سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٥
 

دنیا دیگه مثه تو ندا....ره !

سلام !

 از یک جلسه رسمی از سلسله جلسات آدم بزرگ های مملکت درز پیدا کرد که :

گروهی از یونسکو در گزارش بازدید اخیرشان از دانشگاه های ایران گفته اند:

"دانشجویان ایرانی اصلاً آرایش نمی کنند!

بل که:

نقاشی می کنند!! "

خواستم بنویسم :

احتمالاً در آن جلسه باید یکی دو دور اسفند چرخانده باشند تا مبادا عناصر حسود و معلوم الحال یونسکو هنر و مهارت فرزندان ایران را چشم بزنند؛

یا مثلاً :بابا ما دیگه کی هستیم که دست پیشکسوتان این عرصه را از پشت دوقفله کرده ایم و انگشت حیرت جهانیان را به سقف دهانشان چسبانده ایم ؛

یا مثلاً این که :خب چه عیبی دارد که یک سرزمینی این قدر هنرخیز و نقاش پرور باشد؛

 یا مثلاً بنویسم :اصلاً به یونسکو چه که مملکت ما دوست دارد خوش تیپ بگردد ؛

یا این که بنویسم :در این گزارش البته به جنسیت اشاره نشده و صد البته شامل عناصر ذکور و اناث جمیعاً می شود ؛

ولی ....

به جای همه اینها نوشتم :

فقط همین !

                                                                                                   باقی بهارت ...

{ }



پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٥
 

مناجات (ورژن ۲۰۰۷)

خداجون !خیلی مخلصیم

ولی صندوق ما رو ننداز تو نیل ...

آخه اومدیم و آسیه تو قصر نبود ! اونوقت چی؟

خداجون!دوسِت داریم ؛ خلیلتیم

ولی تو آتیشمون ننداز...

می ترسیم تا بخواد گلستان شه اون وسط مسطا جزغاله شیم! اونوقت چی؟

خداجون! ابراهیمتیم

ولی به خواب ما نیا؛ نگو اسماعیل کش بشیم ...

آخه اگه این دفعه چاقو ببره چی؟

خداجون ! یونستیم

ولی بی خیال تو دل ماهی انداختن شو ...

آخه اگه ذکر یونسیه یادمون بره چی ؟

خداجون ! نوحتیم

ولی نخواه کشتی بسازیم ؛ نخواه از هر خلقی زوجی برداریم ...

آخه ما از پس زوج خودمون هم بر نمیایم!

خداجون ! رفیقتیم

قلب مطمئن نداریم ولی نگو پرنده پودر کنیم سر کوه ...

آخه اگه صدا کنیم و زنده نشن چی ؛تو دوست داری ایمان ما ضعیف شه؟

خداجون! ایوبتیم

ولی جان من بی خیال کرم ها شو...

آخه ما جلو در و همسایه آبرو داریم ، تو دوست داری ما ضایع بشیم؟

خداجون! شعیبتیم

ولی دختر ما رو نده به موسا...

آخه موسا می برش تو بیابونا ،پیاده می برش تا طوی ،

تازه هر روز هم می خواد بره سراغ فرعون !

خداجون! کلیمتیم

ولی ما رو با بنی اسرائیل در ننداز...

تازه نگو عصا بندازیم ؛آخه اگه یه وقتی مار نشه که فرعون دخل ما رو در میاره !

خداجون! مسیحتیم

ولی نخواه صلیب به دوش بکشیم ؛ ما رو نبر تا پای صلیب ...

آخه اگه این دفعه روایت انجیل درست از آب در بیاد ؛ اون وقت چی ؟

خداجون !

شماره موبایلمون رو که داری ، کاری داشتی پیام بفرست

بدموقع هم نفرست !

ما ده شب به بعد خوابیم ...

                                                                                               باقی بهارت ...

{ }



شنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٥
 

س ف ی د

سفید رنگ فرم همه اتفاق های بزرگ آدمی ست:

لباس  نوزاد سفید است،

لباس عروس سفید است،

لباس احرام سفید است،

لباس مرگ  سفید است .

                                                                باقی بهارت...

{ }



یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٥
سوزن

 

 

سوزن رفته بود به پای چپش ، شکسته بود آن تو  و همان جا مانده بود. تمام روز راه که می رفتم پای چپم درد می گرفت از این احساس که سوزنی در او باشد و نبود . با یک جراحی ساده بیرون کشیدندش ، درد پایم خوب شد.

به جای یک سوزن چند میلی می گذارم تیر ، ترکش ، خم پاره ...تمام تنم درد می گیرد.

ساده است از جنگ نوشتن ، مگر این که نویسنده اهل درد باشد تا پابه پای قصه اش درد بکشد ، بسوزد ، بگدازد و از جان کندن برایش سخت تر باشد .

ساده است از جنگ گفتن و شعار دادنش و تظاهرش که "ما مرد جنگیم !" ولی با این خودشیفتگی ای که در گوشه و کنار وجودمان سراغ داریم مرد جنگ پیش کش بعید است روایت گر اهل درد هیچ جنگی هم باشیم.

کتاب های نیمه پنهان روایت فتحی ها را با تمام سادگی شان دوست دارم چون معتقدم نویسنده اگر سوزنی به خواننده اش می زند دست کم قبل تر جوال دوزی به خودش زده است و من سوزن نیمه پنهان ها را خورده ام و بسیار با غاده و مژگان و معصومه و ژیلا شان شمع شده ام .

 

 

گفتن و نوشتن از جنگ سخت است ، قصه باید خودش بیاید یقه تو را بگیرد و بگوید من تو را برگزیده ام برای نوشته شدنم ، و مثل بغضی تمام وجودت را بگیرد و بگویدت که فریادم بزن و تو ببینی که داری خفه می شوی و کوچه ات بن بست و راه گریزی نیست و آن وقت فریادش بزنی عمیق هم فریاد بزنی آن قدر که همه اهل آن محل از خانه ها بیرون بیایند و عابران پیاده روهای شلوغ سراسیمه به سویت بشتابند . و مگر هنر غیر از این است ؟

به سلامتی سوزن نه به خاطر سوزن بودنش به خاطر این که خواب خرگوشی یک بادکنک را می شکند .

                                                                                                

 

 

                                                                                          باقی بهارت ....

 




دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸٥
 

روزهای پرتقالی (اول)

 

 

باغ مه دشت پائین

 چهارشنبه 9 آذر 1384

مه دشت پائین اسم یک باغ قشنگ است واقع در جاده دریا کمتر از 10کیلومتری آن آبی بزرگ .می گویند قبل ها از املاک محمودرضا پهلوی بوده و تفریح گاهش . حالا ویلای وسط باغ شده خانه ی ما ! و من امیدوارم روح این بنده خدا آرام باشد و یک وقت  هوس پرسه زدن در فضای این باغ بزرگ و  خانه رانکند! جهت حفظ تعادل ضربان قلب ما!

اینجا ما چهار نفر هستیم . مریم ، زهرا و گوهر چند هفته ای زودتر از من آمده اند و به اوضاع و احوال زندگی اینجا آموخته شده اند ،زهرا اهل کرج است و عجیب آشنا می زند برایم انگار که چند سالی بشناسمش ! مریم و گوهر اهل املش گیلان هستند و هرسه من دیر آمده را آنقدر گرم پذیرفتند که خیال بابا هم راحت شد .

زندگی در این جا جالب است ، گرچه هوا همیشه ابر است و لباس هایی که د وسه روزی روی بند پهن می شوند و هنوز خیس می مانند آدم را دلتنگ خورشید می کند ولی در عوض پرتقال ها و نارنج ها و بقیه اعضای خانوادهcitrus   ها مثل شعله های آتش از شاخه های سبز آویز شده اند .

باغ یک جاده بلند دارد تا به خانه برسد، با درخت هایی که کنار این جاده نمی دانم این همه سال سر به انتظار کی گذاشته اند. باران که می آید چندان که پای مرد در عشق فرو رود پای ما در گل فرو می رود !

پائیز اینجا هم فقط زورش به سپیدارها رسیده و لای همیشه سبزی مرکبات گه گاه آن زرد و نارنجی نازش را به رخ می کشد.

پنج شنبه 10 آذر 1384

اولین روز کاری با صدای تق کارت شروع به کار در واحد تحقیق و توسعه شرکت فجر کلید خورد.کار اصلی این واحد تولید نهال مرکبات عاری از ویروس تریستیزا است . و در کنارش به سایر آفات و بیماری های مرکبات هم می پردازد. اسم اینجا بهارستان است و مردم به باغ شمس می شناسندش . کمربندی از وسط باغ شمس گذشته و دو قسمتش کرده ، سگ بی ریخت و قواره دم در آنقدر خنگ است که بعد از چند هفته هنوز بچه ها را نمی شناسد و به طور ترسناکی ابراز وجود می کند! ساروی های اینجا آنقدر تند حرف می زنند که تا میایی جمله اول را دریابی می بینی طرف حرفش تمام شده و دارد چپ چپ نگاهت می کند !از مه دشت تا اینجا فاصله زیادی هست . زیر این باران چهارپنج مسیر پیاده سوار شدیم . در برگشت روزنامه سه شنبه را گرفتم که کاغذش خیس باران بود و دنیا چقدر کوچک است ...

                                                                           

{ }



یکشنبه ٧ آبان ۱۳۸٥
 

روزهای پرتقالی 

مثلاً مقدمه :

برای هر کس حادثه ها ، افراد و خاطرات به شکلی ماندگار می شوند. برای بعضی ها چهره افراد ، عکس و یا ضبط تصاویر می تواند آنها را به گذشته برگرداند یا رویدادی را برایشان تداعی کند . بعضی ها با یادداشت ها ی روزانه به گذشته فلاش بک می زنند و بعضی های دیگر هم با دیدار مجدد و قرار گرفتن در مکان وقوع رویداد ! به قول صاحب قلم های عصا قورت داده،  نگارنده این سطور (!) از آن بعضی هایی است که قبل از هر چیز "عطر " افراد ، اشیاء و مکان ها در ذهنش ماندگار می شود . مثلاً یک هویی وقتی دارد دست هایش را می شوید ذهنش می رود سمت یک اتفاق ، یا مجموعه روزهایی که فلان جور گذشته است ، دلیل این یک هویی رفتن را که بررسی می کند تازه می فهمد که بوی مایع دستشویی مسبب این سفر ذهنی بوده است ! که مثلاً دقیقاً آن روزها با مایع دستشویی ای با همین عطر دست هایش را می شسته است !! یا باز مثلاً امکان ندارد بوی آدامس موزی _ مخصوصاً آن کاغذ زردش – به مشامش بخورد و یاد فلانی نیفتد که همیشه یک بسته آدامس موزی توی جیبش بود و وقتی می خواست جایی تحویل بازار راه بیندازدتعارفش می کرد !

حالا غرض از این همه طول و تفسیر این بود که حالا که پاییز است  ، حالا که بوی پرتقال و نارنگی و لیموشیرین می آید ، حالا که بوی نم نم باران و هوای ابری بدجوری پیچیده تو مشام روزگار  من هم بدجوری یاد ساری افتادم و یک سال پیش و روزهای پرتقالی .  یاد میدون خزر و جاده فرح آباد و باغ های مرکبات و پل تجن ولهجه مازندرانی !یاد شرکت فجر ساری که از شرکت های وابسته به بنیاد مستضعفان بود ولی هیچ دلبسته بنیاد نبود...

یادداشت های آن روزها را در چند قسمت اینجا خواهم آورد . گرچه نه سفرنامه است و نه ویژگی ادبی خاصی دارد فقط خرده یادداشت های   آدمی است برای چند ماه به یک جای خوش آب و هوا تبعیدش می کنند . خالی از ایراد هم نیست مثل نوشته های همه تبعیدی ها !  باش ...

 

 

{ }



یکشنبه ٧ آبان ۱۳۸٥
 

با من می مانی خانم؟

سلام!

مریم دلباری یک اتفاق ساده است که در بندرعباس برایم افتاد ، یک اتفاق ساده و عزیز که بسیار پیش آمده که لحن شرجی و جنوبی جمله هایش برای سیلی از چرا و چگونه های مزخرف من آرام بخش باشد . مریم را با با من می مانی خانم ؟ می شناسم و این قصه اش را زیاد دوست دارم ! همین ...

{ }





زنده گی(۱٢۳) از عشق(٧٦) دوستت دارم ها(٦۸) زنان(٦۳) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) هذیان ها(۳٢) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱٧) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) سفر(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) مادر و دختری(٦) کارو زندگی(٦) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) مادر(٥) مسجد(٤) بچه(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) دعا(۳) خانه(۳) بابا(۳) آرشیو(٢) مدرسه(٢) بیماری(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) پدر و دختری(٢) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) ما سه نفر(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.