دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦
 

طنز جام جم و ظرافتی که نداشت

طنز نویسی هم برای خودش مثل همه فن های دیگر عالم  آداب و رسومی دارد ، قشنگ ترین طنزها وقتی شکل می گیرند که در جای مناسب آورده شوند ، روده برکن ترین جوک های دنیا را اگر در یک جلسه رسمی اداری تعریف کنی نه تنها به طنازی تو احسنت نمی گویند بل که از پنجره احتمالی اتاق جلسات شوت ات می کنند برای هواخوری.

جام جم در ضمیمه پزشکی و سلامت خود با عنوان "سیب "دقیقاً با این چنین طنز پردازی بی مزه ی بی جا و مکانی خودش را سبک کرد . هم طنزش را سوزاند هم از اعتبار ش کاست.

مقاله را امروز دیدم ، یک مقاله کاملاً علمی با قلمی رسمی در مورد نظریه های انیشتین و کشف انرژی هسته ای و تاریخچه استفاده از بمب اتم ، در پایان هم با این جمله انیشتین تمام می شد که "اگر یک بار دیگر قرار بود زندگی کنم ترجیح می دادم لوله کش شوم تا دانشمند " .

تا این جا را داشته باشید ، بعد برای همچین مقاله ای این  عکس را زده اند ،آن هم در وضعیتی که درست یا غلط ،خوب یا بد همه ملت یک صدا شده اند و بر سر این قضیه هسته ای به اجماع رسیده اند .

یک طوری تنه زدن بی ادبانه ای بود به همه مردمی که دارند از یک پیاده رو رد می شوند .

من طنزهای انتقادی قشنگی را نسبت به دولت در قالب های نوشتاری ،گفتاری و تصویری دیده ام و به بعضی هایشان آن قدر خندیده ام که اشکم در آمده ولی این عکس جام جم را یک شوخی خام تلقی می کنم که هیچ جوری نمی شود هضم اش کرد. در شأن یک پیام کوتاه شاید باشد که بین مردم دست به دست می شود و لای انبوه پیام های میلیونی روزانه گم می شود و ساعتی بعد از یاد می رود ولی مطمئناً در شأن روزنامه کثیرالانتشار یک مملکت نبود.

انگار این ضمیمه روزنامه ها از چشم نظارت شورای سردبیری در می رود که هرچی دسته گل مطبوعات به آب می دهند از باغچه ضمیمه ها چیده شده است !

 

{ }



سه‌شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٦
 

يك نامه خصوصي!*

قربانت شوم ؛

الساعه كه در ايوان با همشيره همايوني به شكستن لبه نان مشغوليم ، خبر رسيد  شاهزاده موثق الدوله ،حاكم قم را كه به جرم رشاء و ارتشاء معزول كرده بودم ،به توصيه عمه خود ابقا كرده و سخن هزل بر زبان رانده ايد. فرستادم او را تحت الحفظ به تهران بياورند تا اعلي حضرت بدانند كه اداره امور مملكت با توصيه عمه و خاله نمي شود.

                                                                                                     زياده جسارت است

                                                                                                                تقي

* از نامه هاي امير كبير به ناصرالدين شاه !!

{ }



شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٦
 

به روایت کودک      

                                                         

عروسک اش را خوابانده ،یک تکه پارچه شده پتویش، موهایش را دانه دانه کنده ...وسط سر عروسک جای خالی موهای طلایی پیداست .یک سیم از دست نحیف اش گره زده به لوله گاز ،روی لب هایش یک پوست پسته گذاشته ...

چادر زنانه بلندی را روی سرش می اندازد و به بازاری می رود که آن سوی اتاق است . چادر را سه دور، دور کمرش بسته و باز دنباله بلندش از پشت  روی زمین می کشد ، می خواهد از داروخانه آن بازار  دارو بخرد ،پول اش نمی رسد ، می آید از "خرسی" و "حسنی" و "مریم گلی "و "جوجه اردک" پول قرض بگیرد ، اما آن ها همه پول شان را قبلاً به او قرض داده اند . می رود خانه "دارا و سارا" ، می خواهد پرستار بچه شان شود ولی آنها بچه ندارند ، راضی به شستن لباس ها و ظرف هایشان می شود...

صدای سرفه های پی درپی عروسک از آن ور اتاق می آید ،دست های کفی اش را از تشت لباس در می آورد ،می رود پوست پسته روی دهان عروسک را جابه جا می کند ،یک لیوان آب برایش می آورد ، دست پاچه گره سیم را روی لوله گاز محکم می کند . می رود پول اش را از "دارا و سارا" بگیرد ولی آنها رفته اند دَدَر .

داروخانه نسیه نمی دهد ، معرفت بقالی را هم ندارد .می آید کنار عروسک اش می نشیند . یک دسته موی طلایی دیگر ریخته روی بالش ...

بغض می کند ، بغض اش می ترکد ، بلند گریه می کند ...

 

 

{ }



چهارشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٦
 

روز تاج گذاری

نوشته:

در ِ گوشمان خوانده اند ( شاگرد ) که شديم ، همه ي صفوف ِ کلاس که پر شد؛ ( معلم ) مي رسد.معلمی که خوش تر می داند ( ندانيم ) تا درسش را ( به غلط ) از بر کرده باشيم.هرچند فی الجمله معلم ِ ( همه ) است.اما کارش با آنها که کج و معوج فهميده اند سخت تر است،تا شاگردانی ( خالي الذهن ) سر ِ کلاس نشسته اند.

                                                        *‌    *     *     *    *

                                          آغاز ولایت سبزش بر زمین و زمان مبارک ! 

{ }



یکشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٦
 

تقدیم به "تو" ، با احترام !

یکم ) سلام !

دیُم) دیدی بهار آمد ؟!

دیدی هی نق زدی  از این زمستان طولانی که قصد رفتن ندارد خسته شدم ؟

دیدی هی شک کردی که نکند بهار نیاید ؟!

دیدی کم کمک گوله گوله برف که می بارید ته چاهک دلت کسی وز وز می کرد که  بهار یک دروغ قدیمی است ، باور نکن بخواب ؟

دیدی آمد ،دیدی به شک تو خندید ، دیدی خیال انکار تو  رو سیاه شد ...

دیدی هی من نوشتم "باقی بهارت ..."و تو هی طعنه زدی که کو پس این بهارت ...

دیدی بهار آمد ؟دیدی ؟!

سیُم) می گویم بچه بزرگ کردن چقدر دنگ و فنگ دارد ها ! از یک موجود هاج و واج فسقلی ناتوان باید یک آقا یا خانم متشخص حسابی دربیاوری .

اولین یادداشت عطش شکن را ۷ فروردین ۸۵ نوشتم ، به عبارتی بچه ام یک ساله شد . هنوز  چهار قدم راه که می رود سه بار می خورد زمین ، هنوز آن قدر بزرگ نشده که وقتی تو می آیی اینجا برای دیدنش سیبی بچیند و پذیرایی ات کند .هنوز آنقدر خانم یا آقا نشده که بقچه دلتنگی هایش را نیاورد جلوی تو باز کند و ناگفته هایش را یک جا بریزد در دامن ات. هنوز سوادش در همین حد  است که تو داری می بینی ، هنوز عادت نکرده به این که دنیا محل گذر است و همین است که دیر آمدن تو بهانه گیرش می کند.

اولین بار آمدم و نوشتم :

"شمشير را از رو ببند لطفاً ! زخم های من را تازه تر کن ٬عميق تر کن ٬نگذار بخوابم !حتی به قيمت پاشيدن يک دريا روی صورتم !حتی به قيمت نشاندن يک زخم روی پلک هايم ٬نگذار آسوده بخوابم .."

و تو خوب آمدی باوفا! دریا پاشیدی روی صورت ام ، زخم زدی روی زخم ام . یک سال تمام بیدارم نگه داشتی با بودن ات ، با همدلی ات ، با موافقت هایت ، با مخالفت هایت ،با داد و بیدادهایت که فلانی ،جمع کن کاسه و کوزه ات را ،آخر این هم شد وبلاگ که تو داری .

اولین بار آمدم و نوشتم :

"آمده ام به مهمانی ات !که بخوانی ام و بخوانمت ؛ برای زنجير پيوستگی قانون است و  ما را زنجير آفريده اند شايد !"

و تو مرا تحویل گرفتی ،بیش تر از آن چه لیاقت ام بود ، و من هیچ باور نمی کردم که این بچه کج و کوله یک ساله این همه برای من رفیق دست و پا کرده باشد . برای من که به قول فلانی آنقدر در خودم را در حاشیه برده  بودم که کم کم داشتم می شدم بخشی از دیوار ، برای من که این جا در این تکه از دنیا حتی گاهی برای یک جمله دوست داشتنی که از کسی بشنوم تشنه می شدم ، برای من که همه آشناهایم را یک جایی با کله شقی تمام جا گذاشته بودم  . برای این من ، تو شدی "رفیق" ! و همین تو بودی که یک خلأ بزرگ را پر کردی با بودن ات .

و حالا همین است که اگر دری به تخته بخورد و حال دعایی دست بدهد تو از جمله خویشاوندان نزدیک منی که از سهم دعایم  بیشینه داری .

یک رازی هست در این رفاقت های عجیب و غریب نادیده ما ، یک رازی که سحر گاه اول فروردین وقتی که "حول حالنا "چراغ ِ خانه می شود تو هم از نقش های اول این ضمیر "نا"یی!

همین تو که یک وقت "شیوا"یی و یک وقت "حضور ناپدید"ی و یک وقت "محسن" ی و یک وقت "ستاره" ای و یک وقت "احسان" ی و یک وقت "زهرا" یی و یک وقت "علی" ای و یک وقت "بانو" یی و یک وقت "یونس "ی و یک وقت "مریم" ی و یک وقت "بی نام" ی و یک وقت ...

نه ، از من نرنج ، نگو که :بی معرفت ، نیامدی این همه روز ، ننوشتی این همه وقت ، حالا هم که آمدی به جای بهاریه نوشتن دلتنگیه می نویسی !

نتوانستم پنهان کنم ، نتوانستم که نگویم ات چقدر برایم عزیز است بودنت ، نتوانستم نگویم که من دعایت می کنم ، دعایم بکنی یا نکنی .

چهارم ) نوروز همه به دید و بازدید اقوام و آشنایان می روند ،می گویم ما که همیشه در حال دید و بازدید از این خانه های هم دیگریم نوروز را کجا برویم؟!

                                                                                                      

                                                                                                     باقی بهارت ...

                                  

 

{ }





زنده گی(۱٢۳) از عشق(٧٦) دوستت دارم ها(٦۸) زنان(٦۳) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) هذیان ها(۳٢) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱٧) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) سفر(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) مادر و دختری(٦) کارو زندگی(٦) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) مادر(٥) مسجد(٤) بچه(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) دعا(۳) خانه(۳) بابا(۳) آرشیو(٢) مدرسه(٢) بیماری(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) پدر و دختری(٢) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) ما سه نفر(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.