شنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٥
 

از اون شنبه ...تا این شنبه

شنبه ۱۵ مهر ۱۳۸۵- امروز بعد افطار با "محمدرضا" نشستیم روزنامه دیواری درست کردن !اون هم روزنامه دیواری بهداشتی ، یه شعر زدیم وسطش که وقتی فرداش مربی بهداشت شون دیده بود سرش رو خارونده بود و گفته بود : اوهوم ...!!! شعره این بود:

 

مادرم می گوید سوسک ها تنهایند

خواب هم می بینند مثل آدم هایند

خواهرم می گوید سوسک ها دلگیرند

بیخودی می آیند بیخودی می میرند

می نویسد پدرم : "از تو هستم بیزار"

با گچ سوسک کشی بر کجا ؟بر دیوار

سوسکی می آید شعر را می خواند

ناگهان چون یک راز پشت و رو می ماند

 

یک شنبه ۱۶ مهر ۱۳۸۵- امروز یه جوری بود از سحر یکی تو سرم سوت می زد!کامنت های یادداشت روز پنجشنبه هم بدجوری تو فکرم برده بود حوالی ظهر هم یکی که ماه ها بود ازش بی خبر بودم زنگ زد گفت : "رفتی تو یه دهاتی خودتو گم و گور کردی تا خودتو فراموش کنی "، گفت : "شدی مثل دختر روستاییا ! "گفت : "یه ذره آن لاین باش بعدها پشیمون می شی ." آخرشم گفت :" اومدی این ورا از اون شیر و ماستای تازه تون برامون بیار !! "

 

دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۸۵ - امروز سه هزار نسخه از یه  کتاب تازه از زیر چاپ در اومده برگشت خورد به خاطر یه اشتباه رو ی جلد . یه کلمه جا افتاده بود. و به خاطر اون یه کلمه  این سه هزار نفر باید کت شون رو  در می آوردن و عوض می کردن، همگی عقب وانت نشستن و رفتن تو دلشون چقدر غر می زدن ، کتابا دیگه !!

سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۵ - امشب دلم یه هویی برا بچه های همدان تنگ شد . دفتر تلفنم رو برداشتم و از اول شروع کردم یکی یکی زنگ زدن . خیلیاشون مسجد رفته بودن . دلم بیشتر براشون تنگ شد ، زینب خونه بود یه ذره با "امیرمهدی" ش حرف زدم فسقلی مثل گربه رفته بود تو کارتون! همین نیم وجبی بود که نذاشت زینب درسشو تموم کنه ، زندگیه دیگه ! مگه نه ؟

 

چهارشنبه ۱۹ مهر ۱۳۸۵ - امروز رئیس برای اولین بار مستقیم زنگ زد و گفت : فلانی از قرآن چقدر سر رشته داری ؟! روم نشد بگم اونقدر که آرومم کنه ...گفتم : از چه نظر ؟ گفت همه چی :تجوید ، تفسیر...گفتم تقریباً سررشته ندارم ولی می تونم آدمایی که این کاره اند رو معرفی کنم .بعدآً‌ فهمیدم که برا تدریس می خوان .  می گفتند : تا حالا هر کی رو آوردیم نه تنها کسی رو جذب نکرده بل که فراری هم داده یکی باشه که بیانش به دل بشینه . هرچی فکر کردم آدم این کاره ای که بیانش به دل بشینه و ضمناً این ورا هم باشه پیدا نکردم . "اون کاره "ها از اون ور بوم  افتادن ، "بیان دلنشین" ها از این ورش! منم که از هر دو طرفش!

 

پنج شنبه ۲۰ مهر ۱۳۸۵ - امروز صبح طبق معمول تو سرویس میزگرد کارشناسی سریال های دی شب بود . آخرین گناه قشنگه ها ولی قصه اش یه جوریه ، مثه قصه های منه که یه جاهایی سیر منطقی ندارن . چی می شه که این فرهاده یه دفعه این شکلی می شه ...اون رؤیاهه اینقدر معنوی می شه ... اون استاده که مثه کارتون  "افسانه توشیشان" هی میاد می گه "فرها...د!" چرا اونقدر بی خیال این تک دخترش بوده که طفلی "چشمِ بابا دزد " از آب دراومده . بازم یه جای دیگش می لنگه اونم این که چشم بصیرت که این دوزار قرنیه و یه پرده شبکیه نیست که دست به دست بگرده . حالا کار یاد کلاه بردارا دادن ،از فردا اگه دیدید صاحب دلان جمیعاً بی چشم شدن مطمئن باشید که "بازار سیاه" چشم برزخی راه افتاده  ! یه چیز دیگه هم که در مورد آخرین گناه تو ذوق آدم می زنه موضوعشه که قبلاً در یه فیلم ژاپنی به اسم "چشم "که اتفاقاً‌ سینما ماوراء خودمون هم نشونش داده به کار رفته . اونجا هم دقیقاً دختره بعد از عمل چشم وقتی بینا شد چیزهایی می دید که بقیه نمی دیدن مثلاً مرگ رو ! با این همه در یک سر و گردن بالاتر بودن این سریال از اغلب سریال های صدا و سیما هیچ حرفی نیست و قشنگی هاش هم که گفتن نداره دارید می بینید دیگه !

 

جمعه ۲۱ مهر ۱۳۸۵ - دی شب احیاء بود . این جوشن کبیر عجب جادویی می کنه  و جالب هم اینه که همه اش از متن قرآنه ! حتی اون "یا من اضحکَ و ابکی" ش که بدجوری هر سال دلمو می بره هم تازه کشف کردم از کدوم آیه ست .به من اگه بگن یه ورد یاد کسی بده حکماً از تو این دعا انتخابش می کنم .امروز هم که روز خواب بود ، تلافی هرچی آرزوی خوابیدن بود درآوردم .

اگه می بینی زیاد نوشتم به خاطر این بود که این هفته نصف هفته های دیگه هم با کسی حرف نزده بودم ...

                                                                                باقی بهارت ...

 

 

{ }



دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٥
 

...

جواب سؤالم تو باشی اگر ،

ز دنیا ندارم سؤالی دگر

که من پاسخی چون تو می خواستم

مبادم از این آرزو بیشتر

{ }



پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٥
 

چرا اوقات من تلخ است ؟

دقیقاً مثل بچه ها که با پدر و مادرشان لج بازی می کنند و قهر می کنند و منتظر می مانند و زیر چشمی کشیک می دهند که یکی بیاید دست نوازشی  به سرشان بکشد و برگرداندشان سر سفره ...

دقیقاً مثل کسی که از رفیقی دل خور است و مدام علامت سؤال قورت می دهد و علامت تعجب گاز می زند که آخه چرا این طوری کرد، اون جوری گفت ، اون جوری نگاه کرد...

دقیقاً مثل یک بادام تلخ لای بادام های شیرین که مزه اش یک دفعه خوش خدمتی آن همه بادام شیرین را از یاد تو می برد ...

 نمی دانم مامان برای چه کاری خواسته بود حدیث هایی که پیامبر (سلام خدا و فرشته ها و ما براو و اهل او )در مورد زنان گفته اند را در بیاورم . رفتم با هزار منت نهج الفصاحه ی  موضوعی  را از حاج آقای طبقه پایین امانت گرفتم  و شروع کردم به یادداشت کردن .

از بین چهل پنجاه تا حدیث مرتبط به زور و زحمت چهارده پانزده تا را انتخاب کردم و مابقی رابی خیال شدم .کتاب را بردم پس دادم به همان حاج آقای طبقه پایین .خودم می دانم که این حرف ها مال ۱۵-۱۴سالگی است و آن جارو جنجال ها و دنبال حقیقت راه افتادن آن سال ها ولی این را هم می دانم که وقتی چیزهایی حل نشده باقی بمانند گاه و بی گاه دستی تکان می دهند و حاضری می زنند در این کلاس ِ شلوغ ِ معلم پشت ابر !

برای زنت لباس نخر تا مجبور شود خانه بماند ...

اگر زن نبود خدا آن طور که باید پرستش می شد ...

مطمئن ترین را ه نفوذ شیطان در قلب ‌آدمی زن است ...

تو حالا زودی کامنت می گذاری برای من که چرا حدیث خوب هایش را ننوشته ای و مگر نخوانده ای که پیامبر ما زن را و چه و چه را از این دنیا برگزیده است ، و یا اگر حال و حوصله داشته باشی می نویسی که شرایط آن زمان این طور ایجاب می کرده است و تو مگر تاریخ نخوانده ای و عایشه را نمی شناسی و ...

و من احتمالاً دیگر شوقی ندارم برای این که بنویسم :

رفیق جان ! حدیث خوب هایش را نوشته ام تازه !

رفیق جان !خسته ام از این افه های شیک و شعارهای خوشگل که بی آن که تو را قانع کنند مدام دم از ارزشی که دین برای زن به عنوان بخشی از خلقت قائل است می زنند و فقط تو را  می گویند که خطا  رفته ای و کج نتیجه گرفته ای .

رفیق جان ! خسته ام از خانم های کارشناسی که استاد حوزه و دانشگاه اند و دکترای نمی دانم چی دارند و روزهای تولد و شهادت حضرت زهرا (که سلام خدا و فرشته ها و ما بر وجود نازش) می آیند توی تلویزیون ولی دل من را نمی برند ...

رفیق جان ! کاش از دامن زن مرد به معراج نمی رفت ...

حالا خیال کن پس فردا یکی مثل پاپ این حرف ها را یک جایی بزند ، مشت محکم است که حواله می شود از اقصی نقاط دنیای اسلام و کاش این دنیای اسلام احتیاج ما را به یک چراغ می فهمید و قدری انفاق می کرد از آن همه نور ...

                                                                                                            باقی بهارت ...

{ }



پنجشنبه ٦ مهر ۱۳۸٥
 

تنها خوری ممنوع !

این تیتر دوسه روزی بود در کله ام چرخ چرخ می زد و در کمین فرصتی بود برای این که بنشیند در صدر یک نوشته . حالا که فرصتی دست داد دیدم که آقای "محسن حاجی کریمی ساری" در دغدغه هایش ...مطلب تیتر ما و هر آنچه قرار بود بعدش بیاید را تمام و کمال نوشته است . فقط این که :

                        سر سفره خدا تنها خوری ممنوع !لطفاْ ...

و در ادامه یادداشت ایشان به رسم امانت :

قربانت بروم با اين مهمانی گرفتنت!!   

فدایت شویم.

تو هم با این مهمانی گرفتنت.

کی به میهمان هایش گرسنگی می دهد آخر؟

دعوت مان کرده ای به چند پرس گرسنگی و لَختی تشنگی؟

گرفته ای ما را؟

ولی خودمانیم
خوب شناخته ای ما را.

سالی یک بار ترمزمان را می کشی.

تا همین چندی پیش این را نمی فهمیدم.

حس نمی کردم.

ببخشید ها! ولی راستش از جوانی بود و آلودگی ای که کمتر بود.

می دانی!
راستش تا همین چندی پیش هرچی مادر بزرگ می گفت:
«این را نخور سرد است و این را نخور گرم است و سردی ام کرد و گرمی ام کرد و
ثقل کردم و ...»

هیچ نمی فهمیدم.

حالا کمی بدنم افت کرده است
یک کمی می فهمم.

تازه می خندد و می گوید
«نفهمیدنت مال جوانی است و بدنت که قوی تر است!
وایسا سن ات بیشتر که بشود
خوب تر از این ها می فهمی سردیم کرده و گرمی ام کرده یعنی چه؟!»

این یکی را هم نمی فهمیدم اوس کریم!

حالا کمی می فهمم.

اصلا انگار ترمز غرایز سرکش را می کشی.

گرسنگی کلافه اش می کند.
تشنگی خسته اش می کند.
نای گناه ندارد.

آن زوزه‌ی بشاش همیشه اش را نمی کشد
که گاهی به هوس گناهی
چهار راه دلم را قرق می کرد و بعد هم تیزی می کشید
و نفس کش می طلبید.

و کدام انگیزه‌ی نَفَس کش در نَفْس را
یارای آن بود که عرض اندامی کند در آن مجال؟!

نمی دانم تو دست و بالش را بسته ای؟
یا گرسنگی بی حالش کرده؟

یا هر دو؟

 ولی خوب ترمزکشانی راه انداخته ای ها در این مهمانی ات؟!

قربانت بروم با این مهمانی گرفتنت!

{ }





زنده گی(۱٢۳) از عشق(٧٦) دوستت دارم ها(٦۸) زنان(٦۳) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) هذیان ها(۳٢) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱٧) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) سفر(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) مادر و دختری(٦) کارو زندگی(٦) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) مادر(٥) مسجد(٤) بچه(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) دعا(۳) خانه(۳) بابا(۳) آرشیو(٢) مدرسه(٢) بیماری(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) پدر و دختری(٢) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) ما سه نفر(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.