين‌ عالم‌. محور هستي‌ زهراست‌. شالوده‌ي‌ خلقت‌، زهراست‌. سرور زنان‌ عالم‌، زهراست‌. دهان‌ به‌ دهان‌ مي‌چرخيد.اما قلب‌ پيامبر هنوز درد ميكند. خيالش‌ از بابت‌ زهرا راحت‌ نيست‌. نگران‌ كينه‌ي‌ شب‌پرستان‌ است‌. نگران‌ اين‌ قاعده‌ كه‌؛در تاريكي‌ محض‌، وقتي‌ شمعي‌ روشن‌ باشد، چشم‌ شب‌پرستان‌ درد مي‌گيرد. شب‌ پرستان‌ كاري‌ به‌ هيبت‌ عظيم‌ نور ندارند. 

  

  

من از آتش ميترسم.آتش كه زبانه مي كشد قلبم ،مي خواهد كه از جا بكند.آتش حريص است.زياده خواه و نا مهربان،خودش را پهن زمين ميكند. خار خشك بياباني و بوته هاي جوان شمشاد برايش فرقي نمي كنند.آتش ،كار خودش را مي كند .جرق جرق صدا مي دهد و جلو ميرود.مثل امروز بود كه داشتيم در پياده رو مي رفتيم.بچه ها آتشي كوچك به پا كرده بودند.مادرم  گفت:بيا اينور.خداي نكرده چادرت به آتش گير مي كند. 

 يك لحظه خيال برم داشت:آتش به چادر گير مي كند يا چادر به آتش؟؟؟ 

مادرم گفت:نشنيدم.چيزي گفتي؟ 

ما از آتش دور شديم.آتش هنوز جرق جرق مي كرد.كسي از كنارمان ردشد.چند تا جعبه خالي ميوه برداشته بود.فرياد مي زد:باز هم هيزم... 

  

  

هر چيزي ،هر آنچه را كه بر او گذشته تا ابد به ياد خواهد داشت.صندلي، خواب درخت را مي بيند.سنگ ياد  كوه مي افتد.سرزمين طوي، دلش براي موسي تنگ مي شود و بيت المقدس، لحظه ي عروج عيسي را هر بار مرور مي كند.حافظه ي اجسام بر عكس ادعاي "انسان"،كه به زندگي در عصر تكنولوژي وRAM  چند گيگ مي نازد،بسيار قوي تر است.آب هميشه براي كربلاي حسين مي گريد و كوچه هاي خاكي مدينه،هميشه دلشان براي "ريحانه ي نبي"،كباب است. يادشان ميايد كه بالهاي يك فرشته ي زميني،همانجا وسط كوچه شكست و پيراهن بلند و سپيد آسماني اش در آتش كينه سوخت.كوچه ها به ياد دارند كه فرشته ي قشنگ ما، فقط هجده سال داشت اما در غم از دست دادن پيغام بر خدا،هزار سال پير شده بود. نه آنكه پدر او بود.محمد پدر همه ي امت خدا بود.و همين پدر بود كه گفته بود:"فاطمه را از جانم دوست تر دارم."فاطمه،نگران امت محمد(ص) بود. و امت محمد يعني من،يعني تو،يعني حتي همان پيرمرد ارمني كه براي شفاي دختر بيمارش،چراغ ،نذرحسينيه مي كند.

  

  

  

ما سخت جاني كرديم كه تا كنون زنده مانده ايم.وگرنه تاب مصيبت در ما نبود.با پاي پر آبله،تازه رسيده بوديم نزديكي هاي تو.ما سردمان بود.لرز كرده بوديم و اميد رسيدن به تو، سر پا نگه مان داشته بود.كورمال كورمال مي آمديم كه نيافتيم.تو فرياد مي زدي:"قلب هاتان مقدس اند.راحت به دست باد نسپاريدش."و براي سالم رسيدن ما، و به سلامت عبور كردن ما،والله خير حافظا مي خواندي.ما دعايت را مي شنيديم و دلگرم مي شديم.مي گفتيم اگر راه سخت است و جاده باريك و هوا سرد و سوزان چه باك...كه ما مولايي چونان تو را داشتيم.يادم نيست!حافظه ام سخت،ناجور شده است.شايد يك قدمي تو بود شايد هم كمتر...كه ناگهان شمشيري بالا رفت.صداي ترق تازيانه آمد.صداي عربده،فرياد،ناله.صداي وامحمدا! واعليا!...صداي جيغ فرشتگان...هوا تاريك بود.ظلمات بود.ما نديديم چه شد فقط... در يك آن،احساس كرديم كه در صحراي عدم گم شده ايم.تو دست به ديوار، رفتي...و كسي گفت:اف بر شما!...فضه بود انگار. 

تاب اين مصيبت كجا در ما بود .ما همانجا نشستيم.دست بر سر گذاشتيم و ديديم يتيم شده ايم .خبري از گرمي دستان پر از مهرت نبود.بوي دود مي آمد،بوي خون،بوي جنگهاي جاهليت سالها پيش...ما نفهميديم چه شد؟! 

  

  

ريسمان،آتش،چهل مرد قوي هيكل،مسمار،ديوار،تازيانه،نعره،زور،غلاف شمشير،لگد،...من هر چه فكر مي كنم ارتباط اين كلمات زمخت و دردآور را با كلمه ي لطيف و سراسر آرامش "ريحانه"،نمي توانم بيابم.Error مي دهم.با ذهنم مچ نمي شود.ريحانه كجا،لگد كجا...گل كجا،ساتور كجا...؟! ما نمي فهميم.هيچ وقت هم نخواهيم فهميد.من تنها اين را مي دانم كه گوشم درد مي كند.صدايي در گوشم هي زنگ مي زند و هي زنگ مي زند و مي گويد:فضه مرا درياب!!!!! 

  

 

 

حرفي نمانده. يعني حرف كه زياد است اما نه زباني هست كه بگويدش و نه گوشي كه بشنود. تبم تند شده امشب.هذيانم مدام،سرم پر درد.دارم به اين مي انديشم كه شايد بايد حساب دو دو تا چهار تا را دور انداخت.انگار اين روزها چندان كاربردي ندارد.لغت نامه ها را هم بايد دور انداخت.از شركتاب هاي تاريخ هم بايد خلاص شد.اين مثل كه مي گويد "زبان سرخ،سر سبز ميدهد بر باد" را بايد حسابي جدي گرفت.اينطوري بهانه ي خوبي براي خوابيدن و خواب ديدن گير مي آوريم.بهانه اي براي سكوت...دنيا را آب ببرد به ما چه؟! شمعي هم بين اينهمه شمع كم شود به ما چه؟! اصلا عشق يعني چي؟ما هر روزكيلو كيلوعشق، دانلود مي كنيم. 

چقدر تب دارم.گر گرفته ام.دارم مي سوزم.كسي نيست يك دستمال خيس برايم بياورد؟ 

آه بانو!شماييد؟...

  

  

  

مادر نمير! 

دنيا به‌ تو، به‌ مهرباني‌ تو، نوازش‌هاي‌ تو، به‌ عطر بهشتي‌ وجود تو نياز دارد. 

مادر نمير ! 

ببين‌ كه‌ ما هنوز درد يتيمي‌ را سال ‌به سال‌ داريم‌ بر دوش‌ مي‌كشيم‌ تا جمعه‌ موعود... و هنوزجمعه‌ نيامده‌! 

مادر!اين هله هوله هاي رنگين را از جلوي كودكانت بردار كه از بس خورديم دلمان درد گرفته است.مادر ما خسته ايم.كمي از كوثر حياتت به ما بنوشان. 

{ }



پنجشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٦
 

تو در جان منی ، من غم ندارم  

صبوریم ما،

عادت کرده ایم که صبور باشیم ...

حیف که نمی شود به جای بمب و جهل و تعصب بگذاریم "گل محمدی" وگرنه حتماً از دیروز تا حالا گذاشته بودیم !!

دی روز که زهرا پیام زد (حرمت اهل خدا را شکستند ...هتک حرمت به حرم تسلیت ...)اولش خندیدم ، گفتم زهرا پیام یک و سال و خرده ای پیش را برای چی دوباره فرستاده !

بعد گشتی در خبرها زدم و ...

تو گفتی :

"سنگ بدگوهر اگر کاسه زرین بشکست                       

قدر آن سنگ نیفزاید و زر کم نشود "

و من مبهوتم ...

صدایی، فریادی ، اعتراضی ، قدمی ...

عادت کرده ایم ،

به یک صبوری بی خود عادت کرده ایم...

{ }



چهارشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٦
 

 آقای مولوی

گفتی مرا که :"چونی؟"

در روی ما نظر کن ...

 گفتی :"خوشی تو بی ما !"

 زین طعنه ها حذر کن...

 گفتی مرا ـ به خنده ـ :"خوش باد روزگارت!"

 کس بی تو خوش نباشد ،

 رو ، قصه ی دگر کن !

 

مولانا را دوست دارم به خاطر همین طراوت هاش ...

 

 

{ }



دوشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٦
 

تَر تَرین !

سلام!

از این  وبلاگ در گوشه و کنار (که یکی از این گوشه کنارها مثلاً می شود بی بی سی!) به عنوان پرمخاطب ترین وبلاگ فارسی یاد می شود.

تعداد بازدیدها و گاهی کامنت هایش نجومی است طوری که سر آدم سوت می کشد .برای مثالاین یادداشت هیجده هزار و سیصدو هفده بازدید داشته است !

گرچه  این نجومی بودن از آشنایی قبلی حدود هفتاد ملیون نفر با نویسنده اش آب می خورد ، ولی آدم های مشهور سیاسی ،اجتماعی ،هنری دیگری هم هستند که وبلاگ می نویسند و یک سوم این ارقام هم بازدید کننده ندارند .

برای من یک حسی دارد مثل خوردن یک آلاسکای نارنجی که توی کوچه های بن بست بچگی از یک بستنی فروش دوره گرد خریده باشی !

البته این حس هم خودش از جای دیگری آب می خورد ...

                                                                                                    

{ }



یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦
 

خط خطی

چشمهایم را که باز کردم دیدم دوزانو نشسته و چاقوی آشپزخانه را گذاشته روی گلویم .

گفتم :چه کار می کنی؟

گفت: از وقتی که هوا روشن شده نشستم اینجا تا بکشمت ولی هنوز نتوانستم.

دقیق تر نگاهش کردم ، مردمک چشم هایش هیچ تکان نمی خورد ، دوزاری ام افتاد.

گفتم : خب حالا عیبی نداره ، بذار بچه ها رو بیدار کنیم ، صبحانه بخوریم ، اونا که رسوندیم مدرسه بعد برمی گردیم اونوقت اگه خواستی منو بکش.

یک خرده ساکت ماند و بعد مثل بچه ها سرش را تکان داد که یعنی باشه !

بچه ها را بردیم مدرسه واز آن جا یک راست بیمارستان .

بعدتر که برایش تعریف کردم بی امان باران گرفت...

 

{ }



پنجشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٦
 

اسباب کشی

واژه ها را ریختم توی فرغون ،آوردم خالی کردم اینجا!

بعضی های شان شکستند ،لبه بعضی ها پرید ، آن اسلیمی ها را هم گذاشتم همان جا ، پروانه را هم ،که هی دورشان چرخ چرخ بزند ؛تا همیشه...

اینجا گرچه هنوز در و دیوارش بوی رنگ می دهد و وقتی تکیه می دهی ممکن است لباس ات گچی شود ولی به گمانم به من شبیه تر باشد.

                                         

                                                                                          باش...

                                                                                                 

{ }



پنجشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٦
 

غریبانه بگردیم ...

دی روز وقتی گاه گداری برای کاری یا برنامه ای می رفتیم فرهنگ و ارشاد" یک جورهایی" غریب بودیم .

طرز پوشش  ، شیوه  برخورد  ، نوع نگاه مان  همه و همه با بچه هایی که آن وقت آن جا میدان دار بودند فرق   می کرد ، اگر خدای نکرده در بخشی از نوشته ای یادی از شهید،جنگ ، امام و هر کلمه دیگری در این مایه ها می کردیم فوری انگ تحجر می خوردیم و متهم می شدیم به کلیشه ای حرف زدن و شعار دادن وچه و چه ...

امروز وقتی گاه گداری برای برنامه ای یا کاری می رویم فرهنگ و ارشاد "خیلی بیش تر از یک جورهایی" غریب ایم.

طرز پوشش   و شیوه  برخورد ما ن شاید با بچه هایی که حالا  آن جا میدان داری  می کنند خیلی  فرق  نکند ، ولی نوع نگاه مان قطعاً متفاوت است . انجمن ادبی ای که اسم اش شده باشد "روح ا..." و شعر و داستان و فیلم و موسیقی اش شده باشد" مناسبتی "، شعرش وصف عشق به امام و انقلاب و شهید و... شده باشد ، بعضی ها هم این وسط رنگ عوض کرده باشند و به جای پوستر " دوباره می سازمت وطن"   ، علم ِ " یا قمر بنی هاشم " بلند کرده باشند ...

و اگر خدای نکرده جایی از دهنت بپرد که از این نگاه سطحی شاهکار هنری که هیچ شاهکار بی هنری هم در نمی آید ، فوری انگ منافق بودن بخوری و متهم شوی به نداشتن اخلاص وچه و چه ...

                                                                                                  باقی بهارت...

 

 

 

{ }



چهارشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٦
نیازمندیها

به یک دل ِ نگیر جهت تعویض نیازمندیم ...

 

 

 

 

 

 

 




سه‌شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٦
 

یک نقطه تعادلِ روشن

این یادداشت را در وبلاگ " از زندگی ... " خواندم و نکته های زیر از ذهنم گذشت :

در مورد این یادداشت خیلی از افراد از جمله (احتمالاً ) خود نویسنده محترم معتقدند که خانم ها در زندگی های سنتی جامعه ما (به ویژه خانم های خانه دار)اغلب خودشان را فراموش کرده اند و فلسفه وجودی خودشان را در برآورده کردن نیازهای همسر و فرزندان شان می دانند(مثل فرشته های مهربون!)

چند نفری هم بودند که این دیدگاه را رد کرده اند و دلیل افسردگی مورد مطرح شده در یادداشت را نه همسرداری و بچه داری و خانه داری و... که در شخصیت خود فرد دانسته اند و به نقش های همسر بودن و مادر بودن زن ارزش فوق العاده داده اند.

این وسط من طبق معمول دنبال یک نقطه تعادل می گردم !

 نقطه ای که این فرشته مهربون قصه وقتی روی آن بایستد آن وقت هم شاهراه حیاتی محبت و همدلی خانواده باشد و هم خودش باشد . هر خانه یک فرشته منحصر به فرد داشته باشد . "فرشته گی به شیوه خودش" را ابداع کرده باشد.

تصورش کمی سخت است . یک جورهایی داد و بیداد هر دو طرف را شاید در بیاورد ولی من به یافتن این نقطه امیدوارم .

ازدواج که کردم غصه ام گرفت از این که باید از دنیای خودم جدا شوم ، از این بیست و چند سال قریب و غریب ، او گفت چرا فکر می کنی باید از دنیای خودت جدا شوی ، من را در دنیای خودت سهیم کن ! و چنین کردیم . و قالب زندگی را همان طور ریختیم که فکر می کردیم درست است ، نه آن طور که دیده بودیم .

در این زندگی انجام مسئولیت ها ی خانه ولو به شکل سنتی اش دیگر فراموش کردن خود نیست. به شاعری می مانی که چاره ای جز شعر گفتن ندارد، شعر در وجودش متولد شده است و او با کمال شیدایی و هنرمندانه می سرایدش . زن و مرد نیز نه این که پایشان روی بیل مانده باشد بل که شاعر شده اند ! نه نگران نشوید ! دقیقاً می فهمم که چی دارم می گویم . زن بی آن که ویژگی های شخصی و آرزوهای فردی اش را خط زده باشد از بزرگ ترین آرزوهایش این می شود که عزیزانش در آرامش و صمیمیت باشند .

مدت هاست که این فکر را در ذهنم دارم می پزم (اگر مثل غذاهایم ته نگیرد خوب است !) .

این نقطه تعادل نقطه روشنی ست . و من احساس می کنم همین امروز و فرداهاست که بخش بزرگی از خانم های خوش فکر ومؤمن به تقدس بنیان خانواده ، این نقطه را کشف کنند همان طور که الان هم خیلی ها کشف کرده اند.

                                                                        "به فکر رنگ سبز پس فردا!"

 

 

{ }



پنجشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٦
 

ممد!

تو بودی و دیدی ...

{ }



سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٦
 

احسان مطهری بابا شد!

این  واینک ما...یی ترین خبر در ۶ ماه گذشته  بود .امید آن که این کوچولوی نازنازی همه ی صفات خوب بابا و مامان اش را یک جا داشته باشد ولی در مورد کلیه امورات مرتبط با زمان و وقت و ساعت و قول و...فقط و فقط به مامان اش رفته باشد.

{ }





زنده گی(۱٢۳) از عشق(٧٦) دوستت دارم ها(٦۸) زنان(٦۳) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) هذیان ها(۳٢) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱٧) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) سفر(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) مادر و دختری(٦) کارو زندگی(٦) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) مادر(٥) مسجد(٤) بچه(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) دعا(۳) خانه(۳) بابا(۳) آرشیو(٢) مدرسه(٢) بیماری(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) پدر و دختری(٢) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) ما سه نفر(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.