شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٥
‏ رئیس جمهوری، انار و دعای معلق من

سلام!

حال تو خوب است؟ حول حالنایت مستجاب شده تا امروز یا نه؟ نه؟!...

به سبک مجری‌های ‏برنامه کودک بود؛ خودم می‌دانم؛ اما تو به رویم نیاور تا جسارتم گل کند (گل‌تر کند)؛ تا برایت ‏بگویم:
فلانی! حول حالنای ۶۰ روز قبل من میان زمین و آسمان معلق مانده؛ تو بی‌زحمت به دمیدن ‏دعایی احیا کن شوق مرا و به آسمان بفرست قاصدک پر سفید دعایم را!

دو روز پیش رئیس جمهوری ‏آمد اینجا؛ آمد تا ده تا گونی دل‌نوشته را با خودش ببرد. ده تا گونی پر از نامه‌هایی که هر کدام بوی ‏زخم و امید را با هم داشتند؛ حرف‌های آدم‌هایی که از همه‌جا رشته‌ی امیدشان را بریده ‏بودند.

بعضی‌ها به دل گرفته بودند که از خانه امام دیدن نکرده و یک راست رفته سر قرار! من ‏ناخودآگاه یاد آنهایی افتادم که سال پیش و قبل از آن همه‌ی شهرهای صنعتی همسایه برای افتتاح ‏طرح و پروژه می‌رفتند و بعد با تاج گل می‌آمدند خمین؛ از بیت بازدیدی ملکوتی به عمل می‌آوردند ‏و ما ـ که مردم باشیم ـ از آمد و شدشان فقط پارچه نوشته‌های خیرمقدم ادارات را روی دیوار ‏خانه‌ی امام می‌دیدیم و بس! و شاید همین بود که ذوق کردم از زیارت ظاهری نکردنش!

می‌دانم؛ این ‏بالایی را هم به سبک گزارشگرهای تلویزیون نوشتم؛ اما تو به رویم نیاور تا برایت به سبک خودم هم ‏بنویسم:
چند روز پیش رفتم ساوه، سفری دو روزه برای یک مثلاً مأموریت کاری! تنهایی هوای گرم و ‏اناری ساوه را تجربه کردم و مهم‌ترین اتفاق آن دو روز آشنایی با آقای رضوانی بود که حق استادی ‏به گردنم دارند. و شاید تو بدانی در این قحط سال بی‌استادی، تجربه کردن حتی کوتاه این حس چه ‏جشنی در دل کوچک ما به‌پا می‌کند. از دیدنشان خوش‌حال شدم مثل کسی که بعد از مدت‌ها ‏پنجره‌ای را باز می‌کند و مهمان می‌کند چند مترمکعب هوای تازه را در وجودش.

راستی حول حالنای ‏من را نفراموش!

 

 

باقی بهارت...‏ ‏ ‏




سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٥
دلم برایتان تنگ شده بود

سلام!

دلم برایتان تنگ شده بود...

دیروز رفتم نمایشگاه کتاب. دنبال‌تان گشتم. گفتم شاید ببینم‌تان؛ ‏توی آن شلوغی، لای انبوه آدم‌هایی که در زیارت کتاب‌ها می‌چرخیدند؛ روی چمن‌ها هرجا کسی یا ‏کسانی نشسته بودند؛ حتی لای یادداشت‌های دفتر یادداشت غرفه‌ها هم دنبال دست خط‌تان گشتم؛ ‏حتی لوح را هم که برای خودش غرفه‌دار شده بود سر زدم اما شما را ندیدم!

دنبال خودم می‌گشتم ‏شاید با نشانه‌های شما...

 

 

باقی بهارت...‏




جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٥
بیا برگردیم

سلام!‏

خلاصه می‌نویسم...‏
وقت زیادی نداریم...‏
آهسته می‌گویم در گوش‌ات...‏
بیا دوباره شاعر شویم!‏
بیا قال بگذاریم کاروان را، میان‌بر بزنیم
و دوباره هیچ‌کس خبر نشود که ما کجاییم

با تو می‌گویم
انگار دوره نگاه تازه گذشته است

و انگار دوره رفاقت‌های غریب
و پرسه زدن بی‌خیال در کوچه‌های باران
و نامه نوشتن برای کسی که مسافر است
و حتی، حتی، حتی یک جرعه مکالمه با او...‏
گذشته است.‏

خلاصه می‌نویسم:‏
بیا برگردیم!‏
مگر نه این‌که ما راه را بلد بودیم مثلاً؟
مگر نه این‌که قرار ما این نبود؟
مگر نه این‌که ما شاعرترین بودیم بی‌آنکه خطی به غزل نوشته باشیم؟
پس چرا تو این همه ساکت شدی و نشستی...‏
کبوترها از روی همه‌ی بام‌ها دارند برمی‌گردند به گوشه‌ی بام خودشان
نشانی بام ما که یادت هست؟

فلانی!‏
خلاصه‌ترش این می‌شود:‏
شاعر شو دوباره
و بنویس به سوگندهای تلخ
که دنیا به دهانت مزه نکرده است هنوز...

 

 

باقی بهارت...‏  ‏




جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٥
به امید آن‌که شاید قدمی نهاده باشی

خمین شهر کوچکی‌ست؛ با اراک شصت و دو سه کیلومتری فاصله دارد و دویست و پنجاه کیلومتری ‏هم از قلب او تا قلب تهران راه است.‏

امتحانش راحت است. اگر نامش را در یکی از این موتورهای جستجوگر وارد کنی؛ تقریباً دو دسته ‏مطلب می‌بینی یک‌دسته که اغلب سایت‌های ارگان‌های دولتی هستند و می‌گویند:‏ شهرستان خمین زادگاه رهبر کبیر انقلاب اسلامی همه ساله میزبان گردشگرانی‌ست که از نقاط ‏مختلف برای بازدید از بیت قدیمی حضرت امام به آن شهر می‌آیند؛ پیشینه‌ی تاریخی این شهر به ‏فلان زمان برمی‌گردد و...
و دسته‌ی دیگر هم با کینه‌ای عمیق خمین را دهاتی معرفی می‌کنند زادگاه مردی که معادلات ‏جهانی را نامعادله کرده است. آنها خیال می‌کنند که با کوچک جلوه دادن خمین می‌توانند خمینی را ‏کوچک کنند. کودک‌اند دیگر!‏

اما من و خمین با هم طور دیگری هستیم. یک‌جور رفاقت عجیب غریب! یک‌جور خودمانی بودن ‏شاید... من از سادگی و صبوری او حال می‌کنم؛ او از وروجک‌بازی‌های من! من همیشه عاشق این ‏بودم که از زبان‌اش حرف‌هایی را کشف کنم که گوش دیگری دنبال شنیدن‌شان نیست و شاید همین ‏شد که بعد از این همه این‌ور و آن‌ور گشتن دست آخر صدایم زد و خواست که این‌جایی بمانم... و ‏چه شادم از دیدن‌اش... از هر صبح سلام دادن‌اش...‏

در خانه‌ی کودکی‌های امام دفتری هست که بعضی مهمان‌ها به یادگار سطری در آن نوشته‌اند. دنبال ‏یادداشت آن مهمان عزیزی بودم که سال هفتاد و نه سری به اینجا زد و فقط هم او بود که تمام ‏خمین را دید و آن‌چنان لهجه‌ی اینجا را خوب می‌دانست که خمین همه‌ی ناگفته‌هایش را یک‌جا ‏ریخت در دامنش. گرچه یادداشت او را پیدا نکردم ولی خواندن یادگاری‌های دیگران هم خالی از ‏لطف نبود.

 

«معترفیم که مسافت 350کیلومتر را از بارگاهت تا زادگاهت رکاب زدن برای بزرگداشت تو ‏کریم ، کاری بس کوچک است ولی تو این را از ما فرزندان کوچک خود بپذیر!»‏
گروه دوچرخه‌سواران دانشگاه صنعتی شریف
18/11/1378‏

 

 

«از سادگی و بی‌آلایشی‌ات، از صمیمیت و صفایت متأثر شدم. تأثری با آرامشی مخصوص توأم. از ‏این‌که یک مسافر غریب را راهنمایی کردید سپاسگزارم.»
محمد مشعلی ـ معلم شیمی دانشگاه ‏برلین
15/3/1379‏

 

«به امید آن که شاید قدمی نهاده باشی
همه خاک های شیراز به آب دیده رفتم»
غلامعلی حدادعادل
16/2/78‏

 

 

I think it was very interesting to know how IMAM KHOMEINI live here

 

the place left us a very good impression; we love ‎the country & this city verymuch‏
‏With our best regard
From the Polish Rally group

 

Ayatolla Khomeini was a great man ‎& great defender & friend of poor people‏.‏‎ God bless his sould in enternal peace
Linda Jounson
England

 

«دوباره به دیدارت آمدم و دل به مهربانی‌ات خوش دارم. برای خدمت به تو و ایران خوب تو کاری با ‏دل و جان آغاز کرده‌ام امید که مقبول تو و همه‌ی فرزندان این آب و خاک افتد. به امید حق بار ‏دیگر با عیال به دیدارت خواهم آمد.»
نادر ابراهیمی
13/6/1378

 

«بسمه تعالی
در تاریخ 30/3/79 از ‏طرف استاندار استان مرکزی بازدیدی از بیت داشتم.»
اسداله مصباح زاده

 

«فاخلع نعلیک...
در و ‏دیوار بوی یار می‌دهد و مگر می‌توان از کلمه و کلام یاری جست... باید دم فرو بست و سراپا چشم ‏شد... شاید آن عزیز گوشه‌ی چشمی به دل‌های مرده‌ی ما کند. والسلام»
ظریف
5/6/79

 

«شاید ‏دهمین باری باشد که به این بیت مشرف می‌شوم و غالباً برای کسب معنویتی که از در و دیوار این ‏جا جاری‌ست مشرف می‌شوم.»
حسن مظفر

 

 

باقی بهارت...‏ ‏ ‏ ‏ ‏ ‏ ‏ ‏ ‏






زنده گی(۱٢٥) از عشق(٧۸) دوستت دارم ها(٦٩) زنان(٦٦) وبلاگستان(٥٧) ذکر(٤٠) شهید(۳۸) کودکی(۳٤) هذیان ها(۳٤) غم تکانی(۳٤) داستان(۳۳) شعر(۳۳) جنگ(۳۳) درد(۳٢) نوشتن(٢۸) (:(٢۸) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢٢) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱۸) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) اعترافات(۱٤) درس و مشق(۱٤) سفر(۱٤) قرآن(۱٤) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) ارتباط(۱۱) امام خمینی(۱۱) رمضان(۱۱) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) سفید(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) بچه(٧) خمین(٧) مادر و دختری(٧) کارو زندگی(٧) عطش شکن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) برای نگفتن(٦) ):(٦) شایدداستان(٥) فضول دونی(٥) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) مادر(٥) مسجد(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) اشارات(٤) همشهری داستان(٤) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) سطری میان نامه ای(۳) بابا(۳) دعا(۳) خانه(۳) بیماری(۳) دوستان(۳) فاطمیه(۳) دلانه(۳) به کجا چنین شتابان(٢) فاطمی نیا(٢) سوریه(٢) تلویزیون(٢) معلم(٢) آرشیو(٢) مدرسه(٢) تبریک(٢) انتظار(٢) پدر و دختری(٢) تلگرام(٢) :)(٢) میان سالی(٢) ما سه نفر(۱) لینک زن(۱) نقص فنی(۱) جمجمک(۱) انقلاب(۱) سپاس(۱) باران(۱) روزنوشت(۱) عرفه(۱) حج(۱) فلسطین(۱) زایمان(۱) همدان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) اربعین(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) مجردی(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.