پنجشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٦
مرگ حق است تبسم کن و بگذر قیصر...

می نویسی "پنج شنبه ی آخر سال است" و من یاد آن قسمت خانه سبز می افتم که پنج شنبه ی آخر سال بود و حبیب بود انگاری و حبیب نبود.

می نویسی "پنج شنبه ی آخر سال است " و من می پرسم این چه دلی ست که تو داری ، چرا تلخی رفتن آن شاعر از دلت نمی رود؟

می نویسی " پنج شنبه ی آخر سال است" و من یاد همه ی خوب هایی که نیستند در دلم تازه می شود و می دانم که نزدیک بهار است.

می نویسی " پنج شنبه ی آخر سال است" و من ...

باقی بهارت...

 

 

{ }



چهارشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٦
اللهم اشف کل مریض!

* کارشناس ارشد آی تی است ، در بروشور انتخاباتی اش نوشته: رفتم پیش عالمی استخاره کردم که کاندید شوم یا نه ،آمد: تو به این کار امر شده ای و اگر عمل نکنی از گناهکارانی!

*دکتر است و از سادات خیر سرش! پیام تبلیغاتی اش را زده :یا جده سادات مددی!

*یک دوره رآی آورده خیالات برش داشته ، حالا بیست و هشت صفر پیام کوتاه به ملت می زند که: رحلت جانگداز جد بزرگوارم (!)تسلیت! حاج سید دکتر فلان فلانی زاده

*!!!

{ }



سه‌شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٦
نامه

هم کلاسی گرامی

سلام

امیدوارم که حال شما خوب باشد.

امروز قرار است شما از پایان نامه تان دفاع کنید و من خوش حالم. اگر این همه دور نبودید می شد من هم روی یکی از صندلی ها بنشینم و مثل آن وقت ها چند تا سؤال بی سرو ته بپرسم و یک بحث داغ راه بیاندازم .

مشکل من این بود که آن رشته تجربی را با شاخص های انسانی توی ذهنم پردازش می کردم و وقت کلاس را بیخودی می گرفتم . این وسط شما شاید تنها کسی بودید که این را درک می کردید . دکتر سلیمانی هم از بامعرفتی اش بود که میدان می داد. خلاصه خدا به آن رشته رحم کرد که آدمی مثل من قیدش را زد و آدمی مثل شما امروز از پایان نامه ارشدش دفاع می کند و چون شاگرد ممتاز است احتمالاً بی وقفه می رود برای دکترا.

امروز قرار است شما دفاع کنید و من خوش حالم. با آن که حتی نمی دانم می خواهید از چی دفاع کنید!احتمالاً چند گونه جدید فوزاریوم یا فیتوفترا یا پیتیوم از ریشه لوبیای سحر آمیز یا سیب زمینی پشندی استخراج کرده اید! یا شاید ژنوم ویروس های بیچاره را قلقلک داده اید یا شاید در گوش گندم بیچاره چیزی خوانده اید که در کم آبی قدری صبوری کند یا یک چیز دیگری توی این مایه ها!

خوش حالم نه به خاطر این که شما با موفقیت تا این جا آمده اید و امروز روز درخشانی خواهید داشت.

خوش حالم به  این خاطر که کسی بود بالاخره که من به اش حسودی کنم. من طعم حسادت را کم چشیده ام ، همیشه آن قدر غرور بی خود داشته ام که نگذارد در مقابل کسی احساس ضعف کنم و برسم به حسادت ولی در مورد شما این اتفاق افتاد.

گرچه خیلی از هم کلاسی های دیگر ما به خاطر شایستگی های شما و آزاد بودن تان از قید و بندهای معمول آن دوران دل خوشی از شما نداشتند ولی حسادت من از آن مدل نبود.

یقینِ شما همیشه پایه های یقین من را می لرزاند. در ذهن من ، شما مثل یک خط کش آهنی بودید. مسئول راست کشیدن ، مستقیم رفتن بی هیچ گونه اغماض و انعطاف و من خط کشی اگر داشتم کاغذی بود و به بهانه ها و عذرهای مختلف از وظیفه خود یعنی راست بودن طفره می رفت.

خوش حالم که روزگاری به کسی حسادت می کردم که حرف اش حرف بود و وقتی می گفت هستم می دانستی که تا آخر آخر آخرش هست ، حالا این آخر هر جا که باشد .

آدمی که می شد رویش حساب کرد ، آدمی که یقین می دانستی دروغ نمی گوید ، کلک نمی زند ، روشن است .

آدمی که می شد به او اعتماد کرد وقتی که نمی شد به احدی اعتماد کرد.

و برای من که در درون خودم این گونه بودن را آرزو داشتم حسادت ،چندان غریب نبود.

ما می فهمیدیم شما وسط کلاس وقتی یک هو می زنید بیرون یعنی که آن بیرون صدای اذان پیچیده است.

ما می فهمیدیم که شما از همه ی پیرهن روی شلوارهای دانشگاه بسیجی تر بودید بی آن که با کارت عضویتی اردو بروید یا فیلم بیایید و تیریپ شهادت بزنید.

ما این ها را می دانستیم و من به خاطر این ها به شما حسادت می کردم و به خاطر آن حسادت خوش حالم.

من خوش حالم که شما همه ی یادداشت های این جا را بدون استثناء خوانده اید چون روز اول گفتید (همیشه خواهم خواند!).

من خوش حالم که شما به خاطر یک نذر چند سال است که مشهد هستید!

من خوش حالم و نمی شود آن قرآن را ببینم و برای شما و زهرا دعا نکنم .

و خیلی خوش حال تر می شوم اگر روزی مادرتان را ببینم ، احساس می کنم که او باید به من چیزهایی بیاموزد.

من خوش حالم و تصادفاً امروز روز دفاع شماست.

.

.

.

{ }



دوشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٦
"بفرمائید فروردین شود اسفندهای ما..."

نمی شد قالی باشیم؟

دم دمه های بهار که می شود بشویندمان پاک

آن قدر که آب زلال از دل مان بجوشد

و از لب دیوارها پهن مان کنند

و به وزش بادی خشک شویم

و دوباره ...

نمی شد؟

{ }



یکشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٦
عاشقانه های شهریار

فقط آن دختر می داند
اگر زنده باشد البته!
فقط او می داند که چه گذشته است .فقط او می داند که آن شاعر چه کشیده است. و فقط او ست که با دیدن این فیلم فرق واقعیت و نمایش واقعیت را می فهمد ...و شاید می خندد ...و شاید تلخ می خندد...


سریال شهریار را که می بینم این جمله ها در ذهنم رژه می روند.

{ }



چهارشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٦
پرنده های کوچک

گاهی به این فکر می کنم که کودکان شیرخوار غزه وقتی میان فوج خون پرمی کشند ،آن بالا که می رسند در گوش خدا به نجوا چه خواهند گفت؟

{ }



سه‌شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٦
این یک پیام کوتاه بود

((نشانی ات را گم کردم

از مادرت ،

از مادرت پرسیدم ،گفت:قطعه ۶۴ ردیف اول

آمدم ، و یادم آمد که می گفتی قطعه همان غزل است اگر سر نداشته باشد.

تو هم غزل بودی ،

قطعه

قطعه
))




یکشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٦
یک آن

وقتی حرفی می شنویم یا تصویری می بینیم یا چیزی می خوانیم که ذهن مان را سخت درگیر خودش می کند و دل مان را میان لحظه اش گروگان نگه می دارد ، شاید معنی اش  این باشد که ما به شنیدن دیدن و یا خواندن آن سخت محتاج بوده ایم.

{ }



یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦
مرگ مجازی

  • شروع دوباره همیشه یک جورهایی سخت تر است. قبل ها فکر می کردم در شروع دوباره ، در این از سر گرفتن باید با  یادداشتی شروع کرد که بترکانَد . که ذائقه ها را غافل گیر کند.
    اما این چند وقت این چرندیات کامل از مخم پریده ...سربه راه تر از آن شده ام که بخواهم شیطنت کنم و دست کسی را بگذارم توی حنای واژه ها.
    می نویسم و نمی دانم چه رازی ست که دلم رضا نمی دهد به دوباره نوشتن ...گرچه دنیا پر از صداست و میان این همه شلوغی بودن یا نبودن یک صدا اهمیت چندانی ندارد. دنیا معطل کسی نمی ماند ، راه خودش را می رود و خوش به حال دنیا!

  • می نویسم به خاطر خودم ... به خاطر آن تشنه خشکیده لبی که روزگاری بی خودانه در پی جرعه های نوشتن بود و هر روز که می گذرد بیم آن دارم که در درون من جان داده باشد.

  • شده بودم مثل روح سرگردان ، هی پنجره را باز می کردم ، می آمدم به نشانی خانه ، نگاهش می کردم ، با اشتیاقی عجیب ، گویا منتظر بودم پست جدیدی در او متولد شده باشد ، بعد یادم می افتاد که خودم درش را تخته کردم ، این من بودم که گفتم نه ...نمی نویسم یه مدتی و یه مدتی یعنی نمی دانم تا کی! دلم آن جا بود . به مردن می ماند ،  مرگ مجازی ! حالا می فهمم که روح های مسافر  چرا در حوالی خانه شان سرگردانند ...

  • می نویسم و کودکانه از تو می خواهم که بر من ببخشایی این بی مزه بازی ها را ، این رفت .و آمدها را ...و بگذاری به حساب زمستان که سرد بود ، خیلی سرد . و مه بود ، خیلی مه ...

{ }





زنده گی(۱٢۳) از عشق(٧٦) دوستت دارم ها(٦۸) زنان(٦۳) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) هذیان ها(۳٢) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱٧) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) سفر(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) مادر و دختری(٦) کارو زندگی(٦) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) مادر(٥) مسجد(٤) بچه(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) دعا(۳) خانه(۳) بابا(۳) آرشیو(٢) مدرسه(٢) بیماری(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) پدر و دختری(٢) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) ما سه نفر(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.