یکشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٥
تجرد

‏ ... و لم یکن له کفواً احد

بیست و پنج سال است که از زنم هیچ خبری ندارم! نه ...اشتباه نشده است این ‏متن را برای صفحه گمشده‌ها نفرستاده‌ام؛ لطفاً ادامه بدهید!‏

زنم درست بیست و پنج سال پیش در جریان سفری که از آن‌ور آب داشتیم؛ گم شد. آن‌قدر همه چیز سریع و ناگهانی ‏اتفاق افتاد که از دست من هیچ‌کاری برنیامد. مثل آدم‌های بی‌عرضه و دست و پا چلفتی یا شاید دربند یک جبر ‏دردناک، یک لحظه دیدم که او دیگر نیست...

خانواده‌ام به استقبال‌مان آمده بودند؛ البته به استقبال من؛ چون هنوز نمی‌دانستند که ما دو نفر هستیم. قرار بود ‏غافلگیرشان کنیم ولی همه چیز عوض شد. پدرم با دسته گلی از رز و مریم در آغوشم کشید. برادرم سه بار صورتم را ‏بوسید و مادرم... مادرم درحالی‌که چشم‌هایش خیس خیس بود؛ سرم را محکم به سینه‌اش چسباند. لباس مادر بوی ‏عطر او را می‌داد. هق‌هق گریه‌ام را ریختم در سینه مادرم. دستش را کشید لای موهایم. خیال می‌کرد دلتنگی ‏سال‌های دوری را برایش سوغاتی آورده‌ام و من گنگ، من مبهوت نمی‌توانستم قصه گم شدن کسی را برایش بگویم ‏که او حتی از پیدا بودنش هم خبری نداشت.‏

چقدر گریه کردم من آن روزها. هی دست‌هایم را بو می‌کردم و یادش می‌افتادم... با هر صدای زنگی قلبم هزار تکه ‏می‌شد. می‌گفتم:«این باید خودش باشد!» او نگفته بود که نمی‌آید. هیچ بگو مگویی هم با هم نکرده بودیم. دلیلی ‏نداشت که نیاید. فقط نتوانستیم ساعت پروازمان را یکی بگیریم. قرار شد من زودتر بیایم و منتظر فرود پرواز بعدی ‏بمانم. لعنت به من!‏

سال‌های غریبی بود. به خودم قبولاندم که او خودش نخواسته بیاید و این فکر مثل تیری که به گرده کسی بخورد؛ ‏عذابم می‌داد. این‌که نمی‌توانستم فارسی را خوب صحبت کنم هم به مشکلاتم اضافه می‌کرد.‏

خواستم که یادم برود. برای خودم برنامه چیدم. سعی کردم خودم را به بند محبت عظیم و بی‌چشم‌داشت مادرم ‏بکشم. سعی کردم در قلب مردانه پدرم مثل یک بچه گنجشک لانه کنم. سعی کردم از برادرم که بیان قوی‌ای داشت؛ ‏خوب حرف زدن را یاد بگیرم تا دوستان زیادی پیدا کنم. این برنامه‌ها باعث شد چند سال بعد دانشجوی نمونه یکی از ‏دانشگاه‌های مطرح کشورم باشم و از هر جماعتی که حساب کنی دست کم دو سه تا رفیق درست و حسابی داشته ‏باشم. کار و بارم گرفته بود. دیگران به عنوان یک آدم پرکار، یک دوست قابل اعتماد و یک رفیق خوش‌مشرب قبولم ‏داشتند ولی بزرگ‌ترین خیانت من به آن‌ها این بود که هیچ‌وقت نفهمیدند همه این‌ها به خاطر این است که من ‏چیزی را از یاد ببرم! نه...کسی را از یاد ببرم!‏

اگر شما هم فکر می‌کنید این برنامه دراز مدت توانسته کمک عمیقی به من بکند؛ اشتباه می‌کنید. هنوز وقتی از ‏پیاده‌رو می‌گذرم؛ زن‌ها و دخترهایی که از کنارم رد می‌شوند، او را برایم تداعی می‌کنند. آن موهایی که پریشان از زیر ‏روسری حریر بیرون ریخته بود؛ آن گلبرگ صورتی‌ای که روی لب‌هایش نشسته بود؛ آن عینک آفتابی‌ای که ازش ‏خواهش کرده بودم؛ وقتی با هم هستیم نزند تا من چشم‌هایش را از دست ندهم...‏

در این میان حتی موسیقی هم در صف لشکر دشمنان من قرار دارد. هرجا که آهنگی را می‌شنوم؛ تنم می‌لرزد. یاد او ‏مثل تیشه به صخره‌های وجودم می‌کوبد. کنسرت‌هایی را که دوستانم می‌روند، نمی‌روم. آن‌ها خیال می‌کنند که با ‏اعتقاداتم نمی‌خواند و از من فاصله می‌گیرند ولی واقعیت چیز دیگری است و همین واقعیت است که حتی در ‏سریال‌های آبکی تلویزیون هم از پشت شیشه برایم دست تکان می‌دهد و راحتم نمی‌گذارد.

حالا دیگر تسلیم شده‌ام. مدتی است که تصمیم گرفته‌ام همه توانم را برای یافتن او به کار ببرم. تصمیم گرفتم از ‏دیگران هم کمک بگیرم. آخر زخم گرده‌ام بدجور اذیت می‌کند.‏

و دقیقاً از همان روزی که این تصمیم را گرفته‌ام همه مردم روی زمین او شده‌اند. انگار هم اوست که هر روز در ‏ایستگاه اتوبوس می‌ایستد و به ساعتش نگاه می‌کند. انگار هم اوست که تکثیر می‌شود و هنگام سبزی چراغ از روی ‏خط‌های سفید باعجله می‌گذرد. انگار او همه هم‌دانشکده‌ای‌های من است. یک بار از پشت دیدم‌اش؛ دنبالش رفتم. با ‏هزار دلهره و امید دست گذاشتم روی شانه‌اش و وقتی که با اخم سرش را برگرداند؛ گفتم:«ببخشید. مثل این‌که باز ‏اشتباه گرفته‌ام.»‏

بارها هم پیش آمده که دل به نشانی‌هایی که این و آن می‌دادند دادم. چند بار با دسته گل مریم رفتم دیدن کسی؛ ‏ولی وقتی دیدم‌اش و حرف زدن‌اش را شنیدم؛ فهمیدم که این‌بار هم مریم‌ها می‌مانند و من می‌روم. یک‌بار هم یکی از ‏دخترهای دانشکده را ـ که عجیب مثل او نگاه می‌کرد ـ به سردی نیمکت پارک دعوت کردم. وقتی قضیه را برایش ‏گفتم؛ گفت:«من شما را می‌فهمم اما همسر من فرد دیگری است آقا!»‏

حالا مادر هم از رازم چیزهایی می‌داند. وقتی گفتم، گفت:«رضا! شکل آن‌وقت‌هایت شده‌ای. وقتی تازه آمده بودی؛ ‏صورتت یک‌طور خاصی بود. جوری که آدم می‌ترسید روی چشم و ابرویت دست بکشد؛ پاک شوند. حالا هم دوباره ‏این‌طوری شدی.»‏

مادرم می‌پرسد:«رضا! فکر کن آخرین بار چی تنش بود؟ بیشتر چه رنگ‌هایی می‌پوشید؟»ولی من هرچی فکر می‌کنم ‏چیزی به خاطرم نمی‌آید. اصلاً انگار آن‌جا رنگ معنی نداشت چون اگر داشت مگر می‌شد رنگ لباس او یادم برود؟!‏

برادرم یک‌بار که پشت کامپیوتر نشسته بود؛ صدایم کرد و مثل کسی که کشف تازه‌ای کرده باشد؛ گفت:«اسم و ‏فامیلش را بگو تا برایت سرچ کنم. هرجای دنیا که باشد، با این می‌شود پیدایش کرد!» گفتم:«بزن پری... نه... مریم را ‏تایپ کن... سارا نبود؟!»‏

برادرم فکر کرد من دستش انداخته‌ام. بلند شد رفت و تا یک هفته هم با من حرف نزد ولی شما از من باور کنید اگر ‏می‌گویم اسمی از او به یاد ندارم؛ انگارکه هیچ‌وقت نیازی به اسم نداشته است. احتیاجی نبوده صدایش کنم.‏

مادرم خانه به خانه دنبالش می‌گردد. پدرم می‌خندد و می‌گوید:«این مردی که من دیده‌ام؛ زنش این‌جوری پیدا بشو ‏نیست.» او می‌گوید:«هرکسی را همان‌جایی که گم کردند؛ باید دنبالش بگردند.» راست می‌گوید ولی مشکل من این ‏است که دیگر ارتباط برقرار کردن با آن‌جا برایم خیلی سخت است. حالا از زبان آن‌ها هم تقریباً هیچی یادم نمانده ‏است. همان‌جایی که ازدواج ما را ثبت کردند. ما را به هم دادند.‏

مادرم خیلی امیدوار است. می‌گوید:«حالا که تو دوباره خوشگل شده‌ای؛ من دلم روشن است که او برمی‌گردد. باور ‏کن او هم تمام این سال‌ها دنبال تو می‌گشته است. تو فقط کمی چشم‌هایت را درویش کن؛ پیدایش می‌کنی!»‏

بیچاره من که بیست و پنج سال است از زنم هیچ خبری ندارم... نه... اشتباه شده است این را باید برای صفحه ‏گمشده‌ها بفرستم. دیگر ادامه ندهید!‏

 

 

باقی بهارت...‏




جمعه ۱٩ خرداد ۱۳۸٥
کودکی که منم

سلام!

چقدر این عطش‌شکن سنگین شده! جای پایش روی آسفالت می‌ماند! شده مثل پیرمردهایی که ‏روی نیمکت پارک‌ها می‌نشینند! نه؟!
می‌خواهم این پیرمرد را کودک کنم؛ ببرم بنشانم‌اش روی تاب؛ ‏بعد بلند تابش دهم آن‌قدر که هم دلش بریزد؛ هم بخندد.

دو روز فلاش‌بک زدیم به قبل! قال گذاشتیم ‏ملت را... زهرا آمد شد مهمان من! بعد گشتیم با هم؛ دوباره شدیم گروه ۲؛ همه شهر را سلام دادیم؛ ‏یک عالمه عکس و اینک ما... یی گرفتیم کتاب‌های خوشگلی که بی‌هم خریده بودیم را ریختیم وسط ‏و با هم‌شان کردیم. رفتیم در کوچه‌های روح هم، قدم زدیم و از بی‌خبری به‌در آمدیم. به قیافه هم ‏خندیدیم که کلی عوض شده بود. به خل‌بازی‌های گذشته خندیدیم و هر دو نظر کارشناسانه دادیم ‏که زندگی خیلی خنده‌دار‌تر از آن چیزی‌ست که ما خیال می‌کردیم! بعد طرح مسأله کردیم؛ سعی ‏کردیم راه پیدا کنیم و سبک شدیم...

کودک بیست‌وچند ساله‌ی من با آن صورت پرخنده‌ی بازیگوش ‏از روی تاب بلند شد.

* * *

...کاش زهرا به خانه‌ی ما بیاید حالا که فاطمیه است...

 

 

باقی بهارت...‏ ‏ ‏ ‏ ‏




شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٥
عالم رفاقت

‏(تابستان ۸۴ متولدشد و در جلسه نقد داستان هرچی چکش خورد؛ هیچ عوض نشد!)

 

باقی بهارت...

 

 

ما ‏را از پیرمرد ترسانده بودند؛ خدایی چندان ترسناک هم نبود با آن قد بلند و ریش سفید. ‏خاله‌خان‌باجی‌های کوچه برای راحت شدن از شر ما او را کرده بودند لولوخورخوره! تا قیژ و قیژ در ‏خانه‌اش بلند می‌شد پا می‌گذاشتیم به فرار و در عرض سه سوت کوچه از آن همه بچه خورده خالی ‏می‌شد. وقتی هم که از سر کوچه سفیدی پیراهنش را می‌دیدیم به هر حالی که بودیم؛ می‌رفتیم ‏پشت دیوار جواد این‌ها می‌چپیدیم که مثلاً پناه گرفته باشیم. هنوز بوی عرق کله‌ی مهدی و ‏نفس‌زدن‌های گرم بهروز که می‌خورد پشت گردنم، یادم مانده. پیرمرد که می‌رفت دوباره لشگر مور و ‏ملخ بود که می‌ریخت وسط کوچه!

تعجبم از این است که پیرمرد همیشه یک‌جور بود؛ چه آن‌وقتی که ‏با ژست بادمجان دور قاب‌چین‌های ناشی برایش کاچی نذری می‌بردیم؛ چه آن‌وقتی که دزدکی از ‏دیوارخانه‌اش می‌رفتیم بالا تا مطمئن شویم مرغ بی‌خاصیت‌مان را یک وقت به اسیری نگرفته باشد. ‏جواد می‌گفت این یک‌جور بودن از سرِ سنگینی گوش‌هایش است ولی خب کور که نبود؛ لال که نبود. ‏خدا هم انگار سهم حرف زدن او را داده بود به زنش. تشکچه می‌انداخت توی کوچه و آمار ملت را ‏می‌گرفت. سواد اکابر هم نداشت که مثل ننه من از روی دیوار بخواند:«زن کوچه‌نشین عروس شیطان ‏است»؛ گیر می‌داد به سلام ندادن بابای جواد و بخیه سر من و لی‌لی‌بازی آبجی بزرگه مهدی. ناگفته ‏نماند که مهربانی هم بلد بود. یک‌بار به ننه‌ام گفته بود:«به اولادت بسپار این سید خدا را اذیت ‏نکنند. خیال نکنند دشنام این بزمجه‌ها را نمی‌شنود. نفرینش هم مثل دعایش بگیر است‌ها. خود ‏دانید.» گمان نکنم که ما را نفرین کرده باشد؛ اگر هم کرده با نذر و نیازهای ننه صافِ صاف شده ولی ‏یک روز گذارمان به دعایش افتاد.

سال شصت‌وهفت بود انگار؛ جمعه روزی؛ نشان به آن نشان که ‏کرکره مغازه حسن آقا پایین بود.‏ گوشم بدجوری درد می‌کرد؛ تا حلقم باد کرده بود. هفت‌ساله بودم ولی به قاعده یک مرد چهل‌ساله ‏نعره می‌کشیدم. ننه از ناچاری ورم داشت آورد در کوچه. من داد می‌زدم؛ او گریه‌زاری می‌کرد. یادم ‏نیست به تجویز کدام پدرآمرزیده‌ای بود که من را مثل پوست روی دست گرفتند و بردند به ‏دباغ‌خانه. خانه‌اش تاریک بود و بوی لباس‌های توی بقچه می‌داد. من را نشاندند روبه‌روی میز ‏کوچکی که او پشتش نشسته بود. می‌ترسیدم هوار بکشم؛ فقط نفس‌های عمیقی مثل هق‌هق از چاه ‏سینه‌ام بالا می‌آمد. آرام دست کشید به کله‌ام، گوشم و گردنم. لب‌هایش می‌جنبید. بعد یک ریزه قند ‏از قندان توی سینی برداشت و گذاشت دهنم. شب که شد دیگر دردی نداشتم. فردای آن روز نصف ‏زن‌های شهر قضیه را می‌دانستند. به گوش مدیر مدرسه خودمان هم رسیده بود چون همان روزها بود ‏که دیدیم آقا مدیر با یک خانومی آمدند به کوچه بن‌بست ما و سراغ خانه او را گرفتند. آن روزها هم ‏پیرمرد همان پیرمرد همیشه بود.‏

این وسط دوبار پیش آمد که جور دیگر بودنش را با چشم خودم ببینم. اولی‌اش همان سال‌های ‏بچگی بود. خرداد سال شصت‌وهشت. خیابان پر از آدم‌های سیاه پوش بود. من و جواد هم بین‌شان ‏پرسه می‌زدیم. به محرم می‌ماند ولی هاله‌ای از بهت و حیرانی مثل دود اسفند همه‌جا را گرفته بود. ‏جواد یک پیراهن مشکی که نمی‌دانم از کجا آورده بود و از زور تنگی داشت جر می‌خورد؛ تنش بود. ‏ننه‌ام را توی پیاده‌رو قاطی جمعیت زن‌ها دیدم؛ زیر پارچه‌ای که رویش نوشته بود:«ای شهر خمین ‏خمینی‌ات کو؟» مردها مثل همین هیأت «حسین جان» خودمان کوچه باز کرده بودند ولی به جای ‏زنجیر، توی سر خودشان می‌زدند. همه شده بودند شکل پسرهای عمه‌ام وقتی بابایشان مرده بود. ‏جواد می‌گفت بیا برویم؛ شاید نذری‌ای چیزی پیدا کنیم ولی من انگار توی دلم رخت می‌شستند. ‏دلم برای مردها می‌سوخت؛ دلم برای ننه‌ام می‌سوخت. خون گوسفندهایی که سربریده بودند توی ‏خیابان راه گرفته بود. داشت عق‌ام می‌گرفت. جواد رفت دنبال نذری‌خوری و من پیچیدم توی خلوتی ‏کوچه خودمان.

سفیدی پیراهنی توی سیاهی کوچه می‌درخشید. یک پارچه سیاه رنگ و رو رفته هم ‏آویزان بود بالای در خانه پیرمرد. خودش نشسته بود همان‌جا روی خاک و خل. جلوتر رفتم... پیرمرد ‏با همیشه خیلی فرق داشت. اشک از چشم‌هایش می‌آمد و آن ریش‌های سفید را خیس کرده بود. مثل ‏ننو تکان می‌خورد و چیزی می‌خواند. نمی‌فهمیدم چی ولی از همان‌هایی بود که بی‌بی پای دار ‏قالی‌اش زمزمه می‌کند.‏ چشمش که به من افتاد؛ گریه‌اش اوج گرفت و اشاره کرد که یعنی «بیا جلو!» ولی من پا گذاشتم به ‏فرار. هنوز هم فکر می‌کنم اگر جواد به جای من بود حتماً نمی‌ترسید و می‌رفت جلو.

آره من پیرمرد ‏را به این حال دیدم و بعد هم هرچی به بچه‌ها می‌گفتم؛ باورم نمی‌کردند. حتی با سانسور آن قسمت ‏که به من گفت بیا و نرفتم‌اش هم؛ برایشان قابل تصور نبود. مهدی نامرد که می‌گفت:«بگو به جان ‏ننه‌ام!» و جواد هم لوطی‌گری‌اش گل می‌کرد و می‌گفت:«مگر جان ننه‌اش را از سر راه آورده که به ‏خاطر تو و آن پیری قسمش بخورد؟!»

دو سه هفته بعد از این هم که تعطیلی تابستان شروع شد؛ یک روز یک پاترول سفید پیچید توی ‏کوچه و جلوی خانه پیرمرد ترمز کرد. دو نفر جلیقه‌پوش با دوربین و میکروفون و چند تا سیم دراز ‏پیاده شدند و در زدند. ما هم طبق رسم آن روزها دوره‌شان کردیم. پیرزن که آمد دم در؛ یکی‌شان ‏گفت:«حاج‌خانم ما از تلویزیون آمده‌ایم و می‌خواهیم حاج آقا از دوران کودکی که با حضرت امام ‏هم‌بازی بودند؛ تعریف کنند و فیلم‌برداری کنیم.» پیرزن گل از گلش شکفت و گفت:«عزیز جان! سید ‏اهل حرف زدن نیست. خودم همه خاطراتش را بلدم. حاج‌آقا روح‌الله با سید مکتب می‌رفتند. از همان ‏وقت‌ها هم آقا یک بوده.» جلیقه‌پوش‌ها گفتند:«حاج‌خانم! خودشان تعریف کنند؛ کیفیت کار خیلی ‏بالاتر می‌رود. حالا اجازه بفرمایید ما بیاییم تو!» جواد با آرنج زد به پهلویم و پچ‌پچ‌کنان ‏گفت:«کیفیت کدام کار؟» من هم شانه بالا انداختم و گفتم:«چه می‌دانم! فقط می‌دانم پیرمرد زیر ‏بار این قرتی‌بازی‌ها نمی‌رود.» آن‌ها رفتند تو و پیرزن مثل اینکه گربه چخ کند؛ ما را پراکنده کرد.

‏مهدی می‌گفت:«ا...ه پسر یعنی این با امام رفیق بوده؟!» بهروز می‌گفت:«بابا اون کجا؛ این کجا؟ تو ‏چرا خر شدی؟!» و من داشتم توی ذهنم چرتکه می‌انداختم که این پیرمردی که ما این همه سر به ‏سرش می‌گذاریم؛ هم‌بازی همان کسی است که بابای من با آن سبیل کلفت جلوی عکس روی ‏دیوارش هم، پا دراز نمی‌کند. گفتم:«جواد داشته باش پیر که شدی می‌آیند فیلمت را برمی‌دارند تا ‏خاطره‌های من را تعریف کنی!» جواد لنگه دمپایی‌اش را در آورد و افتاد دنبالم. داد می‌زد:«خاک تو ‏سر من؛ اگر تو بخواهی کاره‌ای شوی!» آخرش هم لنگه دمپایی را تیر کرد تو کمرم و عر و بوقم رفت ‏هوا.

یادش به خیر! این از اولی؛ اما دومین و آخرین‌باری که پیرمرد را جور دیگری دیدم مال همین ‏دو سه سال پیش است. آن‌وقت من دیگر از بچه دماغویی آن روزها در آمده بودم و بدون سامسونت ‏هیچ‌جا نمی‌رفتم. فرجه امتحان‌ها بود و سرم به درس بود که از کوچه صدای داد و بیداد بلند شد. از ‏پنجره سرک کشیدم. صدا مال آن یارویی بود که چند سال پیش خانه جواد این‌ها را خرید. روبروی ‏پیرمرد ایستاده بود و هوار می‌کشید:«ایها الناس! این بابا می‌گوید الا و بلا باید خانه‌ات را بفروشی ‏به من؛ می‌خواهم مسجدش کنم. دیوانه شده آخر عمری...» پیرمرد که حالا پیرمردتر هم شده بود؛ ‏هنوز پیراهن سفید تنش بود و هنوز هم جلوی هوار حسین یارو چیزی نمی‌گفت. یارو داد می‌‏زد:«صدبار گفتی؛ گفتم نه! یک‌بار دیگر بگویی یا پیغام پسغام بفرستی؛ به خدا می‌کشانمت دادگاه!»

‏ننه که هنوز معتقد است سرک کشیدن از پنجره خوبیت ندارد؛ گفت:«حیا کن پسر! خودم برایت ‏می‌گویم قضیه از چه قرار است. بین همسایه‌ها پیچیده که پیرمرد خواب آقا را دیده. آقا آمده ‏خانه‌اش؛ دستش را گرفته برده تو صف نماز جماعت. بعد هم خودش پیش‌نماز ایستاده و همان‌جا ‏اقامه کرده. حالا پیرمرد اصرار و ابرام می‌کند که باید خانه‌اش را وقف مسجد کند. می‌خواهد خانه ‏بغلی را هم بخرد تا زمین‌اش کفاف یک مسجد نقلی را بدهد.»‏

این یکی دیگر واقعاً نوبر بود. پیرمرد را هرگز دور و بر مسجد ندیده بودم. حتی همین مسجد امام ‏حسن محله‌مان که بابام رمضان‌ها تو رودربایستی مردم هم که شده از مصلین‌اش می‌شد؛ هیچ‌وقت ‏پیرمرد را به خودش ندیده بود. اصلاً دور و بر هیچ جماعتی ندیده بودم‌اش. پیرمرد فرد بود؛ فرادا ‏بود... صد سال را یک ثوابه سر کرده بود. حالا امام دستش را گرفته برده تو صف نماز جماعت! حالا ‏عزم کرده برای بانی مسجد شدن! این هم از دومی‌اش که من پیرمرد را جور دیگری دیدم.

آن یارو ‏همان‌طور که گفته بود نفروخت. پیرمرد هم همان‌طور که نیت کرده بود خانه خودش را وقف کرد. ‏بماند که بعداً پسرهایش که همه هم دکتر مهندس بودند؛ نمی دانم به چه صیغه‌ای با اوقاف کنار ‏آمدند که به جای مسجد، مجتمع مسکونی از خاک خانه درآمد.

حالا... حالا پیرمرد مرده است و من ‏مدت‌هاست که از جواد هیچ خبری ندارم...‏ ‏ ‏ ‏ ‏




دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٥
پسرم

‏«مرد جنگی که لباس گل‌دار نمی پوشد؛ زشت است جلوی مردم! هر روز لباس تمیز می‌کنم تنت ولی ‏یک‌بار که می‌پوشی باز گل‌گلی می‌شود؛ گل‌های کوچک قرمز که به جای گلبرگ دایره‌های ‏متحدالمرکز دارند. حالا یعنی چی رفتی نشستی آنجا به من می‌خندی؟ بچه که به حرف بزرگترش ‏نمی‌خندد! گیرم که یک‌بار تنت زخم‌های زیادی برداشته باشد؛ خب حالا خیلی گذشته... بگذار بابات ‏بیاید!»

... و دست‌های چروکیده زن شیشه گلاب را روی سنگ خالی کرد.

 

 

 

باقی بهارش...‏




پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳۸٥
چادری بودن یا نبودن؛ مسئله این نیست!‏

سلام!‏

مثلاً مقدمه:

غروبی بود از آبان ماه 1384، دست 88 تا کلمه ناقابل را گرفتیم و رفتیم جشنواره ‏داستان‌های 88 کلمه‌ای. بانی جشنواره میراث فرهنگی بود و طبعاً محل برگزاری‌اش جایی مثل کاخ ‏نیاوران. با زهرا رفتیم و اصلاً رفتن بهانه‌ای بود برای دیداری دوباره. قصدم این نیست که بنویسم ‏کی‌ها بودند و چه گذشت، ضمن اینکه خیلی قشنگ‌تر از من خانم آزاده ـ که نمی‌شناسمش ـ در ‏http://tale83.blogfa.com/8408.aspx‏ شرح ما وقع را به ملت گزارش داده است؛ حکایت هیأت ‏اجرایی با آن کراوات قرمز و کلاه‌های یک‌وری تریپ هنری و یک دنیا و نصفی کلاس و آن نسکافه‌ی ‏تلخ هم بماند برای خودمان ولی نکته‌ی قابل توجه این بود که به محض ورود خیلی سریع ‏دوزاری‌مان افتاد که ظاهر ما اصلاً به این جمع نمی‌خورد ‌و یک‌جورهایی شدیداً تابلو بودیم. چند روز ‏بعدش هم که گزارش آزاده را خواندم دوزاری ضدضربه‌ام دوباره تالاپ افتاد که علاوه بر ما بقیه حضار ‏هم همین تفاوت را احساس کرده‌اند؛ به طوری که آزاده نوشته بود:«یک خانم چادری به اسم فلانی!» ‏این را داشته باش فعلاً...

حالا از این ور: چون دنیا دنیاست و کوه هم به کوه می‌رسد؛ همین خانم ‏آزاده در نوشته‌ی قبلی ـ با نامی دیگر ـ یادداشت گذاشته بود که: «ببینم شما همان خانم چادری ‏هستید ؟»

تا این‌جا درست؛ ولی نکته‌ای که توجه من را جلب می‌کند این است که گویا چادر در بین ‏نسل جوان و فعال جامعه ما خاص‌ترین و شگفت‌انگیزترین پوشش است. مثلاً من اگر او را دیده ‏بودم؛ نمی‌نوشتم:«ببینم آن خانم مانتویی ـ یا پوشش سومی ـ شما بودید؟» حتی اگر رنگ خاصی ‏پوشیده بودند هم؛ گفتن «ببینم شما همان خانمی هستید که روسری قرمز داشتید؟» منطقی نبود. ‏پس تا اینجا من نتیجه می‌گیرم که چادری بودن بیش از آنکه پوشش خاصی باشد؛ صفت خاصی ‏است.

حالا ضمن ابراز مراتب خوشحالی خودم از آشنایی با «حدیث نامکرر» آزاده؛ تحسین قلم ‏دلنشین‌اش و خواندن یادداشت‌های او در مورد پوشش خانم‌ها؛ چند خطی هم من حواله می‌کنم به ‏دل خاکی عطش‌شکن.

*  *  *

فلسفه پوشش را قبل‌ترها شنیده‌ایم و خوانده‌‌ایم. بعضی‌ها قانع شدیم؛ ‏بعضی‌ها با خدا رفاقتی کنار آمدیم و گفتیم چشم! حکم آنچه تو فرمایی... و بعضی‌های دیگر قانع ‏نشدیم و کنار نیامدیم و به حکم قانون با شل گرفتنش سر کردیم. دو نکته در این زمینه به نظرم ‏ارزش نوشتن دارد:

اول:

آنچه باید حجاب داشته باشد روح آدمی‌ست ـ نه از آن حجاب‌هایی که ‏عارف‌ها می‌گویند و سخت دنبال کشف‌اش هستند ـ قبل‌ترها شنیده‌ام که هر آدمی اعم از زن یا مرد ‏بودن یک راز است. رازی که برای فاش کردن خودش باید دنبال گوش و چشم و قلب محرمی باشد. ‏تو از مرام دور و بری‌ها می‌فهمی که رازبودنشان چه وزن سنگینی دارد و همین است که صاحب ‏قلب‌هایمان گفته است: «بهترین لباس، لباس تقواست که بر تن روح می‌رود» و هر بچه‌ای هم ‏می‌گیرد که لباس تقوا نه چادر است و نه هیچ رقم لباس دیگر از آن دست که ما می‌شناسیم. حالا ‏اگر روح چون منی حجاب نداشته باشد هزار بار هم که چادر بپوشد باز عریان است. دیده‌ای حتماً ‏چادری‌های بی‌حجاب را و غیرچادری‌های باحجاب را و شنیده‌ای ـ به قول مریم ـ از روانشناس ها که ‏‏«آن‌کس که پریشان‌تر است عریان‌تر است.»این جا فرهنگ است که لنگ می‌زند و کم می‌آورد...

دوم:

‏‏«چادر» نوعی از پوشش است که در جامعه امروز ما خانم‌ها غالباً مختار به انتخاب‌اش هستند. ولی از ‏بین همه‌ی پوشش‌های موجود، مظلوم واقع شده است. برای کسی که این لباس را برای حضور در ‏اجتماع انتخاب می‌کند؛ با او انس می‌گیرد و بی‌دلیل و بی‌هنگام از او نمی‌بُرَد؛ قبول کن که سخت ‏باشد...
سخت باشد اینکه ببیند عده‌ای در یک اشتباه بزرگ چادر را به اجبار بر تن کسانی پوشاندند ‏که نه تنها حجاب‌شان نبخشید بلکه لنگی شد پیچیده به دور کمرها تا نیمه خاکی و پر از جای پا...‏
سخت باشد که ببیند هنرمندهای مملکت هرجا نقش زنی داشتند آراسته به اخلاق فضولی، پرگویی، ‏حسادت و... یک چادر هم بر سرش پوشاندند.
سخت باشد که ببیند هر قصه‌ای که زنی بی پناه، ‏مفلوک و ستمدیده در آن حضور دارد حتماً چادر به سر دارد و زنان ممتاز و فرهیخته اغلب این ‏لباس را ندارند.
سخت باشد که ببیند هرگاه زنی به جزای جرمی به زندان یا دادگاه می‌رود لزوماً چادر ‏پوشیده باشد.

اگر بگویی که این‌ها از حقیقت جامعه برمی‌خیزد و در واقع هم این است من از تو ‏قبول نمی‌کنم و می‌دانم که من و تو هم خود در میدان همین تصویرسازی‌های ناقصیم.
اینجا باز پای ‏همان فرهنگ است که لنگ می‌زند و کم می‌آورد...

خانم هایی هم که جلوی مجلس در اعتراض به ‏پوشش نامناسب جامعه تجمع می‌کنند اگر از مجلس انتظار مصوبه ضربتی دارند به نظر من فیلمنامه ‏ستمی دیگر بر حجاب را می‌نویسند؛ مگر آنکه صبور باشند و هر یک با منش خود اتوماتیک‌وار یک ‏ترویج‌کننده‌ی حجاب باشند به قول مولا: «به غیر زبانشان».

«روسری ات را بکش جلو» گرچه فعل امر ‏دارد ولی نهی از منکر است در حالی‌که حضور فعال و شاداب همین خانم‌ها در جامعه خودش ‏بهترین و زیباترین امر به معروف است. این دقیقاً همان چیزی‌ست که باحجاب‌هایی مثل من و تو و ‏احتمالاً آن خانم‌های جلوی مجلس؛ اگر اصولاً باحجاب باشیم؛ از آن غفلت ورزیده‌ایم. آنقدر با ‏ترشرویی و به بهانه های مختلف خود را از جاهایی که چندان نامناسب هم نیستند کنار کشیدیم که ‏حالا قدم زدن یک خانم چادری در پارک؛ یا حضور موفق او در عرصه‌های علم و هنر و ورزش و... ‏تعجب ملت را برمی‌انگیزد. اینجا دیگر ماییم که لنگیده‌ایم وکم آورده‌ایم...

 

 

باقی بهارت ...‏ ‏ ‏ ‏ ‏






زنده گی(۱٢۳) از عشق(٧٦) دوستت دارم ها(٦۸) زنان(٦۳) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) هذیان ها(۳٢) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱٧) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) سفر(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) مادر و دختری(٦) کارو زندگی(٦) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) مادر(٥) مسجد(٤) بچه(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) دعا(۳) خانه(۳) بابا(۳) آرشیو(٢) مدرسه(٢) بیماری(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) پدر و دختری(٢) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) ما سه نفر(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.