پنجشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٥
 

آسمان به جاي زمين

هميشه ،

همیشه  ؛

دنياهاي ديگري هست كه قناري ها ،

در آن آوازهاي قشنگ تري بخوانند .

خداحافظ آقاي عبدالهي ... 

                                                                                      

{ }



سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٥
 

روش هاي نوشابه باز كردن

۱- بعضي ها نوشابه را با "در باز كن"باز مي كنند ،اين جوري :

تق، پی....س!

۲- بعضي ها نوشابه را با "قاشق" باز مي كنند، اين جوري :

توق ...تيق.....تق ....پي....س!

۳- بعضي ها در نوشابه را با "دريل "سوراخ مي كنند ، اين جوري :

د......ي...ر....(بدون پي....س)

۴- بعضي ها نوشابه رابا "كلمات "باز مي كنند ، اين جوري :

بدون هيچ گونه تق ، د...ي...ر و پي...س

{- من تو جشنواره وبلاگ نويسي دانشجويي همدان مقام آوردم !

- آره ، من اسم شما رو يادمه چون اون موقع احسان مطهري زاده ما هم مقام آورده بود .

- اِ....شما هم منو يادتونه ....حتماً خيلي افتخار كرديد كه همشهري تون مقام آورده !!!!}

۵- بعضي ها هم اصلاً نوشابه باز نمي كنند چون ديگراني را دارند كه به چهار روش بالا برايشان نوشابه باز كنند ، همون جوري !

۶- بعضي ها هم كه اصلاً نوشابه باز نمي كنند ، چون ر‍ژيم دارند ، حالا يا از نوع جسمي يا روحي! اين جوري :

.....   .......   ......    ......

 

                                                                                          باقي بهارت....

{ }



پنجشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٥
 

با كلمه ها و تركيب هاي زير  جمله (ها) بسازيد

۱) آدم برفي:

آدم برفي به آفتاب عاشق است ،ديده اي كه به يك نگاهش جان مي دهد.

۲) تعطيل:

گذر "امير مؤيد دات كام "تا "اطلاع ثانوي" تعطيل است . همه ي كوي و برزن اش تعطيل كرده اند اساسي ، كركره ستون هايش پائين است ، حال من يكي كه بدجور از اين اوضاع گرفته ، اگر  اين "اطلاع ثانوي" به تو رسيد بي زحمت خبرم كن!

۳)ضمانت نامه:

ازدواج تنها پي وندي ست كه خدا سفت و سخت پايش ايستاده ، برعكس خيلي از پي وندهاي ديگر كه هيچ فرداي شان ضمانت نامه ندارد ...

۴)روز رفتن :

"روز رفتن" به يك عشق ساده اين جايي چنان بهايي داد كه قبل از اين توي هيچ سريال تلويزيوني نديده بودم ، از تكرار مبرايش كرد ، از كوچه و خيابان جمع اش كرد و نشاندش در قلب يك مؤمن. "كريم و لاله" اش من را ياد "علي و مهتاب" اميرخاني انداخت . مي گويم انگار راست راستي اسطوره هاي  عاشقي اين مرز و بوم از "ليلي و مجنون" و "شيرين و فرهاد"و امثالهم  به سمت ديگري دارند مي رود . نه ؟!

۵) منبرانه :

تو اگه بد و خنگ و بي عرضه باشي اون وقت بچه هاتم بد و خنگ و بي عرضه مي شن ، اون وقت بچه هاي بچه هاتم بد و خنگ و بي عرضه مي شن ، اون وقت بچه هاي بچه هاي بچه هاتم بد و خنگ و بي عرضه مي شن ،اون وقت تو مي شي يكي از مراكز انتشار بدي و خنگي و بي عرضگي در عالم ...

۶) بنگاه  :

دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز
برای دلم
مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت

*
ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد

*
یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است

*
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟

*
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست

*
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
کسی را نداریم

(جمله هاي قشنگ" بنگاه "را از خانم عرفان نظر آهاري وام گرفتم  ، نوش جان !) 

                                                                                                    باقي بهارت...

{ }



سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٥
 

يك خرده ناز كنيم !

قيافه شهرمان شده رنگي رنگي ! شده پر از قيافه !پر از لپ هاي گلي و لبخند مليح !

شده مثل يك خواستگاري دسته جمعي ! نامزدها همه سيني چاي به دست در ستادهاي انتخابي شان انتظار پسنديده شدن مي كشند !

و با چشم هايي كه چند روز مشق مهرباني كرده اند هي سعي مي كنند محبت و عشق خودشان را به ما ثابت كنند با كارت اينترنت مجاني و خودكارهاي گل منگولي و شكلات !

اين تنها جايي ست كه ملت مي توانند يك خورده ناز كنند براي مسئولين !و بعد ازين احتمالاً برعكس مي شود !

ملت هم خوششان مي آيد تا دقيقه نود همه را  بگذارند توي خماري ! آن دوساعت آخر "بله"را مي گويند !

بعدش ديگر قضيه شكل ديگري به خود مي گيرد :

بعضي از ين عشاق سينه چاك مي روند زير سرم ، يا يك سفر مي روند به كما يا يه هويي بي تربيت مي شوند و شيشه خانه مان را سنگ مي زنند و فحش مان مي دهند كه چرا آنها را نپسنديده ايم ! يا مي گويند ما از اولش هم در مورد شما اشتباه مي كرديم و قهر مي كنند تا حوالي انتخاباتي ديگر !

بعضي ها هم خيلي ذوق مي كنند و بال بال مي زنند توي هوا و از آن بالا مردم را و صندوق رأي را ريز مي بينند و نمي آيند پائين تا حوالي انتخاباتي ديگر !

ما دل مان به جاي ديگري گرم است ، رأي دادن و ندادن مان به جنگولك بازي هاي گزارش گرهاي تلويزيون و مرهبون(!) شدن يه هويي نامزدها نيست ، آخرش هم كه انگشت خيلي هامان آبي مي شود ...ولي بد نيست خردكي كلاس بيائيم !

                                                                                                    باقي بهارت ...

{ }



شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٥
 

مبارک تان باشد!

باران ریز و یک سر می بارد و قطره های بازیگوشش خودشان را می کوبند به شیشه پنجره و سرکی می کشند.

حکماً باید محرم باشند قطره های باران و عیبی نداشته باشد که تو را یک نظر ببینند .

تو تاجی از نقره روی سرت داری و یک تور سفید آهار دار از تاجت آویخته پائین ، از شانه هایت گذشته و بعد نزدیکی های کمرت یک دفعه ای باز شده مثل نقاشی های بچگی مان .

من تو را نگاه می کنم که سفیدی و یاد برف های یک نفس می افتم و خیابان مهدیه و بدو بدو دویدن ها و سفید شدن هامان .

 تو یک لباس سفید ساتن پر چین تنت کرده ای و رویش را انگار کسی سال ها نشسته و سنگ و پولک و منجوق های نقره ای و طلایی نشانده و ترکیبش را هم با رنگ موها و چشم هایت رعایت کرده .

من تو را نگاه می کنم و یاد آن همه روز هستم که به جای ناهار کیک نادی می خوردیم و ساندیس پرتقال و از پا می افتادیم بس که از این راهرو به آن راهرو و این دانشکده به آن دانشکده می چرخیدیم.

 تو راه که می روی دنباله تور دامنت روی زمین می کشد دامن کشان روی صندلی می نشینی و نگاه روشن شرمینت را می اندازی به سنگ فرش های سفید .

من تو را نگاه می کنم و یادم می آید از درخت بالا رفتن هایت را و لگد زدن ات وسط خیابان به ماشینی که بد و بی ملاحظه می پیچید جلویمان .

تو چند شاخه رز زرد را لای روبان و زرورق دستت گرفته ای و گلبرگ هایش را با نوک انگشت هایت ناز می کنی .

من تو را نگاه می کنم و یاد قاصدک چیدن هایمان می افتم و گل های ظریفی که تو با آدامس های جویده شده ی رنگ و وارنگ درست می کردی .

تو از لای آن همه گل و تور به من نگاه می کنی و من بار اول است که این طوری کم می آورم و سعی می کنم تولد اشک را در چشم هایم ندید بگیرم .

 تو به من نگاه می کنی و من سعی می کنم خودم را بزنم به کوری به کری .

تو به من نگاه می کنی و من سر به زیر می شوم تا نتوانی چیزی را در صورتم بخوانی .

تو به من نگاه می کنی و انگار که صدایم کرده باشی ، بی طاقت خودم را می رسانم کنارت ، دستم را محکم توی دستت می فشاری ، آب دهانم را قورت می دهم و بهترین آرزوهایی که می شود برای یک عزیز کرد را برایت می کنم .

بعد آن کله داغم را می گذارم کنار صورت نگارین تو ، فلاش می خورد و کسی دوباره عکس من +تو را می گیرد .

 حالا داماد دارد می آید تو و قطره های بازیگوش باران دوباره از پنجره سرک می کشند و بعد از دید زدن سر می خورند پائین .

من می زنم بیرون به یاد پرسه های بی چترمان زیر باران

.

.

.

 .

                                                                                                 مبارک تان باشد

{ }



دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٥
 

سي يا ست ؟!

روزنامه هاي اين وري تيتر مي زنند كه :

اصول گرايان به وحدت نرسيدند

محافظه كاران  عمراً بتوانند ائتلاف تشكيل بدهند

بوي وحدت خيمه اصلاح طلبان همه ي مملكت را گرفته است

.

.

.

روزنامه هاي اون وري تيتر مي زنند كه :

شكاف در جبهه اصلاح طلبان

فلاني : ما با بهماني ها كه نهضت دوم خرداد را كله پا كردند عمراً ليست مشترك بدهيم

همصدايي گروه هاي اصولگرا : وحدت را حفظ مي كنيم ، به هر قيمتي !

.

.

.

                                                  

{ }



شنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٥
 

 

 كاش ناصريا نميرد

سلام!

۱)يادداشت قبلي بازتاب هاي متنوعي داشت ، يكي ايميل شوتانده بود در صندوق ما كه :

for you only :D

jahate defa az kiane sard va mazloome inbox va email

عزيزي  از دورها كارت  جشن ازدواجش را پست كاغذي كرد تا پوشه نامه هاي كاغذي ام به روز شود .  يكي دونفر هم به اين گمان كه حالم خوش نيست (!)زنگ زدند و جوياي احوال شدند .

۲) دوست ندارم ناصر عبدالهي بميرد !

جالب است اين همه آدم روزانه در دنيا به شكل هاي مختلف مي ميرند ، اين همه بغل گوشمان خودرو بمب گذاري شده است كه مي رود هوا و جوي خون است كه راه مي افتد روي زمين ، اين همه مثلاً به مرگ معتقديم و هي هرجا رسيده ايم نوشته ايم مرگ پايان كبوتر نيست ،ولي با اين همه اين جمله اين روزها ته دلم هست كه :كاش ناصريا نميرد ! شايد به خاطر صدايي ست كه وقتي مي خواند، مي داني كه دروغ نمي خواند .

۳) سه تا استاد ادبيات يك كتاب نو شته اند كه سراسر لبريز از حرف هاي قشنگ قشنگ از صاحبدلي و بي تعلقي و آزاد منشي و اين حرفهاست ، حالا اين كتاب در مرحله چاپ متوقف شده است ،چرا؟ چون اين سه تا استاد گل و بلبل بر سر اين كه روي جلد اسم مؤلفين به چه ترتيبي بيايد به توافق نمي رسند و كار به داد و بيداد و قهر و يقه گرفتن و از اين قبيل كشيده است . از نام مي بايد گذشت ؟!

۴)كودكانه اي از فيلم سينمايي پروانه :

- ‍‍ژولين ! اسم من بايد اليزا مي شد ولي مأمور ثبت يه آي جا انداخت و شد الزا!

- خوب مهم نيست ، الزا هم قشنگه !

- ‍ژولين! اليزا خلاصه شده ي اليزابت ـ ،مگه نه؟

- آره الزا

- ‍اونوقت الزا خلاصه شده ي هيچي نيست ؟

- نه ، فكر نمي كنم .

- آخ جون !

- چرا آخ جون ؟

- خب چون خوب نيست آدم خلاصه شده ي كسي باشه!

 

۵) گسسته هاي مرا حلال كن !

 

                                                                                           باقي بهارت ...

 

 

{ }



دوشنبه ٦ آذر ۱۳۸٥
 

قربانِ نامه های کاغذی!

اینجا قدری سرد است ، انگار از درز درو دیوار این وبلاگ سرما می آید تو .

دی شب پوشه نامه هایم (inbox واقعی ام ) را باز کردم و یه نگاهکی انداختم . البته این نگاهک یک ساعت و خرده ای طول کشید. کاغذهایی که در دو سال و نیم اخیر به دستم رسیده بود یا این که خودم  نوشته بودم برای این و آن و هیچ وقت  نفرستاده بودم. یک طورهایی خیلی باصفا بودند . کامل بودند و وقتی می خواندم انگار که طرف همه وجودش را خلاصه کرده بود توی چند خط نامه . احساس ها اعم از غم و شادی ، دلتنگی و سرمستی همه و همه روح داشتند ، بو داشتند ، و فرود می آمدند توی قلب آدم ! تاریخ مصرف هم نداشتند هنوز تازه بودند و شاید می شد کتاب شان کرد !هرچی تاریخ به امروز نزدیک تر شده نامه های من هم کمتر شده اند . آخ که دلم لک زده برای صدای موتور پست چی و زنگ زدنش و بدو بدو کردن برای گرفتن نامه . آره هرچی گذشته پست الکترونیک معتبرتر شده  و بازار پوشه نامه های من کساد.

پست الکترونیک که خودم یکی از مشتری هایش هستم در کنار همه محاسنی که دارد ولی به دل آدم نمی نشیند .خوب است برای نامه نگاری با یک ارگان ،یک اداره رسمی ، یک دانشگاه آن ور دنیا ولی نه برای حال و احوال کردن با یک دوست !چرایش شاید این باشد که در این نوع نوشتن هیچ وقت -به قول ارتباطچی ها -فراگرد ارتباط کامل نمی شود . فاصله های مکانی را درمی نوردد ولی از فاصله بین دل ها چیزی کم نمی کند . تازه تاریخ مصرف هم دارد ، خواندن  نامه های مجازی شش ماه قبل  برای من یکی که لطفی ندارد .

اصلاً ایمیل ماهی شونصدتا برایت می آید چون فرستادنش کاری ندارد ، تازه خیلی وقت ها مخاطب اصلاً تو نیستی !یعنی به قول رفیقیfor you only   نیست یا اگر هست از آنهایی ست که روز والنتاین می روند بازار بیست  تا کارت پستال فقط به خاطر تو می خرند !

ولی این طرف نامه های کاغذی تو یقین داری که کسی از جایی چه و دور و چه نزدیک چندخطی به هر دلیلی فقط برای تو نوشته است . به دست خط خودش که گواه پیچ و خم وجودش است ، آغشته به عطر حضورش ،for you onlyخلاصه  خودت است .

رفاقت هم قربان رفاقت های غیر مجازی ! رفاقتی که بشود چشم در چشم مخاطبت انداخت و تمام ناگفته هایش را یک جا خواند .

رفاقتی که بشود گفت :

"با من بیا به خواب هایم

به هذیان های تب تندم

ببین چه هست هایی نیست و چه نیست هایی هست ..."

رفاقتی که در او به داد هم رسیدن معنایی داشته باشد و وقتی که داری از این ور و آن ور بام می افتی کسی باشد که خودش را به حق خرده رابطه دوستانه ای که با هم دارید مسئول بداند و فریادت بزند که : طرف ! خودت نمی فهمی ولی داری می افتی .

به چه درد می خورد با هم بودنی که حتی به هم دلی هم می رسد ولی وقتی که یکی در خانه مجازی اش را قفل می زند و می نویسد : نیستم بعد از این ، تو اینقدر حق نداشته باشی که بپرسی کجا؟ یا چرا ؟ یا اگر مشکلی چیزی هست ما هستیم ها ...یا اگر هم بپرسی آنقدر برای خودت حق قائل نیستی که چشم داشتی به جوابی داشته باشی .

به چه درد می خورد با هم بودنی که ریشه ندواند ؟ شاید به درد بزرگ شدن می خورد و شایدتر این که رشته تعلقات آدمی را به ارزش های دوست داشتنی اش سست تر می کند .

به گمانم هر وبلاگی یک رقیبی دارد به نام "دفترچه یادداشت های شخصی "! و هروقت که می بینم کسی مدتی طولانی وبلاگش را زنده نمی کند مطمئن می شوم که رونق افتاده در بازار دفترچه یادداشتش و رفته سی خودش . و هروقت که کسی پرنویس می شود در وبلاگ نویسی یقین می کنم که کاغذهای سفید ی در حسرت دیدنش بال بال می زنند. احساسم این است که وبلاگ جزو سرمایه های کسی نمی شود ولی آن دفتر کوچک خط دار سرمایه ای گرانبهاست به گرانبهایی انبوه تنهایی یک انسان !

گاهی حسودی می کنم به "احسان محسنی فرد" که برای همه نوشته های من کامنت می گذارد "خواندم " و هرگز هیچ دست نوشته ای از انبوه نوشته هایش را نمی بینم که برایش بنویسم یا ننویسم "خواندم "...

گفتم که اینجا قدری سرد است ، سرما بدجوری از درز درو پنجره  این وبلاگ می آید تو .

                                                                                                      باقی بهارت ...

 

 

 

 

{ }



یکشنبه ٥ آذر ۱۳۸٥
 

مسافر آمدنی ست ...

  • مرد نشسته بود دم در خانه ،یک تسبیح گرفته بود دستش و لحظه ها را می شمرد.منتظر آمدن مسافری بود و سالها بود که منتظر مانده بود دم در.

  • زن آب و جارو می کرد ، غبار از آینه و طاقچه می گرفت ، گل های تازه روی میز می گذاشت ،علف های هرز باغچه را می کند ، لباس های "امروز" تن بچه ها می کرد ، لباس های "دیروز" را می انداخت توی تشت و می شست برای "فردا "،به بچه ها یاد می داد قشنگ سلام کنند و دستشان را روی سینه بگذارند یعنی که :"من به قربانت !" منتظر آمدن مسافری بود و سال ها بود که هر روز همه این ها را برای آمدنش می کرد.

         زن و مرد قصه من را بی خیال

         انتظارت قبول باشد که مسافر آمدنی ست !

                                                                                                  باقی بهارت ....

      

{ }





زنده گی(۱٢۳) از عشق(٧٦) دوستت دارم ها(٦۸) زنان(٦۳) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) هذیان ها(۳٢) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱٧) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) سفر(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) مادر و دختری(٦) کارو زندگی(٦) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) مادر(٥) مسجد(٤) بچه(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) دعا(۳) خانه(۳) بابا(۳) آرشیو(٢) مدرسه(٢) بیماری(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) پدر و دختری(٢) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) ما سه نفر(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.